تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
سوره انفال
آیه 25
(و از فتنه‌ اى كه تنها به ستمكاران شما نمى‌رسد بترسید و بدانید كه خدا سخت‌ كیفر است.)

1 ـ ابن عباس گفت: وقتى آیه «و اتقوا فتنة لا تصبین الذین ظلموا منكم خاصة» نازل شد، پیامبر گفت: هر كس على را كه اكنون با من نشسته پس از وفات من ستم كند گویا نبوت من و نبوت پیامبران پیش از من را انكار كرده است.

2 ـ زبیر بن عوّام گفت: چون این آیه نازل شد: «و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة» و ما در آن روز فراوان بودیم، از این آیه تعجب مى‌ كردیم كه چه فتنه‌اى به ما مى‌رسد و این فتنه چیست؟ تا اینكه آن را دیدیم.

3 ـ زبیر بن عوّام گفت: این آیه را زمانى مى‌خواندیم و خود را اهل آن نمى‌دیدیم ولى ناگهان دیدیم كه منظور از آن ما هستیم: «و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة».

4 ـ زبیر بن عوّام گفت: نمى‌ دانستم كه آیه «و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة» درباره ما نازل شده مگر امروز. یعنى روز جمل در جنگ با على (ع).

5 ـ مطرف مى‌گوید: به زبیر گفتیم: اى ابو عبد اللّه! خلیفه را تباه كردید تا اینكه كشته شد سپس آمدید و خونخواهى او را كردید؟ زبیر گفت: ما در زمان پیامبر خدا و ابو بكر و عمر مى‌خواندیم: «و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة» و گمان نمى‌ كردیم كه ما اهل آن هستیم تا اینكه فتنه از ما واقع شد آنجا كه واقع شد.

6 ـ ابن عباس درباره آیه: «و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة» گفت: خداوند اصحاب محمد (ص) را از اینكه با على بجنگند بر حذر داشت.

7 ـ سدّى درباره آیه: «و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منكم خاصة» گفت: آنان اهل جمل هستند.

8 ـ ابو عثمان نهدى مى‌گوید: در روز جمل على را دیدم كه این آیه را مى‌خواند: «و ان نكثوا ایمانهم من بعد عهدهم و اگر سوگندهاى خود را پس از پیمانشان شكستند» على به خدا سوگند خورد كه از وقتى كه این آیه نازل شده، اهل آن با همدیگر نجنگیده‌ اند مگر امروز.

آیه 27
(اى كسانى كه ایمان آورده‌ اید، به خدا و پیامبر او خیانت مكنید و [نیز] در امانت هاى خود خیانت نورزید و خود مى‌دانید [كه نباید خیانت كرد].)

1 ـ ابو جعفر محمد بن على درباره سخن خداوند: «لا تخونوا اللّه و الرسول و تخونوا اماناتكم» گفت: یعنى درباره آل محمد خیانت نكنید در حالى كه شما مى‌دانید.

آیه 30
( و [یاد كن‌] هنگامى را كه كافران در باره تو نیرنگ مى‌كردند تا تو را به بند كَشَند یا بكُشند یا [از مكّه‌] اخراج كنند، و نیرنگ مى‌زدند، و خدا تدبیر مى‌كرد، و خدا بهترین تدبیركنندگان است.)

1 ـ ابن عباس درباره سخن خداوند: «و اذ یمكر بك الذین كفروا» گفت: شبى قریش در مكه با هم مشورت كردند، بعضى از آنان گفتند: چون محمد صبح كرد او را با زنجیر ببندید و بعضى از آنان گفتند: او را بكشید و بعضى از آنان گفتند: بلكه او را (از مكه) بیرون كنید، خداوند پیامبرش را از این موضوع باخبر كرد، پس علىّ بن ابى طالب (ع) در آن شب در بستر پیامبر خوابید و پیامبر بیرون رفت و به غار رسید و مشركان على را مى‌ پاییدند و گمان مى‌كردند كه او پیامبر خداست، چون صبح شد به سوى او حمله كردند و چون على را دیدند خدا مكر آنان را برگردانید و گفتند: رفیق تو كجاست؟ گفت: نمى‌دانم ردّ پاى او را گرفتند چون به كوه رسیدند بر آنان مشتبه شد تا اینكه به بالاى كوه صعود كردند و به غار رسیدند و در در آن تار عنكبوتى را دیدند و گفتند: اگر به اینجا وارد مى‌شد این تار عنكبوت اینجا نبود.

2 ـ ابن عباس گفت: چون قریش براى این منظور (توطئه بر ضدّ پیامبر) تصمیم گرفتند و وعده گذاشتند كه در دار الندوه جمع شوند و درباره پیامبر خدا مشورت كنند، در آن روز موعود گرد هم آمدند و آن روز را روز رحمت مى‌گفتند، شیطان در شكل یك پیرمرد بزرگوار كه لباس خشنى داشت بر در ایستاد و خود را به آنان نشان داد، چون او را دیدند كه بر در ایستاده، گفتند: شیخ كیست؟ گفت: پیرمردى از اهل نجد كه آنچه را كه شما وعده گذاشته بودید شنید و با شما حاضر شد تا آنچه را كه مى‌گویید بشنود و امید است كه از راى و نصیحت خود بر شما دریغ نكند. گفتند: آرى داخل شو. او با آنها داخل شد و در آنجا اشراف قریش از هر قبیله‌اى حاضر بودند، از بنى عبد شمس عتبه و شیبه فرزندان ربیعه و ابو سفیان بن حرب، و از بنى نوفل بن عبد مناف طعمة بن عدى و جبیر بن مطعم و حرث بن عامر بن نوفل، و از بنى عبد الدار بن قصى، نضر بن حرث بن كلده، و از بنى اسد بن عبد العزّى، ابو البخترى بن هشام و زمعة الاسود بن مطلب و حكیم بن حزام، و از بنى مخزوم، ابو جهل بن هشام و از بنى سهم، نبیه و منبّه فرزندان حجاج و از بنى جمح، امیة بن خلف یا كس دیگرى از این قبیله و كسان دیگرى جز آنان كه از قریش نبودند.

بعضى از آنان به بعضى دیگر گفتند: كار این مرد به جایى رسیده كه مى‌ بینید و سوگند به خدا ما در امان نیستیم كه با پیروان خود بر ما حمله كند، پس به اتفاق درباره او نظر بدهید و مشورت كنید، آنگاه یكى از آنان گفت: او را در آهن زندانى كنید و در را به روى او ببندید سپس در انتظار باشید تا به او همان رسد كه به شاعران‌پیش از او مانند زهیر و نابغه و كسانى كه به این طریق مردند، رسید.شیخ نجدى گفت: نه به خدا این راى شما درست نیست، به خدا اگر همانگونه كه مى‌گویید او را زندانى كنید، خبر او از پشت این در كه بسته‌اید به اصحاب او مى‌رسد و سعى مى‌كنند كه بر شما حمله كنند و او را از دست شما نجات دهند سپس با شما دعوا كنند تا بر شما غلبه نمایند، این راى شما درست نیست فكر دیگرى بكنید.آنگاه به مشورت پرداختند و یكى از آنان گفت: او را از میان خود بیرون كنیم و از شهر خود تبعید نماییم، وقتى از پیش ما رفت دیگر به خدا سوگند كه باكى نداریم كه به كجا رفت و در كجا قرار گرفت.

شیخ نجدى گفت: به خدا سوگند كه این هم رأى درستى نیست آیا زیبایى سخن و شیرینى بیان و نفوذ او در دلهاى مردم را نمى‌بینید، به خدا اگر چنین كنید در امان نخواهید بود از اینكه در قبیله‌اى از عرب قرار گیرد و با سخن و حدیث خود بر آنان چیره شود و آنان با او بیعت كنند، آنگاه آنها را به سوى شما حركت دهد و شما را به وسیله آنان پایمال كند و كار را از دست شما بگیرد و آنچه را كه مى‌خواهد درباره شما انجام دهد، درباره او تدبیرى جز این اندیشه كنید.ابو جهل بن هشام گفت: به خدا سوگند كه مرا درباره او اندیشه‌اى است كه گمان نمى‌كنم هرگز به چنین اندیشه‌اى واقف شوید. گفتند: آن چیست اى ابو الحكم؟ گفت: نظر من این است كه از هر قبیله‌اى جوان پر زورى كه نسب متوسطى در میان ما داشته باشد، برگیرید، آنگاه به هر یك از آن جوانان شمشیر برنده‌اى مى‌دهیم، سپس به او حمله مى‌كنند و به او ضربتى مانند ضربت یك مرد مى‌زنند و او را مى‌كشند و ما از او راحت مى‌شویم، اگر آنان چنین كنند خون او در میان همه قبایل پراكنده مى‌شود و بنى عبد مناف قدرت آن را پیدا نمى‌كنند كه با همه قوم خود بجنگند و به دیه راضى مى‌شوند و ما دیه او را به آنان مى‌دهیم. شیخ نجدى گفت: سخن همان است كه این مرد گفت و این همان نظرى است كه‌ نظرى جز آن نخواهید داشت.

پس آن قوم با اتفاق نظر به این رأى، پراكنده شدند. جبرئیل نزد پیامبر آمد و گفت: این شب را در بستر خود كه همیشه در آن مى‌خوابیدى، نخواب. مى‌گوید: وقتى پاسى از شب گذشت بر در خانه پیامبر جمع شد تا به او حمله كنند و چون پیامبر خدا جاى آنان را دید به على گفت: در بستر من بخواب و این روانداز سبز حضرمى مرا روى خود بكش و در آن بخواب همانا شرّ و رنجى از آنان به تو نخواهد رسید. پیامبر هر وقت مى‌خوابید با این روانداز مى‌خوابید. مى‌گویم: حدیث سلمه در اینجا تمام شد و یونس بن بكیر به نقل از ابن اسحاق چنین اضافه مى‌كند: سپس پیامبر خدا علىّ بن ابى طالب (ع) را خواند و به او دستور داد كه در بستر او بخوابد و روانداز سبز او را به خود بپیچد و على چنین كرد. آنگاه پیامبر خدا خارج شد و آن قوم بر در او بودند، خارج شد در حالى كه یك مشت خاك با او بود آن را به سرهاى آنان انداخت  و خداوند چشمان آنان را از دیدن پیامبر باز داشت و او چنین مى‌خواند: «یس و القرآن الحكیم- تا- فاغشیناهم فهم لا یبصرون» چون پیامبر صبح كرد خداوند به او اجازه داد كه به سوى مدینه برود و آخرین كسى از مردم كه در دین او خللى وارد نشد و به مدینه آمد علىّ بن ابى طالب (ع) بود و این بدانجهت بود كه پیامبر او را در مكه به تأخیر انداخته بود و گفته بود كه در بستر او بخوابد و سه روز به او وقت تعیین كرده بود و به او دستور داده بود كه هر كس حقى (بر پیامبر) دارد به او بدهد، او چنین كرد آنگاه به رسول خدا پیوست و مردم مطمئن شدند و به سرزمین امنى با برادران انصار وارد شدند.

آیه 34
( چرا خدا [در آخرت‌] عذابشان نكند، با اینكه آنان [مردم را] از [زیارت‌] مسجدالحرام باز مى‌ دارند در حالى كه ایشان سرپرست آن نباشند. چرا كه سرپرست آن جز پرهیزگاران نیستند، ولى بیشترشان نمى‌دانند.)

1 ـ انس بن مالك گفت: پیامبر فرمود: آل محمد همگى پرهیزگار (تقى) هستند.

آیه 41
( و بدانید كه هر چیزى را به غنیمت گرفتید، یك پنجم آن براى خدا و پیامبر و براى خویشاوندان [او] و یتیمان و بینوایان و در راه‌ماندگان است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایى [حقّ از باطل‌] -روزى كه آن دو گروه با هم روبرو شدند- نازل كردیم، ایمان آورده‌ اید. و خدا بر هر چیزى تواناست.)

1 ـ عبد الرحمان بن ابى لیلى گفت: شنیدم امیر المؤمنین على گفت: من و فاطمه و عباس و زید بن حارثه نزد پیامبر جمع بودیم، عباس گفت: یا رسول اللّه سنّ من بالا رفته و استخوانم ضعیف شده و خرجم زیاد شده، اى رسول خدا اگر صلاح‌ مى‌دانى دستور بده این مقدار طعام به من بدهند، پیامبر سخن او را پذیرفت، فاطمه گفت: یا رسول اللّه اگر صلاح مى‌دانى براى من هم همان مقدار كه به عمویم دادى بده، پیامبر فرمود: آرى. سپس زید بن حارثه گفت: یا رسول اللّه به من زمینى داده بودى كه زندگى من از آن بود سپس آن را از مى‌گرفتى، اگر صلاح مى‌دانى آن را به من برگردان. فرمود: آرى. من (على) گفتم: اگر صلاح بدانى مرا متولى آن حقى كه خدا آن را در كتاب خود براى ما قرار داده یعنى خمس كن تا آن را در زمان حیات تو تقسیم كنم و كسى بعد از تو در ان با من نزاع نكند. پیامبر فرمود: چنین كن و پیامبر مرا متولى آن كرد و در زمان حیات او من آن را تقسیم مى‌كردم، سپس ابو بكر مرا متولى آن كرد و در زمان حیات او آن را تقسیم مى‌كردم، سپس عمر مرا متولى آن كرد و من آن را تقسیم مى‌كردم، تا اینكه آخرین سال زندگى عمر بود كه مال بسیارى به او رسید و او حق ما را جدا كرد و نزد من فرستاد و گفت: این حق شماست آن را بگیر.من گفتم: امسال ما از آن بى نیاز هستیم و مسلمان به آن احتیاج دارند و آن سال آن را برگردانید و دیگر بعد از او هیچ كس ما را به سوى آن نخواند، تا اكنون كه من در اینجا هست. عباس با من ملاقات كرد و گفت: یا على آن روز از ما چیزى را گرفتى كه هرگز به ما باز گردانیده نشد.

2 ـ مجاهد گفت: براى پیامبر و خاندان او صدقه حلال نبود پس براى آنان خمس را قرار داد.

3 ـ از ابن عباس راجع به سهم ذوى القربى پرسیدند، گفت: آن براى خویشان پیامبر است، پیامبر آن را میان آنان تقسیم كرد.

آیه 62
( و اگر بخواهند تو را بفریبند، [یارى‌] خدا براى تو بس است. همو بود كه تو را با یارى خود و مؤمنان نیرومند گردانید.)

1 ـ ابو هریره گفت: پیامبر فرمود: شبى كه مرا به آسمانها بردند، دیدم كه بر عرش نوشته شده: معبودى جز من نیست كه یگانه‌ام و شریكى براى من وجود ندارد و محمد بنده و پیامبر من است كه او را به وسیله على تأیید كردم. این است قول خداوند: «هو الذى ایّدك بنصره و بالمؤمنین»

2 ـ انس بن مالك گفت: پیامبر به شدت گرسنه شد، جبرئیل بادام سبزى از بهشت آورد و گفت: آن را بشكن، آن را شكست ناگهان دید كه در آن نوشته شده معبودى جز اللّه نیست، محمد پیامبر خداست او را با على تأیید كردم و با على یارى نمودم.

3 ـ جابر بن عبد اللّه گفت: دو هزار سال پیش از آنكه آسمانها و زمین آفریده شود بر در بهشت نوشته شده: معبودى جز اللّه نیست، محمد پیامبر خداست او را با على تأیید كردم.

4 ـ ابو الحمراء گفت: پیامبر فرمود: چون مرا به معراج بردند، در عرش دیدم: معبودى جز اللّه نیست، محمد پیامبر خداست، او را با على تأیید كردم.

آیه 64
(اى پیامبر، خدا و كسانى از مؤمنان كه پیرو تواَند تو را بس است‌.)

1 ـ جعفر بن محمد از پدرش نقل مى‌كند كه آیه « یا ایها النبى حسبك اللّه و من اتبعك من المؤمنین » درباره علىّ بن ابى طالب (ع) نازل شده است.
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :