تبلیغات
مــاه ولــاء - نشست اسفبار در سقیفه بنى ‏ساعده
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نشست اسفبار در سقیفه بنى ‏ساعده
 چون رسول خدا رحلت فرمود، انصار در سقیفه بنى ‏ساعده جمع شدند و گفتند: پیامبر از دنیا رفت. سعد بن عباده به پسرش قیس یا یكى دیگر از پسران خود گفت: من به علت بیمارى نمى ‏توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم، تو سخن مرا گوش بده و با صداى بلند براى مردم بازگو كن تا مردم بشنوند. سعد خن مى‏ گفت و پسرش مى ‏شنید و با صداى بلند تكرار مى‏ كرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از حمد و ثناى الهى این بود: همانا شما را سابقه ‏اى در دین و فضیلتى در اسلام است كه براى هیچ قبیله ‏اى در عرب نیست. رسول خدا ده سال و اندى میان قوم خویش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداوند رحمان و دور افكندن بتها فراخواند.

از قوم او جز گروهى اندك ایمان نیاوردند و به خدا سوگند! كه نمى ‏توانستند از رسول خدا حمایت كنند و دین او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند، تا آنكه خداوند براى شما بهترین فضیلت را اراده فرمود و كرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آیین خود مخصوص گردانید و ایمان به خود و فرستاده ‏اش و قوى ساختن دین خود و جهاد با دشمنانش را براى شما روزى كرد. شما بودید سخت ‏ترین مردم نسبت به آنهایى كه از دین او سرپیچى كردند و از دیگران بر دشمن او سنگین‏تر بودید، تا سرانجام خواه‏ناخواه فرمان خدا را پذیرا شدید و دوردستان هم با خضوع و فروتنى سر تسلیم فرود آوردند، و خداوند وعده‏ ى خویش را براى پیامبرتان آورد و اعراب در مقابل شمشیرهاى شما رام شدند، آنگاه خداوند تعالى او را بمیراند در حالى كه رسول خدا از شما راضى و دیده ‏اش به شما روشن بود، اینك استوار بر این حكومت دست یازید كه شما از همه‏ى مردم بر آن سزاوارترید.

آنان جملگى پاسخ دادند: كه سخن و اندیشه ‏ى تو صحیح است و ما از آنچه تو فرمان دهى سرپیچى نخواهیم كرد و تو را عهده‏ دار این حكومت مى ‏كنیم كه براى ما بسنده ‏اى، و مؤمنان شایسته نیز به آن راضى هستند.سپس در میان خود گفتگو كردند و گفتند: اگر مهاجران قریش این را نپذیرند و بگویند ما مهاجران و نخستین یاران پیامبر و عشیره و دوستان او هستیم و به چه دلیلى پس از رحلت او در خصوص حكومت با ما ستیزه مى ‏كنید؟ چه باید كرد؟

گروهى از انصار گفتند: در این صورت خواهیم گفت امیرى از ما و امیرى از شما باشد و به هیچ كارى غیر از آن هرگز رضایت نخواهیم داد، كه حق ما در پناه دادن و یارى رساندن (به رسول خدا) همانند حق ایشان در هجرت است. در كتاب خدا آنچه براى ایشان آمده است براى ما نیز آمده است و هر فضیلتى را كه براى خود شمارش كنند ما هم نظیر آن را براى خود بر خواهیم شمرد و چون عقیده نداریم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتیجه خواهیم گفت امیرى از ما و امیرى از شما.

سعد بن عباده گفت: این آغاز سستى است.در این زمان ابوبكر به اتفاق همراهان خود عمر و ابوعبیده در سقیفه حضار و به دقت گفتگوى انصار را زیر نظر داشتند. عمر برخاست تا سخن بگوید و شرایط را براى ابوبكر مهیا كند، او نگران بود (ابوبكر) از گفتن برخى از مسائل خوددارى كند. چون عمر اراده‏ ى سخن كرد ابوبكر او را از كلام بازداشت و گفت: آرام بگیر، سخنان مرا گوش كن و پس از سخنان من آنچه را در نظرت رسید بگو.

ابوبكر پس از تشهد گفت: همانا خداوند (جل ثناؤه) محمد را با هدایت و دین حق مبعوث فرمود، او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و اندیشه‏ هایمان ما را بر آنچه ما را بر آن فرامى ‏خواند متوجه كرد و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستین مسلمانان بودیم و مردم دیگر در این خصوص پیروان ما هستند، ما عشیره‏ ى رسول خدا و گزیده‏ ترین اعراب از لحاظ نژاد و نسب هستیم، هیچ قبیله ‏اى در عرب نیست مگر اینكه قریش را بر آن و در آن حق ولادت است، شما هم انصار خدایید و شما رسول خدا را یارى دادید، وانگهى شما وزیران و یاوران پیامبر هستید و بر طبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شریك هاى ما در دین و در هر خیرى كه در آن باشیم، هستید و محبوبترین و گرامى ‏ترین مردم نسبت به ما بوده و هستید سزاوارترین مردم به قضاى خداوند و شایسته ‏ترین افرادى هستید كه به آنچه پروردگار به برادران مهاجر شما ارزانى فرموده تسلیم باشید، و سزاوارترین مردم هستید كه به آنها رشك نبرید.

شما كسانى هستید كه با وجود نیازمندى و درویشى خود ایثار كردید و مهاجران را بر خود ترجیح دادید، بنابراین باید چنان باشید كه شكست و آشفتگى این دین به دست شما نباشد. اینك شما را فرامى ‏خوانم كه با ابوعبیده جراح (1) یا عمر بیعت كنید، كه من از آن دو براى سرپرستى حكمت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شایسته مى‏ دانم.(2) عمر و ابوعبیده هر دو پاسخ دادند: هیچكس از مردم را سزاوار نیست كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد، كه تو یار غار و نفر دومى (3) ، وانگهى پیامبر خدا تو را به نماز گزاردن فرمان داده است (4) ، بنابراین تو سزاوارترین مردم براى حكومت هستى.

انصار گفتند: به خدا سوگند! ما نسبت به چیزى كه خداوند براى شما ارزانى بدارد رشك نمى ‏بریم و حسد نمى ‏ورزیم و در نظر ما هیچكس محبوبتر و بیش از شما مورد رضایت ما نیست، ولى ما در مورد آینده و آنچه از امروز به بعد ممكن است اتفاق بیفتد بیمناك هستیم، و از آن مى ‏ترسیم كه بر این حكومت كسى چیره شود كه نه از ما باشد و نه از شما.

اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم كنید ما راضى خواهیم بود و بیعت مى ‏كنیم مشروط بر آنكه چون او درگذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنید و پس از اینكه او درگذشت مردى دیگر از مهاجر را حاكم كنیم و تا هنگامى كه این امت پایدار است، اینگونه رفتار شود، و این كار در امت محمد به عدالت نزدیكتر و شایسته ‏تر است. هیچ‏یك از انصار بیم آن را نخواهد داشت كه مورد بى‏ مهرى قریش قرار گیرد و او را فرو (پست) گیرند، و هیچ قریشى نیز بیم آن را نخواهد داشت كه مورد بى ‏مهرى انصار قرار گیرد و او را فروگیرند.

ابوبكر برخاست و گفت: هنگامى كه رسول خدا به رسالت مبعوث شد براى عرب بسیار گران آمد كه دین پدران خود را رها كنند، با او مخالفت و ستیز كردند و خداوند مهاجران نخستین (5) را از میان قوم رسول خدا به آنان اختصاص داد كه او را تصدیق كنند و به او ایمان آورند و با او مواسات كنند و با وجود آزار شدیدى كه قوم بر آنان داشتند همراه پیامبر صبر و پایدارى كنند و از شمار فراوان دشمنان خود هراس نداشته باشند، بنابراین آن گروه مهاجران، نخستین كسانى هستند كه خدا را در زمین پرستش كردند و پیشگامان ایمان آوردن به رسول خدایند. دیگر اینكه آنان دوستان و عترت او و سزاوارترین مردم براى حكومت پس از او هستند، و در این مورد هیچكس جز ستمگر با آنها ستیز نمى ‏كند و پس از مهاجران هیچ‏كس از حیث فضل و پیشگامى در اسلام همانند شما نیست، ما امیران خواهیم بود و شما وزیران، بدون رایزنى با شما و بى ‏اطلاع شما هیچ كارى نخواهیم كرد.

حباب بن منذر (6) اظهار داشت: اى گروه انصار، دستها و قدرت خود را براى خویش نگه دارید كه همه‏ ى مردم زیر سایه‏ ى شما هستند و هیچ گستاخى توانایى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستید كه (رسول خدا را) پناه و یارى دادید و هجرت (او) به سوى شما صورت گرفت و شما صاحب خانه و اهل ایمانید. به خدا سوگند! كه خداوند آشكارا جز در حضور و در سرزمین شما پرستش نشده است و نماز جز در مساجد شما به جماعت برگزار نشد و ایمان جز در پناه شمشیرهاى شما شناخته نشده است، اینك كار خود را براى خویشتن بازدارید و اگر نپذیرفتند، در آن صورت امیریاز ما و امیرى از ایشان باشد.

عمر گفت: هیهات! كه دو شمشیر در نیامى نگنجد.

همانا عرب هرگز رضایت نخواهد داد كه شما را به امیرى خود قبول كند، حال آنكه پیامبرشان از قبیله‏ ى دیگرى غیر از شماست و اعراب از اینكه حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پیامبری هم در بین آنها بوده و ولى امر از آنان بوده است، ممانعت نخواهند كرد و در این مورد ما را حجت آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت مى‏كند در دست است و دلیل روشن با كسیكه ستیز كند داریم. چه كسى مى‏خواهد با ما در مورد میراث محمد و حكومت او دشمنى كند؟ حال آنكه ما دوستان نزدیك و عشیره او هستیم (7) ، مگر كسى كه به باطل درآویزد و به گناه گرایش یابد و خویشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد.

چون عمر خاموش شد حباب برخاست و گفت: اى گروه انصار! سخن این مرد و یارانش را گوش نكنید كه در آن صورت بهره‏ى شما را از حكومت خواهند ربود و اگر آنچه به ایشان پیشنهاد كردید نپذیرفتند آنان را از سرزمین خود برانید و خود عهده‏ دار حكومت بر ایشان باشید كه از همه بر آن سزاوارترید و در پناه شمشیرهاى شما كسانى كه در مقابل این دین سر فرود نمى ‏آوردند تسلیم شدند و (اسلام را) پذیرفتند، من خردمندى هستم كه باید از رأى او بهره برد و مردى كاردیده و آزموده ‏ام. اگر هم مى ‏خواهید كار را به حال نخست برگردانیم، به خدا سوگند! هیچ‏كس سخن و پیشنهاد مرا رد نخواهد كرد مگر آنكه بینى او را با شمشیر درهم كوبم.

پس از حباب، ابوعبیده برخاست و گفت: اى گروه انصار! شما نخستین یاران و پشتیبانان پیامبر بودید، اكنون نخستین تغییردهنده و اولین دگرگون‏ كننده نباشید. سپس بشیر بن سعد خزرجى كه از بزرگان قبیله‏ ى خزرج بود و از هماهنگى انصار براى امیرى سعد بن عباده دچار حسادت شده بود، برخاست و گفت: اى گروه انصار هرچند كه ما داراى سابقه هستیم، ولى ما از اسلام و جهاد خود، چیزى جز رضایت و خشنودى پروردگار خود و فرمانبردارى از پیامبر خویش نخواسته‏ ایم و شایسته‏ ى ما نیست كه با سابقه‏ ى خود بر مردم فزونى طلبیم و چیرگى را جستجو كنیم و بدنبال یافتن ما بازاى دنیایى باشیم. همانا محمد مردى از قریش است و قوم او به میراث و حكومت او سزاوارترند، خدا نكند كه با آنان در این كار ستیز كنم، شام نیز از خدا بترسید و با آنان اختلاف نكنید.

فرصت شكارى ابوبكر
ابوبكر چون فرصت را مغتنم و شرایط را مناسب دید، از جاى برخاست و گفت: اینك عمر و ابوعبیده حاضر هستند، با هر كدام كه مى ‏خواهید بیعت كنید. (8)

عمر و ابوعبیده گفتند: به خدا سوگند! هرگز عهده‏ دار حكومت بر تو نخواهیم شد كه تو برترین مهاجران و نفر دوم و جانشین رسول خدا در نمازى و نماز برترین كار دین است، دست بگشاى تا با تو بیعت كنیم.ابوبكر بدون درنگ دست خود را دراز كرد و چون عمر و ابوعبیده خواستند با او بیعت كنند. بشیر بن سعد بر آن دو پیشى گرفت و با ابوبكر بیعت كرد.حباب بن منذر با مشاهده‏ ى بیعت بشیر، خطاب به وى گفت: نافرمانى تو را بر این عمل ناشایسته واداشت، و به خدا سوگند! چیزى جز رشك و حسادت بر پسر عمویت تو را وادار به این كار نكرد.زمانى كه اوسیان دیدند بزرگى از بزرگان خزرج با ابوبكر بیعت كرد، اسید بن حضیر (9) كه بزرگ قبیله‏ ى اوس بود برخاست و به علت حسادت به سعد بن عباده و اینكه مبادا او به حكومت دست یابد با ابوبكر بیعت كرد، و چون اسید بیعت كرد همه‏ ى افراد قبیله‏ ى اوس با ابوبكر بیعت كردند.

سعد بن عباده را كه بیمار بود به خانه‏اش بردند و او آن روز و پس از آن از بیعت خوددارى كرد. عمر قصد كرد تا وى را به اجبار وادار به بیعت كند، اما به او گفته شد كه این كار را نكند زیرا اگر او (سعد بن عباده) كشته شود نیز بیعت نمى ‏كند، و او به قتل نمى ‏رسد مگر آنكه تمامى افراد خانواده ‏اش كشته شوند، و آنان كشته نمى ‏شوند مگر آنكه با همه‏ ى خزرجیان جنگ شود، و چون با خزرجیان جنگ شود قبیله‏ ى اوس آنها را یارى خواهند كرد و در این صورت كار تباه مى ‏شود. (10)

ماجراى سقیفه به نتیجه‏ اى كه مى ‏بایست رسید و تاریخ اسلام را به طریقى هدایت كرد كه برنامه‏ ریزان و دستهاى آشكار و پنهان كودتا اراده كرده بودند.

براستى موضوع چه بود؟ آیا اساس اسلام و حاكمیتى را كه پیامبر اكرم بنیان گذاشته بود در مخاطره قرار داشت؟ آیا احساس وظیفه‏ ى شرعى پدید آورنده و ادامه‏ دهنده‏ ى ماجراى سقیفه بنى ‏ساعده بود؟ به درستى انصار نگران چه حوادثى بودند كه اجتماع نافرجام سقیفه رابه وجود آوردند؟ آیا نمى ‏توان این احتمال را طرح و مورد كنكاش قرار داد كه انصار ناخواسته مجرى برنامه‏ هایى شدند كه دیگران از پشت پرده به هدایت آن همت گمارده بودند، و پیدایش چنان اجتماعى را متضمن منافع فردى و گروهى خود مى‏ دانستند؟ چه علت و رابطه ‏اى بین اقدام خودسرانه ‏ى انصار براى ضدیت با مهاجران و اهل‏بیت پیامبر و دست‏اندازى به خلافت اسلامى از یكسو و بى ‏اطلاع گذاشتن مهاجران حاضر در مسجد و خاندان بنى‏هاشم توسط ابوبكر و عمر از سوى دیگر، مى‏ تواند وجود داشته باشد؟ اگر فتنه‏ ى سقیفه بنى ‏ساعده آنچنان بزرگ بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبیده را در آن ساعات حساس از تجهیز رسول خدا بازداشت و به سوى كانون توطئه كشاند، آیا براى خاموش كردن شعله‏ هاى فتنه، نیازى به حضور على علیه ‏السلام كه كلید مشكلات اساسى اسلام و پیامبر بود و همچنین سایر بزرگان مهاجران نبود؟

نقبى در سقیفه
بار دیگر به سقیفه بنى ‏ساعده بازگردیم. و با دقت بیشترى ماجرا را بررسى كنیم.

1. سعد بن عباده در اجتماع انصار دعوى حكومت و هواى جانشینى پیامبر را در سر دارد، در حالى كه قادر به رساندن سخنان خود به مردم نیست و بیمارى آنچنان بر او غلبه كرده است كه حتى از رسیدگى به امور خود ناتوان است و ناچار مى ‏شود سخنانش را توسط یكى از پسرانش به گوش حاضران برساند.

2. مردمى كه در صحنه‏ى سقیفه حاضر شده ‏اند، در اوج هیجان و احساس، بزرگان خود را شایسته و لایق امر حكومت مى ‏دانند (ویژگى چنین جمعیتى كه حقى جعلى را با احساس و عاطفه‏ اى هیجانى تعقیب مى ‏كند، عدم تعقل و اندیشه ‏ى خردمندانه است).

3. آنها على ‏رغم تعصب اولیه به طور ناگهانى از موضع خود عدول مى‏ كنند (زیرا شجاعت و بزدلى چنین مردمانى لحظه ‏اى است، اجتماعى كه تابعیت خرد و فرمان عقیل را نپذیرفت و دلخوش به حقوقى كه من غیر حق براى خود قایل است به هیجان و احساس گرفتار شد، در گذر لحظه‏ ها تحت تصرف شخص و یا گروه برنامه‏ دارى قرار مى ‏گیرد كه عوامل مؤثر بر عاطفه را به خوبى بشناسد). 3. ابوبكر و عمر و ابوعبیده با اطلاع یافتن از اجتماع انصار بدون هماهنگى با هیچ‏كدام از مهاجران و اهل‏بیت پیامبر به شكلى كاملا محرمانه به سوى سقیفه مى ‏روند و در اجتماع انصار حضور پیدا مى‏ كنند.

4. در فرصتى مناسب ابوبكر رشته ‏ى كلام را به دست مى‏ گیرد، ابتدا به ذكر فضایل مهاجران مى‏ پردازد و سپس بدون آنكه شایستگى انصار را براى امر خلافت به رسمیت بشناسد سابقه و جهاد و افتخارات مدنى ‏ها را برشمرد و متعاقباً با ذكر خویشاوندى مهاجران با رسول خدا و تخصیص مهاجران اولیه (آنها را از همه بالاتر و برتر دانست) نتیجه گرفت كه ما امیرانیم و شما وزیران.

بیانات ابوبكر اگر با هماهنگى قبلى نبوده باشد، بسیار هنرمندانه و دقیق است. او مانند یك روان‏شناس كارآزموده ابتدا با جریان روحى مخاطبانش همراه شد و با ذكر فضایل غیر قابل انكار انصار كه پیوسته به آنها مباهات مى‏ كردند، عطش و نیازهاى روانى آنها را فرونشاند و قلوب آنان را چنان به تصرف خود درآورد كه چاره‏اى جز اعتراف به فضیلت مهاجران براى انصار باقى نماند. انصاف این است كه ابوبكر در پاسخ انصار هرچه گفت، راست گفت زیرا هم فضیلتهاى انصار غیر قابل انكار و هم ادعایشان بر جانشینى پیامبر بى ‏اساس بود.

او بدون اینكه احساسات انصار را جریحه ‏دار كند و یا به كینه‏ توزى آنها دامن زند با ذكر این مطلب كه بعد از مهاجران اولیه كسى به منزلت شما نمى‏ رسد، به آنها تفهیم كرد كه راه خطا پیش گرفته ‏اند، و پس از تمجید و تعارف مقام وزارت را براى انصار اثبات كرد. ابوبكر با عباراتى ظریف روح و روان انصار را به استخدام خود گرفت و به شكلى كاملا حساب شده با تخصیص مهاجران اولیه انصار را از سایر مهاجران برتر شمرد و با این كار از یك سو از عصبیت و كینه ‏توزى انصار كاست و از سوى دیگر با آرام كردن روحیات سركش مردم نتیجه‏ اى را كه خود مى‏ خواست گرفت، ضمن اینكه وعده ‏ى وزارت نیز اثرى تسكینى و موقت داشت كه آنها را در غفلت فروبرد و بعدها نیز هیچ‏گاه جامه‏ ى عمل به خود نپوشید.

5. حباب بن منذر اگر چه سخنان خود را محكم آغاز كرد، اما در پایان جز شكست خورده‏اى بیش نبود، زیرا با گفتن امیرى از ما و امیرى از شما عملا باب نقادى و استدلال و اعتراض را بر ضد خود گشود.

6. عمر بن الخطاب وارد عمل مى ‏شود و دوستى و خویشاوندى با رسول خدا را به عنوان امتیاز مهاجران مورد تأكید قرار مى‏ دهد و معارضان با عشیره‏ ى پیامبر را افرادى باطل و متمایل به گناه معرفى مى‏ كند. لحن و بیان عمر او را در مقام یك مدعى زمامدارى در مقابل انصار قرار مى ‏دهد.

7. ابوبكر نیز با فراست كامل در ماجراى سقیفه انصار را به عنوان گروهى محترم، اما زیاده ‏خواه در جایگاه یك طرف دعوا و عمر را به عنوان مدعى ‏العموم مهاجر در سوى دیگر دعوا قرار داده و زیركانه خود را در منصب حكم مرضى ‏الطرفین در معرض افكار عمومى قرار مى‏ دهد، سپس پیشنهاد مى ‏كند كه با عمر یا ابوعبیده بیعت شود.

8. اختلاف ریشه‏ دار قبایل اوس و خزرج كه محصول طبیعى رفتار و كردار حساب شده‏ ى ابوبكر بود آشكار، و حسادت بشیر بن سعد موجب مخالفت اسید بن حضیر و تمامى اوسیان با سعد بن عباده مى ‏شود.

9. عمر و ابوعبیده تعارف ابى ‏بكر را در خصوص تصدى حكومت به او برمى ‏گردانند و ابوبكر بدون لحظه ‏اى تأمل على ‏رغم تعارف هاى پیشین دست خود را براى پذیرش بیعت عمر و ابوعبیده به سوى آنها دراز مى ‏كند، اما بیش از آنكه احدى از سه چهار تن مهاجر موفق به انجام بیعت شوند بشیر بن سعد با ابابكر به جانشینى پیامبر بیعت مى ‏كند.

در صحنه ‏ى سقیفه بنى ‏ساعده به استثناى ابوبكر همه ‏ى افراد اعم از قبایل انصار و مهاجران حاضر در سقیفه غافلگیر و درمانده مى ‏شوند، به نحوى كه ناراحتى و پریشانى آن هیچگاه از ذهن بزرگان آنها نیز پاك نشد.

پی نوشت
1_ابوعبیده جراح (عامر بن عبدالله) از سابقین در اسلام است، در هجرت به حبشه و مدینه شركت داشت، از حاضران در ماجراى سقیفه بنى‏ساعده بود. از طرف عمر حكومت شام را عهده‏دار بود و در سال 18 هجرى به بیمارى طاعون درگذشت و در فحل اردن مدفون است. (اصابه، ج 2، ص 245، اسدالغابه، ج 3، ص 84.)

2ـ متن خطبه‏ى ابوبكر با تفاوت مختصرى در الفاظ در كتابهاى البیان والتبیین (ج 3، ص 297)، الامامة والسیاسة (ج 1، ص 13)، عقدالفرید (ج 4، ص 258) ثبت شده است.
3ـ منظور از نفر دوم یعنى دومین نفر در اسلام و اولین ایمان آورنده به پیامبر اكرم اسلام كه این ادعا به طور اساسى مردود است، و این بنده در كتاب خورشید غدیر به آن پرداخته است.
4ـ به صفحه‏ى 30 همین كتاب مراجعه فرمایید.
5ـ زیرنویس=منظور اولین ایمان آورندگان به پیامبر كه در دوران سه ساله‏ى دعوت پنهانى، اسلام آوردند و از طرف پروردگار مورد تجلیل و تكریم قرار گرفتند. «السابقون السابقون اولئك المقربون.» (سوره‏ى مباركه‏ى «واقعه»، آیات 9- 10.)
6ـ حباب از افراد مورد احترام خزرج است كه در جنگ بدر شركت كرد و مورد مشاوره بود و پیشنهاد او براى تغییر موضع لشكر اسلام مورد پذیرش صاحب رسالت قرار گرفت و از آن پس او را فرد خردمند و صاحب رأى مى‏شناختند. وى در سال 20 و در زمان حكومت عمر بن الخطاب از دنیا رفت. (اسدالغابه، ج 1، ص 364.)
7ـ چون امام على علیه‏السلام را از آنچه در سقیفه بنى‏ساعده به وقوع پیوسته بود آگاه كردند، امام فرمود: انصار چه گفتند؟
پاسخ دادند: آناه گفتند از ما امیرى و از شما امیرى.
امام فرمود: چرا براى آنان حجت نیاوردید كه رسول خدا سفارش فرمود با نیكوكاران انصار نیكى كنید و از گناهانشان درگذرید؟
گفتند: در این (سخن) چه حجتى است؟
على علیه‏السلام فرمود: اگر امارت از آن ایشان بود، آنان را سفارش كردن، صحیح نمى‏نمود، آنگاه امام پرسید: قریش چه گفتند؟
گفتند: حجت آوردند كه آنان (مهاجران) درخت رسولند.
امام فرمود: حجت آوردند كه درختند (خلافت را گرفتند) و میوه‏ها (خاندان رسالت) را تباه كردند.
«فهلا احتججتم علیهم بأن رسول‏الله صلى اللَّه علیه و آله وصى بأن یحسن إلى محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم (قالوا: و ما فی هذا من الحجة علیهم فقال علیه‏السلام:) لو كانت الإمارة فیهم لم تكن الوصیة بهم. (ثم قال علیه‏السلام:) فماذا قالت قریش؟ (قالوا: احتجت بأنها شجرة الرسول صلى اللَّه علیه و آله. فقال علیه‏السلام:) احتجوا بالشجرة و أضاعوا الثمرة.» (نهج‏البلاغه، خطبه‏ى 67.) امام علیه‏السلام همچنین فرمود: شگفتا! خلافت از راه هم‏صحبتى به دست مى‏آید، اگر با شورا كار آنان را به دست گرفتى چه شورایى بود كه رأى‏دهندگان در آنجا نبودند، و اگر از راه خویشاوندى بر مدعیان حجت آوردى دیگران از تو به رسول خدا نزدیكتر و سزاوارتر بودند.
«(و قال (ع):) و اعجباه أتكون الخلافة بالصحابة.
شعر
فان كنت بالشورى ملكت أمورهم -فكیف بهذا والمشیرون غیب
و إن كنت بالقربى حججت خصیمهم -فغیرك أولى بالنبی و أقرب»
8ـ سیاست‏بازى و زیركى ابوبكر حیرت‏انگیز، و برخورد او با تمامى عوامل حاضر رد سقیفه بنى‏ساعده بسیار حساب شده است. فراست او تنها در قبضه كردن احساسات انصار نیست، بلكه هدایت ظریف و زیركانه‏ى عمر براى جبهه گرفتن در مقابل انصار و در نتیجه طرح وى در افكار اهالى مدینه به عنوان یك مدعى جدى، ابتكار فوق‏العاده‏اى بود كه به تضعیف عمر در افكار عمومى و ارتقاى جایگاه خود وى به عنوان حكم و انسان عادل و بى‏طرفى كه شایستگى داورى دارد انجامید، اما حتى به وجود آوردن چنین شرایطى نیز او را از رفتار سیاسى‏كارانه و اقدام احتیاطى بازنداشت. او ضمن تحكیم موقعیت خود در اقدامى حسابگرانه و در فرصتى مناسب پس از اطمینان به اینكه افكار عمومى مردم در قبضه‏ى اراده‏ى اوست و بدون تأیید او با كسى بیعت نمى‏شود، در هاله‏اى از ابهام عمر و ابوعبیده را مشتركا براى تصدى حكومت به حاضران معرفى كرد. قدر مسلم منظور ابى‏بكر از این توصیه انتخاب هیچ‏كدام از آن دو نبود، زیرا براى امر حكومت بر جامعه‏ى اسلامى تعارف واژه‏اى سرد و بى‏معناست و او مى‏بایست فرد اصلح را به مردم معرفى مى‏كرد، اما چرا دو نفر؟ آن هم با اما و اگر؟ پاسخ روشن و آشكار است اگر ابوبكر یكى از آن دو را به عنوان فرد اصلح معرفى مى‏كرد و حتى یك نفر با فرد پیشنهادى وى بیعت مى‏نمود، به طور قطع دیگران نیز با (همانهایى كه حاكمیت ابوبكر را پذیرفتند) وى بیعت مى‏كردند و موضوع فیصله مى‏یافت، آیا این شیوه‏ى معارفه بر اساس تبانى و هماهنگى قبلى گردانندگان ماجراى سقیفه بود؟ از گفته‏هاى عمر كه در صفحه‏هاى بعدى خواهید خواند درك مى‏كنیم كه چنین نبوده است و عمر تصریح مى‏كند كه او هشیارتر از من عمل كرد. پس این نظریه مقرون به قوت و صحت است كه ابوبكر با درك صحیح از جو و فضاى موجود در سقیفه بتحقیق دریافته بود كه پیشنهاد وى در حد یك تعارف غیر عملى كه بستر فوق‏العاده مناسبى را براى قبضه كردن قدرت توسط خود او ایجاد خواهد كرد خواهد ماند، و اینچنین شد كه اراده‏ى ابوبكر جامه‏ى عمل پوشید و عمر و ابوعبیده هیچ راهى جز اعاده‏ى تعارف و بیعت با ابوبكر برایشان باقى نماند و چون زمینه مساعد شد ابوبكر بدون هیچ درنگ و تأملى خواسته‏ى از سر اجبار و اكراه عمر و ابوعبیده را اجابت و دست خود را براى گرفتن بیعت آنها دراز كرد.
9ـ سعد بن عباده تا هنگامى كه ابوبكر زنده بود، نه تنها با او بیعت نكرد بلكه با او نیز نماز نمى‏گزارد و در اجتماعات ایشان حاضر نمى‏شد، احكام و قضاوت او را نمى‏پذیرفت و قبول نداشت. در دوران حكومت عمر نیز تغییرى در رفتار او حاصل نشد، روزى در دوران حكومت عمر در حالى كه سوار بر اسبى بود با عمر مواجه شد، عمر به وى گفت: اى سعد، هیهات! او نیز در پاسخ عمر گفت: هیهات.
عمر به او گفت: آیا تو همانى كه بوده‏اى و بر همان عقیده‏اى؟
سعد گفت: آرى، من همان هستم، و به خدا سوگند! هیچ‏كس همسایه‏ى من نبوده است كه به اندازه‏ى تو از همسایگى با او خشمگین باشم.
عمر گفت: هركس كه همسایگى كسى را خوش نمى‏دارد از كنار او كوچ مى‏كند.
سعد گفت: امیدوارم به زودى مدینه را براى تو رها كنم و به همسایگى گروهى بروم كه همسایگى ایشان را از همسایگى با تو و یارانت خوشتر دارم. پس از گذشت زمان اندكى به شام رفت و در حوران درگذشت و هیچ‏گاه با ابوبكر و عمر بیعت نكرد. (ابن ابى‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 178) محمد بن سعد از قول عبدالعزیز بن سعید نوه‏ى سعد نقل مى‏كند كه در سال 15 یا 16 هجرى اجنه آمدند و سعد را به قتل رساندند. (طبقات كبرى، ج3، ص 144) البته در هیچ‏كدام از تواریخ ثبت نشده است كه جنیان سیاست‏پیشه! سعد را به فرمان خدا به قتل رساندند یا به فرمان عمر و یا كینه‏ى خصوصى داشتند! این سخن ام‏المؤمنین عیاشه نیز هدایتگر است كه مى‏گفت: سه روز پیش از اینكه عمر كشته شود جنیان در سوگش نشستند و در عزایش نوحه‏سرایى كردند. (استیعاب، ج 2، ص 241، اغانى، ج 8، ص 192) بلاذرى نقل مى‏كند: عمر شخصى را به شام اعزام كرد و به او دستور داد به هر نحوى كه ممكن است سعد را تطمیع كن تا بیعت كند و چنانچه استنكاف ورزید از خداوند یارى بخواه و...
آن مأمور حركت كرد و سعد را میان باغى در حوران ملاقات و وى را به بیعت فراخواند.
سعد گفت: هیچ‏گاه با فردى از قریش بیعت نخواهم كرد.
فرستاده گفت: اگر بیعت نكنى تو را خواهم كشت.
سعد گفت: حتى اگر با من جنگ كنى؟
مأمور گفت: مگر تو از آنچه امت بر آن اتفاق كرده‏اند، خارج شده‏اى؟
سعد گفت: اگر مقصود تو بیعت است، آرى.
در این هنگام مأمور مطابق فرمان تیرى به سوى سعد رها كرد و او را كشت. (انساب‏الاشراف، ج 1، ص 588، با اندكى اختلاف عقدالفرید، ج 3، ص 64.)
ناگفته نماند بعضى از مورخان قتل سعد را به خالد بن ولید نسبت مى‏دهند و مى‏گجویند افسانه‏ى اجنه را به این علت ساختند كه وى از قصاص نجات یابد.
10ـ اسید بن حضیر از نقیبان دوازده‏گانه و شركت‏كننده در بیعت عقبه است كه تا پایان عمر به پاداش این عمل خود مورد عنایت و توجه ابوبكر و عمر بود. وى در سال 20 یا 21 هجرى از دنیا رفت و عمر پیشاپیش جنازه‏ى او حركت مى‏كرد. (اصابه، ج 1، ص 64، استیعاب، ج 1، ص 31.)




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر