صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 29 اسفند 1397 :: نویسنده : مستور
سی سال از واقعه عام الفیل می‏گذرد. زمان، آبستن واقعه ‏ای است که مولود آن، شهره آفاق و فخر زمین و زمان می‏شود. «مکه، روز جمعه، سیزدهم رجب، سی سال پس از عام الفیل» درد، بر دختر اسد غلبه کرده است؛ دردی که او را تا مسجد الحرام می‏ک شاند و دستان نیازش را به سوی کعبه بلند می‏کند: «ربّ انّی مؤمنةٌ بک و بما جاءَ عندکَ مِن رُسُلٍ و کُتُبٍ و انّی...»

(پروردگارا! من ایمان دارم به تو و همه پیامبران و کتاب‏هایی که از سوی تو آمده و گفتار جدّم ابراهیم خلیل را تصدیق دارم و به او که این خانه کعبه را بنا کرد. پروردگارا! به حق همان کسی که این خانه را بنا کرد، به حق این نوزادی که در شکم من است، ولادت او را بر من آسان گردان.)

شاید او نمی‏دانست نام طفلی که در شکم دارد، روزی بر «تارک پیشانی تاریخ» خواهد درخشید و آوازه شوکت و عظمت او، در تمام روزگاران خواهد پیچید.

فاطمه! از درد شکوه مکن، خداوند، تو و فرزندت را از عنایت بی‏حدّش سرشار می‏کند.

فاطمه! علی در پاک‏ترین خاک و منزّه‏ترین مکان هستی، چشم به جهان می‏ گشاید. دردهایت را فراموش کن. لبخند علی، جانت را تازه می‏کند.

به او نگاه کن! عطر ملکوت را استشمام خواهی کرد.

کعبه... فاطمه بنت اسد... علی علیه‏السلام ... فرشتگان... و خدا.

«یا فاطمه سَمّیهِ علیّا فهو علی، و اللّه‏ُ العَلیُّ الأَعلی یَقولُ: انّی شَقَقْتُ اِسمَهُ مِن اِسمی، و أَدَّبتُهُ بِأَدَبی، و وَقَفْتُهُ عَلی غامِضِ علمِی...»

(ای فاطمه! نام این مولود را علی بگذار، که خدای علی اعلی می‏فرماید: من او را از نام خود جدا کردم و به ادب خود ادب آموختم و بر مشکلات علم خویش او را واقف ساختم.)

کاش تاریخ، امروز را به خاطر بسپارد! کاش آنان که در فردایی نه چندان دور، بر سینه چاک چاک مولود کعبه، زخم خیانت و جهل و نامردی می‏زنند، امروز را به خاطر آورند!

کاش آنان که علی علیه‏السلام را دیدند، او را می‏فهمیدند!

کاش علی علیه‏السلام به «ما» می‏گفت: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی».

عاطفه خرّمی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : امام علی(ع)، ولادت، 13رجب، ابوتراب، خانه کعبه، فاطمه بنت اسد،
جمعه 25 آبان 1397 :: نویسنده : مستور
امروز از خواب که پاشدم، متوجه شدم کمی حالم بهتر شده است. دیگر تب نداشتم و بدنم نسبت به روزهای قبل سردتر بود. احساس سبکی می کردم. صبح بعد از مدت ها غذای مختصری را که همسرم پخته بود، توانستم راحت و بدون درد تا آخر بخورم. نزدیکی های ظهر بود که یادم افتاد مدت هاست نتوانسته ام به مسجد بروم و نماز جماعت را با امام علی علیه السلام بخوانم. پس بهتر بود امروز که کمی حالم بهتر است، به مسجد بروم و نماز جمعه را با ایشان بخوانم. چند وقتی است امامم را ندیده ام و از او خبر ندارم.

به مسجد می روم. حضرت علی علیه السلام روی منبر می رود و خطبه می خواند. صدای آرام بخشش را مدت هاست نشنیده ام. هنوز خطبه ها تمام نشده که احساس می کنم بدنم باز داغ شده و تمام اندامم درد می کند. نمی دانم یکدفعه چه شد. سرم گیج رفت. نمی خواستم جلب توجه کنم. خودم را به کنار دیوار مسجد رساندم و همان جا تکیه دادم.

خطبه ها که تمام شد، همه پراکنده شدند. حضرت جلو آمد و پرسید: ای زمیله! چه شد که در وسط خطبه حالت بد شد؟

گفتم: مدتی است که بیمارم. امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، احساس کردم دردم کمتر شده و سبک تر شده ام. خیلی وقت بود نماز را با شما نخوانده بودم. بنابراین، تصمیم گرفتم به مسجد بیایم و نماز جمعه را با شما بخوانم. به مسجد آمدم، ولی وسط خطبه ها ناگهان احساس کردم تمام بدنم درد می کند و سرم گیج می رود.

امام فرمود: ای زمیله! تو که مریض شدی، مریضی ات در من هم اثر کرد. هر شیعه که بیمار می شود، ما هم بیمار می شویم. هر گاه غمگین شود، ما نیز غمگین می شویم و هنگامی که دعا می کند، ما آمین می گوییم و وقتی ساکت می شود، ما برایش دعا می کنیم.

تحت تأثیر سخنان امام، اشک در چشمانم جمع می شود و درد را فراموش می کنم. می گویم: فدایت شوم! این حال فقط برای ماست که در محضر شما هستیم یا درباره همه دوستان تان این گونه است؟

حضرت فرمود: برای همه دوستان و شیعیان مان این طور است. هیچ مؤمنی در شرق و جای دیگر این دنیا نیست، مگر اینکه ما از حال او خبر داریم. هر گاه مریض می شود، ما نیز مریض می شویم و با ناراحتی او ما نیز ناراحت می گردیم.

سخنانش آرامم می کند. آن قدر آرام که این مدت طولانی بیماری ام را فراموش می کنم. از فردا هر طور باشد و با هر دردی که داشته باشم، به مسجد می آیم. نمی خواهم لحظه ای مصاحبتش را از دست بدهم.

منبع: محمود ناصری، داستان های بحارالانوار، ج9، ص48.



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
سه شنبه 8 آبان 1397 :: نویسنده : مستور
منظور امام علی(ع) در این خطبه چیست؟

حکمت 273 در مقام بیان ضرورت توکل به خداست یعنی واگذار نمودن کار خویش به قادر علی الاطلاق و اطمینان به تدبیر او و در نتیجه با اطمینان کامل در پناه خدا زیستن است (و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره) هر کس کار خویش را به خدا واگذارد، خداوند مهمات او را کفایت کند که امر او در همه چیز نافذ است.

حضرت امیرالمؤمنین(ع) در جایی دیگر می فرماید تو را در توکل همین بس که روزی خویش را جز از خدا ندانی و فرمود: توکل به خدا آدمی را از هر کس و هر چیز بی نیاز می سازد پیغمبر(ص) از جبرئیل پرسید حقیقت توکل چیست؟

جبرئیل گفت:علم به این که مخلوق نه بتواند جز به خواست خدا سودی بخشد و نه زیانی رساند و تا خدا نخواهد نه چیزی به تو دهد و نه ترا از دادن چیزی منع تواند کرد و نومیدی عملی از مخلوق و چون بنده بدین مقام رسد، جز به خدا امید نبندد و خبر از خدا نترسد و از کسی جز خدا چشم داشتی نداشته باشد علی ای حال حضرت در این حکمت می خواهند بفرمایند که هر چه انسان تلاش کند به جز آن چه برای او در علم الهی مقدر شده دست نخواهد یافت و این که توانگری مایه سعادت و خوشبختی نبوده و چه بسا افراد منعمی که گرفتار عذاب شده و چه گرفتارانی که به وسیله آن گرفتاری آزمایش شده و آن گرفتاری مایه ساخته شدنش و سعادت او شود.

منبع: پایگاه حوزه



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : ابوتراب، توکل به خداوند، حکمت، انسان، سعادت،
سه شنبه 1 آبان 1397 :: نویسنده : مستور
ابرها و ریزش باران
باران، یکی از نعمت های بزرگ پروردگار است که به وسیله ابرها در بسیاری از نقاط زمین فرو می ریزد. در اثر همین برکات آسمانی است که رودها، چشمه ها، سدها ودریاها پر آب می شود و زندگی موجودات در زمین ادامه می یابد. در خطبه ای از امیرمؤمنان درباره چگونگی شکل گیری ابرها و ریزش باران می خوانیم: «خداوند، ابرهایی را آفرید تا قسمت های مرده زمین احیا شود و گیاهان رنگارنگ بروید. پس قطعات بزرگ و پراکنده ابرها را به هم پیوست تا سخت به حرکت درآمدند و با به هم خوردن ابرها، برق ها درخشیدن گرفت و از درخشندگی ابرهای سفیدِ کوه پیکر و متراکم چیزی کاسته نشد. بعد، ابرها را پی در پی فرستاد تا زمین را احاطه کردند و بادها، شیر باران را از ابرها دوشیدند و به شدت به زمین فرو ریختند. ابرها هم پایین آمده سینه بر زمین ساییدند و آن چه بر پشت داشتند، فرو ریختند و در این حال، در بخش های بی گیاه زمین، انواع گیاهان رویید و در دامن کوه ها سبزه ها پدید آمد».

زمین، کوه و دری
در خطبه ای از نهج البلاغه درباره عجایب آفرینش می خوانیم: «از نشانه های توانایی و عظمت خدا و شگفتی ظرافت های آفرینش او، آن است که از آب دریای موج زننده و امواج فراوان شکننده، خشکی آفرید و به طبقاتی تقسیم کرد. سپس طبقه ها را از هم گشود و هفت آسمان به وجود آورد که به فرمان او برقرار ماندند و در اندازه های معین استوار شدند. نیز زمین را آفرید که دریایی سبزرنگ و روان، آن را بر دوش می کشید. زمین در برابر فرمان خدا فروتن، در برابر شکوه پروردگاری تسلیم است. سپس صخره ها، تپه ها و کوه های بزرگ را آفرید، آن ها را در جایگاه خود ثابت نگاه داشت و در قرارگاهشان استقرار بخشید. پس کوه ها در هوا و ریشه های آن در آب رسوخ کرد. کوه ها از جاهای پست و هموار سر بیرون کشیده و کم کم ارتفاع یافتند و ریشه آن در دل زمین ریشه دوانید. قله ها هم سر به سوی آسمان برافراشت و نوک آن ها طولانی شد تا تکیه گاه زمین و میخ های نگهدارنده آن باشد. سپس زمین با حرکات شدیدی که داشت آرام گرفت تا ساکنان خود را نلرزاند و آن چه بر پشت زمین است سقوط نکند یا از جای خویش منتقل نگردد».

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : آفرینش، شگفتی، رنگ، زمین، طاووس، امام علی (ع)، خدا،
چهارشنبه 25 مهر 1397 :: نویسنده : مستور
دومین نمازگزار
یحیی بن عفیف از پدرش روایت کرده، پیش از آنکه پیغمبر اکرم امر نبوت را اظهار کند من با عباس بن عبدالمطلب نشسته بودیم. اول ظهر جوانی آمد رو به کعبه ایستاده به نماز مشغول شد. فاصله[ای] نشد، جوان دیگری آمد و به طرف راست او ایستاد و زنی هم آمد و پشت سر آن ها به نماز مشغول شد. من به عباس گفتم: امر عظیمی مشاهده می کنم. گفت: آری. می دانی این جوان کیست؟ [او] پسر برادر من محمد بن عبداللّه و این جوان دیگر نیز پسر برادر من علی بن ابی طالب است و این زن خدیجه دختر خویلد است. پسر برادر من می گوید: پروردگارش او را به این دینی که هم اکنون به آن توجه دارد مأمور داشته و سوگند به خدا، به جز این سه نفر، متدین به این دین نمی باشند.

محک ایمان
ابوسخیله گفته: من و عمار به عزم حج بیت اللّه [حرکت کرده و در راه] بر ابوذر غفاری وارد گردیدیم، و سه روز از حضور آن مرد نورانی استفاده می کردیم. چون هنگام مراجعتمان نزدیک شد به او گفتیم: ما امروز از اسلام جز اختلاف و تفرقه میان مسلمانان اثر دیگری نمی بینیم. عقیده شما چیست؟ پاسخ داد: در چنین وقتی باید به کتاب خدا و علی توجه کرد. زیرا گواهی می دهم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: علی نخستین کسی است که به من ایمان آورد و اولین کسی است که فردای قیامت با من مصافحه می کند. او صدیق اکبر و فاروق میان حق و باطل و او رهبر مؤمنان است.

برگزیده ای پس از پیامبر
[ابوسعید خدری چنین نقل می کند که] روزی فاطمه صلی الله علیه و آله با چشم گریان حضور پیامبر آمد و گفت: زن های قریش مرا از ناداری علی سرزنش می کنند. پیغمبر فرمود: اعتنا نکن. زیرا تو را همسری بزرگوار داده ام که پیش از همه ایمان آورده و علمش از همه زیادتر است. خدای متعال به همه اهل زمین توجه کرد و پدرت را از میان آن ها برگزید... و بار دیگر بدان ها توجهی کرد و... شوهرت را برگزید و او را جانشین من قرار داد و وحی کرد تا تو را به ازدواج او درآورم. ای فاطمه مگر نمی دانی بر اثر اهمیتی که در پیشگاه خدا داری، او تو را به همسری مردی درآورده که از همه بردبارتر و داناتر و پیشقدم تر به اسلام. [پس] فاطمه خندید و خوشحال شد.

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : ابوتراب، جوان، خدا، زن، ایمان، پسر برادر، پیامبر،
یکشنبه 15 مهر 1397 :: نویسنده : مستور
مولای رادمردان هنگامی که عمرو بن عبدود را کشت، به لباس های فاخر و تجهیزات جنگی او دست نزد. برخلاف پهلوانان عرب که پس از کشتن حریف، او را لخت و عور می کردند و برخی حتّی از سر عداوت و دنائت، مقتول را مُثله می نمودند، قهرمان با فتوّتِ اسلام، هرگز حریم حریف را نشکست و او را بسیار محترمانه در میدان رها کرد. عمر بن خطّاب به حضرت علی علیه السلام اعتراض کرد و گفت: چرا لباس هایش را نکندی که زره اش سه هزار می ارزید و مانند آن در میان عرب پیدا نمی شد. پاسخ داد: شرمم آمد که لختش کنم.

وقتی که خواهر عمرو بن عبدودّ به بالای سر جنازه برادرش رسید و او را با لباس های گران بهایش دید، بی اختیار گفت: «ما قَتَلَهُ اِلاّ کفْوٌ کریمٌ / قاتل برادرم هم آوردِ بزرگواری بوده است.» و پرسید که برادرم را چه کسی کشته است؟ پاسخ دادند: علی بن ابی طالب. خواهر عمرو بن عبدودّ تا نام علی علیه السلام شنید با افتخار گفت:

«قاتله کفْوٌ کریمٌ / قاتل برادرم همآورد بزرگواریست.» و اضافه کرد: برادرم خود همیشه آرزو می کرد، روزی که بالاخره کشته می شود به دست مرد کریمی کشته شود، و سپس در رثای برادر مقتولش مرثیه ای سرود به این ترتیب:

لو کانَ قاتلُ عَمروٍ غیر قاتِله * لکنتُ اَبکی علیه آخرَ الابدی

لکنَّ قاتلَه مَن لایعابُ به * مَن کانَ یدعی قدیما بیضةَ البلدی

- اگر قاتل برادرم غیر از علی بود، تا ابد برایش می گریستم، ولی قاتل برادرم مردی است که بر او عیبی نیست و کسی است که از قدیم، بزرگ مرد شهر و ماه مکه خوانده شده است.

افزون بر این مرثیه، خواهر عمرو بن عبدودّ مرثیه بلند دیگری نیز دارد که در آن بیش از آن که در مرگ برادرش بنالد، به قاتل برادرش - یعنی حضرت علی علیه السلام - می بالد و فتوّت و جوانمردی مولا علی علیه السلام را می ستاید.(1)

جوانمرد اگر راست خواهی ولیست * کرم، پیشه شاه مردان علیست(2)

پی نوشت :
1 . شیخ مفید، الارشاد 1 / 107 - 109؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 1 / 20؛ غروی یوسفی، موسوعة التاریخ 2 / 496؛ سیدجعفر مرتضی عاملی، الصحیح من السیرة 9
2. سعدی شیرازی، کلیات سعدی / 273.
منبع : کتاب حیدرانه ها (داستان های شیرین و مستند از شجاعت حضرت علی (ع)).



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : مولای رادمردان، لباس های گران بها، عمرو بن عبدودّ، جوانمرد، علی بن ابی طالب،
پنجشنبه 10 فروردین 1396 :: نویسنده : مستور


علی معشوق رب العالمین است
نخی از جامه‌اش حبل المتین است
ز وقتی پا در این عرصه نهاده
غبار مقدمش روح آفرین است
تمام آسمان محتاج لطفش
به محشر ناجی اهل زمین است
به وقت رعد و برق ذوالفقارش
کلام حضرت حق «آفرین» است
به مشتاقان جنت فاش گویید
نجف مصداق فردوس برین است
نجف شهری بود هم کفو جنت
که دربانش فقط روح الامین است
تمام کائنات و چرخ محشر
نمی‌ گردد مگر با اذن حیدر
زمین و آسمان‌ ها گشته رامش
و بیت حق سند خورده به نامش
علی همتای زهرای بتول است
همانی که خدا داده سلامش
تمام لعن و نفرین خدا بر
کسی که کم شمارد احترامش
علی از بطن کعبه آمده که
شبیه حق بود خلق و مرامش
به هرجایی که ذکر بوتراب است
دل من می‌زند پر سوی بامش
و شیعه گشته‌ام زیرا نوشتند
به جنت شیعیانش هم کلامش
میان شعله ابراهیم گر خفت
صد و ده مرتبه هو یاعلی گفت
علی معنای لطف و جود و احسان
علی آیینه‌ی معبود منان
بود بهر حیات پیکر دین
علی روح و علی جسم و علی جان
امیر المومنین بعد از پیمبر
بود شیواترین تفسیر قرآن
جمال او کجا و روی یوسف
فدای روی ماهش ماه کنعان
غلامی علی کم رتبه‌ای نیست
بود برتر ز صدها شاه و سلطان
هر آن کس در دلش مهر علی هست
بر او واجب بود جنات رضوان
به دنیا گر هزاران دلبر آید
دگر مثل علی مادر نزاید
از آن روزی که ذکرش پا گرفته
بساط عاشقی ما گرفته
به هرجا که پیمبر یاوری خواست
علی دست خودش بالا گرفته
و حاتم با گدایی از در او
تمام رزق خود یکجا گرفته
بود منفور و بیچاره کسی که
علی از او نگاهش را گرفته
به منظور شفاعت از محبین
خدا از مرتضی امضا گرفته
امیری آسمانی کز بر او
چنین درس ادب سقا گرفته

فقط حیدر امیر المومنین است

رجزهای یل ام البنین است

 شاعر: میثم میرزایی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : ولادت، ولادت امام علی، شعر ولادت، شعر آیینی، امیرالمومنین، معشوق رب العالمین،
سه شنبه 1 فروردین 1396 :: نویسنده : مستور
سال 160 هجری بود. سید حمیری، شاعر بزرگ از خانه بیرون آمد. سوار بر اسب سیاه و اصیل خود حرکت می کرد. لباس های زیبایی پوشیده بود. کوچه پس کوچه های شهر کوفه را پشت سر گذاشت. سید حمیری در این زمان 55 ساله بود. به یاد کودکی خود افتاد. آن زمان که در دامان مادری دوستدار اهل بیت علیهم السلام پرورش یافت و پدری علاقه مند به ائمه اطهار علیهم السلام او را تربیت کرد. پدر و مادرش هردو اهل ادب بودند و چیزهای زیادی به او آموختند. آن ها که مُردند، بندر بصره را ترک کرد و راهی شهر کوفه شد. از آن به بعد، پله های ترقی را یکی بعد از دیگری طی کرد و شاعری بلندآوازه شد. سید حمیری غرق دریادآوری خاطرات گذشته خود بود که صدای جمعیت او را به خود آورد. به محله کناسه رسیده بود. اسب را نگه داشت، محله شلوغ بود. مردم در حال رفت و آمد و داد و ستد بودند. چند کودک به دنبال همدیگر می دویدند. در شهر بازرگانان غیر عرب هم دیده می شدند که با لباس های خاص خود از مردم کوفه متمایز بودند. مردم با دیدن شاعر بزرگ شهر گرد او جمع شدند و همه با دست او را به یکدیگر نشان می دادند:

ـ نگاه کنید، سید حمیری به محله ی کناسه آمده!

ـ عجب اسب سیاهی! چه لباس های زیبایی!

در این هنگام یکی از میان جمعیت فریاد کشید:

ـ ای شاعر بزرگ کوفه! اگر شعر تازه ای سروده ای، برایمان بخوان.

همه ساکت شدند. منتظر بودند سید حمیری چه می خواند. سید نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:

ـ امروز کار دیگری با شما دارم. هرکس فضیلتی از حضرت علی علیه السلام نقل کند که من آن را به نظم در نیاورده باشم، این اسب اصیل را با آنچه پوشیده ام، به او خواهم داد.

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : ابوتراب، سید حمیری، فضیلت، اسب، کوفه،
جمعه 6 اسفند 1395 :: نویسنده : مستور
عصر خلافت علی(ع) بود، امام علی(ع) در کوفه به بازار پیراهن فروش ها آمد، به یکی از پیراهن فروشها فرمود:

ای جوان ! آیا در نزد تو دو پیراهن به قیمت پنج درهم هست ؟ جوان گفت : آری دو پیراهن دارم که مجموعا قیمت آن پنج درهم است ، ولی یکی از آنها بهتر است ، قیمت یکی سه درهم است و دیگری دو درهم می باشد، علی(ع) فرمود: آنها را بیاور. او پیراهنها را آورد، علی(ع) پنج درهم را داد و آن دو پیراهن را خرید، پیراهن بهتر را به قنبر داد، قنبر عرض کرد: ای امیرمؤمنان ! تو سزاوارتر به پیراهن بهتر هستی ، زیرا به منبر می روی و برای مردم خطبه می خوانی .

علی(ع) فرمود:ای قنبر! تو جوان هستی ، و احساسات و تمایلات جوانی داری ، (و دوست داری لباست شیکتر باشد) و من از پروردگارم شرم می کنم که لباسی برتر از لباس تو بپوشم و بر تو برتری جویم زیرا از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: البسوهم مما تلبسون و اطعموهم مما تاکلون . : به غلامان خود همان لباس را بپوشانید که خود می پوشید، و همان غذا را بخورانید که خود می خورید. سپس آن حضرت پیراهن دو درهمی را پوشید، آستین آن پیراهن دراز بود و از سر انگشتان می گذشت .

آن بزرگوار، آن قسمت اضافی را پاره کرد،قنبر گفت : پیراهن را بده تا آن قسمت پاره شده را سجاف و حاشیه دوزی کنم . امام در پاسخ او فرمود: دعه فان الامر اسرع من ذلک : از این بگذر، چرا که دنیا سریعتر از این امور می گذرد. ابواسحاق سبیعی می گوید: روز جمعه بود و من کودک بودم و بر دوش پدرم بودم ، و در نماز جمعه به امامت علی(ع) شرکت نمودم ، دیدم امام علی(ع)خطبه می خواند و با آستین خود (مثل باد بزن) باد می زند، به پدرم گفتم : آیا علی (ع) احساس گرمی می کند؟ پدرم گفت : نه ، بلکه پیراهنش را شسته ، و حرکت می دهد تا خشک شود، و او غیر از این پیراهن ندارد.

منبع : داستان دوستان / محمد محمدی اشتهاردی



نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : امام علی(ع)، قنبر، لباس، درهم، خلافت،
دوشنبه 11 بهمن 1395 :: نویسنده : مستور
امام حسین علیه السلام  نقل می فرماید: من با پدرم ، على علیه السلام در شب تاریكى به طواف خانه خدا مشغول بودیم ، در این هنگام ، متوجه ناله اى جانگداز و آهى آتشین شدیم ، شخصى دست نیاز به درگاه بى نیاز دراز كرده و با سوز و گدازى بى سابقه به تضرع و زارى مشغول است .

پدرم فرمود: اى حسین ! آیا مى شنوى ناله گناهكارى را كه به درگاه خدا پناه آورده و با قلبى پاك ، اشك ندامت و پشیمانى مى ریزد؟ او را پیدا كن و پیش من بیاور.

امام حسین علیه السلام فرمود:  در آن شب تاریك ، گرد خانه حق گشتم و مردم را در تاریكى ، یك طرف مى كردم تا او را در میان ركن و مقام پیدا كرده ، به خدمت پدرم آوردم .

حضرت على علیه السلام دید جوانى است زیبا و خوش اندام با لباسهاى گرانبها؛ به او فرمود: تو كیستى ؟

عرض كرد: مردى از اعرابم .

پرسید: این ناله و فریاد براى چه بود؟

گفت : از من چه مى پرسى یا على علیه السلام! كه بار گناهم پشتم را خمیده و نافرمانى پدر و نفرین او اساس زندگیم را درهم پاشیده و سلامتى را از من ربوده است ؟!

حضرت فرمود: قصه تو چیست ؟

ادامه مطلب...


نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   

امکانات وب


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی