تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
خواستگاری علی علیه السلام از فاطمه سلام الله علیها
سـال دوم هجرت بود، در این هنگام علی(ع) بیست وپنج سال داشت و حـضرت زهرا(س) نه سال داشت. علی(ع) شخصا به حضور پیامبر(ص) آمد و از فاطمه(س) خواستگاری کرد.

پیـامـبـر(ص) بـه علی(ع) فرمود: قبل از تو مردانی از فاطمه(س) خـواستگاری کرده اند و من خواستگاری آن ها را به فاطمه(س) گفته ام، ولـی از چـهـره اش دریـافـتم که آن ها را نمی پسندد، اکنون پـیـام تو را نیز به او می رسانم و بعد نزد تو آمده و نتیجه را می گویم.

پـیـامـبر(ص) وارد خانه شد و جریان خواستگاری علی(ع) را به سمع فاطمه(س) رسانید و فرمود: نظر تو چیست؟

فـاطمه(س) سکوت کرد و چهره اش تغییر ننمود و پیامبر(ص) از چهره او نـشـانـه نارضایتی نیافت. پیامبر(ص) برخاست و در حالی که می گـفت: (الله اکبر سکوتها اقرارها؛خدا از همه چیز بزرگ تر است، سـکـوت او نـشـانـه اقرار او است؛(به حضور علی(ع) آمد و بشارت رضایت فاطمه(س) را به علی(ع) داد.

(محمد سعید صالحی، از قم، نقل از: محمد محمدی اشتهاردی، داستان دوستان، ج4، ص 274)

ادامه مطلب...



چشمان خسته زن خواب را فراموش کرده بود. نیم خیز در جای خود نشست. با هر صدای کوچکی که از بیرون می آمد، تپش قلب پیر زن تندتر می شد. کاش هرگز قبول نمی کرد. کاش کمی صبر می کرد. چیزهای بسیاری از ذهن پیر زن عبور می کرد و آزارش می داد. هر لحظه که به سپیده نزدیک می شد، نگرانی و دلهره زن بیشتر می شد. اگر می آمدند و از خانه اش بیرونش می انداختند. دستان لرزانش را روی صورتش گذاشت. قطره ای عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود. دوباره دراز کشید و چشمانش را بست. مرد خشمگین و ناراحت جلو آمد و به صورت چروکیده و استخوانی زن خیره شد.

ـ من نمی دانم. یا امانتی مرا می دهی یا این که...

صدای زن به لرزه افتاد. قدمهایش را به عقب برداشت.

ـ من دادم. به خداوندی خدا قسم! من امانتی را به همان دوستی که همراهتان آمده بود، دادم. او خودش گفت که شما سخت مریض هستید و توان آمدن به این جا را ندارید. باورکنید راست می گویم.

مرد سربرگرداند و نگاهی به اطراف خانه پیر زن انداخت.

ـ خانه خوبیست. به قیمت خوبی خواهند خرید.

سرش را به طرف پیرزن برگرداند. با صدای بلندتری گفت:

ـ حالا که می بینید خودم سرحال آمده ام. بهانه های دروغین شما را هم هرگز قبول نخواهم کرد. همین که گفتم. تا فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب، یا پول مرا می دهید یا آن که این خانه را به جای بدهی، به من می دهید.

ادامه مطلب...



درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :