تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
محتشم كاشانى
محتشم كاشانى (- 996 ه. ق.)
مولانا كمال الدّین على فرزند خواجه میر احمد، از اعیان زادگان كاشان، اصلا از نراق و از اعاظم شعراى ایرانى عهد شاه تهماسب صفوى بود. دوازده بند او در مراثى حضرت حسین بن على (ع) و وقایع كربلا در اوج شهرت است و نظیرى ندارد.

محتشم در اصل و بنیاد شاعرى خود، قصیده سرایى مدّاح بود. ولى بعد به دنبال رخدادى به سرودن اشعار مذهبى، خاصه رثاى اهل بیت (ع) روى آورد. در علّت اشتغال محتشم بدین گونه شعر، اسكندر بیك منشى در عالم آراى عبّاسى چنین مى‌گوید:وقتى محتشم قصیده‌اى در مدح شاه تهماسب مى‌سراید او اظهار نارضایتى كرده و مى‌گوید «كه من راضى نیستم كه شعرا زبان به مدح و ثناى من آلایند، قصاید در شأن شاه ولایت پناه و ائمّه معصومین علیهم السلام بگویند، صله اوّل از ارواح مقدّسه حضرات و بعد از آن از ما توقّع نمایند ...» (عالم آراى عبّاسى، ص 178). محتشم در عهد خود از شاعران نام‌آور و مورد احترام و توجّه بود. چند تن از شاعران معروف زمان مثل میر تقى الدین كاشانى و ظهورى ترشیزى و نوعى خبوشانى از شاگردان او بودند. آثار او عبارتند از: 1- جامع اللطایف مجموعه‌اى از قصاید و معمیات 2- جلالیه متضمّن غزل‌هاى عاشقانه 3- دوازده بند در مراثى خامس آل عبا (ع) 4- دو مرثیه كه یكى در رثاى امام حسین (ع) و دیگرى در رثاى برادر صاحب ترجمه است و نسخه مخطوطى از آن در كتابخانه ملّى است. 5- دیوان غزلیات كه ظاهرا غیر از جلالیه است. 6- غزلیات محتشم كه نسخه‌اى از آن در كتابخانه ملّى موجود است. 7- دیوان معمیات 8- شیبیه شامل اشعار دوران پیرى او 9- ضروریات شامل ماده تاریخ‌ها 10- قصاید و مراثى و قطعات 11- منظومه شبابیه شامل اشعار دوران جوانى 12- منظومه صبابیه متضمن اشعار دوران كودكى او 13- نقل عشاق متضمّن ماجرایى عاشقانه كه در حقیقت، شرحى به نثربر جلالیه است.

مزار وى در كاشان است. محتشم یكى از مناقب سرایان معروف عهد خود است.شور و حالى كه در اشعار منقبتى و مراثى او وجود دارد به حدّى است كه به قول آذر «در اكثر بلاد اسلام بین الخاص و العام مشهورست.»

بحر السخا بدر الدجّى‌:
اى نثار شام گیسویت خراج مصر و شام‌
هندوى خال ترا صد یوسف مصرى غلام‌

چهره‌ات افروخته، ماه درخشان را عذار
جلوه‌ات آموخته، كبك خرامان را خرام‌

كاكلت بر آفتاب از ساحرى افكنده ظلّ‌
سنبلت بر روى آب از جادویى گسترده دام‌

طوبى از قدت پیاپى مى‌كند رفتار، كسب‌
طوطى از نطقت دمادم مى‌كند گفتار، وام‌

گل به بویت گر چه مى‌باشد، نمى‌ پاید بسى‌
مه به رویت گر چه مى‌ماند، نمى‌ ماند تمام‌

گر نسازم سَر فدایت، بر تو خون من حلال‌
ور نمیرم در هوایت، زندگى بر من حرام‌

كوكب اوج جلالى باد حسنت لا یزال‌
آفتاب بى زوالى باد ظِلّت مستدام‌

شاه خوبانى چو جولان مى‌كنى بر پشت زین‌
ماه تابانى چو طالع مى‌شوى از طَرف بام‌

صد هزاران شیوه دارد، آن پرى در دلبرى‌
من ندارم جز دِلى، آیا نِهم دل بر كدام؟

یافتم دى، رخصت طوف ریاض عارضش‌
زد صبا زان گلستان، بوى بهشتم بر مشام‌

روضه‌اى دیدم چو جنّت، جنّت از وى برده فیض‌
چشمه‌اى دیدم چو كوثر از وى جُسته كام‌

بر لب آن چشمه، از خالش نشسته هندویى‌
چون سواد دیده مردم، به عین احترام‌

مانع لب تشنه‌ها زان چشمه زمزم صفات‌
ناهى دلخسته‌ها زان شربت عنّاب فام‌

غیرتم زد در دل آتش، كز چه باشد بى سبب‌
هندوى شیرین مذاق، از دلبر ما تلخ كام‌

خواستم منعش كنم ناگاه عقل دور بین‌
بانگ بر من زد كه اى در نكته‌دانى ناتمام‌

هندویى كز زیركى و مقبلى رضوان صفت‌
گشته كوثر را حفیظ و كرده جنت را مقام‌

خود نمى‌گویى كه خواهد بود؟ اى ناقص خرد
جز غلام، شاه انجم چاكر و كیوان غلام‌

سَرور فرّخ رخ عادل دلِ دلدل سوار
قِسور جنگ‌آور اژدر دَر لیث انتقام‌

حیدر صفدر كه، در رزم از تنِ شیر فلك‌
جان بر آرَد، چون بر آرد تیغ خونریز از نیام‌

ساقى كوثر كه تا ساقى نگردد در بهشت‌
انبیا را ز آب كوثر تر نخواهد گشت كام‌

فاتح خیبر كه گر بودى زمین را حلقه‌اى‌
در زمان كندى و افكندى در این فیروزه بام‌

قاتل عنتر، كه بریكران، چو مى‌گردد سوار
مى‌فرستد خصم را سوى عدم در نیم گام‌

خواجه قنبر كه هندوى كُمیتَش ماه را
خوانده چون كیوان، غلام خویش بَدرَش كرده نام‌

داور محشر، كه تا ذاتش نگردد ملتطف‌
بر خلایق جنّت و دوزخ نیابد انقسام‌

ابن عم مصطفى‌ بحر السّخا بَدر الدُجَى‌
اصل و نسل بو البشَر، خیر البشر كهف الانام‌

از تقدّم در امور مؤمنان نِعم الامیر
وز تقدّس در صَلوة قُدسیان نِعم الامام‌

آن كه گر تغییر اوضاع جهان خواهد، شود
شرق مغرب، غرب مشرق، شام صبح و صبح شام‌

وان كه گر جمع نقیضین آید او را در ضمیر
آب و آتش را دهد با هم به یكدم التیام‌

آب پیكانش، گر آید در دل عظم رمیم‌
از زمین خیزد كه سُبحان الَّذى یحیى العظام‌

پشت عصیان را به دیوار عطایش اعتماد
دست طاعت را به دامان قبولش اعتصام‌

گر نبودى صیقل شمشیر برق آیین وى‌
مى‌گرفت آیینه اسلام را زنگ ظُلام‌

ور نكردى مِهر ذاتش، در طبایع انطباع‌
نور ایمان را نبودى در ضمایر ارتسام‌

اى كه هر صبح از سلام ساكنان هفت چرخ‌
بارگاهت مى‌شود از شش جهت دار السّلام‌

وى بهر شام از سجود محرمان نُه فلك‌
هست قَدر و احترامت ثانى بیت الحرام‌


گر نبودى رایض امرت، به امر هیچكس‌
توسن گردن كش گردون، نمى‌گردید رام‌

ور نكردى پایه عونت، مدد افلاك را
این رواق بى ستون، ایمن نبود از انهِدام‌

آب دریا، موج بر گردون زدى، گر یافتى‌
قطره‌اى از لجّه قَدر تو با وى انضمام‌

بس كه دست انتقام، از قوّت عدلت قویست‌
لاله رنگ از خون شاهین است چنگال حمام‌

از ائمّه ذات ممتاز تو، ممتاز آمده‌
آن چنان كز اشهر اثنا عشر شهر صیام‌

اى مقالت مثل ما قالَ النَبى، خَیر المَقال‌
وى كلامت بعد قرآن مبین، خیر الكَلام‌

من كجا و مدحت معجز كلامى، همچو تو
خاصه با این شعر بى پرگار و نظم بى نظام‌

سویت این ابیات سست آورده و شرمنده‌ام‌
زان كه معلوم است نزد جوهرى قدر رخام‌

لیك مى‌خواهم به یُمن مدحتت پیدا شود
در كلام «محتشم» اى شاه گردون، احتشام‌

زور شعر كاتبى، سوز كلام آذرى‌
گرمى انفاس كاشى حدّت ابن حسام‌

حاصل از اكسیر لطف چاشنى بخشت شود
طبع نامقبول من، مقبول طبع خاص و عام‌

یك تمنّاى دگر دارم كه چون در روز حشْر
بر لب كوثر بود لب تشنگان را ازدحام‌

زان میان ظِلّ ظَلیلَم بر سَر اندازى ز لطف‌
وز شراب سلسبیلم جرعه‌اى ریزى به كام‌

مدّعا چون عرض شد ساكت شو اى دل تا كنم‌
اختیار اختصار و ابتداى اختتام‌

تا در این دیرینه دیر از سیر سلطان نجوم‌
نور روز و ظلمت شب را بُوَد ثبت و دوام‌

روز احباب تو، نورانى الى‌ یوم الحساب‌
روز اعداى تو ظلمانى الى‌ یوم القیام‌

در منقبت حضرت امیر المؤمنین على ابن ابى طالب (ع):

خوش آن زبان كه شود چون زبان لوح و قلم‌
به مدح و منقبت شاه ذوالفقار علم‌

خوش آن بنان كه چو در خامه آورد جنبش‌
نخست ثبت كند مدحت امام امم‌

خوش آن بیان كه بود همچو لعل در دل سنگ‌
در مناقب شاه نجف در آن مدغم‌

دمى ز نخل خیالت ثمر دهد شیرین‌
كه جز به مدح شه نخل بر نیارى دم‌

به خاك رفته فرو نظم آبدار تو به‌
اگر از آن نشود باغ منقبت خرم‌

درین جهان به ستایش مشو ندیم كسى‌
كه در جهان دگر همینت ندیم ندم‌

فسانه طى كن و در مدحت كریمى كوش‌
كه در كرم سگ او عار دارد از حاتم‌

به مدح كام دهى عقد نطق بند كزو
شوى به معنى بكرى زمان زمان ملهم‌

به مجلس كرم از ساقئى طلب كن جام‌
كه تا ابد نكنى عرض احتیاج به جم‌

برات خویش به مهر دهنده‌اى برسان‌
كه در ركوع به خواهنده مى‌دهد خاتم‌

حیات جو ز دم زنده‌اى كه مى‌آید
ز طفل مكتب او كار عیسى مریم‌

به سایه اسدى رو كه گرگ مردم خوار
ز بیم او نتواند شدن غنیم غنم‌

ببر به محكمه قاضئى شكایت چرخ‌
كه در میانه بازو كبوتر است حكم‌

به صدق شو سگ آن آستان كه محترمند
سگان شیر خدا همچو آهوان حرم‌

بدان كه در كتب آسمانى آمده است‌
ابو الحسن همه جا بر ابو البشر اقدم‌

مهم خویش بود خلق را اهم مهام‌
مرا ثناى امام امم مهم اهم‌

رسید مطلع دیگر ز سكه خانه فكر
كه مى‌دود چو زر سكه‌ دار در عالم‌
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :