تبلیغات
مــاه ولــاء - معجزات امام علی(ع) 6
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
معجزات امام علی(ع) 6
آشکار کردن چشمه مریم(س) و معرفت یافتن راهب در زوراء به آن حضرت
امام باقر(ع)(از اهل بیت رسول الله ص) مى‌فرماید: هنگامى كه امیر مؤمنان على(ع) از پیكار با خوارج برمى‌گشت، از شهر «زوراء» گذشت و به مردم فرمود: راه بروید و از این شهر دور شوید؛ چون فرو رفتن آن سریعتر از فرو رفتن میخ، در آرد الك شده(یا کاه گل) است.

سپس به سرزمینى رسیدند و حضرت پرسید: اینجا كجاست؟

گفتند: زمینى خشك و بى‌آب است.

فرمود: شوره‌زار است، از آن دور شوید و راه خود را منحرف سازید. هنگامى كه به یكى از روستاهاى اطراف، رسیدیم، در صومعه‌اى راهبى را دیدیم، حضرت به او فرمود: اى راهب مى‌توانیم اینجا پیاده شویم؟

راهب گفت: با سپاه خود در این سرزمین فرود میا؛ چون در اینجا فرود نمى‌آید مگر پیامبر یا جانشین پیامبر با لشكریانش كه در راه خدا بجنگند. من این را در كتابهاى خود یافته‌ام.

على(ع) به او فرمود: من هم جانشین سیّد انبیاء هستم.

راهب به حضرت گفت: پس در این صورت تو باید اصلع (کسی که جلو سر او موی نداشته باشد) قریش و وصى‌ محمّد(ص) باشى! حضرت فرمود: همین طور هستم.پس راهب از صومعه پایین آمد و گفت: شرایع و احكام اسلام را به من بیاموز؛ چون من در انجیل، صفات تو را یافته‌ام و تو در زمین براثا(جایی نزدیکی بغداد)؛ خانه مریم و زمین عیسى فرود مى‌آیى.حضرت فرمود: تأمل كن و چیزى نگو. سپس به جایى آمد و فرمود: اینجا را بكوبید. پس با پا كوبیدند كه چشمه‌اى با آب فراوان جوشید، حضرت فرمود: این چشمه‌اى است كه براى او (مریم س) جوشیده است.

آنگاه حضرت فرمود: این جا را هفده ذراع بكنید و كندند. پس صخره سفیدى نمایان شد. على(ع) فرمود: بر روى این سنگ، حضرت مریم، عیسى(ع) را از آغوش خویش بر زمین نهاد و این جا نماز خواند. حضرت، صخره را نصب كرد و بر آن نماز خواند و در آنجا چهار روز باقى ماند. و حرم را در خیمه‌اى قرار داد.سپس فرمود: این زمین براثا خانه مریم و جاى مقدسى است و پیامبران در آن نماز خوانده‌اند.امام باقر(ع) مى‌فرماید: بعدها دریافتیم كه ابراهیم(ع) قبل از حضرت عیسى در آنجا نماز خوانده است‌.(الخرائج و الجرائح: ج2 ص552)

سیراب کردن یارانش با آبی که زیر تخته سنگی بود و ایشان آن را گرفته و آن را از روی چشمه کنده و به دور انداخت

حبیب بن جهم گوید چون على بن ابى طالب(ع) ما را ببلاد صفین می‌برد در دهى بنام صندود (صندودا خ ب) منزل كرد ولى دستور داد از خود ده گذشتیم و ما را در بیابان بى‌آبى فرود آورد؟ مالك بن حرث اشتر بآن حضرت عرض كرد یا امیر المؤمنین ما را در محل بى‌آب منزل می‌دهى؟ فرمود اى مالك براستى خداى عز و جل بزودى در اینجا ما را از آبى سیراب كند كه شیرین‌تر از شكر و نرم‌تر از كره صاف و سردتر از برف است و زلالتر از یاقوت، ما تعجب كردیم ولى گفتار امیر المؤمنین تعجبى نداشت، سپس فرمود رداء از دوش برداشت و شمشیر بدست داشت و آمد سر یك تكه زمین بی آب و علف ایستاد و به مالك گفت با همراهانت اینجا را بكنید مالك گوید آنجا را كندیم و سنگ سیاه بزرگ داراى حلقه سیمگونى نمایان شد فرمود آن را دور كنید با صد مرد بدان چسبیدیم و نتوانستیم آن را از جاى خود بجنبانیم امیر المؤمنین نزدیك آمد و دست بدعا برداشت و ذکری فرمود سپس آمین گفت. و آن را كشید و از جا كند و چهل ذراع دور انداخت، مالك بن حارث اشتر گوید چشمه آبى شیرین‌تر از عسل و خنك‌تر از برف و پاكتر از یاقوت براى ما پدید شد از آن نوشیدیم و آب برداشتیم و همان سنگ را روى آن‌ نهاد و بما دستور داد خاك بر آن انباشتیم و از آنجا كوچ كرد و اندكى رفتیم گفت كدام شما جاى چشمه را می‌داند؟

گفتیم یا امیر المؤمنین همه می‌دانیم برگشتیم و هر چه جستجو كردیم جان آن را ندانستیم، گمان كردیم امیر المؤمنین بسیار تشنه است و باطراف نگران شدیم و صومعه راهبى عیان شد، نزدیك آن رفتیم راهبى بود كه از پیرى ابروانش بر چشمانش افتاده بود، گفتیم اى راهب آبى دارى كه بمولاى خود بنوشانیم گفت آبى دارم كه دو روز است آن را خوشگوار كردم آبى براى ما آورد تلخ و بدمزه، گفتیم دو روز است كه براى شیرین كردن آن صرف وقتى كردى و هنوز باین بدمزه‌ایست كاش از آن آبى نوشیده بودى كه سرور ما بما داد و داستان آن را برایش باز گفتیم، گفت این سرور شما پیغمبر است گفتیم نه، وصى پیغمبر است پس از آنكه از ما وحشت داشت نزد ما فرود آمد و گفت مرا نزد سرور خود برید او را بردیم چون امیر المؤمنین او را دید فرمود شمعون، راهب گفت آرى من شمعونم و مادرم مرا بدان نامیده و جز خدا كسى آن را نمی‌دانست و تو هم دانستى از كجا دانستى؟ اكنون نشانه امامت را تكمیل كن تا من هم ایمان خود را بتو تكمیل كنم فرمود اى شمعون چه می‌خواهى؟ گفت داستان این چشمه و نامش را، فرمود این چشمه را حوما نام دارد و از بهشت است و سیصد و سیزده وصى از آن نوشیده‌اند و من آخر اوصیائى هستم كه از آن نوشیدم راهب گفت در همه كتابهاى انجیل چنین دیده‌ام و گواهى می‌دهم كه معبود حقى جز خدا نیست و محمد رسول خداست و تو وصى محمدى و آن راهب با امیر المؤمنین كوچید تا بجبهه صفین و در عاندین نزول كرد وقتى دو لشكر بهم زدند اول كس بود كه شربت شهادت نوشید امیر المؤمنین بالینش آمد و اشك از دیدگانش سرازیر بود و می‌فرمود هر مردى با كسى است كه او را دوست دارد، این راهب روز قیامت رفیق‌ بهشت من است.(الأمالی(للصدوق): ص184 ح14)

معرفت یافتن مسیحی‌ ای که کتاب آسمانی همراهش بود و مطابقت آن کتاب با مشخصات آن حضرت

ابان گوید كه سلیم گفت: با امیر مؤمنان(ع) از صفّین بازمى‌گشتیم، لشكر امام(ع) در نزدیك دیرى مسیحى اردو زد. پیر مردى زیبا و خوش چهره و نیكو قامت و با ابّهت در حالى كه كتابى در دستش بود از دیر در آمد و رو به سوى ما نهاد، به حضور امیر مؤمنان(ع) رسید و بر حضرتش به عنوان خلیفه مسلمانان سلام كرد. على(ع) به او فرمود: خوش آمدى برادرم، شمعون بن حمون! حالت چگونه است، خداى رحمتت كند؟ گفت: خوب است اى امیر مؤمنان و سرور مسلمانان و وصى پروردگار عالمیان، من از نسل مردى از یاران برادرت عیسى بن مریم(ع) هستم، من از نسل شمعون بن یوحنّا وصى عیسى بن مریم(ع) هستم كه از برترین یاران دوازده‌گانه عیسى (ع) بود كه حضرتش او را بیش از همه دوست مى‌داشت و بر همه ترجیح مى‌داد، عیسى(ع) به همو وصیت كرد و كتاب‌ها و دانش و حكمتش را به او سپرد. از آن پس هماره خاندان شمعون بر دین و امّت عیسى(ع) پاى بند بودند و كفر نورزیدند و تغییر عقیده و مرام ندادند. آن كتاب‌ها به املاى عیسى(ع) و دست خط پدرمان نزد من هستند. در این كتاب‌ها همه آنچه را كه مردم و پادشاهان در گذر قرون و اعصار انجام دهند آمده است؛ مدّت حكومت هر پادشاه و آنچه در زمان حكومت هر یك از آنان پدید آید نوشته شده است. تا آن زمان كه خداوند مردى از عرب از فرزندان اسماعیل پسر ابراهیم خلیل را از سرزمینى كه به آن تهامه گفته مى‌شود و از شهرى كه به آن مكه گویند برانگیزد، به او احمد گفته مى‌شود، داراى دو چشم روشن و ابروانى نزدیك به هم، صاحب اشتر و دراز گوش و چوب دستى و عمّامه، او را دوازده نام باشد.

راهب سپس از بعثت رسول و ولادت و هجرت او یاد كرد و از كسانى كه با وى بجنگند و كسانى كه یاریش كنند و كسانى كه دشمنى‌اش نمایند و اینكه چه مدت خواهند زیست و از آنچه امتش پس از او، از پراكندگى و اختلاف خواهند دید. و گفت كه در این كتاب‌ها نام همه پیشوایان هدایت و ضلالت آمده است تا آن زمان كه خداوند عیسى(ع) را از آسمان به زمین فرستد. و گفت كه در این كتاب نام سیزده نفر از فرزندان اسماعیل پسر ابراهیم خلیل آمده است كه آنان بهترین و دوست داشتنى‌ترین خلق خداوند هستند، خداوند دوست كسانى است كه دوست‌شان باشند و دشمن كسانى است كه دشمن‌شان باشند، هر كس اطاعت‌شان كند هدایت شود و هر كس نافرمانى‌شان كند گمراه شده، اطاعت آنان براى خدا و در راه خدا، طاعت است و نافرمانى آنان در رابطه با خدا، گناه است. در این كتاب نام و نسب و صفت‌شان نوشته شده و اینكه هر كدام‌شان چه مدت خواهند زیست و چند نفرشان دین خویش را پنهان خواهند داشت و از قومش كتمان خواهند نمود و چند نفرشان دین خویش را آشكار خواهند نمود و هر كدام‌شان چه مدت حكومت خواهند كرد و مردم مطیع آنان خواهند شد، تا كه خداوند عیسى(ع) را در پى آخرین‌شان از آسمان به زمین فرستد و عیسى در پى او نماز گزارد و بگوید: شما پیشوایانى هستید كه هیچ كس را شایسته نیست بر شما جلو بیفتد، و او جلو افتد و با مردم نماز گزارد و عیسى در صف اول پشت سر او بایستد. نخستین‌شان برترین‌شان است و آخرین‌شان را پاداش همه‌شان و پاداش كسانى كه اطاعت‌شان كردند و به هدایت‌شان راه یافتند، باشد.

متن كتاب چنین است: «به نام خداوند مهربان و بخشنده؛ احمد فرستاده خدا، نامش محمّد، یاسین، طه، نون، فاتح، خاتم، حاشر، عاقب، ماحى. او پیامبر خدا است و دوست و یار ویژه و برگزیده و امین و بهترین بنده او است، از سلاله پیامبران، خداوند چرخش او را در پشت یكایك پیامبران توحیدى مى‌بیند و با او سخن مى‌گوید، او گرامى‌ترین خلق خدا و دوست داشتنى‌ترین بنده نزد خداوند است، خداوند در پى خلقت آدم، انسانى، فرشته‌اى مقرب و پیامبرى مرسل را بهتر از او نیافریده و كسى دوست داشتنى‌تر از او نزد خداوند نیست، خداوند او را در روز قیامت بر عرش خویش نشاند و شفاعت او را از هر كس كه شفاعت كند مى‌پذیرد، به نام و یاد او قلم بر لوح محفوظ در ام الكتاب كشیده مى‌شود كه محمّد رسول خدا است. سپس برادرش صاحب بیرق روز رستاخیز، روز حشر و نشر بزرگ، برادرش، وصى‌اش، وزیرش و جانشین‌اش در امتش، دوست داشتنى‌ترین فرد نزد خداوند است پس از او، على بن ابى طالب؛ ولىّ هر مؤمنى پس از او، سپس یازده امام از فرزندان نخستین امام از دوازده امام، دوتاى‌شان هم نام پسران هارون باشند؛ شبر و شبیر و نه نفرشان از فرزندان كوچكتر این دو كه حسین باشد، یكى‌ پس از دیگرى خواهند آمد، آخرشان كسى است كه عیسى بن مریم(ع) پشت سرش نماز خواهد گزارد.» در این كتاب نام هر كدام‌شان كه حكومت خواهند كرد و هر كدام كه دین خویش را پنهان دارند و هر یك از آنان كه دین خویش را آشكار كنند آمده است. نخستین كسى كه از آنان آشكار شود، همه زمین خداوند را از عدل و داد سرشار كند و آنچه میان شرق و غرب وجود دارد مالك شود تا كه خداوند او را بر همه ادیان پیروز گرداند.

هنگامى كه پیامبر برانگیخته شد پدرم زنده بود و حضرتش را تصدیق كرد و به او ایمان آورد و گواهى داد كه او فرستاده خدا است. پدرم پیرى بسیار كهن سال بود كه توان حركت نداشت. پدرم به هنگام مرگ به من گفت:همانا كه وصىّ محمد و جانشین او كسى است كه نام و صفت او در این كتاب آمده است، و پس از اینكه سه نفر از پیشوایان ضلالت و دعوتگران به دوزخ بیایند و بروند، پدرم نام یكایك‌شان و قبائل‌شان را برد فلان و فلان و فلان و صفت‌شان را گفت و اینكه هر كدام‌شان چه مدت حكومت خواهند كرد، پس از این سه، او بر تو بگذرد، هر گاه بر تو گذشت نزد او برو و با وى بیعت كن و همراه او با دشمن بجنگ كه جهاد در ركاب او مانند جهاد در ركاب محمّد صلّى اللَّه علیه و اله و سلّم است، دوستى با او مانند دوستى با محمّد است، دشمنى با او مانند دشمنى با محمّد است.

اى امیر مؤمنان! در این كتاب آمده است كه دوازده پیشوا از قریش از قوم او، با خاندانش دشمنى كنند و آنان را از حقشان باز دارند و آنان را بكشند و برانند و محرومشان سازند و از آنان دورى جویند و هراسان‌شان سازند، نام و صفت یكایك‌شان در این كتاب آمده است و اینكه هر كدامشان چه مدت حكومت خواهند كرد و چه به دست خواهند آورد و آنچه فرزندان و یاران و پیروانت از قتل و ترس و بلا از آنان خواهند دید و اینكه چگونه خداوند شما را بر آنان و دوستان و یاران‌شان پیروز خواهد گرداند و چه ذلت و بدبختى و جنگ و قتل و ترسى كه از شما اهل بیت خواهند دید.

سپس گفت: اى امیر مؤمنان! دست بگشاى تا با تو بیعت كنم؛ گواهى مى‌دهم كه خدایى جز اللَّه نیست، و گواهى مى‌دهم كه محمّد بنده و فرستاده خدا است، گواهى مى‌دهم كه تو خلیفه رسول خدا در میان امتش و وصىّ و گواه او بر خلقش و حجّت خدا در زمینش مى‌باشى و اینكه اسلام دین خدا است و من از هر دین مخالف اسلام بیزارى مى‌جویم چرا كه اسلام دینى است كه خداوند آن را براى خویش برگزید و براى دوستانش به آن خشنود شد و اینكه اسلام دین عیسى بن مریم(ع) و دین پیامبران و رسولان خداوند پیش از او بوده است، اسلام همان دینى است كه پدرانم به آن باور داشته‌اند، من دوستدار تو و دوستدار دوستانت هستم و از دشمنانت بیزارى مى‌جویم و دوستدار یازده امام از فرزندان تو هستم و از دشمنان‌شان و از كسانى كه مخالفت‌شان مى‌كنند و از آنان دورى جسته و ادعاى حق‌شان نموده و بر آنان ستم روا داشته از اولین و آخرین‌شان بیزارم.

سپس دست دراز كرد و با حضرتش بیعت نمود. آنگاه امیر مؤمنان(ع) به او فرمود: كتابت را به من بده. راهب كتابش را به حضرت داد. على(ع) به مردى از اصحابش فرمود: برخیز و با این مرد برو و مترجمى پیدا كن كه زبان این كتاب را بفهمد تا آن را به عربى ترجمه كند. ترجمه كتاب را نزد حضرتش آوردند، حضرتش‌ به فرزندش حسن(ع) فرمود: پسرم! آن كتابى را كه به تو سپردم به من بده، حسن(ع) كتاب را به حضرتش داد، على(ع) فرمود: پسرم! آن را بخوان. و تو اى فلانى كه ترجمه كتاب را نوشتى در آن بنگر، این كتاب به املاى رسول خدا و دست خط من است. كتاب را خواند، حتى یك حرف مخالف و هیچ گونه تقدیم و تأخیرى در مطالب و كلمات آن نبود، گویى یك نفر به دو نفر املاء كرده است. امیر مؤمنان خداى را سپاس و ثنا مى‌گفت و فرمود: سپاس خداى را كه اگر بخواهد امت دچار اختلاف و پراكندگى نمى‌شود، سپاس خداى را كه مرا نزد خویش و دوستانش فراموش نكرده و مقامم را فرو ننهاده و مرا از یاد نبرده است چرا كه این یاد و نام دوستان شیطان و حزب او است كه ناچیز مى‌شود و از یاد مى‌رود. هر كس از شیعیان كه در محضر حضرتش بود از این سخنان خوشحال شد و شكر خدا گفت. و البته این جریان بسیارى از كسانى را پیرامون حضرتش بودند ناراحت ساخت و ما این ناراحتى را در چهره و رنگ و روى‌شان دیدیم.(كتاب سلیم بن قیس الهلالی: ج2: ص706)

سوار شدن علی(ع) بر ابری که هفت زمین بوسیله آن می‌گردد
امام باقر(ع)(از اهل بیت رسول الله ص): على(ع) پادشاه و مالک هر آنچه در زمین و زیر آن است، شده است. پس دو ابر برای او عرضه شد، سخت(و سرکش) و نرم(و آرام). و ایشان ابر سخت و سرکش را انتخاب کرد. در ابر سخت پادشاهی هر آنچه زیر زمین است، قرار دارد و در ابر آرام پادشاهی و هر آنچه بر روی زمین است، می‌باشد. و ایشان ابر سخت و سرکش را انتخاب کرد. زمین‌های هفت‌گانه به وسیله آن می‌گشت. سه زمین را خراب و چهار زمین را آباد یافت.(بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد(ص): سج1 ص409 ح2)

تعلیم کل قرآن در یک لحظه به خیاط
رمیله مى‌گوید: على(ع) شخصى را در حال خیاطى و آوازخوانى دید و فرمود: «اى جوان! اگر قرآن بخوانى براى تو بهتر است».گفت: خوب نمى‌توانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن مى‌خواندم.حضرت فرمود: «نزدیك بیا» جوان نزدیك على(ع) آمد و على(ع) آهسته چیزى در گوش او گفت كه تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ كل قرآن شد.(الخرائج و الجرائح، ج 1، ص: 174 ح7)

سخن گفتن ماهی یونس(ع) به ولایت علی(ع) و ولایت اهل بیت(ع)
جابر بن یزید جعفى از مردى از اصحاب امیر المؤمنین(ع) نقل كرد روزى سلمان خدمت امیر المؤمنین(ع) رسیده راجع بخود از ایشان پرسید:فرمود سلمان! من كسى هستم كه تمام امت‌ها باطاعت از من دعوت شدند كافر شدند و بآتش عذاب گردیدند من نگهبان آنها هستم این یك واقعیتى است كه می‌گویم سلمان! مرا بواقع نمی‌شناسد كسى مگر اینكه با من خواهد بود در ملا اعلى.گفت در این موقع حسن و حسین علیهما السّلام وارد شدند فرمود سلمان! این دو گوشواره عرش پروردگار جهانند بوسیله آن دو بهشت درخشان است و مادرشان بهترین زنان است خداوند از مردم پیمان گرفته راجع بمن هر كه خواست تصدیق نمود و هر كه تكذیب كرد در آتش است من حجت بالغه و كلمه باقیه و سفیر سفراء هستم.

سلمان گفت یا امیر المؤمنین من ترا در تورات با همین مشخصات دیدم و در انجیل نیز پدر و مادرم فدایت باد اى شهید كوفه بخدا قسم اگر مردم نمی‌گفتند: به به خدا رحمت كند قاتل سلمان را سخنى در باره‌ات می‌گفتم كه موجب ناراحتى نفوس و مردم می‌شد زیرا تو حجت خدائى هستى كه بوسیله تو خدا توبه آدم را پذیرفت و یوسف را از چاه نجات بخشید و تو داستان ایوب و سبب تغییر یافتن نعمت خدا بر اویى.

امیر المؤمنین(ع) فرمود می‌دانى داستان ایوب چیست و علت تغییر نعمت خدا بر او چه بوده گفت خدا بهتر می‌داند و شما یا امیر المؤمنین فرمود هنگام آمادگى براى سخن ایوب در فرمانروائى من مشكوك شد ایوب گفت این مطلب بزرگ و امرى بس سنگین است.

خداوند فرمود ایوب! در باره صورتى كه من آن را بپا داشته‌ام مشكوك می‌شوى من آدم را گرفتار نمودم، بوسیله او آدم را بخشیدم و از او گذشتم چون تسلیم گردید و او را بامیر المؤمنین بودن پذیرفت تو می‌گوئى این كار بزرگ و خیلى سنگین است قسم بعزت خود ترا از عذاب خویش مى‌چشانم مگر توبه نمائى باطاعت نمودن از امیر المؤمنین سپس سعادتمند شد بواسطه من یعنى او توبه نمود و اقرار باطاعت نسبت بامیر المؤمنین و ذریه پاكش نمود.(بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 26، ص: 293 ح52/ تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص: 494)

برگرداندن بینایی زن نابینا
عبد الواحد بن زید مى‌گوید: به حجّ بیت اللَّه الحرام رفته بودم و در حال طواف بودم كه كنار ركن یمانى، دو زن دیدم كه یكى به دیگرى مى‌گوید: نه، به حق كسى كه به وصایت انتخاب شد و كسى كه به مساوات حكم مى‌كرد و به‌ عدالت قضاوت مى‌نمود، همسر فاطمه زكیّه، رضیّه و مرضیّه، این گونه نبود.

پرسیدم: كسى را كه شما توصیفش مى‌كنى كیست؟

آن زن گفت: او امیر مؤمنان على بن ابى طالب علم اعلام و باب احكام و تقسیم‌كننده بهشت و جهنّم و ربّانى این امت است.

گفتم: او را از كجا مى‌شناسى؟

گفت: چگونه او را نشناسم در حالى كه پدرم در صفین در ركاب او شهید شد.

وقتى كه از صفین برگشت. به خانه ما آمد و به مادرم فرمود: اى مادر یتیمان! حالت چگونه است؟

مادرم گفت: خوب است.

آنگاه مادرم، من و این خواهرم را نزد او آورد، در حالى كه من آبله گرفته بودم و در اثر آن، دید چشمم از بین رفته بود، هنگامى كه چشم على(ع) به من افتاد، آهى كشید و فرمود:

ما ان تاوّهت من شی‌ء رزیت به‌
كما تاوّهت للاطفال فی الصغر
قد مات والدهم من كان یكفلهم‌ فی النائبات و فی الاسفار و الحضر

سپس حضرت دست مباركش را بر صورتم كشید و همان هنگام، چشمهایم باز شدند. به خدا سوگند! اكنون من مى‌توانم شتر رمیده را در شب تاریك ببینم و این به بركت آن حضرت بود كه درود خدا بر او و خاندانش باد.(الخرائج و الجرائح، ج 2، ص: 544 ح5/ بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 41، ص: 220 ح32 عن بشارة المصطفى)

آرام کردن زلزله در دوران ابوبکر
و با همین اسناد از محمّد بن احمد از ابو عبد اللَّه رازى، از احمد بن محمّد بن ابى نصر، از روح بن صالح، از هارون بن خارجه مرفوعا از حضرت فاطمه(س) دختر رسول الله(ص) السّلام نقل كرده كه آن حضرت فرمودند:در عهد ابو بكر زلزله‌اى آمد مردم فزع كنان و با شیون نزد ابو بكر و عمر آمده، دیدند آن دو نیز با فزع و جزع محضر على(ع) آمده‌اند، مردم به تبعیّت از آن دو خود را به درب منزل على(ع) رساندند، على(ع) از منزل خارج شده و به طرف مردم آمد در حالى كه از آنچه مردم به خاطرش وحشت زده و محزون بودند، اندوهى نداشته و غمگین نبودند، امام(ع) از مردم گذشتند و مردم هم به دنبال حضرتش حركت كردند، حضرت رفتند تا به تپّه‌اى رسیدند و بر بالاى آن نشسته و مردم اطراف تپّه قرار و آرام گرفته و چشم به دیوارهاى شهر دوخته و وحشت زده مى‌دیدند كه دیوارها مى‌جنبند و در حال رفتن و آمدن حضرت به آنها فرمودند: گویا از آنچه مى‌بینید به هول و وحشت افتاده‌اید؟

عرضه داشتند: چگونه هول و وحشت نداشته باشیم و حال آنكه هرگز مثل این صحنه را ندیده‌ایم.

حضرت فاطمه سلام اللَّه علیها فرمودند: امیر المؤمنین(ع) دو لب مبارك را حركت داده سپس دست بر زمین زده و فرمودند: تو را چه مى‌شود آرام باش.

زمین آرام گرفت، مردم بیش از آن وقتى كه حضرت از منزل خارج شد و به طرفشان آمد در شگفت شدند، بارى امام(ع) به آنها فرمودند: از این عمل و حركت من تعجّب كردید؟

گفتند: آرى.

حضرت فرمودند: من كسى هستم كه خداوند متعال در قرآن راجع به او فرموده:إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها، وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها (هنگامى كه زمین به سخت‌ ترین زلزله خود به لرزه در آید و بارهاى سنگین اسرار درون خویش همه را از دل خاك بیرون افكند، در آن روز انسان گوید: زمین را چه مى‌شود). من همان انسانى هستم كه به زمین مى‌گوید: تو را چه مى‌شود. یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها (در آن روز زمین مردم را به حوادث بزرگ خویش آگاه مى‌سازد). منظور از «اخبارها» من هستم كه زمین اخبار از من مى‌نماید.(علل الشرائع: ج2 ص556 ح8)

سخن گفتن جمجمه و خورشید و همچنین برگشت خورشید برای ایشان
احمد بن حسن قطّان از عبد الرحمن بن محمّد الحسینى از فرات بن ابراهیم كوفى از جعفر بن محمّد فزارى از محمّد بن الحسین از محمّد بن اسماعیل از احمد بن نوح و احمد بن هلال از محمّد بن ابى عمیر، از حنان، وى مى‌گوید:محضر امام صادق(ع) عرض كردم: با این كه جمع بین نماز ظهر و عصر بر امیر المؤمنین(ع) واجب بود پس چه علّتى داشت كه حضرت نماز عصر را تأخیر انداخته و آن را ترك نمودند؟حضرت فرمودند: زمانى كه امیر المؤمنین(ع) نماز ظهر را خواندند استخوان جمجمه‌اى توجّه آن حضرت را جلب كرد، حضرت با آن به سخن پرداخت و فرمود: كیستى؟

عرضه داشت: من فلانى پسر فلانى سلطان بلاد آن فلان هستم.

امیر المؤمنین(ع) به آن فرمود: قصّه خود را براى من نقل كن و بگو چه بودى و در چه عصر و زمانى مى‌زیستى؟

جمجمه جلو آمد و از قصّه خود و آنچه از خیر و شر در عصرش اتّفاق افتاده بود براى آن جناب خبر داد حضرت سر گرم او بودند كه خورشید غائب شد، حضرت با سه حرف از انجیل با جمجمه تكلّم فرمود كه عرب متوجّه كلامش نشوند و پس از فراغ از آن به خورشید فرمود: برگرد.

خورشید عرضه داشت: من غروب كرده‌ام و دیگر باز نمى‌گردم.

امیر المؤمنین(ع) از خداى عزّ و جل خواست كه آفتاب را بازگرداند، حق تعالى هفتاد هزار فرشته با هفتاد هزار زنجیر آهنى به طرف خورشید فرستاد، فرشتگان زنجیرها را در گردن خورشید انداخته و آن را به رو كشاندند تا با نورى درخشان و صاف برگشت و حضرت نمازشان را خواندند آنگاه همچون ستارگان فرو رفت و این است علّت تأخیر نماز عصر آن حضرت.(علل الشرائع، ج 2، ص: 3511/ بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 41، ص: 211 عن العلل و الخصال للصدوق)

خبر دادن به کشته شدن امام حسین(ع) و محل شهادتشان و معجزات دیگر در این مورد
ابن عباس گوید در سفر صفین خدمت امیر المؤمنین(ع) بودم چون به نینوا در كنار فرات رسید بآواز بلند فریاد زد اى پسر عباس اینجا را می‌شناسى؟ گفتم یا امیر المؤمنین نه، فرمود اگر چون منش می‌شناختى از آن نگذشتى تا چون من گریه كنى و چندان گریست كه ریشش خیس شد و اشك بر سینه‌اش روان شد و با هم گریه كردیم و می‌فرمود واى واى مرا چه كار با آل ابو سفیان، چه كار با آل حرب حزب شیطان و اولیاء كفر صبر كن اى ابا عبد اللَّه كه پدرت بیند آنچه را تو بینى از آنها سپس آبى خواست و وضوى نماز گرفت و تا خدا خواست نماز كرد سپس سخن خود را باز گفت و بعد از نماز و گفتارش چرتى زد و بیدار شد و گفت یا ابن عباس گفتم من حاضرم فرمود خوابى كه اكنون دیدم برایت بگویم گفتم خواب دیدى خیر است ان شاء اللَّه گفت در خواب دیدم گویا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچمهاى سفید و شمشیرهاى درخشان بكمر و گرد این زمین خطى كشیدند و دیدم گویا این نخل‌ها شاخه‌هاى خود را با خون تازه بزمین زدند و دیدم گویا حسین فرزند و جگر گوشه‌ام در آن غرق است و فریاد می‌زند و كسى بدادش نمی‌رسد و آن مردان آسمانى می‌گویند صبر كنید اى آل رسول شما بدست بدترین مردم كشته شوید و این بهشت است اى حسین كه مشتاق تو است و سپس‌ مرا تسلیت گویند و گویند اى أبو الحسن مژده گیر كه چشمت را در روز قیامت روشن كرد و سپس باین وضع بیدار شدم و بدان كه جانم بدست او است صادق مصدق أبو القاسم احمد برایم باز گفت كه من آن را در خروج براى شورشیان بر ما خواهم دید، این زمین كرب و بلا است كه حسین با هفده مرد از فرزندان من و فاطمه در آن بخاك می‌روند و آن در آسمان‌ها معروفست و بنام زمین كرب و بلا شناخته شده است چنانچه زمین حرمین (مكه و مدینه) و زمین بیت المقدس یاد شوند پس از آن فرمود یا ابن عباس برایم در اطراف آن پشك آهو جستجو كن كه بخدا دروغ نگویم و دروغ نشنوم آنها زرد رنگند و چون زعفرانند.

ابن عباس گوید آن را جستم و گردهم یافتم و فریاد كردم یا امیر المؤمنین آنها را یافتم بهمان وضعى كه فرمود بمن على(ع) فرمود خدا و رسولش راست گفتند و برخاست و بسوى آنها دوید و آنها را برداشت و بوئید و فرمود همان خود آنها است ابن عباس می‌دانى این پشك‌ها چیست؟ اینها را عیسى بن مریم(ع) بوئیده و این براى آنست كه بآنها گذر كرده با حواریون و دیده آهوها اینجا گردهم می‌گریند عیسى با حواریون خود نشستند و گریستند و ندانستند براى چه گریه می‌كنند و چرا نشستند حواریون گفتند اى روح خدا و كلمه او چرا گریه می‌كنید؟ فرمود شما می‌دانید این چه زمینى است؟ گفتند نه، گفت این زمینى است كه در آن جگر گوشه رسول احمد و جگر گوشه حره طاهره بتول همانند مادرم را می‌كشند و، در آن بخاكى سپرده شود كه خوشبوتر از مشكست چون خاك سلیل شهید است و خساك پیغمبران و پیغمبرزادگان چنین است، این آهوان با من سخن گویند و می‌گویند در این زمین می‌چرند باشتیاق تربت نژاد با بركت و معتقدند كه در این زمین در امانند سپس دست بآنها زد و آنها را بوئید و فرمود این پشك همان آهوانست كه چنین خوشبو است بخاطر گیاهش خدایا آنها را نگهدار تا پدرش ببوید و تسلى جوید فرمود تا امروز مانده‌اند و بطول زمان زرد شدند این زمین كرب و بلا است و فریاد كشید اى پروردگار عیسى بن مریم بركت بكشندگان حسین مده و به یارى‌كنندگان آنان و خاذلان او و با آن حضرت گریستم تا برو در افتاد و مدتى از هوش رفت و بهوش آمد و آن پشك‌ها را در رداى خود بست و بمن گفت تو هم در ردایت بیند و فرمود یا ابن عباس هر گاه دیدى خون تازه از آنها روان شد بدان كه ابو عبد اللَّه در آن زمین كشته شده و دفن شده.

ابن عباس گوید من آنها را بیشتر از یك فریضه محافظت می‌كردم و از گوشه آستینم نمی‌گشودم تا در این میان كه در خانه خوابیده بودم بناگاه بیدار شدم دیدم خون تازه از آنها روانست و آستینم پر از خون تازه است من گریان نشستم و گفتم بخدا حسین كشته شد على در هیچ حدیث و خبرى كه بمن داده دروغ نگفته و همان طور بوده چون رسول خدا باو خبرها داده كه بدیگران نداده من در هراس شدم و سپیده‌دم بیرون آمدم و دیدم گویا شهر مدینه یكپارچه مه است و چشم جایى را نبیند و آفتاب برآمد و گویا پرده‌اى نداشت و گویا دیوارهاى مدینه خون تازه بود من گریان بر نشستم و گفتم بخدا حسین كشته شد و از گوشه خانه آوازى شنیدم كه می‌گوید صبر كنید خاندان رسول كشته شد فرخ نحول روح الامین فرود شد با گریه و زارى سپس بفریاد بلند گریست و منهم گریستم در آن ساعت كه دهم ماه محرم بود بر من ثابت شد كه حسین را كشتند و چون خبر او بما رسید چنین بود و من حدیث را به آنها كه با آن حضرت بودند گفتم و گفتند ما در جبهه آنچه شنیدى شنیدیم و ندانستیم چه خبر است و گمان كردیم كه او خضر است.(الأمالی( للصدوق)، ص: 597 ح5)

علی(ع) شیعیانشان را می‌شناسند، و هم چنیند امامان دیگر
بُكَیر بن اعین گفت: امام باقر(ع) بارها مى‌فرمود: به‌ راستى خدا پیمان شیعیان ما را به ولایت ما گرفته است در حالى كه ذر بودند، در روزى كه در آن روز پیمان بر ذرها ستد براى اقرار به ربوبیت خود و به نبوت محمد(ص)، و خدا امت محمد(ص) را بر آن حضرت عرضه كرد در عالم طینت و آنان سایه‌اى بودند و آنها را از همان گِل آفرید كه آدم(ع) را از آن آفرید و خدا ارواح شیعه‌هاى ما در دو هزار سال پیش از بدن‌هاى آنها آفرید و بر آن حضرت عرضه كرد و رسول خدا(ص) را به آنها شناسانید و على(ع) را به آنها شناسانید و ما هم آنها را از سیاق گفتار و گوشه و كنایه آن مى‌شناسیم.(الكافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص: 437 ح9/ المحاسن، ج 1، ص: 135 ح16/ بصائر الدرجات فی فضائل آل محمد صلى الله علیهم، ج 1، ص: 89 عن المحاسن)

علم به حال کسی که ادعای محبت ایشان(ع) را داشت ولی این چنین نبود
امام باقر(ع) مى‌فرماید: پیش امیر المؤمنین(ع) سوره‌ إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها تلاوت شد تا رسید به‌ وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها.

حضرت فرمود: من «الانسان» هستم و به من اخبار گفته مى‌شود.

ابن الكوّاء گفت: یا امیر المؤمنین‌ وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِیماهُمْ‌؛ چه كسانى هستند؟

حضرت فرمود: «ما اعراف هستیم و یاران خود را از سیماى آنها مى‌شناسیم و ما اعرافی‌ها بین بهشت و جهنم مى‌ایستیم. كسى وارد بهشت نمى‌شود مگر اینكه ما او را بشناسیم و او ما را بشناسد. و كسى وارد آتش نمى‌شود مگر اینكه ما او را نشناسیم و او ما را نشناسد».

ابن الكوّاء اظهار تشیع مى‌كرد و على(ع) او را با جمله «واى بر تو» مخاطب قرار مى‌داد، وقتى كه جنگ نهروان پیش آمد، ابن الكوّاء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگید! مردى پیش آن حضرت آمد و گفت: من تو را دوست دارم.

حضرت فرمود: «دروغ مى‌گویى».

آن مرد گفت: سبحان اللَّه! مثل اینكه قلبم را مى‌داند.

یك نفر دیگر آمد و گفت: من شما اهل بیت پیامبر را دوست دارم.

حضرت فرمود: «دروغ مى‌گویى، ما را نه مخنّثى دوست مى‌دارد و نه دیّوثى و نه ولد الزّنایى و نه كسى كه در حیض نطفه‌اش بسته شده است».آن مرد رفت و وقتى كه جنگ بر پا شد در لشكر معاویه قرار گرفت‌.(الخرائج و الجرائح، ج 1، ص: 177 ح10/ عنه البحار: 42/ 17 ح 2، و مدینة المعاجز: 125 ح 349، و اثبات الهداة: 4/ 545 ح 191، قطعة.)




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر