صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 23 تیر 1390 :: نویسنده : مستور

لابلای چراغانی کوچه ها و درمیان شلوغی خیابانها ، گویا تنها این تو هستی که غریبه ای .

داستان ما همان داستان نمک خوردن و نمکدان شکستن است.

مثلاً تولد توست و به بهانه ی بزرگداشت وتولد توست این همه هیاهو ، ولی حالا حتی در قلبشان هم راهت نمی دهندچه برسد به خیابانهایی که چشم نوازی چراغانی هایش و عشوه گری شیطانهایش جایی برای تو باقی نگذاشته است . اگرچه در و دیوار را با نام تو نقشینه زده اند و لیکن به همان سادگی که کاغذ های زیر پا افتاده ی مزین به نام تو را لگد مال می کنند ، از کنار هر چیزی که بوی تو را می دهد عبور می کنند . انگار نه که تو وجود داری و حاضری و همه چیز را احساس می کنی .

درست زیر پرچم های تو ، بر سر کوچکترین اتفاقی با هم گلاویز می شوند و معلوم نیست چرا کسی به کسی رحم نمی کند . فقرا و بیچارگان همچنان در بیچارگی خود دست و پا می زنند و این روز و شبها نیز هیچ توفیری برایشان نمی کند جز آنکه حسرت نداشته هایشان بیشتر می شود .مایه داران با آخرین مد روز خیابان ها را کز می کنند و به یکدیگر فخر می فروشند و دخترکان تازه به دوران رسیده حیا و عفت را به حراج می گذارند و عده ای مرد و زن چونان گوسفندانی بی عقل درهم می لولند و اختلاط را بهانه ی جشن و شادی برای تو توجیه می کنند . و ما دلمان خوش است که جشن گرفته ایم و همه جا  چراغانی است و شیرنی و شربت می دهیم و تعطیلات را خوش می گذرانیم و ... صد البته ما بی تقصییریم !

گفته اند « افضل الاعمال انتظار الفرج » و شما هم لا بد در تفسیر این روایت حرف زیاد شنیده اید . من اما هنوز هیچ درک درستی از این روایت پیدا نکرده ام . اگر بگویید انتظار فرج یعنی اینکه تقوا را رعایت کنیم و حلال و حرام را محترم شماریم ، پس چه فرقی است میان آنان که در زمان غیبت نمی زیسته اند و ما که در زمان غیبت به سر می بریم ؟ همیشه و در همه حال تقوا بهترین عمل است و مومنین در همه حال باید پرهیزکار باشند . چه امام معصوم غائب باشد و چه حاضر .                                                        

برای 
دیدن اندازه اصلی عکس بر وری آن کلیک کنید .

 اگر منظور این حدیث همان رعایت تقوا باشد ، چرا نگفته است « افضل الاعمال تقوی الله » .
پس داستان حتما چیز دیگری است . انتظار فرج خود یک عمل جداگانه ای است که می تواند جزئی از تقوای الهی باشد  ، ولی نمیتوانیم بگوئیم که انتظار فرج یعنی همان رعایت تقوا .

چون احادیثی وجود دارد مبنی بر اینکه مومنان آخرالزمان و آنهایی که در زمان غیبت ایمانشان را حفظ می کنند مرتبتی بالاتر از پیشینیان دارند و این نشان دهنده تفاوتی است که انتظار فرج با مو ضوعی با نام تقوا دارد . تقوا کلیدی است که در همه حال و در همه جا باید رعایت شود و انتظار فرج مسئله ی خاصی است که محدودیت زمانی داشته و مختص مومنان آخر الزمانی است .هر صبح وشام ، بلکه لحظه به لحظه ، باید در انتظار مقدم فرخنده اش نشست ؛ چرا که رستن از تمام بدیها و دل بستن به تمام خوبی ها جز با ظهور مقدس او ممکن نیست . انتظار ظهور ، آمادگی برای رهیدن از تمام زشتی ها و رسیدن به تمام خوبی هاست .

انتظار ظهور ، آرزومندی برای تحقق تمام فضیلت ها و شرافتهاست .

انتظار ظهور ، چشم داشت رهایی از ظلم و بیداد و تحقق عدل و داد است .

انتظار ظهور ، تجدید قوا برای تحولی عظیم و انسانی است .

بوی ظهور در شامۀ جهان پیچیده است . صدای گامهای کسی که آمدنی است ، در گوش گیتی طنین افکنده است . آینه ها تمام قد ، به صیقل زنگارهای خویش ایستاده اند . نرگس ها طلایه دار لشکر انتظارند و ظهور فرزند عشق و مهربانی را لحظه می شمرند .سروها سرک می کشند و خط افق را پیوسته دوره می کنند . بیدها کمرهای خسته از انتظار خویش را راست می کنند تا بلکه اولین طلیحه فرج را بتوانند دید .آنان که الفبای ظهور را نخوانده اند ، گمان می کنند که فرو ریختن بنای الحاد شرق ، کاخ شرک غرب را محکم می کند ، غافل اینکه این زلزله تمامت استکبار در آویخته است و شرق و غرب را نمی شناسد . این زلزله بناست که بنای ستم را بشکند ، درۀهای فاصله را پر کند و برج وباروی علو و استکبار را از میان بردارد .

آری دوست من ، تا درخت انتظار ، کهن نشود ، میوه فرج نمی روید و اکنون عطش ظهور ، لبهای همۀ مظلومین جهان را کویری کرده است . آماده شو که دیگر وقتی برای آزمون انتظار باقی نماده است و امام غائب اگر ظهور کند بهانه هیچ کس را قبول نخواهد کرد که چون گویی قبلا تورا از این واقعه بزرگ آماده کرده بودن و تو گرفتار دنیا بودی . اما این لحظه های آخر انتظار ، همیشه سخت می گذرد .  این ثانیهای مشرف به ظهور ، چه کندتر عبور می کند . و سخت و شیرین یعنی همین ، یعنی در آستانه ایستادن معشوق .


خداوندا ! این چشمان خسته مان را به ظهور عزیزش و عزیزمان روشن کن . انشاء الله




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
دوشنبه 13 تیر 1390 :: نویسنده : مستور
سلام بر تو که گلویت، بوسه‏ گاه پیامبر بود. ای خلاصه فاطمه و علی! بر ما بتاب که در تیرگی خاک، بی ‏آفتاب یاد تو، پامال عبور روزهاییم و تنها عشق است که می‏ تواند در تعریف تو، قد راست کند. امروز، خانه محقر علی، در آفتاب جمال تو، به مرکزیّت عالم، شناخته خواهد شد و نورِ سرگردانِ حسین که سال‏ها پیش از خلقت آدم در افلاک غوطه می‏ خورد، در قاب جسم خویش، حلول خواهد کرد. بیا ای هم‏بازی جبرئیل و پیمبر، که عشق تو، هول قیامت و سکرات مرگ را بر ما آسان می‏کند.

سلام کردم و به من تبسمت جواب داد            فتاد سایه‏ات سرم، دوباره آفتاب داد
چهار سوی خانه‏ام سلام می‏فرستمت             سلام دادم و به من دعای مستجاب داد

دریایی به نام حسین
می‏ گویند: «پایان شب سیه سپید است» و ازاین‏رو، خورشید تو دوبار، متولد شد؛ یکی در خانه فاطمه و دیگربار بر نیزه‏ های شبزدگان.روزی که عطر تو در ایوان ملائک پیچید، ملائک، تبریک‏ گویِ پروردگارِ تو بودند، تا ذرات جهان، به سجود درآمدند و تو را ذکر گفتند؛ «یاحسین».

خداوند، تو را آفرید تا از رعدِ گریه‏ های شبانه علی، بارانِ رحمت خود را بر زمین ببارد و به ازای هر قطره اشک علی، دریایی به نام حسین را هدیه کند.

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید. در دوستیِ حسین علیه‏السلام
هیچ سجاده‏ ای باز نشد که نام تو را رمز عبور خود نکرد، یا حسین!
خاکِ تو، آبروی سجده من است و آب، با تولد تو، در فرهنگ لغات دلم، هم‏ خانواده حسین شد. آن‏که تو را زیارت کند، هزار هزار درجه نزد خداوند به او عطا کنند؛ چراکه باران مهرِ تو، پوسته سخت دانه دل را می‏ شکافد.

یا حسین! از قرن‏ های آن سوی تقویم، وقتی نوازشِ نور تو در رگ‏هایمان جاری می ‏شود، چه تماشا دارد لذت گم شدن و غرق شدن در اسمت!

شفیع قیامت
حسین، تنها واژه‏ای است که وقتی زاده شد، برخاست؛ مثل عطر، وقتی که سرِ مظروف آن را جدا می‏ کنند و سرریز می‏شود.تکرار تو بر نوارهای سبز دیوارهای مسجد، یادمان داد که تو بیش از یک نفر بودی. تو را باید آن‏قدر نوشت، تا محراب و جانماز و نقش اسلیمی طاق‏نماهای زمین، به ناتمامِی تو اقرار کنند؛ یا حسین!

«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم     بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم     به گفت‏وگوی تو خیزم به جست‏وجوی تو باشم»

پیام کوتاه
ـ یا حسین! تولدِ تو تبدیل نور به انسان است و تو انسان را با شهادت خود به نور مبدّل کردی.
ـ امام حسین علیه‏السلام فرموده ‏اند: «کسی که از راه نافرمانی خدا درصدد چیزی برآید آنچه را امید دارد زودتر از دست می‏دهد و آنچه را بیم دارد زودتر سر می‏رسد».

ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
سه شنبه 24 خرداد 1390 :: نویسنده : مستور
آفتاب، روز را از لبخند دیوار کعبه آغاز می‏کند و ماه، از پیشانی تو نورانی می‏شود.

زمان، از حرکت می ‏ایستد، تا تاریخ، از اولین نفس‏های تو آغاز شود.

هوا، با نفس‏های تو جریان می‏ گیرد. آسمان، از همیشه به زمین نزدیک‏تر می‏ شود. جاهلیت حجاز را موریانه‏ ها، آرام آرام می ‏جوند تا تاریخ، به روزهای آفتابی با تو برسد. ضلالت در پیش پای تو تمام و زندگی روشن، با اولین پلک زدن تو آغاز می‏ شود.زمین، نفس کشیدن را از تو آغاز می ‏کند. عشق، با تو قدم به خاک می ‏گذارد تا عدالت را با تمام وجود معنا کند.مناره‏ ها، به یمن آمدنت، یکی یکی از خاک سر بلند خواهند کرد تا سال‏های سال بعد از تو، منادی نامت شوند.

با آمدنت، پرنده ‏ها آسمان را می‏ بینند و ماه، شب‏های طولانی، بیدار می ماند، تا برای خواب‏های کودکی‏ات، عاشقانه لالایی بخواند. با اعجاز می‏ آیی تا پیام‏ آور روزهای روشن باشی.

نیامده، به مهمانی خداوند می‏روی؛ در خانه خدا به دیدار زمین می‏ آیی. تو از تمام پدرانی که می‏ شناسم، مهربان‏تری؛ این را خشت خشت خانه‏ ات قسم خواهند خورد.

من به تنهایی تو ایمان دارم. تویی که مؤمن‏ ترین بنده خداوندی. لبخندهایت را به ستاره‏ ها سپرده‏ای تا شب‏هایمان را چراغانی کنند. این ستاره‏های همیشه درخشان و ماه را از پیشانی‏ ات سیراب بوسه کرده‏ ای تا دلگرم، در شب‏های تارمان بتابد. ما با نام تو، برخاستن را آموختیم و با نام تو بزرگ شدیم. با نام تو، تمام گره‏ های افتاده در زندگی‏مان را باز کردیم. تو آمدی تا خورشید را مهمان کوچه‏ های شب‏زده بشریت کنی برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید. .

تو آمدی تا راه‏ های جهان به دوزخ ختم نشوند.تو آمدی تا بار امانت صدوبیست‏ و چهار هزار پیامبر را غریبانه، در کوچه‏ های دلتنگ کوفه به دوش بکشی و ما را به سرمنزل نجات برسانی. 
 
تو آمدی که بزرگ‏ترین گره‏ گشا باشی. تو آن بزرگی که نامش، ذکر روزهای زلال کودکی‏ مان است.

آمدی و کعبه، لحظه ‏های رسیدنت را در آغوش معطرش تجربه کرد.

آمدی و آفتاب در تلألو چشمانت قد کشید.

تو نخستین بشارت خداوندی پس از پیامبر؛ ادامه ‏دهنده جاده‏ای که او در طول سال‏هایی پر مشقت، به سمت یگانه‏ پرستی گشوده بود. زمزمه ‏های تنهایی‏ ات را نخلستان‏های کوفه به شهادت می‏ آیند. اجاق همیشه روشن عدالتت، تا جهان باقی است، دل‏های آزاده بشریت را گرم خواهد کرد. نگاهت، تصویر مردانگی و راستی است و کلامت زندگی.قدم‏ هایت، چشمان خاک را روشن می‏ کند.غدیر، دریایی است خروشان که از قطره قطره‏ اش، اقیانوسی از عدل و مهربانی زاده می‏ شود.

نهج البلاغه‏ ات را که می‏ گشایم، بارانی از معرفت، سر و روی جانم را شست‏ و شو می‏ دهد.کمر راست می‏کنم و غبار هر چه جهل را از خاطرم می‏زدایم. رها می‏ شوم از میله‏ های سرد زمستان و بهار تار و پودم را در خویش می‏گیرد. ای عدالت‏ گستر جاویدان!

از تو می‏ گویم که شانه ‏های جوان‏مردی ‏ات، تسکین‏ دهنده دردهای دردمندان بود؛ از تو که خرابه‏ های محزون کوفه، طنین گام‏ هایت را خوب می‏ شناختند؛ همان‏گونه که نخل‏ های شهر، صدای گریه ‏هایت را.

از تو می‏گویم ای نخستین ایمان آورنده! «لیلة المبیت»، آوازه شجاعتت را از خاطر نخواهد برد و تاریخ عرب، روایت پهلوانی‏ ات را.

 

آمدی و ندای مهرورزی ‏ات، جهان خاموش مان را به تغزل فرا خواند.

 



 

هم خوانی زیبای امیر المومنین مولا علی مدد




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مستور
سلیمان کتّانی، شاعر و ادیب مسیحی لبنان از تو می‏گوید، مولا:

«تو زیبایی؛ ولی نه به خاطر چشمان سیاهت، بلکه به خاطر بینش شعله‏ ورت.

تو زیبایی؛ نه به خاطر جمال سیمایت، بلکه به خاطر صفای سرشتت.

تو زیبایی؛ نه به خاطر گردن بلورینت، بلکه به خاطر جبروت خصلت‏ها و خوی شکوه مندت.

تو قهرمانی؛ ولی نه به خاطر پیچیدگی مچ‏هایت و نه به خاطر پهنای شانه‏ات، بلکه به خاطر چشمه فیضی که نخست بر قلب و زبانت و سپس به گفتار و رفتارت سرازیر شده است.

در میان نخستین مهاجران، تو از همه نامدارتر و برتر بودی و بیش از همه در دل پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و ‏آله جاداشتی.

تو نخستین کسی بودی که ایمان آوردی و تواناترین مدافع دین و دلیرترین مبارز، پایدارترین جنگاور، هوشمندترین حادثه‏پرداز، شیواگوترین دانشمند سخنور و موفق‏ترین پیکارگر به شمار می‏رفتی.

چه چیز در نهج‏ البلاغه فرود آمده که تصویر راستین آن روحی نباشد که به‏سان پرتو خورشید در جام بلورین، در تن والای تو فرود نیامده باشد؟ کدام کار است که در حیات نورانی‏ات انجام داده که تعبیری کاملاً درست از تمایلات عالیه و گرایش‏های ملکوتی‏ات نبوده باشد؛ گرایش‏های عالیه ‏ای که از روح پاک و مقدّست برخاسته است»
برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.

دل تاریخ برای تو تنگ است؛ برای تو که تاریخ را شرمنده صبر و سکوت غریبانه‏ات کردی، برای تو که سیمای شفّاف عدالت را هنوز هم پس از چهارده قرن فاصله، برایمان تازه و زیبا و روشن تصویر می‏کنی و ذوالفقار حق مدارت را در امتداد مسیر وحی و حقیقت به چرخش می‏آوری تا کوردلان خفته را از خواب شوم شیطانی برهانی.

دل تاریخ برای تو تنگ است؛ برای تو که علم را با عدل و عمل در هم آمیختی و تصویر انسان کامل را برای همیشه در دایرة‏المعارف انسان‏شناسی ثبت کردی.

ایمانت را با عشق و یقین گره زدی و در روزگاری که آئین حق، یاوری نداشت، مصداق «اَوَّلَ مَن اَسلَمَ مَعَ رَسول اللّه» شدی.

تو برادر وحی و جانشین او شدی؛ آن‏گونه که سزاوار ایمان محکم و یقین استوارت بود.

خداوند تو را برگزید تا میراث گرانقدر محمّد (ص) را پاس داری؛ آن‏گونه که تو حقیقت رسالت او را دانستی و آیین نیکویش را برگزیدی.

دل تاریخ برای تو تنگ است؛ برای تو که نام بلندت همچون هیبت ذوالفقاری‏ات، هنوز هم کام جان شب‏پرستان را تلخ می‏کند و جام جان حق‏مداران را از کوثر ناب ولایت سرشار.

چقدر دستان کوتاه ما تا آسمان بلند نگاهت فاصله دارند! کاش تقویم زندگی‏مان در تقدیر تاریخ تو بود! کاش تو را می‏دیدیم بالای منبر سادگی‏ات که با همان خرقه پشمینه پادشاهی نشستی و مسجد کوفه را مست موعظه می‏کردی!

کاش تو را می‏دیدیم کنار جاه‏های عمیق بی‏کسی‏ات، با همان صدای «های های» غریبانه؛ آنجاکه نجوا می‏کردی: «انا عبدک الضعیف الذلیل المسکین المستکین»!

کاش دنیا تو را می‏فهمید؛ دنیایی که حجم کوچکش، هیچ‏گاه قدر هیبت ملکوتی‏ات را آن‏چنان که شایسته نام بلند علی علیه‏السلام است ندانست و نفهمید!




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مستور

اتاق خاموش است . صدایی به گوش نمی رسد . او بی حركت خوابیده است . رو به سوی كعبه . او دختر نبی الله است ، بانوی بانوان جهان ، ناز پرورده پدر ، لطیفه ی مدینه .

او سیده اهل بهشت است ، صاحب باغ فدك ، زخم خورده زخم های كهنه كینه ، تنها یاور ولی خدا ، بی یارترین یار رسول .

زبان اَسما بند آمده است . می خواهد صدایش كند ، ولی می ترسد . سر به دیوار خانه نهاده است . تنها ، نگاهش می كند و آرام می گرید . ولی باید او را بخواند . این خواسته ی خود اوست . سال ها در این خانه جز اطاعت امر او هیچ نكرده است .

صدایش می زند : بانوی من !

جواب نمی دهد . قرار از دل اَسما فرو ریخت . بی حركت بر جاماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نیست ، ولی باید صدایش كند .

- فاطمه ! دختر رسول خدا ...!

باز هم جوابی نمی دهد . صدای اَسما می لرزد . مثل دست و پای لرزان زینب ، اشك چشم های حسن ، تكان لرزان لب های حسین .

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.

اتاق خاموش است . صدایی به گوش نمی رسد . او بی حركت خوابیده است . رو به سوی كعبه . اَسما به طرف او رفت . پارچه سفید را كنار زد و جز هاله نیلوفری صورت زهرا و لبخند نشسته روی لبانش چیزی ندید .

آری فاطمه ! امشب اولین شب سرد بدون حضور گرم توست . شب تاریك است و سرد . یتیمانت از بس گریه كرده اند ، خوابشان برده است . ولی من چگونه چشم بر چشم بگذارم با این همه درد تنهایی ؟ هنوز كسی رفتنت را نمی داند . این گفته خود تو بود كه می خواستی شبانه دفنت كنیم . فردا دیگر صدای گریه ات مزاحم همسایه ها نخواهد شد .

 به یاد داری كه چه بی شرمانه می گفتند :« به فاطمه بگو یا شب گریه كند ، یا روز . از دست گریه های بی امانش به ستوه آمده ایمكاش فقط یك بار دلیل گریه هایت را می پرسیدند .

فاطمه جان ! مطمئن باش كه دیگر نه تو مزاحم آن هایی و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت كه آسوده شدی از دست این مردمان بی وفا . فردا تو نزد پدرت هستی ، در بهترین نقطه بهشت . پیامبر كه رفت ، تو تنها یاور روزهای تنهایی ام بودی . ولی به یقین بهشت با تمام میوه ها و رودها و حوریانش ، برای رسول ، گوارا نبود بی حضور تو .

و تو ام ابیها بودی و چگونه می توانی تحمل كنی این روزگار عجیب را ، بی حضور پدر ؟ حال من مانده ام تنها ، با تمام این وحشت زدگان غرق در مرداب زندگی و چه عالم گیر است سیاهی روح شان . مثل امشب ، تاریك و خاموش . همه خوابیده اند و اگر می دانستند كه از این پس از چه نعمتی محرومند ، به یقین نه چشم هایشان اذن ورود به خواب می داد ، نه تاب و قرار بر دل هایشان می نشست .

علی تنهاست . تنهاتر از همیشه . و او چه خواهد كرد بی فاطمه ، جز پناه بردن به چاه های صبور مدینه !


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 11 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   

امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر