تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
مولوى
مولوى (604- 672 ه. ق.)
مولانا جلال الدّین محمّد پسر بهاء الدّین محمّد بن حسین الخطیبى، شاعر و عارف و متفكّر بزرگ ایران، در ششم ربیع الاوّل سال 604 ه. ق. در بلخ متولّد شد. پدرش بهاء الدّین ملقّب به «بهاء ولد» نوه دخترى خوارزمشاه بود و از مشایخ و دانشمندان به شمار مى‌رفت و چون از خوارزمشاه رنجش یافت در سال 618 ه با پسرش جلال الدّین، بلخ را ترك گفت و چنان كه گفته‌اند، در نیشابور شیخ فرید الدّین عطّار را دیدار كرد و عطّار یك نسخه از مثنوى اسرار نامه خود را به جلال الدّین داد.

بهاء الدّین به بغداد سفر كرد و سپس عازم مكّه شد و پس از زیارت خانه خدا به «ملاطیه» رفت و پس از چهار سال به «لارنده» كه مركز حكومت سلجوقیان آسیاى صغیر بود، وارد شد و پس از هفت سال به «قونیه» روى آورد و در آن جا به ارشاد و هدایت پرداخت.هنگامى كه جلال الدّین بیست و چهار ساله بود، بهاء الدّین وفات یافت و پس از او جلال الدین در خدمت سید برهان الدّین محقق ترمذى كه از شاگردان سابق پدرش بود، كسب فیض كرد. سپس به شام و حلب رفت و به كسب علوم و معارف پرداخت و آن گاه به قونیه آمد و ارشاد و وعظ آغاز كرد و چون شمس الدّین تبریزى كه پیرى بزرگ و صوفیى عالیقدر بود به قونیه آمد، دیدارش جلال الدّین مولوى را چنان دگرگون ساخت، كه ارشاد و وعظ و تدریس را كنار گذاشت و شوریده‌ اى آشفته حال و دل از كف داده شد و تنها حلقه ارادت شمس را در گوش گرفت.

... دیدار شمس تبریزى در مولوى چنان مؤثّر افتاد كه سراپاى او را سوزاند و در پى آن عشق آتشینى سراسر وجود او را گرفت به طورى كه هفت سال پس از غیبت و یا به قولى كشته شدن شمس، سرایش مثنوى را آغاز كرد و آن را به خواهش شاگرد و مرید خود حسام الدین چلبى در شش دفتر سرود كه گنجینه بزرگى از عرفان و حكمت و سراسر پند و تمثیل و قصّه و روایت است.از آثار او غیر از مثنوى، دیوان كبیر غزلیات اوست كه به نام شمس تبریزى به دیوان شمس تبریزى معروف شده و همچنین فیه ما فیه و مكاتیب (به نثر) از او باقى است.

جلال الدّین، در یكشنبه پنجم جمادى الآخر سال 672 ه. ق. در قونیه وفات یافت و او را در مقبره پدرش به خاك سپردند.در دفاتر شش گانه مثنوى اشعار بسیارى در ستایش و منقبت مولا على (ع) آمده است كه ذكر تمام آنها در این مختصر نمى‌گنجد و نقل نمونه‌هایى از آن را به نشانى ارادت قلبى و ایمان راستین مولانا به مقام شامخ ولایت و امامت بسنده مى‌كنم.

اخلاص عمل‌:
از على آموز اخلاص عمل‌
شیرِ حق را دان مطهّر از دغل‌

در غزا بر پهلوانى دست یافت‌
زود شمشیرى برآورد و شتافت‌

او خدو انداخت بر روى على‌
افتخار هر نبى و هر ولى‌

آن خدو زد بر رخى كه روىِ ماه‌
سجده آرد پیشِ او در سجده گاه‌

در زمان انداخت شمشیر آن على‌
كرد او اندر غزااش كاهلى‌

گشت حیران آن مبارز زین عمل
‌وز نمودن عفو و رحمت بى مَحَل‌

گفت بر من تیغِ تیز افراشتى‌
از چه افكندى مرا بگذاشتى‌

آن چه دیدى بهتر از پیكارِ من‌
تا شدستى سُست در اشْكارِ من‌

آن چه دیدى كه چنین خشمت نشست‌
تا چنان برقى نمود و باز جست‌

آن چه دیدى كه مرا ز آن عكس دید
در دل و جان شعله‌اى آمد پدید

آن چه دیدى برتر از كَوْن و مكان‌
كه به از جان بود و بخشیدیم جان‌

در شجاعت شیرِ ربّانیستى‌
در مروّت خود كه داند كیستى‌

اى على كه جمله عقل و دیده‌اى‌
شمّه واگو از آنچه دیده‌اى‌

تیغِ حِلْمت جانِ ما را چاك كرد
آبِ عِلْمت خاكِ ما را پاك كرد

بازگو دانم كه این اسرارِ هُوست‌
ز آنك بى شمشیر كشتن كارِ اوست‌

صانع بى آلت و بى جارحه‌
واهب این هدیه‌هاى رابحه‌

صد هزاران مى‌چشاند هوش را
كه خبر نبود دو چشم و گوش را

بازگو اى بازِ عرش خوش شكار
تا چه دیدى این زمان از كردگار

چشمِ تو ادراكِ غیب آموخته‌
چشم‌هاى حاضران بر دوخته‌

راز بگشا اى على مرتضى‌
اى پس سُوء القضا حُسْن القضا

یا تو واگو آنچه عقلت یافتست‌
یا بگویم آنچ بر من تافتست‌

از تو بر من تافت پنهان چون كنى
‌بى زبان چون ماه پرتو مى‌زنى‌

لیك اگر در گفت آید قرصِ ماه‌
شبروان را زودتر آرد به راه‌

از غلط ایمن شوند و از ذهول‌
بانگ مه غالب شود بر بانگِ غول‌

ماه بى گفتن چو باشد رَهْنما
چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

چون تو بابى آن مدینه علم را
چون شعاعى آفتاب حلم را

باز باش اى باب بر جویاى آب‌
تا رسد از تو قُشور اندر لُباب‌

باز باش اى بابِ رحمت تا ابد
بارگاه ماله كفؤا أحد

باز گو اى بازِ پرّ افروخته‌
با شه و با ساعدش آموخته‌

بازگو اى بازِ عنقاگیر شاه‌
اى سپاهِ اشْكن به خود نى با سپاه‌

امّت وحدى یكى و صد هزار
باز گو اى بنده بازت را شكار

در محلّ قهر این رحمت ز چیست‌    
اژدها را دست دادن راهِ كیست‌

جواب گفتن امیر المؤمنین كه سبب افكندن شمشیر از دست چه بود در آن حالت‌:

گفت من تیغ از پى حق مى‌زنم‌
بنده حقّم نه مأمور تنم‌

شیرِ حقّم نیستم شیرِ هوا
فعلِ من بر دینِ من باشد گوا

مَا رَمَیْتَ إذ رمیتم در حِراب‌
من چو تیغم و آن زننده آفتاب‌

رختِ خود را من ز رَه برداشتم‌
غیرِ حق را من عدم انگاشتم‌

من چو تیغم پُر گهرهاى وصال‌
زنده گردانم نه كُشته در قتال‌

خون نپوشد گوهر تیغ مرا
باد از جا كَى برد میغ مرا

كَه نِیَم كوهم ز حلم و صبر و داد
كوه را كى در رباید تند باد

آنك از بادى رود از جا خسیست‌
ز آنك باد نا مُوافق خود بسیست‌

بادِ خشم و بادِ شهوت بادِ آز
برد او را كه نبود اهل نماز

كوهم و هستىّ من بنیادِ اوست‌    
ور شوم چون كاه بادم بادِ اوست‌

جز به باد او نجنبد مَیْلِ من‌
نیست جز عشق احد سر خَیْلِ من‌

خشم بر شاهان شه و ما را غلام‌
خشمِ راهم بسته‌ام زیر لگام‌

تیغ حلمم گردن خشمم ز دست‌
خشمِ حق بر من چو رحمت آمدست‌

غرقِ نورم گر چه سقفم شد خراب‌
روضه گشتم گر چه هستم بو تُراب‌

چون در آمد در میان غیر خدا
تیغ را اندر میان كردن سزا

تا أَحَب للّه آید نامِ من‌    
 تا كه أبْغَضْ للّه آید كامِ من‌

تا كه أَعْطا للّه آید جودِ من‌
تا كه أَمْسَكْ للّه آید بودِ من‌

بخلِ من للّه عطا للّه و بس‌
جمله للّه ام نِیَم من آنِ كس‌

و آنچ للّه مى‌كنم تقلید نیست‌
نیست تخییل و گمان جز دید نیست‌

ز اجتهاد و از تحرّى رَسته‌ام‌
آستین بر دامن حق بسته‌ام‌

گر همى پرّم همى بینم مَطار
ور همى گردم همى بینم مَدار

ور كشم بارى بدانم تا كجا
ماهم و خورشید پیشم پیشوا

بیش ازین با خلق گفتن روى نیست‌
بحر را گنجایى اندر جوى نیست‌
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :