تبلیغات
مــاه ولــاء - غریبانه
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
غریبانه
دوستش داشتم، ناخودآگاه دوستش داشتم، بی‌آن‌که بدانم برای چه.

هربار از کنارش رد می‌شدم، قلبم توی سینه به درد می‌آمد. نبضم تندتر می‌زد. نمی‌دانستم چرا؟ نمی‌دانستم چه چیز میان من و اوست؛ تنها می‌دانستم اشتیاقی غریب مرا به سمت او می‌کشاند، اشتیاقی گنگ که از سرچشمة آن هیچ نمی‌دانستم.

میان کوچه بود، تکیه به یکی از دیوارهای قدیمی محل. با آن سادگی، عجیب‌میان هم‌نوعان آهنی‌اش دوام آورده بود. بعضی‌ها انگار با اکراه از کنارش رد می‌شدند، چپ چپ نگاهش می‌کردند؛ من اما بی‌تاب برای یک لحظه گذر از مقابلش بودم، بی‌تاب سادگی غریبانه‌اش، غریبانه ... غریبانه ... چقدر این صفت برازندة او بود. چقدر این غربت، در آن نمای چوبی آشنا بود؛ آشنای غریب. انگار آن دورها، خاطره‌ای، حادثه‌ای ... نمی‌دانم یک چیزی با او در ارتباط بود. چیزی که بیش‌تر از همه، تداعی غربتش عذابم می‌داد، چیزی که با ورود به آن کوچه و نزدیک به او، سایة محوش را روی ذهنم می‌انداخت.

با من بود، جدا نبود از من. آن شب توی صفحة تلویزیون بود که دیدمش، میان شعله‌هایی که دورش را گرفته بودند، خودش بود و غریب‌تر از خودش. خودش بود و آشناتر از آن که بود.

شعله‌ها زبانه می‌کشیدند، می‌سوخت و هم‌چنان ایستاده بود، همه‌جا پر از شکوفه‌های یاس بود، پر از شکوفه‌های خونی یاس. سواران سرخ پوش، شمشیر به دست، یاس‌ها را لگدمال می‌کردند. نمی‌خواست بگذارد یاس‌ها بیش‌تر از این لگدمال شوند. نمی‌خواست حتی دستی به گوشة آن چادر برسد. داشت می‌سوخت؛ غریبانه داشت می‌سوخت، غریبانه ... غریبانه ... بلند شدم. پا به کوچه گذاشتم. نمی‌دانستم چه می‌کنم؛ فقط می‌دانستم که باید بروم. از خیابان‌ها انگار فقط آن‌را که به او منتهی می‌شد می‌شناختم. تنها تصویر ذهنم او بود و آن یکی که خودش بود و نبود، آن یکی که میان شعله‌ها ... از خیابان‌ها گذشتم؛ از آدم‌ها، ماشین‌ها، ساختمان‌ها ... و از آن کوچه، ... نبود.

میان کوچه تکیه به دیوار قدیمی نبود. هرجا که دیدم نبود. با آن سکوت همیشگی‌اش نبود. با آن سادگی غریبانه‌اش نبود، تنها سرو صدای بلدزری می‌‌آمد که پشت دیوار قدیمی همه چیز را آوار می‌کرد داشت ویرانم می‌کرد. نیش‌خند درهای آهنی که شقیقه‌هایم را به درد آورده بود؛ ویرانم کرده بود.




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر