تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
این‏جا خانه کیست که این قدر بوی خُلود می‏دهد؟ فرشتگان از کدام واقعه بزرگ به وجد آمده ‏اند؟ این‏جا جشن کدام آفرینش دوباره است که فرشتگان سجده برده ‏اند؟

خانه نور است، خانه وحی، خانه محمد، و آن که به دامادی این خانه می ‏آید، علی است. خورشید می ‏آید به پیوند خورشید و ستاره‏ ها نُقل می ‏پاشند. راه آسمان را با عطر گُل محمدی فرش کرده ‏اند. خدیجه از بهشت میوه زیبای خود را در جامه سپید عروسی نظاره می‏کند. عشق به حُرمت این لحظات سکوت کرده است، و دست‏های خورشید به دست‏های خورشید پیوند خورده است.

فرشی از پر ملائک، از خانه نبی تا خانه علی، به یُمن قدم ‏های زهرا پهن می‏ شود. آسمان بر سرِ زمین گل می‏ پاشد، عشق می‏رقصد در حلقه نور، و حُسن با تمام وُجود از علی و فاطمه رو می‏ گیرد.

پیامبر مرکبی از جلال و شور به خانه عدل روانه می‏ کند. علی چشم‏هایش را به باران بی ‏انتهای مهر فاطمه می ‏دوزد. مدینه غرق سرور است، ماه خوشحال از این‏که نورافشان بزمی است که انبیا، میهمان آنند و اوصیا، مدیحه‏ گوی آن.

فاطمه پا می‏گذارد به خانه‏ ای که پر است. از عشق و سفال و ظرف‏های گِلی، خانه ‏ای که نه دیبای روم دارد، نه طلای هند و حبش و جز دو پوست پاره، فرشی در آن نیست؛ امّا عرش، فرش آن خانه خواهد بود؛ و علی می‏ ماند و ودیعتی به بلندای عصمت، به عظمت شهادت.

دست‏های خورشید با دست‏های خورشید پیوند می‏خورد و آسمان جلوه دو خورشید را می‏بیند که تا ابدیت می‏ درخشد! و آسمان چه خوشبخت بود آن شب!

خانه‏ ای به اندازه آسمان، میهمان گام ‏های مرد و زنی می ‏شود که تمام جهان، بسته گام‏ های صبورشان خواهد شد! و تاریخ تازه از همین لحظه آغاز خواهد شد و ملایک تا ابد در سجده جاودان خود خواهند ماند! حالا لحظه آغاز ابدیت است.


از آب می‏گویم

که مهر تو را با خود دارد

و از علی علیه‏السلام

صاف و زلال و روشن

چونان خورشید

که ایزد مهرورزی است!

سکوت می‏کنم

تمام عمر

به احترام آن نور مقدس

که شما دو عزیز را به هم پیوند داد




نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :