تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
ذوالفقار شروانى
ذوالفقار شروانى (- 679 ه. ق.)
سیّد قوام الدّین حسین بن صدر الدّین على معروف به ذوالفقار شروانى از افاضل عصر خود بوده است. ظهور او در روزگار دولت سلطان محمّد بن تكش خوارزمشاه بوده است. در علم شعر به غایت ماهر است و پیش از خواجه سلمان ساوجى كسى در صنعت شعر و قصیده مانند ذوالفقار قصیده نگفته است كه مجموع صنایع و بدایع شعر را شامل باشد ... وى معاصر خاقانى شروانى و فلكى شروانى و جمال الدّین اصفهانى است. او مدّاح یوسف شاه لر بوده و در شاعرى رتبتى ارجمند و در فنون ادب پایگاهى بلند داشته است.

(ذوالفقار با این كه شاعرى شیعه مذهب بوده ولى قصاید و اشعار كاملى در منقبت مولاى متّقیان امام على (ع) ندارد. با این وجود از لابه‌لاى دیوان او كه متأسّفانه هنوز چاپ انتقادى آن منتشر نشده است، ابیاتى مى‌توان یافت كه نشان دهنده ارادت قلبى و عقیدت دینى اوست. «1» از آن جمله است این ابیات):

مگر كه برد نصیبى ز سیرت حسنش‌
از آن مكان كه على یافت زهره زهرا

***
همش ز قدر على كوب خورده ذروه اطلس‌
همش ز خلق حسن رشك برده زهره زهرا   


***
رخشان شود ز تیرگى شب جمال روز
چون فكر مرتضى ز ضمیر معاویه‌   

***
جان معنى على كه یزدانش‌
صدق بوبكر داد و عدل عمر

***

میر اعظم شرف دولت و دین حیدر را
شرف حیدر و تعظیم پیمبر بادا

***

بى رضاى مرتضى در اصطفا كس ره نبرد
كاصطفاى مصطفى آمد رضاى مرتضى

از رضاى حق جدا شد ناشناسى گر شناخت‌
زبده طه و یاسین جز على موسى الرضا

میوه بستان عصمت مهر برج افتخار
گوهر كان فنون و درّ درج لا فتى‌   

***

ز غم بیگانه بادا طبع ایشان‌
همه با شادمانى آشنا باد

بر آن مرحوم هر ساعت به تجدید
نوید از مصطفى و مرتضى باد

***

ذوالفقار آن كز ثناى مرتضى و آل او
در سخن دارد زبانى رشك تیغ آبدار

تیغ ذات او چو با آن خاندان هم گوهر است‌
فكر صبح آسایش را از تیغ خورشید است عار

جز ثناىِ اهل بیت ار گفت، مى‌گوید كنون‌
زین تغابن شرمسارم شرمسارم شرمسار

لاجرم در اهتمام فضلشان تا روز حشر
ختم شد بر ذكر او، لا سیف الّا ذوالفقار
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :