صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مستور

اتاق خاموش است . صدایی به گوش نمی رسد . او بی حركت خوابیده است . رو به سوی كعبه . او دختر نبی الله است ، بانوی بانوان جهان ، ناز پرورده پدر ، لطیفه ی مدینه .

او سیده اهل بهشت است ، صاحب باغ فدك ، زخم خورده زخم های كهنه كینه ، تنها یاور ولی خدا ، بی یارترین یار رسول .

زبان اَسما بند آمده است . می خواهد صدایش كند ، ولی می ترسد . سر به دیوار خانه نهاده است . تنها ، نگاهش می كند و آرام می گرید . ولی باید او را بخواند . این خواسته ی خود اوست . سال ها در این خانه جز اطاعت امر او هیچ نكرده است .

صدایش می زند : بانوی من !

جواب نمی دهد . قرار از دل اَسما فرو ریخت . بی حركت بر جاماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نیست ، ولی باید صدایش كند .

- فاطمه ! دختر رسول خدا ...!

باز هم جوابی نمی دهد . صدای اَسما می لرزد . مثل دست و پای لرزان زینب ، اشك چشم های حسن ، تكان لرزان لب های حسین .

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.

اتاق خاموش است . صدایی به گوش نمی رسد . او بی حركت خوابیده است . رو به سوی كعبه . اَسما به طرف او رفت . پارچه سفید را كنار زد و جز هاله نیلوفری صورت زهرا و لبخند نشسته روی لبانش چیزی ندید .

آری فاطمه ! امشب اولین شب سرد بدون حضور گرم توست . شب تاریك است و سرد . یتیمانت از بس گریه كرده اند ، خوابشان برده است . ولی من چگونه چشم بر چشم بگذارم با این همه درد تنهایی ؟ هنوز كسی رفتنت را نمی داند . این گفته خود تو بود كه می خواستی شبانه دفنت كنیم . فردا دیگر صدای گریه ات مزاحم همسایه ها نخواهد شد .

 به یاد داری كه چه بی شرمانه می گفتند :« به فاطمه بگو یا شب گریه كند ، یا روز . از دست گریه های بی امانش به ستوه آمده ایمكاش فقط یك بار دلیل گریه هایت را می پرسیدند .

فاطمه جان ! مطمئن باش كه دیگر نه تو مزاحم آن هایی و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت كه آسوده شدی از دست این مردمان بی وفا . فردا تو نزد پدرت هستی ، در بهترین نقطه بهشت . پیامبر كه رفت ، تو تنها یاور روزهای تنهایی ام بودی . ولی به یقین بهشت با تمام میوه ها و رودها و حوریانش ، برای رسول ، گوارا نبود بی حضور تو .

و تو ام ابیها بودی و چگونه می توانی تحمل كنی این روزگار عجیب را ، بی حضور پدر ؟ حال من مانده ام تنها ، با تمام این وحشت زدگان غرق در مرداب زندگی و چه عالم گیر است سیاهی روح شان . مثل امشب ، تاریك و خاموش . همه خوابیده اند و اگر می دانستند كه از این پس از چه نعمتی محرومند ، به یقین نه چشم هایشان اذن ورود به خواب می داد ، نه تاب و قرار بر دل هایشان می نشست .

علی تنهاست . تنهاتر از همیشه . و او چه خواهد كرد بی فاطمه ، جز پناه بردن به چاه های صبور مدینه !


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
جمعه 19 فروردین 1390 :: نویسنده : مستور

عطر آسمانی فرشتگان در فضا منتشر است. آسمان، ستاره باران عشق است.

شب، لبریز از جرعه‏های ناب مناجات، سرود بی‏قراری را در دست‏افشانی عرش و فرش می‏سراید. زمین، سوره آفرینش معرفت وایمان را در روح زمان تلاوت می‏کند و تبسم شادمانه ماه، زمین و آسمان را آیه آیه نور کرده است. نبض ثانیه‏ها بی‏قراری می‏کند و ساعت مضطرب زمان نفسش به شماره افتاده است. صدای هلهله فرشتگان و زمزمه عرشیان و ترانه زلال اذان، شهر را پر کرده است و شراره اشتیاق در کوچه‏های مهتابی مدینه زبانه می‏کشد.

مدینه، بهار در بهار است و لبریز شوق انتظار و غرق تمنای دیدار. همه در انتظار تولد خورشید و طلوع با شکوه صبح و خنده طلایی آفتابند و بی‏تابانه، لحظه تولد بانوی صبر و عشق را به شوق نشسته‏اند.

فاطمه علیهاالسلام در حالی که در آغوش سحرگاه، برسجاده عشق، ترانه نیایش و حمد می‏سراید، عطر حضور خدا را در قنوت نمازش، نفس می‏کشد و لحظه‏های چشم‏انتظاری را با طراوت مناجات و اشک، سپری می‏کند.

برای دیدن اندازه اصلی بر روی عکس کلیک کنید.

لحظه موعود، فرا می‏رسد و غنچه قداست علی و زهرا علیهاالسلام به شکوفه می‏نشیند. دردی خوش که وجود نازنین بانوی آب و آفتاب را دربرگرفته است، با شهد شیرین گریه هدیه‏ای الهی تسکین می‏یابد و فصل سبز زندگی اسوه صبر و نجابت در گهواره سبز زمین، با بهار خنده‏اش آغاز می‏شود. شوقی در رگ‏های خاک می‏دود و خنده‏ای بر لب‏های تاریخ شکوفا می‏شود.

نوری پیچیده در حریر سبز نجابت و عصمت، دست به دست آسمانیان، می‏چرخد و وقتی پلک می‏گشاید، بزم شادمانه ملایک به اوج می‏رسد.خانه زهرا و علی علیهماالسلام ، فانوس‏باران اشک شادی می‏شود.

پیامبر خدا شادمان است. پیام‏آور عشق محمدی، در گوش طفل، اذان و در قلبش ترانه محبت زمزمه می‏کند. پیکی آسمانی، نام او را از عرش می‏آورد و او «زینب» می‏شود؛ نخستین سراینده غزل صبر و بردباری، زینت و مونس تنهایی پدر و سنگ صبور غربت زهرا، همنوا با مظلومیت حسن و خطبه‏خوان رشادت حسین و شهامت عباس؛ همدم لحظه‏های بی‏کسی و مرهم زخم‏های دلواپسی کبوتران پر وبال شکسته کربلا. زینب است و بانوی همیشه نجیب تاریخ.

مقدمش گل باران!




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
سه شنبه 9 فروردین 1390 :: نویسنده : مستور

چشمان خسته زن خواب را فراموش کرده بود. نیم خیز در جای خود نشست. با هر صدای کوچکی که از بیرون می‏آمد، تپش قلب پیر زن تندتر می‏شد. کاش هرگز قبول نمی‏کرد. کاش کمی صبر می‏کرد. چیزهای بسیاری از ذهن پیر زن عبور می‏کرد و آزارش می‏داد. هر لحظه که به سپیده نزدیک می‏شد، نگرانی و دلهره زن بیشتر می‏شد. اگر می ‏آمدند و از خانه‏اش بیرونش می‏انداختند. دستان لرزانش را روی صورتش گذاشت. قطره‏ای عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود. دوباره دراز کشید و چشمانش را بست. مرد خشمگین و ناراحت جلو آمد و به صورت چروکیده و استخوانی زن خیره شد.

ـ من نمی‏دانم. یا امانتی مرا می‏دهی یا این که...

صدای زن به لرزه افتاد. قدمهایش را به عقب برداشت.

ـ من دادم. به خداوندی خدا قسم! من امانتی را به همان دوستی که همراهتان آمده بود، دادم. او خودش گفت که شما سخت مریض هستید و توان آمدن به این جا را ندارید. باورکنید راست می‏گویم.

مرد سربرگرداند و نگاهی به اطراف خانه پیر زن انداخت.

ـ خانه خوبیست. به قیمت خوبی خواهند خرید.

سرش را به طرف پیرزن برگرداند. با صدای بلندتری گفت:

ـ حالا که می‏بینید خودم سرحال آمده‏ام. بهانه‏های دروغین شما را هم هرگز قبول نخواهم کرد. همین که گفتم. تا فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب، یا پول مرا می‏دهید یا آن که این خانه را به جای بدهی، به من می‏دهید.

برای دیدن اندازه اصلی بر روی عکس کلیک کنید.

زانوهای بی‏رمق زن لرزید و روی زمین افتاد. بغض گلویش را گرفته بود و اجازه اشک ریختن به او را نمی‏داد. با صدای اذان صبح، چشمانش را نیم باز کرد. خسته‏تر از همیشه، از جا بلند شد. قدم هایش بی‏حس شده بودند، اجازه راه رفتن را به زن نمی‏دادند. هر لحظه ممکن بود که مرد طلبکار پیدایش شود و شر به پا کند و آبروی دیرینه‏اش را با یک قسم دروغین به باد دهد. خودش را به دیوار تکیه داد. حلقه‏های اشک جلوی پرده چشمانش را گرفته بود و آرام و قطره قطره از گوشه چشمانش روی گونه‏اش غلط می‏خورد. سرش را به سوی آسمان گرفت.

ـ خدایا! خودت شاهد و گواه بودی و دیدی، من در تمامی عمرم خیانت به امانت نکرده بودم و نکرده‏ام، چه کنم؟ چگونه ثابت کنم؟ منکه کسی غیر از تو را ندارم که به در خانه‏اش بروم و از او یاری بطلبم. خدایا! اگر خانه‏ام را از من بگیرند، کجا بروم؟ تا کی آواره کوچه‏ها و بیابان‏ها شوم؟

نماز که تمام شد، تا سپیدی سحر بر سجاده نشست و تصویر روزی که این دو نفر باهم پیش او آمده بودند و امانتی خود را نزد وی نهاده بودند، را در ذهن خود مجسّم ساخت. قرار برآن بود که هر دو، باهم پس از مسافرت، نزد او بیایند...


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
دوشنبه 23 اسفند 1389 :: نویسنده : مستور

واژه «عید» در اصل از فعل عاد (عود) یعود است و براى آن معانى مختلفى گفته اند: از جمله «خوى گرفته»، «روزفراهم آمدن قوم» و «هر روز كه در آن، انجمن یا تذكار فضیلت­مند یا حادثه بزرگى باشد. «گویند از آن رو به این نام خوانده شده است كه هر سال شادى نوینى باز آرد»(1)

در لغتنامه تاج العروس دربارة عید آمده است: عید در نزد عرب، زمانى است كه در آن شادی­ها و یا اندوه­ها، باز مى­گردد و تكرار مى شود.

عید در قرآن و اسلام

واژه عید در قران یک بار ذکر شده است . قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عیداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا وَ آیَةً مِنْكَ وَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقینَ (2).« عیسی بن مریم عرض کرد:خداوندا ! پروردگارا ! از آسمان مائده­ای بر ما بفرست ! تا برای اول ما و آخر ما ، عیدی باشد، و نشانه­ای از تو ؛ و به ما روزی ده؛ و تو بهترین روزی دهندگانی!».

در تفسیر این آیه آمده است: «عید در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است؛.بازگشت به روزهایى كه مشكلات از قوم و جمعیتى برطرف مى شود و بازگشت به پیروزی­ها و راحتى­هاى نخستین ، عید گفته مى شود. و از آنجا كه روز نزول مائده، روز بازگشت به پیروزى و پاكى و ایمان به خدا بوده است؛ حضرت مسیح علیه السلام آن را «عید» نامیده است. (3)

برای دیدن اندازه اصلی بر روی عکس کلیک کنید.

 مرحوم میبدی در كتاب كشف الاسرار خود می‌گوید:

عید‌، بدین سبب عید نامیده شد كه خداوند متعال با رحمت خود به سوی بنده‌اش بر می‌گردد و بنده با فرمانبری به سوی پروردگارش باز می‌گردد.

در اسلام از چندین مناسبت به عنوان عید نام برده شده است. امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «در روز قیامت چهار روز است كه از امتیاز خاصی برخوردارند وآن روز عید فطر، عید قربان، عید جمعه و عید غدیرخم است، اما عید غدیر نسبت به عید فطر، قربان و جمعه، نسبت ماه به ستارگان است.(4) در اعیاد اسلامى به مناسبت این كه در پرتو اطاعت یك ماه مبارك رمضان و یا انجام فریضه بزرگ حج، صفا و پاكى فطرى نخستین به روح و جان باز مى­گردد و آلودگى­ها كه برخلاف فطرت است از میان مى رود «عید» گفته شده است. امام علی  علیه السلام در این باره می­فرماید :« ُ وَ كُلُّ یَوْمٍ لَا یُعْصَى اللَّهُ فِیهِ فَهُوَ یَوْمُ عِیدٍ ؛هر روزی که در آن انسان گناهی نکند عید است »(5). امام علی  علیه السلام با این بیان، موضوع ترک گناه را روز بازگشت به فطرت نخستین می­داند و ما را به آن دعوت می­کند همان گونه که در فصل بهار، طبیعت به شکوه و طراوت خود برمی­گردد ؛ شکوهی که زمستان آن را از او گرفته بود؛ فصل بهار ما انسان­ها نیز بازگشت به  فطرت است و بهار ما انسان­ها در بازگشت به فطرت پاکی است که خداوند در ما به ودیعه گذاشته ؛ و به تعبیر امام علی علیه السلام همان گناه نکردن و دوری از گناه می­باشد.

بزرگترین عید

در روایات آمده است که، عید غدیر خم ، بزرگترین عید می­باشد . در روایتی چنین آمده: « یَوْمُ غَدِیرِ خُمٍّ أَفْضَلُ الْأَعْیَادِ ؛(6) روز غدیر خم با فضیلت­ترین عید­ها است ».  وآن روزی بود که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به عنوان جانشین و وصی بعد از خود معرفی می­کند. «هو یَوْمُ نُصِبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ عَلَیْهِ فِیهِ عَلَماً لِلنَّاسِ»(7).روزی که درآن پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم دست علی علیه السلام را می­گیرد و او را به عنوان جانشین بعد از خود معرفی می­کند ، و مهر قبولی رسالت پیامبر ، منوط به رساندن این پیغام می­باشد یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه (8) ؛«ای رسول خدا هر آنچه از ناحیه خداوند، بر تو آمده را به گوش مردم برسان که اگر نرسانی رسالت خود را انجام نداده­ای[رسالتت ناقص می­ماند]». این چه پیغامی است که قبولی رسالت پیامبر، وابسته به آن است؛ رساندن خبر ولایت امام علی علیه السلام به مردم مُهر قبولی رسالت پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بود که اگر پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم  این پیام را نمی­رساند، رسالت او ناتمام بود. در این روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، علی علیه السلام  و  فرزندان او را به عنوان ائمه هدی و جانشینان خود به همه معرفی می کند ؛ و این دوازده نور ولایت و امامت ، از امام علی علیه السلام تا امام مهدی (عج)را به زبان می­آورد و می فرمائید « نور از طرف خداوند درمن ، سپس علی علیه السلام  و نسل او تا مهدی قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار داده شده است».(9)

آری عید غدیر بزرگترین عید است، عید غدیر بزرگترین ، حادثه تاریخ است ، که قبولی عظیم­ترین رسالت آخرین پیامبر و 23 سال زحمت و کوشش او در گرو آن است.

از غدیر تا غدیر

غدیر بزرگترین عید است و عید الله  اکبر است، چون روز معرفی امامت و ولایت است. لذا نهم ربیع الاول، روز امامت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، نیز عیدی بزرگ و مهم است. چرا که امام علی علیه السلام و امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از یک نور هستند. امام علی علیه السلام، نهم ربیع را « َ یَوْمُ الْغَدِیرِ الثَّانِی ‏؛ روز غدیر دوم »(10)می­نامد.

و این بزرگی و عظمت نه تنها در غدیر، که ولایت امام علی علیه السلام در آن اعلام می­شود، بلکه در تمام روزهایی که ائمه ولایت و امامت خود را آغاز می کنند، وجود دارد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 1 دی 1389 :: نویسنده : مستور

جوان برافروخته بود. غمگنانه به صورت مادر خیره‏می‏شد و اشک از چشمان بی‏فروغش می‏ریخت.ناگهان دو دستش را بالا برد و فریاد کشید:

- یا احکم الحاکمین! احکم بینی و بین امی!ای خدایی که بزرگترین داوری، میان من ومادرم تو داوری کن!

حوالی ظهر بود. عمر و همراهانش در بازارمدینه مشغول گشت و گذار بودند. جوان تاچشمش به عمر افتاد، ساکت‏شد. عمر ایستادو با تحکم رو به جوان کرد و پرسید:

- چرا به مادرت نفرین می‏کنی جوان؟!

صدای عمر در بازار طنین انداخت. مردم ازدور و نزدیک با صدای عمر جمع شدند و سر وصدای زیادی بلند شد. عمر دوباره غرید:

- هی مردک با توام! چرا به مادرت نفرین‏می‏کنی؟! خجالت نمی‏کشی؟!

جوان ترسید و لرزه براندامش افتاد; اما به‏خودش جرات داد و گفت:

- یا امیرالمؤمنین! این زن نه ماه مرا درشکمش نگهداشته، دوسال به من شیر داده;حالا که بزرگ شده‏ام، مرا از خود دور می‏کند ومی‏گوید که فرزند اونیستم! تو قضاوت‏کن...

عمر حرف جوان را برید و این بار رو به زن‏کرد و پرسید:

- این جوان چه می‏گوید زن؟!

زن با حالت گریه جواب داد:

- یا امیرالمؤمنین! به خدا قسم! من این جوان رانمی‏شناسم; نمی‏دانم از کدام خانواده و قبیله است; اودروغ می‏گوید; او می‏خواهد مرا رسوا کند; من زنی ازقریش هستم و هنوز ازدواج نکرده‏ام!

عمر دوباره پرسید:

- بر ادعای خود گواه داری؟!

پشت‏سر زن، گروهی مرد - که تعدادشان به‏چهل نفر می‏رسید.- آماده و قبراق ایستاده‏بودند، زن رو به آن‏ها کرد و گفت:

- اینان همه برادران عشیره‏ای من هستند،اینان براین امر شهادت می‏دهند!

یکی از آنها جلو آمد و گفت:

- ای خلیفه رسول خدا! این جوان دروغ‏می‏گوید. می‏خواهد این زن را در قبیله‏اش‏رسوا کند. این، دختری از طایفه قریش است وهنوز ازدواج نکرده و باکره است!

عمر دستور داد:

- این جوان را به زندان ببرید تا از گواهان‏بازجویی کنم، اگر شهادتشان درست‏باشد، اورا حد افترا می‏زنم.

خورشید در وسط آسمان می‏درخشید. جوان‏بی‏اختیار به آسمان نگاه کرد. جز رنگ آبی‏آسمان‏چیزی قلبش را امیدوار نساخت. سربازان بی‏درنگ اورا دستگیر کردند و کشان کشان به طرف زندان‏دارالحکومه بردند. هنوز به زندان نرسیده بودند که‏علی‏علیه السلام جلویشان ظاهر شد. همگی با دیدن‏علی‏علیه السلام ایستادند. انگار می‏دانستند که جوان رابی‏گناه به زندان می‏برند. علی‏علیه السلام نیز ایستاد. چهره‏مبارکش آفتاب امیدی بود که بر صورت جوان‏درخشید و نگاه نافذش تیرزهرآگینی بود که پای‏سربازان عمر را سست کرد. همگی ایستادند. چیزی‏برای گفتن نداشتند. این بود که تنها نگاه کردند ونگاههای ترس زده شان با نگاه با شهامت علی‏علیه السلام‏گره خورد. جوان با دیدن علی‏علیه السلام جان دوباره‏ای‏گرفت و گفت:

- ای پسرعموی رسول خدا! به فریادم برس که من‏جوانی مظلومم; عمر فرمان داده که مرا به زندان برند! علی‏علیه السلام با آرامش خاطر به سربازان دستور داد:

- این جوان را برگردانید!

عمر و همراهانش آهسته و با پای پیاده در بازار قدم‏می‏زدند که ناگهان همهمه‏ای دیگر آن‏ها را متوجه‏خود کرد. سرو صدای جوان و مردم کوچه و بازار، عمر رابه تعجب انداخت. سربازان که نزدیک‏تر شدند، عمرسرشان داد کشید:

- چرا این جوان را برگرداندید؟!

یکی از آن‏ها جواب داد:

- علی دستور داد و تو خود فرموده‏ای که ازفرمان او سرپیچی نکنیم!

- حالا علی خودش کجاست؟

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر وری آن کلیک کنید

- می‏آید!...

یکی از سربازان به عقب برگشت و با انگشتش‏امیرالمؤمنین علی‏علیه السلام را نشان داد که آرام و متین‏جلو می‏آمد. عمر با دیدن علی‏علیه السلام خودش راخوشحال نشان داد و از دور برایش درود و سلام گفت:

- درود خدا برتو باد ای علی!

حضرت به سلام عمر جواب داد و از او ماجرا راپرسید. عمر آن چه گذشته بود، بیان کرد. علی‏علیه السلام‏بعد از شنیدن همه ماجرا، دستور داد زن و جوان راحاضر کنند. سربازان خلیفه بی‏درنگ زن و گواهانش راآماده کردند. علی‏7 رو به عمر کرد و گفت:

- اجازه می‏دهی که من در میان ایشان داوری کنم؟

عمر لبخندی زد و گفت:

- چگونه اجازه ندهم که رسول خدا9 می‏فرمود: «داناترین شما، علی‏علیه السلام است.»

جماعت زیادی جمع شده بود. تا حضرت بر مسند قضاوت نشست، همه‏سروصداها خوابید و تنها صدای علی‏علیه السلام بود که سکوت را می‏شکست:

- ای زن! آیا بر ادعای خود شهودی داری؟!

زن عجول می‏نمود. بادلهره و دستپاچگی که از حرکات و گفتارش معلوم‏بود، جواب داد:

- بلی! این شهود من جماعت می‏باشند.

مردان قبیله‏اش گفته او را تایید کردند. حضرت رو به مردان کرد و فرمود:

- امروز در میان شما چنان حکمی بنمایم که در آن، خشنودی خدا و رسولش باشد!

آنگاه از زن پرسید:

- ولی تو کیست؟

- همینان! برادرانم!

حضرت رو به برادرانش کرد و فرمود:

- آیا راضی هستید که داوری من در حق شما و خواهرشما جاری باشد؟

- آری، ای پسرعموی رسول خدا! می‏پذیریم.

علی‏علیه السلام در حالی که لبخند می‏زد، نفس راحتی کشید. بعد بلند فرمود:

- ای مردم! من خدا را شاهد می‏گیرم و حاضرین را به گواهی می‏طلبم که این زن را به‏ازدواج این جوان، به مهریه چهارصد درهم از مال خود درآوردم!

و در این لحظه با چشمش دنبال قنبر غلام خود گشت. قنبر از میان‏جمعیت‏برخاست. حضرت رو به قنبر کرد و فرمود:

- قنبر پول را بیاور!

قنبر چند کیسه پر از سکه جلوی علی‏علیه السلام گذاشت. حضرت کیسه‏ها رابرداشت و به جوان داد و فرمود:

- این‏ها را در دامن زنت‏بریز و دست او را بگیر و به خانه ات ببر و به نزد ما نیامگر غسل جنابت کرده باشی!

زن مضطرب شد و شگفت‏زده به امیرالمؤمنین‏علیه السلام نگاه کرد; جوان پولهارا به دامن زن ریخت. صدای سکه‏ها به گوش همه رسید. نفسها در سینه‏ها حبس شده‏بود و از کسی صدایی بر نمی‏خاست. ناگهان فریاد زن بلند شد:

- الامان، الامان یابن عم رسول الله! می‏خواهی من به آتش بسوزم؟! به خدااین جوان، پسر من است... برادرانم مرا به نکاح مرد پستی درآوردند، این‏پسر از او به وجود آمد; وقتی او بزرگ شد، امر کردند او را فرزند خود ندانم، به خداسوگند این فرزند من است...

زن دنبال گفته‏اش را با هق هق گریه ادامه داد و پسر خودش را به سینه فشرد. فریاد همه‏به تحسین امیرالمؤمنین‏علیه السلام بلند شد. عمر نیز با خوشحالی فریاد زد:

- لولا علی لهلک عمر; به راستی که اگر علی‏علیه السلام نبود، عمر هلاک می‏شد!

 

 


منبع:

بحارالانوار، ج 9، ص 487 و قضاوتهای حضرت امیر(ع)، شیخ ذبیح الله محلاتی، ص 72-75.




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
سه شنبه 23 آذر 1389 :: نویسنده : مستور
عزیز دلم!

 آمده ام تا بلندترین مثنوى عشق را برایت زمزمه كنم .

 آمده ام تا حرف هاى نگفته ام را برایت بگویم .

 آمده ام تا اشكهایم را بر تو ببارانم و سیرابت كنم .

 آمده ام تا دل بى تابم را بى قرارتر كنم .

 آمده ام تا سراغ مولایم را از تو بگیرم .

 آمده ام تا از على و رضایت او بپرسم .

مى دانى، آنگاه كه پدرت به خواستگاریم آمد، تمام وجودم را شادمانى فرا گرفت. پس به چشمان با حیاى او نگریستم و گفتم به خدا سوگند من براى حسن و حسین (ع)همچون مادرى دلسوز خواهم بود و تو امروز مرا نزد مولایم سرافراز كردى.

به دنیا كه آمدى على تو را با نام خدا و رسول و ولى او آشنا كرد و پرسید نامش را چه برگزیده اى؟ گفتم در هیچ امرى بر شما سبقت نمى گیرم و على نام عمویش را بر تو نهاد. تو در میان بنى هاشم زیباترین بودى  چون ماه و من نگران چشم حاسدان كه مبادا پسركم را آسیبى رسانند. هر چند كه مى دانستم تو مى مانى تا حسین بماند. تو مى مانى تا فدایى فرزند گرامى رسول الله باشى. تو مى مانى تا زهراى پیامبر را دلخوش كنى و این همه را از بوسه هاى على بر دست و بازوى تو دریافته بودم.

یادت مى آید! تو تازه زبان گشوده بودى، على تو را كنار خود نشاند و فرمود: بگو یك، تو گفتى یك. بعد فرمود: بگو دو، توخوددارى كردى و گفتى شرم دارم به زبانى كه خدا را به یگانگى خوانده ام، دو بگویم و باز لبان مقدس على بود و پیشانى بلند تو !

جز این هم انتظار نمى رفت. على خود معلم تو بود و پس از او جان و دل زهرا ، حسن و آقایمان حسین باب هاى علم را بر توگشودند و تو شدى موحدى بزرگوار با شجاعت و ایثار على، صبر و كرم حسن و شهامت و جهادگرى حسین و چه كسى براى یارى اباعبدالله شایسته تر از تو؟

چه خوب مى دانست على! آنگاه كه هنگام شهادتش فرمود: جز فرزندان زهرا كسى در اتاق نماند و تو با دل شكسته و كوله بارى از حسرت پشت در به انتظار ماندى. چیزى نگذشت . زینب آمد و پیغام داد على تو را به درون خوانده. تو نیز در كنار فرزندان زهرا مبادا تنهایش « : جاى گرفتى و على دست حسینش را در دستان تو گذاشت. نگاهت كرد و گریست و سفارش حسین را را به تو كرد که مبادا تنهایش بگذاری »
برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید

مرحبا بر تو! كه حسین را آنگونه كه باید شناختى. شنیدم كه در غربت نینوا به برادرانت گفتى: در نثار جان هایتان تقصیر نكنید  و گمان مبرید كه حسین برادر ماست نه چنان است آن بزرگوار امام و سید و بزرگ و پیشواى ما بوده و حجت خداوند عالمیان در روى زمین و فرزند فاطمه زهرا و نور دیده و رسول خداست.

آرى تو همیشه حسین را مى خواندى و من از ادب تو خرسند مى شدم. تنها یك بار - آخرین بار - او را  برادر خواندى. گفتند فریاد « یا اخا ادرك اخاك »تو دل حسین را سخت لرزاند.  برادر « خود را به تو رساند و سرت را » در دامان مادرش فاطمه دید و دانست راز برادر گفتنت چیست.

 عباسم !

 وفاداریت زبانزد ملكوتیان است. خدا نكند تو شرمگین زینب باشى .

 نمى دانم آن پلید مرد دورخى چگونه جرأت كرد برایت امان نامه بفرستد !

 مظلومم !

 نه فرات كه جاى جاى عالم تا قیامت كبرى مظلوم تر از مولایت حسین و مظلوم تر از تو نخواهد دید. چه سعادتى براى تو بالاتر از آنكه سجاد (ع) به دست خود تو را دفن كرد. آرى تو را، و البته پدرش حسین را.

 سقاى كربلا !

 علمدار حسین !

 ابوفضائلم !

 ابا قربة !

 قسم به ظهر عاشورا

 قسم به ركعت هاى خونین عشق،

 قسم به آفتاب،قسم به آب ،

 قسم به آب ،


تو امروز سیراب تر از هزار دریایى و خوشبوتر از هزار گلاب ناب.

مباركت باد بال هاى سبز بهشتى ات.

سلام خدا و فرشتگان و پیامبران بر تو باد.

سلام بندگان صالح و شهدا و راستگویان بر تو باد.

همه سلام هاى پاكیزه به هنگام بامداد و شام بر تو باد.




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
دوشنبه 1 آذر 1389 :: نویسنده : مستور

دوست داشتم . نه ، چیزی فراتر از دوست داشتن . اصلان مگر می شد کسی او را ببیند ، بشناسد ، خلق و خویش را بداند و شیفته اش نشود ؟ 

از همان شام نخست که آمد ، پرسید من و « مسیره » کجا غذا می خوریم ؟

گفتند در اتاق خودمان . گفت : از امروز همه بر سر یک سفره می نشینیم و ما نیز محبت او را بر سفرۀ دلمان نشاندیم و باورمان شد که او مانند هیچ کس جز خودش نیست .  نمی دانم این غذاها برای میهمانان کافی است یا نه ؟ همۀ اقوام نزدیک او می آیند : ابو طالب ، ابوسفیان ، ابولهب ، ابوجهل و دیگر بزرگان قریش .  

دیشب شنیدم که او چند بار با خود زمزمه می کرد : « و انذر عشیرتک الاقربین » .

نفهمیدم ماجرا چیست ، اما امروز همه چیز روشن می شود .  آمدند . همه آمدند . طعام که به پایان رسید ، او شروع به سخن گفتن کرد و من صدایش را از پس پرده می شنیدم . خدا را حمد کرد و او را به بزرگی ستود . آنگاه از صداقت خود گفت و سوگند یاد کرد به پروردگاری که جز او معبودی نیست و خبر داد از یکتایی خدا ، از رسالت خویش ، از قیامتی که برای همه در پیش است ، از بهشتی که نصیب نیکوکاران می گردد و دوزخی که فرجام بدکاران است ...  

و بعد سکوتی سخت بود و دیگر هیچ .  

با شنیدن صدای لرزان ابوطالب ، نفسم در سینه حبس شده بود ، رها گشت . آرام و شمرده گفت : راستی تو را تصدیق می کنم و تا زنده ام از یاری ات دست بر نمی بردارم .  

افسوس که فریاد ابولهب ، شیرینی کلام ابوطالب را به تلخی دغدغه ای جدی و ماندگار بدل ساخت .

ابولهب بی پروا و گستاخانه خروشید : این رسوایی بزرگی است ! تو پیامبر خدا !؟

قریش به سخره خندیدند ... 

محمد (ص) فرمود : فرمان خدا این است که شما را به سوی او فرا بخوانم و اینک هر کس از شما که مرا یاری کند برادر ، وصی و جانشین من خواهد بود .  غوغایی در جانم بر پا شد ، هم مشتاق شنیدن بودم و هم مدهوش شنیده ها ! دلم می خواست می توانستم پرده را کنار بزنم ، چهرۀ حاضران را بنگرم و ببینم در مقابل درخواست او چه می کنند ... 

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید .

صدای دلنشین علی ، بی تابی ام را به قرار و اطمینانی ناب فرا خواند . « ای رسول خدا من تا آخرین لحظۀ زندگی ام برای یاری تو ایستاده ام »

یک بار ، دو بار و سه بار سوال پیامبر و پاسخ علی تکرار شد . او دستان علی را به گرمی فشرد . چیز مبهمی نمانده بود .  

چه کسی گمان می کرد یک بار دیگر نیز در غدیر ، این دو دست پاک در یکدیگر گره خورند و باز نام علی در زمین و آسمان طنین انداز گردد و نه تنها علی که واپسین آشکار کننده حق نیز در همان جا معرفی شود و سفارش های پیامبر دربارۀ  مهدی عالم به گوش همگان برسد که :  

آگاه باشید آخرین راهنمای امت هم از خاندان ما می باشند .

آگاه باشید او بر کلیه ملل با ادیان مختلف پیروز می گردد .

آگاه باشید او از ظالمین انتقام می گیرد .

آگاه باشید او تمام دژها را فتح نموده و ویران می گرداند .

آگاه باشید او مشرکین را از هر نژاد و ملتی باشند نابود می نماید .

آگاه باشید او انتقام خون دوستان خدا را می گیرد . آگاه باشید او یاور دین خداست .

آگاه باشید او کشتیبان دریای مواج و سامان بخش زندگی متلاطم خلایق است .

آگاه باشید او فضل و برتری دانایان و جهل و بی خردی نادانان را می داند .

آگاه باشید او برگزیدۀ خداوند است .

آگاه باشید او وارث همۀ علوم است .  

او ولی خدا در زمین می باشد و حکم و فرمان او ، حکم و فرمان خداوند است ...

درود خدا بر او باد .

 

 

هم خوانی زیبای عید غدیر

تقدیم به همه دوستداران ولایت

   امیرالمونین علی بن ابیطالب (ع)




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
دوشنبه 17 آبان 1389 :: نویسنده : مستور

نخل‏ها، کل می‏کشند، خورشید پا برخاک می‏گذارد و بهار، با پیراهنی از شکوفه از راه می‏رسد.

زمان، از حرکت می‏ایستد و زمین، زیباترین لحظات را پای‏کوبی می‏کند.

فرشته‏ها، با بال‏هایی از بلور، زیر گام‏هایشان نور می‏پاشند و کوثر در جاریِ جریان زمان، از بهشت، مشتاقانه سرازیر می‏شود.

پروانه‏ها، به پنجره‏های بسته بال می‏کوبند تا راهی به نور، به پرواز و به روشنایی بیابند و هزار فانوس در دست‏های ملایک، مسیر عبورشان تا افلاک را روشن می‏کند. ذوالفقار جوانه می‏زند و هزار شکوفه از سر شاخه‏های دستان تاریخ که به شکرگذاری بلنده شده‏اند، بوی بهار می‏پراکنند.

یاس‏های کبود بر نیام ذوالفقار می‏پیچند و بالا می‏روند و آسمان با همه‏ی عطش، در چشم‏هایشان خلاصه می‏شود. بوی سرشار سیب و یاس، فضا را پر می‏کند و شهر، دست افشانِ زیباترین اتفاق ممکن است.

حس می‏کنم در آسمانم ماه می‏خندد  انگار چشمانِ رسول اللّه‏ می‏خندد. 

روشن‏ترین تلاقی آیینه و آب، در آوازهای روشن شهر زمزمه می‏شود و دو بهار، توأمان، در فصلی گم شده در تاریخ، از راه می‏رسند و باهم پیوند می‏خورند.

برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید

فاطمه علیهاالسلام دستان ابرمردی را در دست می‏فشارد که شب‏ها در کوچه‏های بی‏پناهی، پشت درهایی که گل میخ غربتش را بانویش خوب می‏فهمد، نان و رطب پخش می‏کند.

و علی علیه‏السلام دست بانویی را در دست دارد که دسته‏ی دستاس رنج را می‏چرخاند و گهواره‏ی خالی فرزندش را در نظر مجسّم می‏کند که در ابرها کم‏رنگ می‏شود.

پیوند خجسته‏ای که سال‏های درد را در سر می‏پروراند و هنوز نخل‏های سوخته، کل می‏کشند و چاه با دهانِ راز دارش هزار سلام و صلوات می‏فرستد و هنوز ملایک، دست افشان این واقعه‏ی زیبایند.

کاروانِ ستاره‏ها، امشب در زیباترین جشنِ عشق و سرور حاضرند؛ شبی که از ناوکِ مژگانِ فرشتگان، غزلِ محبت می‏بارد و لحظه‏ها، بی‏صبرانه در گذرگاهِ وصالِ دو شاخه‏ی مهربانی، پایکوبی می‏کنند. صدای افلاکیان، سکوت را پس می‏زند و خورشید، شعاعِ عشق می‏گسترد. قصرِ شادمانی، از استواری ایمان، برخود می‏لرزد. دست‏های تقدیر، در پیِ شکوفه‏های اخلاصند و نسترن‏ها، می‏آیند تا حضور زهرا و علی را جشن بگیرند. غبار قدم‏هایشان، چونان ژاله‏ای، طراوت گل‏هایِ زندگی را بی‏قرار می‏سازد.

فرشتگان، در نبضِ مهرورزی می‏تپند و در سبزستان پیوند، زیباترین عطیه‏ی الهی را با جهیز اخلاص، به خانه‏ی خوشبختی می‏برند. عروسی خورشید، با ترنّم لب‏های پدر و هدیه‏ی صحیفه‏ی نورانی، از کوه‏های بلندِ تفاهم طلوع می‏کند، حصارِ دلتنگی را درهم می‏شکند و شکوهِ بی‏مانند لحظه‏هایِ عاشقانه را به تماشا می‏نشیند. زمین، به آسمان فخر می‏فروشد. به اِشارتِ خورشید، ستارگان، تختِ عروس را با شکوفه‏هایِ ایمان می‏آرایند و قطراتِ باران، ساعتی بعد، بر فرازِ شمعدانی‏ها می‏بارند و سرودِ اشتیاق سر می‏دهند.




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
سه شنبه 20 مهر 1389 :: نویسنده : مستور
خط سبز تو محال است که از دل برود این نه نقشی است که هرگز ز مقابل برود .
از امیرالمؤمنین علی(ع) که می خواهی بنویسی، گویی جوهر قلم خشک می شود. واژه ها درمی مانند و به حقارت خود در برابر عظمت آن وجود برتر اعتراف می کنند.

علی(ع) را چگونه می توان توصیف کرد؛ او که خداوند درباره اش چنین تعهد نمود: «علی پرچم هدایت، کانون نور ایمان و پیشوای اولیاءالله و نور برای هر کسی است که مرا اطاعت کند».

و خاتم المرسلین(ص) در وصفش فرمود: «هرکس بخواهد به حضرت آدم(ع) در علمش بنگرد و به نوح(ع) در تقوایش، و به ابراهیم(ع) در بردباری اش و به موسی(ع) در هیبتش و به عیسی(ع) در عبادتش، بنگرد به علی بن ابی طالب».

و خویش را این گونه به تصویر کشید: «نه فراوانی مردم در پیرامونم باعث افزایش عزت برای من است، و نه پراکنده شدن آنان عامل وحشت و هراس برای من».

و علی(ع) بزرگ مردی است که فروغ تابناک مطلق عالم هستی، دلش را روشن کرد و خدا را دریافت و او را در همه لحظات زندگی اش دید...

علی(ع) عالی ترین نمونه انسان کامل امروز و فردای تمام ناشدنی است، که حتی بزرگان عالم مادی نیز چنین اعتراف کردند:

«شبلی شمیل» پیش تاز مکتب مادی گری در برابر عظمت علی(ع) زانوی ادب بر زمین می نهد و می گوید: «پیشوا؛ علی بن ابی طالب، بزرگ بزرگان، یگانه نسخه ای است که نه شرق و نه غرب، نه در گذشته و نه امروز صورتی مطابق این نسخه ندیده است».

و «جبران خلیل جبران» سرگشته و حیران زده چنین می نویسد: «... او (علی) از این دنیا رخت بربست؛ در حالی که رسالت خود را به جهانیان نرسانیده بود. او چشم از این دنیا پوشید، مانند: پیامبرانی که در جوامعی مبعوث می شدند، که گنجایش آن پیامبران را نداشتند و به مردمی وارد می شدند که شایسته آن پیامبران نبودند و در زمانی ظهور می کردند، که زمان آنان نبود. خدا را در این کار حکمتی است که خود داناتر است».

و به راستی علی(ع) هم چنان ناشناخته مانده است؛ همان گونه که مردمان زمانش هم او را نشناختند...؛ چرا که بشر هنوز از زندان خودخواهی ها رهایی نیافته است و برای همین است که «میخاییل نعیمه» صاحب نظر و متفکر انسانی مسیحی عرب می گوید: «هیچ مورخ و نویسنده ای هر اندازه هم که از نبوغ و رادمردی ممتاز برخوردار باشد، نمی تواند تصویر کاملی از انسانی بزرگ، مانند پیشوا علی(ع) در مجموعه ای که حتی دارای هزاران صفحه باشد، ترسیم نماید و دورانی پر از رویدادهای بزرگ مانند دوران او را توضیح دهد. تفکرات و اندیشه های آن ابرمرد عربی و گفتار و کرداری را که میان خود و پروردگارش انجام داده است، نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده است. تفکرات و ایده ها و گفتار و کردار او خیلی بیش از آن بوده است که با دست و قلم و زبان وی بروز کرده، و در تاریخ ثبت شده است».

و علی(ع) حقیقت مطلقی است که حیات اصیل و منطقی انسان را با همه بایستگی ها و شایستگی هایش به تصویر کشیده است؛ شخصیتی در حدّ اعلای کمال با زیبایی روحی غیر قابل ترسیم و بالاتر از افق فرهنگ و علم و خواسته های معمول بشری... برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید .

از علی(ع) چگونه باید یاد کرد که در قالب های محدود بشری نمی گنجد؛ همان گونه که جرج جرداق می گوید: «آیا انسان بزرگی مانند علی(ع) را می شناسی که حقیقت انسانی را به عقول و مشاعر بشری آشنا بسازد؛ آن حقیقت انسانی که سرگذشتی چون ازل و آینده ای باقی، چون ابدیت، و ژرفایی بس عمیق دارد که هر یک از صاحبان عقول و نفوس بزرگ، مطابق روش و طبع خود، آن را درک می کند و دیگر انسان های عادی بدون این که خود بدانند در سایه آنان زندگی می کنند...».

علی(ع) را عقول بزرگ باید بشناسد، اما آیا آنان نیز آن گونه که باید شناخته اند؟!...

«حسن بن یسار بصری» دانشمند قرن اول هجری در وصف علی(ع) می گوید: «علی بن ابی طالب، ربانی امت اسلامی و دارای عظمت و سابقه منحصر و نزدیکی با پیامبر اکرم.(ص) او هرگز از امر الهی غفلت نورزید و در راه دین هیچ ملامتی در او تأثیر نداشت».

و علی(ع) هیچ ملامتی را نمی پذیرفت؛ چرا که شیفته ی خداوند بود: «به علی دشنام ندهید؛ زیرا او شیفته و بی قرار در ذات خداوندی است». و علی(ع) قله بلند فضایل و کمالات انسانی بود: «امتیازات انسانی علی(ع) از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در آن حدی اعلا است که شرح کردن و بحث و تفصیل دادن آن ها ناروا و بیهوده است... من چه بگویم در حق مردی که دشمنانش نتوانستند عظمت ها و فضایل او را منکر شوند و همه آنان به برتری شخصیت او اعتراف نمودند... من چه بگویم درباره مردی که همه فضیلت ها به او منتهی می شود و هر مکتب و هر گروهی خود را به او منسوب می سازند، آری او است رییس همه فضیلت ها!».

و علی(ع) را همه تعظیم می کنند، حتی همه مذاهب غیر اسلامی که او را می شناسند ـ‌ و لو اندکی ـ و او را دوست دارند...و عظمت شخصیت علی(ع)؛ یعنی صدق محض بودن؛ یعنی رهایی از هرگونه تمایلات سرنگون کننده، و آزادی از همه زنجیرهای خودخواهی و سنت های بی اساس قومی و ...

علی(ع)؛ یعنی عمری تلاش برای نجات انسان ها از درد «از خود بیگانگی»!

علی(ع)؛ یعنی عمری سوختن برای آشنا ساختن انسان ها با «من» حقیقی شان!

علی(ع)؛ یعنی عمری کوشش برای بازگرداندن انسان ها به «خود» از دست رفته شان!

... و این همان رنجی بود که عمری بر دوش کشید؛ رنج جهالت مردمان ...

و علی(ع) مظهر شایسته ی بنده ی ناب بود که «یقین» با ذره ذره وجودش در هم آمیخته بود و خود می فرمود: «اگر همه پرده های پندار به کنار رود، یقین علی(ع) افزوده نگردد». و این عشق علی(ع) به ذات حق بود، همان که علامه محمدتقی جعفری(ره) درباره اش چنین سرود:

عرف الإلــه کــان رآه بعینه فرای بقلب خاضع متطوّع

هذا علــی أن عرفـت بـحـقه أو ما عرفت کیانه المتلفع

إن کنت تسئل عن تراب لازب فاسئل أباه هادی المستطلع

او خدا را چنان شناخته بود که گویی با چشم می دید، اما به چشم قلب.

او خدا را با قلبی سرشار از خضوع و لبریز از اطاعت دریافته بود.

او علی(ع) است، اگر حق او را شناخته باشی و بتوانی کیان در هم پوشیده اش را دریابی.

اگر جایز می شمری که از تراب چسبنده (گل سرشت آدم) سؤال کنی، پس از پدر آن، از هادی دانا بپرس، از اباتراب؛ علی(ع).




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
شنبه 10 مهر 1389 :: نویسنده : مستور

آنقدر ایستادی که همه بادها به زانو در آمدند.

آنقدر پایداری کردی که پای کوه‏ها به لرزه درآمد و لرزش زمین آرام گرفت.آنقدر درخشیدی که تمام سیاهی شب به روز پیوند خورد.

آنقدر شکوفه هدیه دادی که پاییز و زمستان را از تقویم روزگار پاک کردی.

آنقدر قاصدک امید و احسان در کویرها رها کردی که تمام ابرهای باران را، میهمان خاک شدند و حالا در این وانفسای بی‏تو بودن، ما مانده‏ایم و هزار چشمه حکمت تو.

ما مانده‏ایم و بی‏نهایت دریای کرامت تو.

ما و بغل بغل شکوفه‏های بهشتی نصایح تو.

افسوس که ما یاد مهربان تو را گرامی نداشتیم و از آیینه آبی نگاهت، تکه‏ای از آسمان را در قاب دل‏ها جا ندادیم!

ما مانده‏ایم و ریسمان خطبه‏ها و نامه‏هایت که سبز و پیچان، کوتاه‏ترین راه آسمان است.

ما مانده‏ایم و سفره گشاده خوبی‏هایت که هنوز هم کوچه گرد کوفه، خانه خانه، یتیمی و نداری ما را می‏جوید و میهمان انبان سخاوتش می‏کند.

هنوز در صفین کارزارمان، پرده‏های شبهه را کنار می‏زنی و سره را از ناسره می‏شناسانی و ما را از مذاکره با شیطان بر حذر می‏داری.

هنوز از خواب راحت‏طلبی بیدارمان می‏کنی وبا هزار اشاره نورانی، میدان جنگ خونین دشمن درون و بیرون را نشانمان می‏دهی.

هر روز، چشمه آرزوهامان را به بهشت بشارت می‏دهی تا عروس دنیا را سه طلاقه کنیم و در عمارت عنکبوتی آن، قصر امید نسازیم.

به هزار لهجه شیوا به زیباترین واژه‏ها در نهج‏البلاغه‏ات، یگانگی پروردگار را طواف می‏کنی تا بت شکن نفس خویش باشیم و رسم یکتاپرستی بیاموزیم.

هنوز هم ایستاده‏ای به بلندای صبر خورشید، بر سر در تاریخ.

هنوز ایستاده‏ای و برای عاقبت کودکی انسان دعا می‏کنی و ظهور آخرین ذخیره عدل الهی را برای رنج‏هامان از خدا می‏خواهی.

فرمودی: از دنیای‏تان بر حذر می‏دارم که سرای گذر است ومنزلگاه اقامت نیست. زینت، به فریب بسته و بازینت‏اش می‏فریبد. سرایی است که خدایش خوار می‏دارد. حلالش را به حرام آمیخته و خیرش را بر شر. حیاتش قرین مرگ است و شیرینی‏اش همنشین تلخی. خدایش نزهتگه دوستان نساخته و از دشمنان دریغ نکرده است.

تو را با دنیا و اهلش چه کار؟ تو که دشنه قناعت را در چشم طمع نهادی و هیچ گاه تصویر پرفریب دنیا را به چشم حسرت نگاه نکردی.

آه، مولای من!

روزهایت در نخلستان می‏گذشت و شب‏هایت در اطعام یتیمان. دستان پینه بسته‏ات، خاک را در می‏نوردید تا مبادا مؤمنی از فشار تنگدستی زانوی اطاعت بر ساحت نامیمون دنیا بگذارد.

از تو سرودن آتش بر دامن است برکدام کوچه خاکی کوفه پا نهاده‏ای که قدمگاه تو را خورشید، در نخلستان می‏جوید و ماه در ویرانه‏ها طنین گام‏هایت را .کدام دیوار کاهگلی نمی‏شناسد و کدام شب نشینی، بوی نان و خرمایت را انتظار نمی‏کشد؟ بعد از تو حکم ‏رانان در دایره عدالت زانو زدند و دست بر دست کوبان، فریاد بر آوردند که علی علیه‏السلام و عدل با هم بوده‏اند چونان که «الحق مع علی علیه‏السلام و علی مع الحق».

آه، مولای من!

بعد از تو چه بسیار شدند شمشیرهایی که بدون ترس از چرخش ذوالفقار تو، شب را عرصه جولان خویش یافتند و حق را از دهان صاحبانش به ناحق بازستاندند و اگرچه دانه دانه خرمایی بود که از نخلستان‏های تلاش تو می‏آمد.

شب‏ها کوفه، سراغ ناله‏های جانسوز تو را می‏گیرند؛ آن زمان که معبود خویش را می‏خواندی و از غم فراقش می‏گریستی.

بر خیز ای فریادگر نام خدا که اگر تو نبودی، جهان هیچ گاه حقانیت کلام حق را نمی‏فهمید، چونان که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود.

برخیز و خطبه‏ای دیگر را برای آنان که تشنه معارف تواند، بخوان!

بخوان ای در دایره سخن بی‏همتا ! کلامت را چاه‏های کوفه شنیدند؛ اما نفهمیدند دردی را که در سینه پنهان داشتی و اندوهی را که چون خنجر بر سینه تحمل می‏کردی.




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 6 )    ...   2   3   4   5   6   

امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی