صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 11 آذر 1395 :: نویسنده : مستور
مأمون: بر این عقیده و دین هستم که علی بن ابی طالب علیه السلام بهترین خلق خدا پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سزاوارترین مردم برای خلافت است.

اسحاق: در میان این جمعیت کسانی هستند که آنچه را مأمون درباره علی علیه السلام بیان کرد نمی شناسند و بِدان معتقد نیستند و مأمون ما را برای مناظره طلب کرده است.

مأمون: هر طریق را می پسندی اختیار کن من از تو سؤال کنم یا تو از من سؤال کنی؟

اسحاق: من پرسش را آغاز می کنم.

اسحاق: به چه دلیل مأمون ادعا می کند که علی برترین مردم است پس از رسول خدا و سزاوارتر است از همه به خلافت پس از وی؟

مأمون: به من بگو چه چیز مایه برتری مردم بر یکدیگر می شود چنان که بتوان گفت: فلان کس از دیگری افضل است؟

اسحاق: اعمال نیکو.

مأمون: راست است، اکنون به من بگو درباره کسی که در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله بر یار خود برتری داشت، ولی پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله آن یار که مفضول بود کاری انجام داد برتری از کاری که فاضل در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله انجام داده بود، آیا این کس را می توانیم از جهت فضل با فاضل زمان پیغمبر هم پایه بدانیم؟

[اسحاق، سر به پایین افکند و در اندیشه فرو رفت.]

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : مأمون، اسحاق، مناظره در فضیلت علی، فضیلت علی علیه‌السلام، خدا،
پنجشنبه 1 مهر 1395 :: نویسنده : مستور
ابن عباس می گوید: روزی عمر در زمان خلافتش برای ادای فریضه صبح به مسجد آمد دید کسی در محراب خوابیده است، عمر به غلام خود گفت: او را برای نماز خواندن بیدار کن، غلام پیش رفت، دید لباس زنانه به تن دارد، تصور کرد زنی از انصار است او را حرکت داد، ولی حرکت نکرد، معلوم شد مردی است در لباس زنان که سرش بریده شده است. عمر دستور داد کشته را در گوشه ای از مسجد قرار دهند و نماز صبح به جای آورد، پس از نماز به حضرت امیر علیه السلام عرضه داشت: نظرتان در این قضیه چیست؟

آن حضرت فرمود: بگو کشته را دفن کنند و منتظر باش تا کودکی را در همین محراب ببینی. عمر گفت: از کجا می گویی؟ علی علیه السلام: برادر و حبیبم رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا از این ماجرا خبر داده است. و چون نه ماه گذشت روزی عمر برای نماز صبح وارد مسجد شد، ناگهان صدای گریه طفلی به گوشش رسید. گفت: راست گفته خدا و رسول خدا و پسر عم رسول خدا، و آنگاه به غلام خود گفت: نوزاد را از میان محراب بردارد و پس از ادای نماز، طفل را آورد و در پیش روی حضرت علی علیه السلام گذاشت. امیرالمومنین فرمود: دایه ای از انصار پیدا کنند تا از طفل نگهداری نمایند. تولد کودک در ماه محرم بود و به غلام عمر فرمود: دایه طفل را پس از نه ماه در روز عید فطر بیاورید. دایه طفل را در موقع مقرر، دایه طفل را در موقع مقرر، نزد حضرت امیر علیه السلام آورد، حضرت به او فرمود: کودک را در محل نماز عید ببر و بنگر هر زنی را که کودک را از تو گرفت و صورتش را بوسید و به وی گفت: ای ستمدیده، فرزند زن ستمدیده! و ای فرزند مرد ستمگر! او را بگیر و به نزد من بیاور!

دایه، طفل را در آن جا برد، دید زنی از پشت سر او را صدا می زند و می گوید: تو را به حق محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله اندکی توقف کن! دایه ایستاد آن زن رسید و طفل را از او گرفت و صورتش را بوسید و به او گفت: ای مظلوم، فرزند مظلومه! و ای فرزند مرد ظالم! چقدر به کودک مرده من شباهت داری، و آن زن بسیار زیبا بود، و هنگامی که طفل را به دایه رد کرد و خواست برود، دایه دامنش را چسبید.

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : امام علی(ع)، ابن عباس، طفل، محراب، قضاوت، امیرالمومنین،
چهارشنبه 5 اسفند 1394 :: نویسنده : مستور
یا علی! واژه ها با تو تفسیر می شوند، و این تویی که به همه واژگان معنا می بخشی.

یا علی! وقتی از «کعبه » سخن گفته می شود، تو در ذهن آیی و ناگزیر در یادها خطور می کند: «علی، مولود کعبه » و «کعبه زادگاه علی ».

یا علی! دوستان و دشمنان هر کدام با نام تو برخود می لرزند، چون تو جامع اضدادی.

یا علی! کعبه به خود می بالد که مولودی چون تو از پرده اندرون آن زاده شد و بس. و این افتخار در فراسوی مباهاتی است که بر کعبه متظاهر است.

یا علی! پهلوان در گود زورخانه با نام تو پنجه در پنجه حریف می اندازد و از تو مدد می جوید و قهرمان در میدان نبرد تا «یا علی » نگفته است به نماز نمی ایستد و زاهدان تا نام تو را بر زبان جاری نکرده اند سر بر سجاده حضرت دوست نسایند.

یا علی! قیام قائمان از قیومیت نام تو است، و قعود قاعدان از قائمیت تو امنیت می یابد.

یا علی! جاذبه تو چنان است که «دست بریده » افتخار می کند که مولای عدالت، «انگشت رذالت » از دستش بریده است. (1)

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : عمرو بن عبدود، کعبه، پیامبر اکرم صلی‌ الله ‌علیه‌ و‌ آله، علی علیه‌ السلام، حارالانوار،
چهارشنبه 14 بهمن 1394 :: نویسنده : مستور
خواستگاری علی علیه السلام از فاطمه سلام الله علیها
سـال دوم هجرت بود، در این هنگام علی(ع) بیست وپنج سال داشت و حـضرت زهرا(س) نه سال داشت. علی(ع) شخصا به حضور پیامبر(ص) آمد و از فاطمه(س) خواستگاری کرد.

پیـامـبـر(ص) بـه علی(ع) فرمود: قبل از تو مردانی از فاطمه(س) خـواستگاری کرده اند و من خواستگاری آن ها را به فاطمه(س) گفته ام، ولـی از چـهـره اش دریـافـتم که آن ها را نمی پسندد، اکنون پـیـام تو را نیز به او می رسانم و بعد نزد تو آمده و نتیجه را می گویم.

پـیـامـبر(ص) وارد خانه شد و جریان خواستگاری علی(ع) را به سمع فاطمه(س) رسانید و فرمود: نظر تو چیست؟

فـاطمه(س) سکوت کرد و چهره اش تغییر ننمود و پیامبر(ص) از چهره او نـشـانـه نارضایتی نیافت. پیامبر(ص) برخاست و در حالی که می گـفت: (الله اکبر سکوتها اقرارها؛خدا از همه چیز بزرگ تر است، سـکـوت او نـشـانـه اقرار او است؛(به حضور علی(ع) آمد و بشارت رضایت فاطمه(س) را به علی(ع) داد.

(محمد سعید صالحی، از قم، نقل از: محمد محمدی اشتهاردی، داستان دوستان، ج4، ص 274)

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : خواستگاری، معاویه، شیر، زره، علی ( ع )، مرد،
سه شنبه 29 دی 1394 :: نویسنده : مستور
چشمان خسته زن خواب را فراموش کرده بود. نیم خیز در جای خود نشست. با هر صدای کوچکی که از بیرون می آمد، تپش قلب پیر زن تندتر می شد. کاش هرگز قبول نمی کرد. کاش کمی صبر می کرد. چیزهای بسیاری از ذهن پیر زن عبور می کرد و آزارش می داد. هر لحظه که به سپیده نزدیک می شد، نگرانی و دلهره زن بیشتر می شد. اگر می آمدند و از خانه اش بیرونش می انداختند. دستان لرزانش را روی صورتش گذاشت. قطره ای عرق سرد روی پیشانیش نشسته بود. دوباره دراز کشید و چشمانش را بست. مرد خشمگین و ناراحت جلو آمد و به صورت چروکیده و استخوانی زن خیره شد.

ـ من نمی دانم. یا امانتی مرا می دهی یا این که...

صدای زن به لرزه افتاد. قدمهایش را به عقب برداشت.

ـ من دادم. به خداوندی خدا قسم! من امانتی را به همان دوستی که همراهتان آمده بود، دادم. او خودش گفت که شما سخت مریض هستید و توان آمدن به این جا را ندارید. باورکنید راست می گویم.

مرد سربرگرداند و نگاهی به اطراف خانه پیر زن انداخت.

ـ خانه خوبیست. به قیمت خوبی خواهند خرید.

سرش را به طرف پیرزن برگرداند. با صدای بلندتری گفت:

ـ حالا که می بینید خودم سرحال آمده ام. بهانه های دروغین شما را هم هرگز قبول نخواهم کرد. همین که گفتم. تا فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب، یا پول مرا می دهید یا آن که این خانه را به جای بدهی، به من می دهید.

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : علی علیه‌السلام، مرد، قضاوت، خدا، عمر قضاوت علی علیه‌السلام، پیر زن،


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   

امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر