صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 20 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مستور
اسماء، آشفته از خواب پرید، خواب پریشانی دیده بود، همسرش در سفر بود و این خواب نگرانش کرده بود. با خود اندیشید تنها کسی که می‏ تواند آرامم کند عایشه دختر همسرش ابوبکر و همسر پیامبر خداست. شاید تعبیر خوابم را از پیامبر جویا شود. بسرعت آماده شد و به دیدار عایشه رفت و خوابش را برای او بازگو کرد:

در عالم رؤیا دیدم که همسرم ابوبکر لباسی سفید بر تن کرده و ریش ها را حنا بسته است.

چشمان نگران اسماء عایشه را بر آن داشت تا تعبیر خواب او را از رسول گرامی خدا، صلی ‏الله‏ علیه ‏و آله، سؤال کند.

پیامبر فرمود: ابوبکر از سفر بسلامت ‏باز خواهد گشت و اسماء از او باردار شده و پسری به دنیا خواهد آورد. پسری که خدا او را موی دماغ کافران و منافقان خواهد کرد. نام محمد را برای او انتخاب کنید.

این مژده رسول خدا، آبی بود بر آتش نگرانی اسماء. اسماء زنی نیکوکار، عفیف و دوستدار خاندان پیامبر، صلی ‏الله‏ علیه ‏و آله، بود. او پس از شهادت اولین همسرش، جعفر طیار به عقد ابوبکر درآمده بود.

خواب اسماء همانگونه که پیامبر فرموده بود به حقیقت پیوست و محمد به دنیا آمد. او در دامان مادر با عشق خاندان نبوت بزرگ شد، تا آنکه ابوبکر وفات کرد و اسماء به عقد ازدواج امام علی، علیه ‏السلام، درآمد.

بدین ترتیب محمد با فرزندان امام علی، علیه ‏السلام، برادر مادری شد.

محمد در سایه تعلیم و تربیت جانشین راستین پیامبر، صلی ‏الله‏ علیه ‏و آله، آنچنان رشد کرد که برای خود پدری جز علی، علیه ‏السلام، نمی ‏شناخت و آن حضرت نیز او را فرزند خود خطاب می‏کرد و می‏فرمود:

- محمد، فرزند من و از نسل ابوبکر است... او مانند فرزندی برای من و برادری برای فرزندان من و فرزندان برادرم (جعفر طیار) است.

محمد در خانه علی، علیه ‏السلام، جوانی برنا شد و هنگامی که مسلمانان ایران را فتح کردند، امام علی، علیه‏السلام، یکی از دو دختر یزدگرد ساسانی را که در بین اسرای ایرانی بودند به همسری حسین بن علی، علیه‏السلام، و دیگری را به همسری محمد بن ابی ‏بکر درآورد. از این ازدواج فرزندی به نام قاسم متولد شد که او بعدها عالمی پارسا و فقیهی نامدار در سرزمین حجاز شد که از اصحاب امام باقر و امام صادق، علیهم االسلام، به شمار می ‏آمد. دختر قاسم، فاطمه نیز به همسری امام محمد باقر، علیه‏ السلام، درآمد; او مادر امام صادق، علیه ‏السلام، و از بانوان برجسته اسلام است.

محمد بن ابی‏بکر در جنگ جمل جزء یاران علی، علیه ‏السلام، و فرمانده پیاده ‏نظام بود. او در این جنگ مقابل خواهرش جنگید و آنگاه که شتر عایشه در آن واقعه پی شد، امام به محمد فرمود: «به نزد خواهرت برو، هیچ کس جز تو نباید به کجاوه او نزدیک شود». محمد هنگامی که به نزدیک عایشه رسید گفت: عایشه! با خود چه کردی؟ خدای را نافرمانی نمودی و از منزل خود به عزم جنگ بیرون آمدی...»

محمد به دستور امام، عایشه را که بازویش در اثر اصابت تیری خراشی برداشته بود در منزل برای استراحت و مداوا فرود آورد و پس از معالجه به دستور امیرالمؤمنین علی، علیه ‏السلام، خواهرش عایشه را به مدینه رساند و به کوفه بازگشت.

محمد توسط امام و طبق این فرمان به حکومت مصر گماشته شد:

ادامه مطلب


نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
جمعه 18 اسفند 1391 :: نویسنده : مستور
هنگامی که حره دختر حلیمه سعدیه بر حجاج بن یوسف ثقفی وارد شد و در برابر او ایستاد ، حجاج گفت : تو حره دختر حلیمه ی سعدیه هستی ؟ حره گفت : هوشمندی از غیر مومن (تعجب است) ! حجاج گفت : خدا تو را آورد ، زیرا به من خبر رسیده که تو علی را از ابی بکر و عمر و عثمان برتر می دانی. گفت : آنکه گفته : من علی را تنها از این چند نفر برتر می دانم دروغ گفته است . حجاج گفت : بر چه کسان دیگری جز اینان برتری می دهی ؟ گفت : بر آدم ، نوح ، لوط ، ابراهیم ، داوود ، سلیمان و عیسی بن مریم . حجاج گفت : وای بر تو، او را صحابه که برتری می دهی هیچ ، هفت تن از پیامبران بزرگ را نیز بر آن می افزایی ! اگر آنچه گفتی درست توضیح ندهی گردنت را می زنم .

حره گفت : من او را بر این پیامبران برتری نداده ام ، بلکه خداست که برتری داده است . زیرا درباره آدم فرموده : « فعصی آدم ربه فغوی ؛ آدم پروردگار خود را نافرمانی کرد پس گمراه و زیانبار گشت ». (1) ولی در حق
علی فرموده است : « و کان سعیکم مشکورا ؛ خداوند کوشش شما را سپاس خواهد داشت ». (2)

حجاج گفت : آفرین ای حره او را به چه دلیل بر نوح و لوط برتری می دهی ؟ گفت : خداوند حضرتش را بر آن دو برتری داده ، آنجا که فرموده : « ضرب الله مثلاً للذین کفروا امراه نوح و امراه لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتا هما فلم یغنیا عنهما من الله شیئاً و قیل ادخلا النار مع الداخلین ؛ خداوند برای کافران مثل می زند زن نوح و زن لوط را که همسر دو تن از بندگان صالح ما بودند ولی به آن ها خیانت کردند وآن ها نیز نتوانستند عذاب خدا را از زنانشان باز دارند ، و به آنان گفته شد : همراه دوزخیان به آتش درآیید » .(3)
 
اما
علی بن ابی طالب با فرشتگان الهی زیر درخت سدره المنتهی قرار دارد و همسر او فاطمه زهرا دخت محمد ( صلی الله علیه و آله ) است که رضای خدا در رضای او و خشم خدا در خشم اوست . حجاج گفت : آفرین ای حره ، او را به چه دلیل بر ابراهیم خلیل الرحمن برتری می دهی ؟ گفت : خداوند او را بر وی برتری داده آنجا که فرموده است : « و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی ، قال اولم تومن ؟ قال بلی و لکن لیطمئن قلبی ؛ و یاد آر آن گاه که ابراهیم گفت : پرورداگارا ، به من بنما که چگونه مردگان را زنده می کنی ، گفت : مگر باور نداری ؟ گفت : چرا ولی می خواهم دلم آرام یابد » . (4)

اما مولای من امیرمؤمنان سخنی گفته است که احدی از مسلمانان درباره آن اختلاف ندارد ، فرموده است : « لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً ؛ اگر همه ی پرده ها کنار رود به یقین من افزوده نگردد » . (5) و این سخنی است که هیچ کس پیش از او نگفته و کسی بعداز او نتواند گفت.حجاج گفت : آفرین ای حره ، او را به چه دلیل بر موسی کلیم الله برتری می دهی ؟ گفت : خداوند می فرماید : « فخرج منها خائفا یترقب ؛ پس موسی از آن شهر با خوف و مراقبت بیرون رفت » . (6)

اما
علی بن ابی طالب در بستر رسول خدا ( صلی الله علیه و اله ) خوابید و هرگز بیمی به خود راه نداد تا آنکه خداوند در حق او این ایه را نازل کرد : « و من الماس من یشری ابتغاء مرضات الله؛ و از مردم کس هست که در راه رضای خدا جانفشانی کند » . (7)

حجاج گفت : آفرین ای حره ، او را به چه دلیل بر داوود و سلیمان ( علیه السلام ) برتری می دهی ؟ گفت : خداوند او را بر آن دو برتری داده آنجا که فرموده : « ای داوود ما تو را در زمین خلیفه ساختیم پس در میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه می سازد » . (8)حجاج گفت : او در چه موارد داروی نمود ؟ حره گفت : در میان دو مردی که یکی صاحب درخت انگور بود و دیگری صاحب گوسفند که گوسفندان وی در تاکستان او رفته و آنها را خوردند ؛ آن گاه هر دو برای داوری نزد داوود ( علیه السلام ) آمدند ، داوود گفت : باید گوسفندان فروخته شوند و پول آن را خرج درختان انگور کنند تا درختان به حال اول باز گردد .

فرزندش ( سلیمان ) گفت : نه پدر جان ، بلکه باید از شیر و پشم آن ها گرفت . خداوند در این باره می فرماید :
« ما حکم واقعی را به سلیمان فهماندیم » (9) اما مولای ما امیرمؤمنان
علی ( علیه السلام ) فرمود : « مرا از آنچه بر فراز عرش است بپرسید ، مرا از آنچه که در زیر عرش است بپرسید ، از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید » (10) و هنگامی که آن حضرت در جنگ خیبر بر رسول خدا ( صلی الله علیه و اله ) وارد شد پیامبر ( صلی الله علیه و اله ) به حاضران فرمود : « برترین ، داناترن و داورترین شما علی ( علیه السلام ) است » . (11)

حجاج گفت : آفرین ای حره ، او را به چه دلیل بر سلیمان برتری می دهی ؟ گفت : خداوند او را برتری داده آن جا که فرموده : « سلمیان گفت : خداوند ! مرا بیامرز و به من سلطنتی بخش که احدی را پس از من نسزد » . (12) اما مولای ما امیرمومنان
علی ( علیه السلام ) فرمود : « ای دنیا ، من تو را سه طلاقه کرده ام ، مرا به تو نیازی نیست » (13) و خدا درباره او این آیه فرستاد : « این سرای آخرت را برای کسانی قرار داده ایم که در زمین در جستجوی برتری و فساد نیستند » . (14)

حجاج گفت : آفرین ای حره ، او را به چه دلیل بر عیسی بن مریم برتری دهی ؟ گفت : خدای متعال او را برتری داده آن جا که فرموده : « خداوند در قیامت گوید : ای عیسی بن مریم ، آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به جای خدای یکتا به خدای گیرید ؟ عیسی گوید : پاک خدایا ، مرا نرسد که آنچه حق من نیست بگویم ، اگر آن را گفته بودم تو می دانستی ، زیرا تو از باطن من باخبری اما من از راز تو آگاه نیستم ، که تو بسی دانای نهان هایی . من چیزی جز آنچه تو مرا فرمودی به آنان نگفتم » . (15)

در اینجا حضرت عیسی ( علیه السلام ) آنان را مجازات نکرد و داوری را به روز قیامت تاخیر انداخت ، اما
علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) که وقتی فرقه ی نصیریه درباره او اعتقاد باطل کردند ( نصیریه فرقه ای از غلات ) افراطیان ( هستند که معتقد به الوهیت ائمه معصومین اند) حضرت آنان را کشت و داوری درباره آن ها را به تأخیر نیفکند . این بود فضایل آن حضرت که با فضایل دیگران قابل قیاس نیست .

حجاج گفت : آفرین ای حره : از عهده ی پاسخ برآمدی ، اگر پاسخ درست نمی دادی همان که گفتم می شد « گردنت را می زدم » . آن گاه به او جایزه و صله ای داد و او را به نحو شایسته ای مرخص نمود . خدا حره را بیامرزد . (16)


پی نوشت ها:
1. طه (20) 121.

2. دهر (76) 22.
3. تحریم (66) 10.
4.بقره (2) 260.
5.ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، ج 7 ، ص 253 و ج 11 ، ص 179 و 202 ؛ مناقب خوارزمی ، ص 375 .
6. قصص (28) 18 .
7.بقره (2) 207 .
8.ص (38) 26 .
9. انبیاء (21) 79 .
10. شهیدی ، جعفر ، ترجمه نهج البلاغه ، خطبه ی 189 .
11. مجلسی ، محمد باقر ، بحار النوار ، ج 46 ، ص 136 .
12. انبیاء (21) 79
13.نهج البلاغه ، کلمات قصار ، شماره 77 .
14.قصص (28) 83 .
15.مائده (5) 116 .
16.مجلسی ، محمد باقر ، بحار النوار ، ج 46 ، ص 134 .




نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
سه شنبه 24 بهمن 1391 :: نویسنده : مستور
جابر بن عبداللّه انصاری گوید:

روزی به همراه مولای متّقیان، امام علیّ علیه السلام بودم، شخصی را دیدیم که مشغول نماز است، حضرت به او خطاب کرد و فرمود: آیا معنا و مفهوم نماز را می دانی که چگونه و برای چه می باشد؟

اظهار داشت: آیا برای نماز مفهومی غیر از عبادت هم هست؟

حضرت فرمود: آری، به حقّ آن کسی که محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به نبوّت مبعوث گردانید، نماز دارای تأویل و مفهومی است که تمام معنای عبودیّت در آن خواهد بود.

آن شخص عرض کرد: پس مرا تعلیم فرما.

امام علیه السلام فرمود: معنا و مفهوم اوّلین تکبیر آن است که خداوند، سبحان و منزّه است از این که دارای قیام و قعود باشد.

دوّمین تکبیر یعنی؛ خدای موصوف به حرکت و سکون نمی باشد.

سوّمین تکبیر یعنی؛ این که نمی توان او را به جسمی تشبیه کرد.



چهارمین تکبیر یعنی؛ چیزی بر خداوند عارض نمی شود.

پنجمین تکبیر مفهومش آن است که خداوند، نه محلّ خاصّی دارد و نه چیزی در او حلول می کند.

ششمین تکبیر معنایش این است که زوال و انتقال و نیز تغییر و تحوّل برای خداوند مفهومی ندارد.

و هفتمین تکبیر یعنی؛ بدان که خداوند سبحان همچون دیگر اجسام، دارای أبعاد و جوارح نیست.

سپس در ادامه فرمایش خود فرمود: معنای رکوع آن است که می گوئی: خداوندا! من به تو ایمان آورده ام و از آن دست بر نمی دارم، گرچه گردنم زده شود.

و چون سر از رکوع بر می داری و می گوئی: «سَمِعَ اللّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ الحَمْد للّه ربّ العالمین» یعنی؛ خداوندا! تو مرا از عدم به وجود آورده ای و من چیزی نبوده و نیستم، پس هستی مطلق توئی.

و هنگامی که سر بر سجده فرود آوری، گوئی: خداوندا! مرا از خاک آفریده ای؛ و سر بلند کردن از سجده یعنی؛ مرا از خاک خارج گردانده ای.

و همین که دوّمین بار سر بر سجده گذاری یعنی؛ خداوندا! تو مرا در درون خاک بر می گردانی؛ و چون سر بلند کنی گوئی: و مرا از درون همین خاک در روز قیامت برای بررسی اعمال خارج می گردانی.

و مفهوم تشهّد، تجدید عهد و میثاق و اعتقاد به وحدانیّت خداوند؛ و نیز شهادت بر نبوّت حضرت رسول و ولایت اهل بیت او علیهم صلوات اللّه می باشد.

و معنای سلام، ترحّم و سلامتی از طرف خداوند بر بنده نماز گذار است، که در واقع ایمنی از عذاب قیامت باشد(1) .




مستدرک الوسائل: ج 4، ص 105، ح 5، بحارالا نوار: ج 84، ص 253، ح 38.



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
یکشنبه 1 بهمن 1391 :: نویسنده : مستور
محضر، محضر علم و عرفان بود. عاشقانِ معرفت همچون پروانه گرد شمع پرفروغ پیشوای عارفان و وارستگان حضرت علی علیه السلام  بودند، شخصی از آن حضرت پرسید:

1. صِف لنَا العاقلَ: «انسان عاقل را برای ما توصیف کن».
امام در پاسخ فرمود: «عاقل کسی است که هر چیز را در جای خود قرار می دهد.»

2. او پرسید: «انسان جاهل و نادان را برای ما وصف کن».
امام فرمود: «جاهل به عکس عاقل است و او کسی است که اشیاء را در جای خود قرار نمی دهد.»

3. شخص دیگری پرسید: «خداوند در روز قیامت چگونه حساب آن همه انسانها را با آن کثرت و زیادی تعداد آنها می رسد؟» امام فرمود: همانگونه که به همه آنها روزی می دهد.

4. او پرسید: چگونه خدا حساب آنها را رسیدگی می کند، با اینکه آنها خدا را نمی بینند؟
فرمود: همانگونه که آنها را روزی می دهد، در حالی که آنها او را نمی بینند.(1)

5. شخص دیگری پرسید: «ای امیر مؤمنان! تو به چه وسیله در میدانهای نبرد بر همآوردهای خود پیروز می شدی؟!» امام در پاسخ فرمود: ما لقیتُ رجُلاً الّا اعانَنی علی نفسهِ. «من با هیچکس رخ به رخ نشدم، جز آنکه او مرا بر ضد خودش یاری کرد».

شریف رضی می گوید: «منظور امام، هیبت و شکوه آن حضرت است که در دل دشمن، رعب و وحشت ایجاد می کرد و در نتیجه خود دشمن، آن حضرت را بر ضد خویش کمک می نمود.»

6. شخص دیگری پرسید: «عدالت بهتر است یا سخاوت؟»
امام در پاسخ فرمود: «عدالت، هر چیز را در جای خود قرار می دهد ولی سخاوت، آن را از مرز عدالت فراتر می برد، عدالت قانون عمومی است، ولی سخاوت جنبه خصوصی دارد، بنابراین عدالت بهتر از سخاوت و شریفتر ازآن است»

7. و شخص دیگری پرسید: «فاصله بین مشرق و مغرب چقدر است؟»
امام در پاسخ فرمود: «به اندازه مسیر یک روز خورشید».(2)




(1) . نهج البلاغه، حکمت 235 ـ 300.
(2) . نهج البلاغه، حکمت 318 و حکمت 437 و حکمت 294.




نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
جمعه 24 آذر 1391 :: نویسنده : مستور
با این که مدرکی نداشت تا حرفش را ثابت کند، اما تصمیم خود را گرفته بود. مصمّم به نزد عمر رفت و گفت: زمانی که پدرم در مدینه فوت کرد، من کودک بودم و به همین جهت از حقّ خود دور افتاده ‏ام. اکنون آمده‏ ام تا میراث پدرم را به من بدهید.

عمر نگاهی به صورت لاغر و کشیده جوان انداخت و گفت: اسمت چیست؟ چقدر جسور و نترس هستی؟ آیا مدرکی هم داری که حرفت را ثابت کنی؟

لبخندی روی لبهای جوان نشست و گفت: اسمم عباس است ولی هیچ مدرکی ندارم.

ابروهای عمر به هم گره خورد. از جایش بلند شد و گفت: یعنی بدون مدرک طلب حق می‏کنی؟

عباس سرش را پایین انداخت و گفت: قسم می‏خورم که دروغ نمی‏ گویم. شاهدی هم ندارم. از شما می‏ خواهم انصاف را در حقّ من رعایت کرده و حقمّ را به من بر گردانید.عمر خشمگین فریاد زد: این جوان را از اینجا بیرون کنید.دوباره سر جایش نشست. عبایش را صاف کرد و گفت: فکر کرده هرکس از راه بیاید جیب هایش را پر از سکّه می‏ کنند و می‏ گویند برو. بدون مدرک، طلب ارث پدری می‏ کند.عباس راه کوچه را در پیش گرفت. با پشت دست گونه ‏های خیسش را پاک کرد. از این که شخصی خود را خلیفه و مدافع حقّ مردم می ‏دانست، با او چنین رفتاری کرده بود، نتوانست آرام بگیرد. آفتاب چشم هایش را آزار می‏داد. گوشه‏ ای در سایه دیوار، روی دو زانو نشست. سرش را در میان دست هایش گرفت. بغضش ترکید. سکوت دلنشین کوچه جای خود را به ناله و نفرین داد.

ـ به دادم برسید. اینجا کسی نیست که از حق مظلومی دفاع کند؟!

چند زن و مرد در اطرافش حلقه زده بودند. از درز میان جمعیت، چشمش به امیرالمؤمنین علیه‏السلام افتاد که از خم کوچه نمایان شد. از جایش بلند شد و با دست، مردم را کنار زد. خود را به امام رساند و گفت:

یا علی! برای طلب حقمّ به نزد عمر رفتم، اما او با خشونت جوابم را داد.

امام وقتی متوجه موضوع شد، از قنبر خواست که جوان را به مسجد جامع شهر آورده تا خود، کار قضاوت را به عهده گیرد.

صدای اذان، فضای لبریز از دعا و استجابت مسجد را معطر کرده بود. عباس مقدار آبی برای وضو پیدا کرده و به قصد خواندن نماز وارد مسجد شد. دستمال سفیدش را از روی سرش برداشت و در کنارش، روی فرش حصیری مسجد گذاشت. بعد از خواندن نماز به ستون چوبی داخل مسجد تکیه داد. آنچه را که صبح برایش اتفاق افتاده بود، در ذهنش مرور کرد. مطمئن نبود که بتواند حقّ خود را بگیرد. صدای قنبر ـ غلام امام ـ رشته افکارش را از هم گسست:

بلند شو، نزدیکتر بیا، امام می‏ خواهد با تو صحبت کند.عباس در حالی که دستمالش را در میان دست هایش می ‏فشرد، رو به روی امام، دو زانو نشست. امام از عباس خواست دوباره شکایت خود را بیان کند تا کسانی که از موضوع اطلاع نداشتند نیز بشنوند.بعد از پرسیدن چند سؤال رو به عباس گفت: چنان درباره شما حکم می‏ کنم که خداوند به آن حکم نموده و تنها برگزیدگان او بدان حکم می‏کنند.امام چند نفر از اصحاب خود را صدا زد و به آنها گفت: همراه خود بیلی بیاورید، می‏ خواهیم به طرف قبر پدر این جوان برویم.آفتاب به وسط آسمان رسیده بود و زمیت تفتیده قبرستان، چشمها را آزار می‏داد.

علی علیه‏السلام قبری کهنه، که دور آن را با سنگ چیده بودند، با انگشت نشان داد و گفت: این قبر را بشکافید و تکّه ‏ای از استخوان بدن مرده را بیرون بیاورید.یکی از اصحاب شروع به حفر قبر کرد. دانه‏ های درشت عرق از روی پیشانی او به پایین می‏ چکید. بعد از چند دقیقه بیل را به دست دیگری داد تا خود نفسی تازه کند.چیزی نگذشت که قسمتی از استخوان های میّت نمایان شد. تکّه ‏ای از آن را به دست امام دادند. امام علیه‏السلام به جوان نزدیک شد؛ استخوان را به او داد و گفت: این استخوان را بو کن.وقتی جوان استخوان را بوکشید، از هردو سوراخ بینی او خون جاری شد. علی علیه‏ السلام گفت: تو فرزند این میّت هستی؟

اصحاب، متحیّر چشم به دهان امام علیه‏السلام دوخته بودند. صدای اعتراض عمر، سکوت قبرستان را درهم شکست:

یا علی! می ‏خواهی با جاری شدن خون از بینی‏اش مال را به او تسلیم کنی؟

متانت و آرامش در نگاه امام علیه ‏السلام موج می‏زد. رو به عمر گفت: این جوان از تو و سایر مردم، سزاوارتر است به این مال.

استخوان را از دست جوان گرفت و به حاضران داد تا بو کنند. چون تأثیری در آنها نداشت، دوباره آن را به جوان داد تا بو کند. با جاری شدن دوباره خون از بینی او، گفت: به خدا سوگند! نه من دروغگو هستم و نه آن کسی که این اسرار را به من آموخته است.

 

آنگاه مال جوان را به او بازگرداند.*




 م.حسرتی

* بازنویسی از کتاب قضاوتهای امیرالمؤمنین(ع)، علامه شیخ محمدتقی تستری، ترجمه سیدعلی محمد موسوی جزایری.




نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
سه شنبه 9 آبان 1391 :: نویسنده : مستور
نمی‏دانم کدام واژه را برای وصف تو بنویسم، که دور دست نگاهت را و ژرفای اندیشه ‏ات را تصویر کند؟

نمی‏دانم چه شعری بسرایم که بتواند زیبایی‏ های روحت را زمزمه کند؟

آن قدر بزرگ بودی که اقیانوس‏ها جرعه نوش عظمت تو بودند و کهکشان‏ها، خوشه‏ چین کرامتت.

حضورت، آیینه‏ ای بود سرشار از عشق و ایمان، که شور زندگی را منتشر می‏کرد و دست‏هایت، تکیه‏ گاه عدالت بود؛ عدالتی که با تو در خاک شد و قامتش، بی‏تو شکست و پایمال گشت.اما عجیب این‏که با همه بزرگی‏ات، ساده‏ تر از آب بودی و صمیمی‏ تر از باران و مهربان‏تر از آفتاب؛ آن قدر مهربان که یتیمکان کوفه از سر و کولت بالا می‏رفتند.

کوچه‏ های کوفه هنوز در انتظار گام‏ های تو می ‏سوزند. نخل‏ های آتش گرفته، دست‏های قنوتشان به آسمان بلند است، تا مگر باز آیی و یک بار دیگر رازهای مانده در دلت را با آنان بگویی.آن گاه که چندی، سهم خاکیان شده بودی، خاک، وسعت حجم نگاه تو را نداشت؛ زمین باورت نکرد تا این‏که در محراب عشق، به معشوق رسیدی و ما را با اندوهی سخت، وا گذاشتی.

هیچ دری به روی تو بسته نخواهد بود؛ بگشا تا بنیان کفر را از ریشه برکنی! دست در حلقه ‏های شرک بینداز؛ تا از بیخ و بن، ریشه‏ کن کنی حکومت بی‏دینی را. تو دست خدایی و «یداللّه‏ فوق ایدیهم». بازوانت، تکیه‏ گاه اسلام هستند. نهال نوپای اسلام، تکیه بر صلابت آسمانی دستان تو زده است که این چنین سر بر افلاک کشیده است. اسلام، ریشه در مردانگی تو دارد و مردانگی، آبشخور عشق است. توکل بر ذات حق کرده‏ای و چشم بر چشمان رسول اللّه‏ دوخته ‏ای فرمان الهی را.

گام برمی‏داری در مسیری که جز به قرب الی اللّه‏، ختم نمی‏ شود. پیامبر، در چهره تو، بارقه‏ های فتح را به نظاره می‏ نشیند.پیامبر، به دستان تو اعتماد دارد؛ دستانی که پرچم اسلام را بر بلندترین قله‏ های سرافرازی برافراشته ‏اند. کدام ذهن فرتوت، تصویر شکست تو را در اندیشه خویش می ‏پروراند؟ کدام خیال خام می‏ اندیشد که تو به میدان نبرد پشت کنی؟ کدام عقل سلیم تصور می‏کند که تو رسول اللّه‏ را در تندباد گرفتاری‏ ها، تنها گذاری؟ تو چشمانت را به روی حقیقت گشوده‏ ای. تو جز به چهره پیام‏ آور عشق و عاطفه، نظاره نمی‏کنی. چشم بگشا؛ رسول اللّه‏ تو را می‏ خواند تا بیرق فتح را به دستان تو بسپارد.

هیچ دری به روی تو بسته نیست. پنجه در حلقه ‏های در می‏ اندازی و پای بر بال‏های گسترده جبرائیل می‏ گذاری و بانگ بر یکتایی و بزرگی خداوند برمی ‏آوری تا چشمان بهت ‏زده دنیای کفر، شاهد باشد چگونه در سنگین و سنگی خیبر، چونان پر کاهی بر دستانت جای می‏گیرند. فرشته‏ ها بر بازوان سترگت بوسه می‏زنند و جن و انس، نامت را دم می‏گیرند؛

 «ذکر علیٌ عباده».



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
یکشنبه 19 شهریور 1391 :: نویسنده : مستور
به روزهایی می‏ اندیشم...

که زیبایی نیایش‏ هایت، آسمان را به تحسین وا می‏ داشت؛ آن‏گاه که می‏فرمودی: اَللهُمَّ اَنْتَ اَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمیلِ وَ التِّعْدادِ الْکَثِیر؛ اِنْ تُوَمَّلْ فَخَیْرُ مَأْمُولٍ،...


«خدایا! توصیف نیکو و ستایش ‏های بسیار تنها برازنده تو است، که هر آرزومند را بهترین آرزویی...»

مولاجان! کجاست آفریننده‏ ای که مانند تو، کلمات زیبا را بیافریند؟

کجاست کسی که بتواند جرعه ‏ای از زلال معرفتت را دریابد!

مولاجان! چگونه مردمانی بودند، آنان که آن روز، چشم به لب‏های ناروای «غاصبین» دوختند و خورشید حقیقت را در مُحاق تنهایی رها کردند؟!

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.به روزهایی می ‏اندیشم، که اثر دردناکش، تا هنوز، بر دل نخلستان‏ها نشسته و زمزمه‏ های دلنوازت را گویی در غروب‏های غمگین، بازگو می‏ نمایند:

فَصَبَرْتُ وَ فِی الْحَلْقِ شَجا؛ اَرَی تُراثی نَهْبا،...

«پس صبر کردم، صبر! که گویی خار در چشم و استخوان در گلو دارم! و دیدم که میراثم را، به تاراج می‏برند...»

مولاجان! به روزهایی می‏ا ندیشم، که با تمام تنهایی، مهربانی دست‏هایت را با درماندگان تقسیم می‏کردی و آسمان به خاطر نگاهت، ستاره باران بود.

فراوان مباد آن روز و روزگار، که آن نااهلان «خلیفه انتخاب کنند و تو را، ای چلچراغ هدایت، ای نهایت ایمان و ای شایسته‏ ترین خَلیفة اللّه‏ِ فی الاَرْضُ، در انبوه لحظه‏ های غریبانه، رها کنند!

فراوان مباد عصر و روزگاری که تو از آن شکایت کنی:

«فَوَ اللّه‏ِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعا عَن حَقّی، مُسْتَأثَرا عَلَیَّ، مُنْذُ قَبَضَ اللّه‏ُ نَبِیَّهُ صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله ‏و سلم حَتَّی یَوْمَ النَّاسِ هذا؛

سوگند به خدا که از آن لحظه که پیامبر خدا در بستر خاک آرمید تا بدین روز، هماره من از حق خویش محروم مانده ‏ام و آن را به دیگری ارزانی داشته ‏اند».

مولاجان، ای صداقت محض، ای دست گره‏ گشای آسمانی ای هسته هستی، که وجودت سبب خلقت افلاک شد! چگونه تو را نهادند و دست به دامان دیگران زدند.

آن‏جا که عشق، نام تو را قاب می‏کند  یخ ‏های چشم فلسفه را آب می‏ کند .
آن‏جا که علم، پنجه به دیوار می‏کشد  از جهل خویش، ناز نمودار می‏ کشد .
آنجا که مرگ، پیش تو یک امر ساده است  سر بسته رازهای جهان، سرگشاده است! 

باید به عجز قلم، پی برد!

باید زبان در کام کشید! باید برای ارادت، سر به جِیب تواضع فرو برد و تو را در ژرفای دل ستود.

مولاجان! حاشا که بتوانیم دم از معرفت حضرتت بزنیم! اگر کسی تو را شناخت، او فقط پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم بود!

اگر کسی تو را شناخت، او فقط حضرت فاطمة الزهرا علیهاالسلام بود!

به روزهایی می‏ اندیشم که زخم ناراستی ‏هایش، هنوز هم دلم را می‏ آزارد و من با مرور آن خاطرات، به سراغ خلوت اشک می‏روم و غریبانه ‏های تو را می ‏سرایم.

به روزهایی می‏ اندیشم که...



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
جمعه 10 شهریور 1391 :: نویسنده : مستور
به مناره نگاه کردم که تا آسمان خیز برداشته بود. ستاره ‏ها، روی سیاهی آسمان نشسته بودند. از پله‏ ها که پایین می‏ آمد، به یاد روزهایی افتاد که بر بالای آن ایستاده بود؛ به تمام خانه‏ های کوفه نگاه کرده بود و علی را دشنام داده بود.

همه حوادث آن روز را به یاد آورد. آن زمان علی خلیفه نبود و او هر روز در کوچه و بازار از عدل و داد و احسان علی، داستان‏ها می‏ شنید. پله‏ های مارپیچ مناره را پشت سرگذاشت و به حیاط رسید. مناره در وسط حیاط، کنار دو نخل ساخته شده بود. آن طرف‏تر، کنیزک از چاه آب می‏کشید و غلام سیه چرده‏ای روغن درون چراغ می‏ریخت. به خودش نهیب زد؛ اشعث باید کاری بکنی!

باز به مناره چشم دوخت و حس کرد تمام دشنام‏ هایش در بالای مناره خشکیده است و بر روی خانه ‏اش آوار شده است. با عصبانیت به تنه گلی مناره مشت کوفت؛ ولی زود آرام شد؛ به خاطر آورد که علی تمام دشنامش را بخشید. در این چند روز، هر جا می‏ رفت، حرف از علی بود. باز گفت: او همه را می‏ بخشد. کنیزک پیاله آبی جلویش گرفت و گفت: ارباب تشنه هستید؟

اشعث با خود زمزمه کرد:

باید خودم را پشیمان نشان دهم... به گونه ‏ای که باور کند... باید خودم را.... .

لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنید .کنیزک هنوز منتظر بود و در چشم‏ های سیاهش ترس موج می‏زد. اشعث به ظرف آب و بعد به صورت آفتاب سوخته کنیزک نگاه کرد و پیاله را گرفت. عکس ماه میان آن افتاده بود. کنیزک با عجله به مطبخ برگشت. اشعث به تنه نخل تکیه داد و جرعه‏ ای آب نوشید و بعد با نوک نعلین چرمی‏ اش، خاک را کنار زد و بقیه آب را روی خاک ریخت. با خود اندیشید؛ شاید علی سهمی از بیت ‏المال به من بدهد.برق شادی در چشم‏ هایش نشست و یاد کیسه ‏های طلا و سکه ‏های درهم و دینار، او را بی‏ تاب کرد. پیش رویش، سکه ‏ها را می‏دید که علی به خاطر توبه و عذرخواهی او، در مقابلش می‏ گذارد. به رفت و آمد مردم نگاه کرد؛ می‏ خواست به هر طریقی راهی پیدا کند.

باخود گفت: باید به او نزدیک شوم؛ اما علی زیرک است.

صدای مغازه ‏دارها بازار را پر کرده بود. اشعث زیر سایبان مغازه پارچه فروشی ایستاد.

پارچه ‏های رنگارنگ بر در و دیوار آویزان بودند. دستارش را روی سرش جابه ‏جا کرد. باد گرمی در بازار پیچید وبا خود بوی حلوا آورد. مغازه حلوا فروشی، ته بازار بود. طبق‏ه ای حلوا جلوی مغازه، کنار هم چیده شده بود.فکری به ذهنش رسید و خنده روی لب‏های کبودش نشست. دست‏هایش را به هم مالید و با خود گفت: کاش زودتر به بازار آمده بودم.

با عجله به طرف خانه‏ اش به راه افتاد. فکر کاری که می‏ خواست انجام دهد، رهایش نمی‏ کرد. شوق رسیدن به خانه، او را بی‏قرار کرده بود. از کوچه پس کوچه‏ های کوفه که می‏ گذشت، صدای موءذن مسجد را شنید.وقتی به خانه رسید، با شتاب در زد. غلام در را گشود. اشعث او را کنار زد و گفت:

- زود حلوایی آماده کنید؛ از بهترین آرد و شیره.

غلام با تعجب به کارهای او خیره شد و نمی‏ دانست چه فکری در سر اوست.

کنیزک از اتاق بیرون آمد. زن اشعث، همان طور که گوشه اتاق نشسته بود و ظرف حنا جلویش بود گفت: امروز زود برگشتی؟

ادامه مطلب


نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : مستور
از وصایاى حضرت علی(علیه‎السلام) در واپسین دم حیات مى‎توان به وصیت گهربار ذیل اشاره نمود.

بسم الله الرحمن الرحیم
این آن چیزى است كه على پسر ابوطالب وصیت مى‎كند: به وحدانیت و یگانگى خدا گواهى مى‎دهد و اقرار مى‎كند كه محمد بنده و پیغمبر اوست، خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دیگر ادیان پیروز گرداند. همانا نماز، عبادت، حیات و زندگانى من از آن خداست. شریكى براى او نیست، من به این امر شده‎ام و از تسلیم شدگان اویم.

فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر كس را كه این نوشته من به او رسد را به امور ذیل توصیه و سفارش مى‎كنم:

۱- تقوای الهى را هرگز از یاد نبرید، كوشش كنید تا دم مرگ بر دین خدا باقى بمانید.

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.۲- همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبناى ایمان و خداشناسى متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزى كه دین را محو مى‎كند، فساد و اختلاف است.

۳- ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم كنید كه صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مى‎كند.

۴- خدا را! خدا را! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بى سرپرست بمانند.

۵- خدا را! خدا را! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را فرمود كه ما گمان كردیم مى‎خواهند آنها را در ارث شریك كند.

۶- خدا را! خدا را! درباره قرآن؛ مبادا دیگران در عمل كردن، بر شما پیشى گیرند.

۷- خدا را! خدا را! درباره نماز؛ نماز پایه دین شماست .

۸- خدا را! خدا را! درباره كعبه، خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود كه اگر حج متروك بماند، مهلت داده نخواهد شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند كرد.

۹- خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نكنید.

۱۰- خدا را! خدا را! درباره زكات؛ زكات آتش خشم الهى را خاموش مى‎كند.


ادامه مطلب


نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :
پنجشنبه 19 مرداد 1391 :: نویسنده : مستور
چگونه است که هنوز چاه‏ های جهان، از غربت شب‏هایت خون بالا می‏ آورند و نخل‏های سوخته، از تف شب‏های بی‏قراری‏ ات در باد، زمزمه‏ گر تنهایی تواند؟

چگونه است که زبانه‏ های آتش آهت از هر طرف شعله می‏ کشد و محراب، در عبودیّت محضت در هم فرو می‏ریزد؟ ذوالفقار، این شاخه ستبر همیشه سبز، جوانه‏ های یقین زده است و تو که عدالت از سر انگشتت می‏ جوشید، چگونه است که هنوز در سیّالیِ خونِ جهنده تاریخ می‏ جوشی و می ‏خروشی؟

چگونه است که با واژه عدالت، نام تو بر زبان می‏ آید و با نامِ استوارت، عدالت معنا می‏ شود؟ چه رازی در جذبه نگاهِ آسمانی‏ات بود که هنوز آسمان، وام‏دارِ استقامتِ نگاهت است و کوه، بر صلابت همیشگی سر شانه ‏هایت تکیه داده است؟

لطفا برای دیدن اندازه اصلی عکس بر روی آن کلیک کنیدکدام مسیر را گام نهاده ‏ای که از هر طرف به آسمان ختم می ‏شود و از هر طرف که فرشتگان انتظار می‏کشند، جا پای استوار تو را به چشم می‏ کشند؟شب‏های تاریک کوفه در تمام زمین رخنه کرده است و درهای بسته، منتظر ضرب آهنگِ دست‏های تواند تا باز شوند و بوی تو در خانه‏ های منتظر بپیچد؛ بوی دستِ کریمی که نان و خرما می‏ آورد؛ دست کریمی که دستی به یاریش بلند نشد و شب‏های کوفه که سال‏های درازی‏ست عزادار بی‏ وفایی خویشند.

چاه زبانه می‏ کشد و نخلستان‏های سوخته، چون خاکستری در دست باد، در هم می‏ پیچند و گَرد می‏ شوند، امّا هنوز این نام توست که چون همیشه، بر ممکنات و ناممکنات سایه افکنده است.

چقدر تشنه عدالت توایم!

چقدر هنوز برق ذوالفقارت، شب‏های تاریک را می ‏شکافد!

نگاه می‏کنم؛ چقدر دوری و چقدر نزدیک، چقدر نزدیک و چقدر دور ... .

حضورت، آیینه‏ ای بود سرشار از عشق و ایمان، که شور زندگی را منتشر می‏کرد و دست‏هایت، تکیه‏ گاه عدالت بود؛ عدالتی که با تو در خاک شد و قامتش، بی‏تو شکست و پایمال گشت.

اما عجیب این‏که با همه بزرگی ‏ات، ساده ‏تر از آب بودی و صمیمی ‏تر از باران و مهربان‏تر از آفتاب؛ آن قدر مهربان که یتیمکان کوفه از سر و کولت بالا می‏رفتند.

کوچه‏ های کوفه هنوز در انتظار گام‏ های تو می ‏سوزند. نخل‏های آتش گرفته، دست‏های قنوتشان به آسمان بلند است، تا مگر باز آیی و یک بار دیگر رازهای مانده در دلت را با آنان بگویی.



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 8 )    ...   3   4   5   6   7   8   

امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره رسانه های علوی