تبلیغات
مــاه ولــاء - جامى، عبد الرّحمن
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جامى، عبد الرّحمن
جامى، عبد الرّحمن (817- 898 ه. ق.)
نور الدّین عبد الرحمن جامى در محلّ خرجرد ولایت جام خراسان تولّد یافت. نام پدرش نظام الدّین احمد دشتى منسوب به محلّه دشت اصفهان بوده است كه بعدها به ولایت جام مهاجرت كرده‌اند. تخلّص جامى هم به مناسبت ولایت جام است و هم به حكم ارادتى كه نسبت به شیخ الاسلام احمد جامى (م 536 ه ق) داشته است.جامى مقدّمات را در حضور پدر آموخت. بعد به همراهى پدر به هرات و سپس به سمرقند رفت و در آن دیار كه از مراكز علوم اسلامى و ادبیات ایرانى بود به كسب علم و ادب پرداخت و در علوم دینى و تاریخ و ادب كمال یافت و سپس به عالم عرفان پاى نهاد و به سیر و سلوك افتاد و روز به روز به مقامات معنوى خود افزود تا به مرتبه ارشاد رسید و در سلك رؤساى طریقه عرفانى نقشبندى كه مؤسّس آن بهاء الدّین نقشبند بود، درآمد ...

مى‌توان گفت جامى بزرگ‌ترین شاعر و ادیب قرن نهم هجرى و از آخرین شعراى بزرگ متصوّفه است كه اسم او را مى‌توان در ردیف انورى، سعدى، مولوى و حافظ و خیّام و فردوسى برد. جامى نه تنها شعر مى‌سرود بلكه در فنون علوم دین و ادب و تاریخ مهارتى بسزا داشت. در اشعارش تأثیر شعراى سلف پیداست مخصوصا شعراى متصوّفه را اقتفا كرد و سبك آنان را به كار برد.آثارش در نظم و نثر فارسى و عربى فراوان است. از آثار منظوم او یكى دیوان اشعار اوست كه قصاید و غزلیات و مراثى و ترجیع بند و تركیب بند و مثنویات و رباعیات دارد.

در میان اشعار او ملمّعات نیز دیده مى‌شود كه شاهد وقوف كامل او به زبان عربى است.به طور كلّى جامى قصاید متین و غزلیات عرفانى شیرین با اوزان نادر مطلوب دارد.در میان قصاید شاعر، اشعار روحانى و بیانگر عقاید اسلامى او كم نیست كه هر یك‌دلیل ایمان و دیانت اوست.جامى در سرودن مثنوى هم دستى داشته و در این راه نظامى را سرمشق خود قرار داده است و در مقابل خمسه نظامى، هفت مثنوى به عنوان هفت اورنگ سروده كه اسامى آنها به قرار ذیل است: 1- سلسلة الذهب در مسائل فلسفى و دینى و اخلاقى با حكایات و امثله 2- سلامان و ابسال كه از قصّه‌هاى قدیم اقتباس شده و در آن معانى عرفانى منظور است. 3- تحفة الاحرار مثنوى دینى و عرفانى بر وزن مخزن الاسرار نظامى 4- سبحة الابرار در معانى دینى و عرفانى 5- یوسف و زلیخا 6- لیلى و مجنون 7- خردنامه اسكندرى.

آثار منثور او عبارتند از: 1- نقد النّصوص فى شرح نقش الفصوص در حكمت و عرفان 2- نفحات الانس در زندگینامه 614 تن از فضلا و علما و مشایخ صوفیه 3- لوایح در مضامین عرفانى 4- لوامع در شرح قصیده خمرّیه ابن فارض 5- شواهد النبوّه در شرح مقامات حضرت رسول (ص) و وصف اصحاب او 6- اشعة اللمعات در شرح و تفسیر عرفانى لمعات عراقى 7- بهارستان به سبك گلستان مركّب از حكایات لطیف و نكات ظریف و آثار دیگر. وى را «خاتم الشعرا» لقب داده‌اند. تا 54 اثر و بیشتر از آن را براى او برشمرده‌اند.

مدح و ثناى شاه ولایت‌:
چون شاه زنگ تیغ مُهنَّد كند عَلَم‌    
داراى روم باز گذارد سریر جم‌

یعقوب لیل از مژه گوهر فشان شود
چون یوسف نهار فتد در چهِ ظلم‌

ماهىّ شرق یونس مَه را بر افكند
ثعبان غرب ضیغم خود را كشد به دم‌

نیلوفرى شود فلك از شبنم نجوم‌
مانند سبزوار ارم در صباح نم‌

صرّاف صبح بر زبر نطع نیلگون‌
ریزد نقود ثابت و سیّاره چون درم‌

دوشیزگان پرده شب رخ نهان كنند
چون دیده‌بان صبح بر آرد سَر از عدم‌

بازار شام را چو فروزان بود چراغ‌
عطّار صبح جمع كند دوده ظَلم‌

وانگه مداد سازد از آن دوده و كند
مدح و ثناى شاه ولایت على رقم‌

اللّه شكل پنجه قدرت نماى تست‌
این است فى الحقیقه ید اللّه فوقهم‌

در عرصه مصاف جز آن محتشم كسى‌
تنها مبارزت نكند با دو صد حشم‌

با جان حق شناس و دلى خالى از هراس‌
روز غزا غضنفر و روز دعا غنم‌

در طاعت خداى شب و روز، روز و شب‌
چون آفتاب راست شود چون هلال خم‌

اى آن كه نقد عمر به غفلت سپرده‌اى‌
عمر از براى بندگى اوست مغتنم‌

بشنو حدیث قصّه قدرت نماى او
روزى كه بود در حرم مهد محترم‌

ناگاه قصد گوهر آن گنج حسن كرد
مارى به تن چو كوه دُم و كام پر ز سم‌

بر لوح سینه بازوى خیبر گشاى او
شق كرد بر میان تن او چون شق قلم‌

افتاد بر یمین و یسارش دو پار پار    
یك پاره‌اش نبود ز یك كوه خاره كم‌

خیل سپاه خواب برآمد به تركشش‌
چون در میان جان ز نسیم بهار نم‌

مادر نهاد دیده سر زیر پاى او
گوش خرد ز پنبه خواب گران اصم‌

برخاست تا كه شكّر او تر كند به شیر
گویا بود حكایت شیر و شكر بهم‌

زان صورتش مشاهده افتاد و درفتاد
در خاك و خون ز پیكر آن اژدر دژم‌

افغان كنان دوید برِ مهد مرتضى‌
بیدار شد امیر عرب خسرو عجم‌

مادر چو ابر گریه‌كنان بود و بو الحسن‌
خنده كنان چو برگ گل از باد صبحدم‌

چون شاخ گل نهاد سَر شكر بر زمین‌
منّت خداى را كه بر او كرد این كرم‌

حیدر بدان سبب شده نام مباركش‌
تكرار نام او بكن ار نیستى به كم‌

جا در جوار او كن و فارغ شو از بلا
دم از ولاى او زن و فارغ شو از ندم‌

از عاصیان امّت احمد كمینه است‌
بر وى ترحّمى بكن اى قبله امم‌

«جامى» غلام تست نه مدّاح یا على‌
او را چه حدّ لاف غلامیت بلكه كَم‌

یا شحنة النَّجف‌:
اصبَحتُ زایراً لَكَ یا شحنة النجف‌
بهر نثار مرقد تو نقد جان به كف‌

تو قبله دعایى و اهل نیاز را
روى امید سوى تو باشد ز هر طرف

‌مى‌بوسم آستانه قصر جلال تو
در دیده اشك عذر ز تقصیر ما سلف‌

گر پرده‌ هاى چشم مرصّع به گوهرم‌
فرش حریم قبر تو گردد زهى شرف‌

خوشحالم از تلاقى خدّام روضه‌ات‌
باشد كنم تلافى عمرى كه شد تلف‌

رو كرده‌ام ز جمله اكناف سوى تو
تا گیریم ز حادثه دهر در كَنَف‌

دارم توقّع این كه مثال رجاى من‌
یابد ز كلك فضل تو توقیع لا تخف‌

مه بى كَلَف ندیده كسى وین عجب كه هست‌
خورشیدوار ماه جمال تو بى كَلَف‌بر

روى عارفان ز تو مفتوح گشته است‌
ابواب كُنْت كَنز به مفتاح من عرف‌

جز گوهر ولاى ترا پرورش نداد
هر كس كه با صفاى درون زاد چون صدف‌

خصم تو سوخت در تب تبّت چو بو لهب‌
نادیده از زبانه قهرت هنوز تف‌

رفت از جهان كسى كه نه پى بر پى تو رفت‌    
لب پر نفیر یا اسفا دل پر از اسف‌

اوصاف آدمى نبود در مخالفت‌
سرّ پدر كه یافت ز فرزند نا خلف‌

زان پایه برترى تو كه كُنه كمال تو
داند شدن سهام خیالات را هدف‌

ناجنس را چه حد كه زند لاف حُبّ تو
او را بود به جانب موهوم خود شعف‌

جنسیّت است عشق و موالات را سبب‌
حاشا كه جنس گوهر رخشان بود خزف‌

مشكل بود ز خوان نوالت نواله یاب‌
خر سیرتى كه دیده بر آب است یا علف‌

بر كشف سرّ لوْ كُشف آنرا كجاست دست‌
كز پوست پا برون ننهادست چون كَشَف‌

جامى ز آستان تو كانجا پى سجود
هر صبح و شام اهل صفا مى‌كشند صف‌

گردى به دیده رُفت و به جیب صبا نهفت‌
اهدى الى احبّة اشرف التحف‌




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر