تبلیغات
مــاه ولــاء - سنایى غزنوى
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سنایى غزنوى
حكیم ابو المجد مجدود بن آدم سنایى غزنوى از شاعران صاحب سبك زبان فارسى و نخستین شاعر بزرگ عرفانى ایران زمین است. در تاریخ تولّد و وفات او اختلاف است.سال‌هاى 437، 463 و 467 ه را هم به عنوان تاریخ تولّد و سال 529 ه را براى سال وفات او نیز ذكر كرده‌اند. سنایى پس از رشد و بالیدن در شاعرى، به دستگاه شهریاران غزنوى راه جست. شاعرى دربارى بود و در چنگ آز گرفتار. در نتیجه تحوّلى روحانى، دست در دامن عرفان زد و از جهان و جهانیان روى دركشید. در این باب داستان‌ها آورده‌اند. وى چند سال از دوران جوانى خویش را در شهرهاى بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذراند و سپس از بلخ عازم مكّه شد و دوباره بدان جا باز آمد و بالاخره در 518 ه به غزنین بازگشت. یادگار و ره آورد این سفر دراز مدّت قصاید و اشعارى است كه در خراسان سروده است.

قدیم‌ترین مثنوى‌هاى او كارنامه بلخ در حدتغییر حال و مجذوب شدن سنایى نیز در همین سفر روى نموده است. سنایى را شاگرد و مرید ابو یوسف یعقوب همدانى دانسته‌اند. وى پس از بازگشت به غزنین تا پایان زندگانى خود در حالت عزلت بود. شاهكار بى همتاى او حدیقة الحقیقه در ده باب و در حدود ده هزار بیت كه در سال‌هاى 524 و 525 ه در همین شهر به نام بهرام شاه غزنوى سروده است. آثار دیگر او عبارتند از سیر العباد الى المعاد بر وزن حدیقه در بیشتر از هفتصد بیت، طریق التحقیق بر وزن حدیقه در حدود یك هزار بیت در معانى عرفانى، عشقنامه در حدود هزار بیت و مثنوى‌هاى عقل نامه و تجربة العلم كه به مثنوى‌هاى ستّه سنایى مشهور است. دیوان سنایى مشتمل است بر مدایح و زهدیات و غزلیات و قلندریات و رباعیات و مقطعات مشتمل بر 13346 بیت. آنچه سنایى را نام‌آور و معروف كرده همانا اشعار مرحله دوم زندگانى اوست كه محتوى افكار اخلاقى و عرفانى است و سبك اصیل سنایى را در شاعرى باید از این گونه آثار جست. همین اسلوب بعدها مورد عنایت خاقانى شروانى و جمال الدّین عبد الرزّاق اصفهانى قرارگرفته است.سنایى، دیوان مسعود سعد سلمان را جمع آورى كرده و مخصوصا در اوایل شاعرى از سبك استادان پیشین چون عنصرى، فرّخى و مسعود سعد سلمان بهره‌ور آمده است، خاصه به فرّخى بیشتر اقتدا مى‌كرد.

آنچه درباره سنایى، على رغم اختلاف نظرها درباره اهل سنّت بودن یا شیعه بودن او، درخور ذكر است اعتقاد راستین و دوستى خالصانه او به «اهل بیت (علیهم السلام) بوده و حتّى بسیارى از روایات شیعه را در شعرش آورده است. او بعد از مدح عثمان، خلیفه سوم به مدح على (ع) پرداخته است و فرموده:

اى سنایى به قوّت ایمان‌
مدح حیدر بگو پس از عثمان‌

با مدیحش، مدایح مطلق‌
زَهَق الباطل است و جاء الحق ...

آل یاسین شرف بدو داده‌
ایزد او را به علم بگزیده‌

نایب مصطفى به روز غدیر
كرده در شرع مرو را به امیر ...

و سرانجام:

جانب هر كه با على نه نكوست‌
هر كه گو باش، من ندارم دوست‌

و در مدح و فضیلت امیر المؤمنین حسن بن على و امیر المؤمنین حسین بن على (علیهما السلام) نیز فصولى مشبع پرداخته است.»

در مدح حضرت ولایت پناه على مرتضى (ع):

مرتضایى كه كرد یزدانش‌
همره جان مصطفى (ص) جانش‌

هر دو یك قبله و خردشان دو
هر دو یك روح كالبدشان دو

دو رونده چو اخترِ گردون‌
دو برادر چو موسى و هارون‌

هر دو یك دُر ز یك صدف بودند
هر دو پیرایه شرف بودند

تا نه بگشاد علمِ حیدر در
ندهد سنّت پیمبر بَر

ستایش امیر المؤمنین على (ع):

آن ز فضل آفت سراى فضول‌
آن علمدار و علم دار رسول‌

آن سرافیل سرفراز از علم‌
ملك الموت دیو آز از حلم‌

آن فدا كرده از ره تسلیم‌
هم پدر هم پسر چو ابراهیم

‌آن كه در شرع تاج دین او بود
و آن كه تاراج كفر و كین او بود

حكم تسلیم را خلیل به شرط
درگه شرع را وكیل به شرط

نشنیده ز مصطفى تأویل‌
گشته مكشوف بر دلش تنزیل‌

مصطفى چشم روشن از رویش‌
شاد زهرا چو گشت وى شویش‌

شرف چرخ تیز گرد او بود
در حدیق و حدید مرد او بود

باغ سنت به امر نو كرده‌
هر چه خود رُسته بود خو كرده

هرگز از خشم هیچ سر نبرید
جز به فرمان حسام برنكشید

خیبر از تیغ او خراب شده‌
سرِ آبش همه سراب شده‌

هرگز از بهر بدره و بَرده‌
خلق را خصم خویش ناكرده‌

هر عدو را كه در فكند از پاى‌
در زمان مالكش ببرد از جاى

‌وان كه را زد به ضربِ دین آراى‌
نام بر دستش و زننده خداى‌

نامش از نام یار مشتق بود
هر كجا رفت همرهش حق بود

فخر از آل صخر بربوده‌    
رستخیزى به نقد بنموده‌

خواب و آرام مرّه و عنتر
كرده در مغز عقل زیر و زبر

از درِ كفر، گل برآرنده‌
درِ دین را نگاه دارنده‌

به دو تیغ، آن هِزَبرِ دین، بى میغ‌
كرده اسلام را همه یك تیغ

‌به دو تیغ، او، به ذوالفقار و زبان‌
كرده یك تیغ، همچو تیر، جهان‌

بود تیغى، زبان گوهر پاش‌
كه بدو كرده علمِ عالم، فاش‌

دیگرى ذو الفقارِ بُرّان بود
كافتِ جانِ شیر غُرّان بود

زان دو تیغِ كشیده در عالم‌
شرع را كرده همچو تیر و قلم‌

نورِ علمش چشنده كوثر
نارِ تیغش كشنده كافر

آمد از سِدره، جبرئیلِ امین‌
لا فتى‌ كرده مرو را تلقین‌

ذوالفقارى كه از بهشت، خداى‌
بفرستاده بود، شرك زداى


آوریدش به نزدِ پیغمبر
گفت: كاین هست بابتِ حیدر

تا بدو دینت آشكار كند
لشكرِ كفر، تار و مار كند

مصطفى داد مرتضى را، گفت:
كه به دین آر، دین، برون ز نُهفت

‌نه جگر بود داعیه مردیش‌
نه ظفر باعث جوانمردیش‌

آن چنان آخت او ز باغى كین‌
كایچ تاوان نبُد ورا در دین‌

چون نه از خشم بود، از ایمان بود    
آز و كافر كُشیش یكسان بود

آلِ یاسین شرف بدو دیده‌
ایزد او را به علم بگزیده‌

نایب مصطفى، به روز غدیر
كرده در شرع، مرو را به امیر

به فصاحت چو او سخن گفتى‌
مستمع زان حدیث، دُر سُفتى

‌مُحرم او بوده كعبه جان را
مَحرم او بوده سرّ یزدان را

صدفِ صد هزار بحر، دلش‌
شرفِ صد هزار عرش، گِلش‌

مصطفى را مطیع و فرمانبر
همه بشنیده رمزِ دین یكسر

بهرِ او گفته مصطفى به اله‌
كاى خداوند: «والِ مَن والاه»

كدخداى زمانه، چاكرِ او
خواجه روزگار، قنبرِ او

مصطفى‌ از براى جان و تنش‌
- نه ز بهرِ كلاه و پیرهنش-

نام او كرده از ولایتِ علم‌
على از علم و بو تراب از حلم

در سراى فنا و كشورِ دین‌
حیدرِ مُلك بود و كوثرِ دین‌دلِ

 او عالم معانى بود
لفظِ او آبِ زندگانى بود

تنگ از آن شد بر او جهانِ ستُرگ‌    
كه جهان تنگ بود و مرد، بزرگ‌

قصّه امیر المؤمنین على (ع):

در احُد میر حیدرِ كرّار
یافت زخمى قوى در آن پیكار

ماند پیكانِ تیر در پایش‌
اقتضا كرد آن زمان، رایش،

كه برون آرد از قدم، پیكان‌
كه همان بود مر و را، درمان‌

زود، مرد جرایحى چو بدید
گفت: باید به تیغ، باز برید

تا كه پیكان مگر پدید آید
بسته زخم را كلید آید

هیچ طاقت نداشت با دَمِ گاز
گفت: بگذار تا به وقتِ نماز

چون شد اندر نماز، حجّامش‌
ببرید آن لطیف اندامش‌

جمله پیكان ازو برون آورد
و او شده بى خبر ز ناله و دَرد

چون برون آمد از نماز، على‌
- آن مر او را خداى خوانده ولى-

گفت، كمتر شد آن الَم، چون است؟
وز چه جاىِ نماز، پر خون است؟

گفت با او، جمالِ عصر، حُسَین‌
آن بر اولادِ مصطفى شده زَین‌

گفت: چون در نماز رفتى تو
برِ ایزد فراز رفتى تو،

كرد پیكان برون ز تو، حجّام‌
باز ناداده از نماز، سلام‌

گفت حیدر، بخالِق الاكبر!
كه مرا زین الَم نبود خبر

اى شده در نماز، بس معروف‌
به عبادت برِ كسان موصوف،

این چنین كن نماز و شرح بدان‌
ورنه برخیز و خیره ریش ملان‌

چون تو با صدق در نماز آیى‌
با همه كامِ خویش باز آیى‌

ور تو بى صدق، صد سلام كنى‌
نیستى پخته، كارِ خام كنى‌

یك سلامت دو صد سلام ارزد
سجده صدق، صد قیام ارزد

كان نمازى كه عادتى باشد
خاك باشد كه باد برپا شد




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر