صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 7 بهمن 1393 :: نویسنده : مستور

باده بده ساقیا ، ولی ز خُم غدیر
چنگ بزن مطربا ، ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر ، بیا ز بالا به زیر
داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان ، قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد
محیط کون و مکان ، دایره ساز شد
سرور روحانیون هو العلی الکبیر
نسیم رحمت وزید ، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید ، پر ز گل و ارغوان
مسند حشمت رسید ، به خسرو خسروان
حجاب ظلمت درید ، ز آفتاب منیر
فاتح اقلیم جود ، به جای خاتم نشست
یا به سپهر وجود ، نیر اعظم نشست
یا به محیط شهود ، مرکز عالم نشست
روی حسود عنود ، سیاه شد مثل قیر
صاحب دیوان عشق ، زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت
نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثیر
به هر که مولا منم ، علی است مولای او
نسخه اسما منم ، علی ست طغرای او
یوسف کنعان عشق ، بنده رخسار اوست
خضر بیابان عشق ، تشنه گفتار اوست
کیست سلیمان عشق ، بردر جاهش فقیر
ای به فروغ جمال ، آینه ذو الجلال
« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال
گر چه بُراق خیال ، در تو ندارد مجال
ولی ز آب زلال ، تشنه بود ناگزی

آیت الله محمد حسین کمپانی



نوع مطلب : غدیر، متن ادبی، 
برچسب ها :
جمعه 24 خرداد 1392 :: نویسنده : مستور
 
نمی‏دانم کدام واژه را باید در ابتدای وصف تو بنویسم، که دور دست نگاهت را و ژرفای اندیشه ‏ات را تصویر کند؟

نمی‏دانم چه شعری بسرایم که بتواند زیبایی‏ های روحت را زمزمه کند؟

آن قدر بزرگ بودی که اقیانوس‏ها جرعه نوش عظمت تو بودند و کهکشان‏ها، خوشه‏ چین کرامتت.

حضورت، آیینه‏ ای بود سرشار از عشق و ایمان، که شور زندگی را منتشر می‏کرد و دست‏هایت، تکیه‏ گاه عدالت بود؛ عدالتی که با تو در خاک شد و قامتش، بی ‏تو شکست و پایمال گشت.

اما عجیب این‏که با همه بزرگی ‏ات، ساده‏ تر از آب بودی و صمیمی ‏تر از باران و مهربان‏تر از آفتاب؛ آن قدر مهربان که یتیمکان کوفه از سر و کولت بالا می ‏رفتند.

کوچه ‏های کوفه هنوز در انتظار گام‏ های تو می‏ سوزند. نخل‏های آتش گرفته، دست‏های قنوتشان به آسمان بلند است، تا مگر باز آیی و یک بار دیگر رازهای مانده در دلت را با آنان بگویی.

آن گاه که چندی، سهم خاکیان شده بودی، خاک، وسعت حجم نگاه تو را نداشت؛ زمین باورت نکرد تا این‏که در محراب عشق، به معشوق رسیدی و ما را با اندوهی سخت، وا گذاشتی.

نه زیستنت را باور کردیم و نه رفتنت را! که تو در اندیشه‏ ها نمی ‏گنجیدی و کوچه پس کوچه ‏های تنگ و تاریک ذهن‏ ها، گنجایش عبور تو را نداشت.

اینک در حصار کلمات، چگونه شکوه مردانگی و اوج ایمانت را ترسیم کنیم؟ مگر می ‏توان از تو تصویری ارایه کرد و برای تو ابتدا و انتهایی قرار داد؟

ای مرد نامتناهی! چه روزی را روز تولد تو بنامیم و کدام ساعت را لحظه سخت وداع؟ سیزدهم رجب یا نوزدهم رمضان را؟

تو یک جریانی در بستر تاریخ، که همیشه نامت، زمزمه آب‏ها و یادت ماندگار در آسمان سبز زندگی است.

تو همزمان با آسمان زاده شدی و هر روز، آفتاب، با سلام بر تو، روشنی و گرما را در کوچه پس کوچه ‏های جهان پهن می‏کند و دست بر سر و روی گل‏ها می‏ کشد.

ای علی! ای بزرگ‏ترین نام خدا! تو صراط مستقیمی؛ همه راه‏ها با تو شناخته می ‏شوند و حق، دنباله ‏رو توست. معیار عدالت تویی..


علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را  که به ما سوا فکندی همه سایه هما را ..



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
دوشنبه 18 دی 1391 :: نویسنده : مستور
راهی گنبد سبز تو شدم،در عین ناباوری و در روز میلاد امام علی علیه السلام و حیران از تجسم این عظمت.

من کجا و این بی کران نور کجا؟ نمی گنجم در این حجم؛ پاهایم سست می شوند، اگر نتوانم ...  

در هم همۀ ذهنم،جست و جو می کنم ؛ اما هیچ نشانی نمی یابم.

امیدی نبود برای حضور در جوانی و پدر و مادرم ، یک عمر در آرزو و باز چشمانم تر می شوند و لبریز می شوم از حسی بی واژه.

دیدن فضایی که تو در آن بوده ای و فرو بردن هوایی که تو در آن نفس کشیده ای ، چه لذت بخش است و تمام وجود من، اگر به جاست و به پاست، از توست ای رسول مهر!

پیاده رو را سنگ به سنگ گریستم و بعد، همهمه مات هر چه رنگ، در  وسعت سبز گنبدت و تهی تر از هر تهی و گرم از هر آغوش و پاک تر از هر دل، می شود آن را به آسانی دید.خورشید را گواه می گیرم که روشنای حضورت، میان مردمک های خسیم ریخت.
                                                                    
پشت پنجره های مشبک بقیع ،دیدن کبوتران که روی خاک دانه می چینند و راه می روند و دو رکعت نماز عشق و زیارت دست های تو و نور و نور و نور.

نگاه من ، از خاک
بقیع تا سبزی تو و من هستم و صد هزار قصه و تو...

می بینی که سخت است از تو گفتن، وقتی نمی توانم آن چه بر من گذشته است را خوب بنویسم؛ تنها می دانم که این بی قراری را آرامی است و این قرار را پایانی نیست...

از هریک از پنجره های
بقیع که نگاه می کنی، فرقی نمی کند؛ چیزی جز حیرت،دسگیرت نمی شود. پنجه در هرکدام از پنجره ها که بیندازی، فرقی نمی کند؛ تو را راه نمی دهند؛ نمی گذارند مزار عزیزترینان خدا را در آغوش بگیری. فرقی نمی کند از کدام گوشه جهانی. از هر دری که داخل شوی ،فرقی نمی کند ؛ نام مولا را در اذان نخواهی شنید.

دیگر هیچ فرقی ندارد . تو اکنون در مغناطیس این مرکز، گیر افتاده ای و در اقیانوس بی انتهای آن، درحال شنا کردن هستی.فرقی نمی کند که در این هفته،دلت را به کدام سمت حرم، پرواز داده باشی؛اکنون باید بروی؛باید تمام خاطرات،غربت ها،بغض ها و گریه های باقی مانده را با خود به سرزمین دیگری ببری؛ باید بروی و تکه ای از دلت را در روضه،
بقیع ، روبه روی گنبد و یا هر نقطه دیگر حرم، جابگذاری.

فرقی نمی کند کجا؛ فقط یادت باشد به کبوتران
بقیع بگویی که سلام دلت را به صاحبشان برسانند.

درود بر تو ای پیام آور راستی، که آن‏چه شرط بلاغ بود، به جای آوردی و هرچه آزار روزگار، بر خود هموار کردی!

درود بر تو که خُلق عظیمت، مکارم اخلاق را به تمامت رساند!

زیان کارند آنان‏که بر میراث تو، بر کتاب وحی و عترت پاکت، ستم روا داشتند و فرجام نیک، از آن پرهیزکاران است.




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
پنجشنبه 9 آذر 1391 :: نویسنده : مستور
باز امشب تابید ، نور مهتابی ماه
بر سر و روی حیاط ، بر دل زخمم آه
تازه شد چشم سحر
تازه شد حرف دلم
باز امشب بارید
اشك بر جان و تنم
بی قرارم مولا
بی قرارت هرشب
می نوازی روحم ، می نوازی جسمم
بر سر غنچه سرخ ، بر سر پیچك شرم
من تمنا هربار
بر در معشوقم
من تقلا  این بار
می كشانم بر موج
رنگ آرامش را
می فشاریدم تلخ
لابه لای هر موج
توی هر طوفانی ،
زورقی را با اوج
چشم امیدم تو
مثل یک زندانی
با تو  هم آرامم
مثل یک باران که
ریخت در فنجانی
روح سركش در خواب
روح ناآرامم
با تو می خوابد باز
باز با ذكرت  شاد     
رنگ رویاهایم
می شود نورانی
خوبتر از هر نور
خوب تر از هر خواب

صل الله علیک یا علی بن ابی طالب (ع)



م.حسرتی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
پنجشنبه 25 آبان 1391 :: نویسنده : مستور
و به لبهای تو می اندیشم
که درین کثرت بی آب

در هجوم لشکری آدم نما
داغ وآهسته و بی جان، جان داد

یاد آن تشنگی ات می افتم
یاد آن آخر بار ، که نگاهت لرزید

اشک در پشت نگاهت رقصید
یاد آن زمزمة کوتاهت

که میان همة کودکی ام ناپیداست
یاد آن می افتم

که نگاهم غمگین
روی آن صورتِ ماتم زده می بست دخیل

شاهد اشک شقایق
که میان دل من می جوشید

خون غم می نوشید
زخم صد واقعه غم ، بر تن احساس من است

ترجمانی ز وفا که به اندازه ی دستان عَلَم بردارش با دو بال عاشق
و نهایت بخشید، به وفا، جانبازی

این دو خط شعر تَرَم ، ضربة کوتاهِ هوای جائیست
همه شب رؤیایم رنگ این ضربة کوتاه قشنگ

مثل اشکی جاریست



م.حسرتی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
یکشنبه 23 مهر 1391 :: نویسنده : مستور
عرق شرم و حیا بر پیشانی علی علیه‏ السلام نقش بسته است. این، بارِ اولی نیست که در محضر رسول خدا (ص) زانو می‏ زند؛ امّا این بار حاجتی دارد که شرم حضور و حیای معصومانه ‏اش زبان سخن گفتنش را می‏ بندد. پشت چشم‏ های روشنش آرزویی نشسته است. پیامبر (ص) راز چشم‏ های علی علیه ‏السلام را می‏خواند. پیامبر (ص) می‏داند این چشم‏ها دریچه ‏ای رو به بهشت دارند.

«لَعَلَّکَ جِئْتَ لِخُطبِ فاطِمَةَ؛ شاید به خواستگاری فاطمه آمده ‏ای؟»

 ـ آری

ـ ای علی علیه‏ السلام پیش از تو نیز مردان دیگری به خواستگاری فاطمه علیه االسلام آمده ‏اند؛ امّا هیچ کدام از آن‏ها شایستگی همسری فاطمه علیه االسلام را نداشته ‏اند.

رسول خدا
(ص) نزد فاطمه علیه االسلام می‏رود. فاطمه علیه االسلام ، علی علیه‏ السلام را خوب می‏ شناسد. کمالات و فضایل علی علیه‏ السلام ، سابقه‏ اش در اسلام، و نزدیکی برادرانه ‏اش با پیامبر (ص) بر کسی پوشیده نیست. فاطمه علیه االسلام سر به زیر می‏ اندازد.

رسول خدا
(ص) منتظر پاسخ زهرا علیه االسلام است؛ اما پاسخ او جز سکوت نیست؛ سکوتی از سر رضایت.

پیامبر فریاد برمی ‏آورد: «اللّه اکبر! سُکُوْتَها اِقْرارُها» جبرئیل بر پیامبر خدا
(ص) نازل می‏ شود. او مأمور شده است فاطمه را به عقد علی علیه ‏السلام درآورد. فاطمه علیه االسلام بهترین انتخاب خداست برای علی و علی شایسته‏ ترین مردی است که مِدال همسری زهرا علیه االسلام را بر گردن می ‏آویزد.

«لَوْ لَم یُخْلَقْ عَلِیُّ ما کانَ لِفاطِمَةَ کُفوٌ؛ اگر علی علیه ‏السلام خلق نشده بود برای فاطمه همسری نبود.»

علی علیه ‏السلام و فاطمه علیه االسلام با کوله‏ باری از کمال و فضل و افتخار، دل به پیوندی می‏دهند که حاصل آن عصاره‏ های ناب ایمان و انسانیّت می‏ شود. پایه‏ های خانه‏ ای را بنا می ‏کنند که مسیر آمد و رفت ملکوتیان می ‏شود. علی علیه ‏السلام و فاطمه علیه االسلام رو به راهی دارند که به آسمان ختم می‏ شود.

خانه کوچک علی علیه ‏السلام و فاطمه علیه االسلام کهکشانی می‏ شود که یازده خورشید تابناک از مدار نورانی آن سر برمی‏ آورند و عالمی را در نور عظمت خود غرق می‏ کنند.

پیوند علی علیه‏ السلام و فاطمه علیه االسلام عرش را مَسرور می‏کند و پایه‏ های دین خدا را استوار.



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 5 مهر 1391 :: نویسنده : مستور

آیا منادی ها ندا در نداده اند که هرکس حاجتی دارد بیاید؟ آیا ملازمان خبر ندادند که در این حرم از احسان مضایقه نیست؟ آیا ایلچی ها نرساندند که در این قبله گاه ملائک آسمانها هر که مخالفت نماید در عوض کرم ببنید؟...

آری اینجا سلطانی به پیشوازت می آید که دروازه رحمتش جای جای و نفر نمی شناسد همه دعوتن در خوان گسترده ی کرمش ...

دل خسته از روز مردگی ها و روزمرّگی ها، مشتاقانه قدم به راه می نهی تا به کوثر نور دست یابی و لب به چشمه معرفت آشنا کنی . می آیی و می آیی تا حماسه حضور در برابر نور را تجربه کنی و دست های نیازت را بر آستانه ی بی نیاز حضرت حق دراز کنی !

لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.می خواهی به زیارت کعبه جان ها ، امام رضا (ع) بشتابی ! آری قلب پر تپش تو ، قلب سفید پوش و عاشقت ، عزم زیارت او را کرده تا چشمانت بر گنبد زرین مولا می افتد ، اشک مجالت نمی دهد و غبار کدورت را از چهره ات می شوید و تودر تلالو فروزان خورشید خراسان غرق می شوی . پس گام در بهشت می نهی و اندکی بعد دل به دریای جمعیت انبوهی می سپاری که همچون تو ، در دریای متلاطم روزگار ، به کشتی نجات پناه آورده اند . کبوتر دل را به پرواز در می آوری و در حریم امن آفتاب هشتم هم بال با کبوتران سپید حرم اوج می گیری و عروج می کنی و به مقامی ارجمند دست می یابی .

پس آرام نجوا کن ..

به تو متوسل شده ام . به مهربانی و رحمتت ، دعای سوزان قلبم را استجابت فرما . امیدم به درگه عفو توست . فریاد استغاثه ام را بپذیر .

دیوانه ای غفلت زده به سوی تو شکایت می کند . دست هایش را ضلالت و گناه بر هم پیچیده است ..آمده است به مهمانی سلطانی که چلچراغ روشن زندگی را بر دروازه های زندگی ش بیاویزد . در خود فرو رفته ام و در برابر عظمت و مهربانی ات زاری می کنم .

ای قبله هشتم ! این چشمانم را که از دنیا و آنچه در آن می بینید لذت می برد به سوی درگاه مبارکت متوجه گردان تا اشک های حسرتم سراسر خاک وجودم را همچون موم نرم نماید و دوباره شکل بگیرم..

اینک آمده ام به حلم وکرمت از من در گذر و سوگند به حلمت که با این دل شکسته ام به مدارا رفتار کن . ای بزرگترین بزرگواران...




م.حسرتی




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : مستور

رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:

من شبیه‌ترین مردم به حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) هستم و حضرت ابراهیم شبیه‌ترین افراد به آدم (علیه‌السلام) در خلق و خلقت بود، حق تعالى مرا از بالاى عرش پر عظمت و جلال خود به ده نام نامیده و صفت مرا بیان كرده و به زبان هر پیامبرى بشارت مرا به قوم خود داده و در تورات و انجیل نام مرا بسیار یاد كرده و نام مرا از نام بزرگوار خود مشتق نمود.

نام او "محمود" است و نام مرا "محمد" نام نهاد و مرا در بهترین قرنها و در میان نیكوترین امت‌ها ظاهر گردانید.

- در تورات مرا «احید» نامید زیرا كه به توحید و یگانه پرستى خدا مبعوث شده‌ام و جسدهاى امت من بر آتش حرام گردیده است .

لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید.- در انجیل مرا «احمد» نامید زیرا كه من محمودم در آسمان، و امت من حمد كنندگانند.

- در زبور مرا «ماحى» نامید، زیرا كه به سبب من از زمین عبادت بت‌ها را محو مى‌نماید.

- در قرآن مرا «محمد» نامید، زیرا كه در قیامت همه امت‌ها مرا ستایش خواهند كرد و كسى در قیامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من .

- در قیامت مرا «حاشر» خواهند نامید زیرا زمان امت من به حشر متصل است .

- و مرا «موقف» نامید، زیرا كه من مردم را نزد خدا به حساب مى‌دارم .

- و نیز مرا «عاقب» نامید زیرا كه من بعد از پیامبران آمده‌ام و بعد از من پیامبرى نیست .

- و من رسول «رحمت» و رسول «توبه» و رسول «ملاحم یعنى جنگ‌ها» و منم «مقفى» كه از قفاى انبیاء مبعوث شده‌ام و منم «قسم» یعنى جامع كمالات .

پروردگارم بر من منت گذاشت و گفت اى محمد من هر پیامبرى را به زبان امتش فرستادم و بر اهل یك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سیاهى مبعوث كردم .

تو را به ترسى كه بر دل دشمنان تو افكندم یارى دادم و هیچ پیامبر دیگرى را چنین نكردم .

و غنیمت كافران را بر تو حلال گردانیدم و براى احدى قبل از تو حلال نكرده بودم بلكه مى‌بایست غنیمت‌هایى را كه مى‌گفتند بسوزانند.

و به تو و امت تو گنجى از گنج‌هاى عرش خود كه آن سوره فاتحة الكتاب و آیات سوره بقره است عطا كردم.

و من همه زمین را براى تو و امت تو محل سجده و نماز گردانیدم بر خلاف امت‌هاى گذشته كه مى‌بایست نماز را در معبدهاى خود سجده كنند، و خاك زمین را بر تو پاك كننده گردانیدیم و «الله اكبر» را به امت تو دادم و یاد تو را با یاد خدا مقرون كردم كه هرگاه امت تو مرا به وحدانیت یاد كنند تو را هم به پیامبرى یاد كنند.(1)

«اى محمد خوشا به حال تو و امت تو»


پی نوشت


1- جلاء العیون، ص 31/ علل الشرایع، ص 127/ معانى الاخبار، ص 50 .

قصص الرسول یا داستان‌هایى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، قاسم میرخلف زاده




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : مستور
انتظار واژه زیبایی است برای آنها که عاشق دیدن روی یار را در دل دارند که عبور ثانیه ها به آنها مژده می دهد « آن روز فرا می رسد.» روزی که وعده حق تحقق یابد و با شمشیر عدالت مهدوی (عج) ظلم و جور از بین برود.

آنها که منتظرند و لحظه شماری می کنند تا تک سوار عشق با اسب سفیدی که یاران دلاورش او را همراهی می کنند ظهور کند تا نجواگر زمزمه محبت و دوستی در بین مردم باشد و به این امید هر روز صبح بعد از ادای نماز کوچه ها را آب و جارو می کنند تا همه بدانند که منتظر یاری سفر کرده هستند و هر جمعه در دعای ندبه نگاه های منتظر عطر دل انگیزی را استشمام می کنند که رایحه آن جانفزاست .

حکایت انتظار ، قصه آشنای مومنین از قرنها قبل تاکنون است . از آن روزهایی که مهدی (عج) به امر خداوند از دیده ها پنهان شد تا چشم نامحرمان او را نبیند و کینه دشمنان دین و دیانت کار ساز نباشد. اما ازآن روزها این بارقه امید در دلها جوانه زد و این بشارت را به دلخستگان طریق معرفت داد که « او خواهد آمد ».

« او می آید » تا دلهای تشنه محبت را از چشمه معرفت به حق سیراب کند .

« او می آید » تا با حضور خود به جهانیان ثابت کند که عدالت علی گونه زیباترین جلوه های معنویت و عشق است که می توان آن را اجرا کرد .

« او می آید » تا با عطر دل انگیز امامت و ولایت ، رهروان طریق عشق را رهبری صادق و آگاه باشد.

« او می آید » تا جلوه های زیبایی از حکومت عشق را بر دلها نشان دهد .

و هر یک از ما که عشق مهدی (عج) را در دل داریم هر صبح با این امید تلاش می کنیم تا زمینه ساز ظهور آقایمان باشیم . دلها را جلا می دهیم تا از چشمه وجودمان ، انسانیت ، مردانگی ، صفا و صمیمیت تراوش کند . مهدی(عج) خواهد آمد تا سکوت سنگین بی عدالتی ، ظلم و جور را بشکند که پژواک صدای او زیباترین زمزمه های عاشقانه خواهد بود .



م.حسرتی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
شنبه 3 تیر 1391 :: نویسنده : مستور
تو را می‏ جویم از قله‏ های رفیع نیایش،تو را می‏ جویم از هوای مطبوع مدینه، از زلالی طلوع یک صبح تازه.متولد می‏ شوم از حس تازه سرودن.پلک می‏زنی و کربلا در ذهن جهان تکثیر می‏ شود. پلک می‏زنی و سفارت عشق، بر شانه‏ هایت سنگینی می ‏کند.پلک می‏زنی و اخبارگوی تاریخ سرخی می ‏شوی که تا الی الابد این خط سرخ ادامه دارد.به دف و چنگ عرشیان پلک می‏ گشایی تا ادامه کارنامه برهوت کربلا باشی.از خطبه‏ هایت آتشفشان جاری می‏ شود و از دعاهایت، زلالی یک رود به دنیا می‏ آید.

تو می ‏آیی و ذایقه واژه ‏ها، از عطر دعا آکنده می ‏شود.
تو می ‏آیی و بر صبح لبانت، معنویت عارفانه نقش می‏ بندد.
تو می ‏آیی و روح ناآرام سجاده ‏ها را به آرامشی خواستنی می‏ سپاری.

می ‏آیی و شولای باران بر دوش، باب الحوائج می‏ شوی. دست بالا می‏بری و برای درخت‏های بهشت، باران تلاوت می‏کنی. صحیفه سینه را می‏ گشایی و صحیفه سجادیه‏ ای می ‏نویسی که زبور آل محمد می ‏شود.

یا علی!

می ‏خواهمت در دنیا و می‏ خوانمت؛ که خدا نیز در آخرت می‏ خوانَدَت.

ای زینتِ عبادت ‏پیشگان؛ همدم بی‏نوایان؛ بردبارترین بردباران؛ شفاعت کننده فرمانداری معزول نزدِ عبدالملک مروان؛ و... شبیه ‏ترین کسان به امیرمؤمنان علی علیه‏السلام !

آری، می‏دانم هیچ‏گاه به هیچ‏کس «نَه» نگفتی و بر کسی نیاشفتی! چشم ‏هایت را از گناهانم فرو بند. در دل و جانم گُل کُن. امروز برایم تبسم کن.

می‏ خواهم دیگر به دنیا دلشاد نباشم. می‏خواهم مثل تو «سجاد» باشم.

به نگاهی، دلشادم کن.

اینجا، هوا برای نَفَس کشیدن، کم است؛ از این قفس، آزادم کن.



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   

امکانات وب


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی