صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
معجزات امام علی(ع) 5
زنده گردانیدن سام فرزند و وصیّ نوح(ع)
ابن شهر آشوب از کتاب علوی بصری نقل می‌کند که: گروهی از اهل یمن نزد پیامبر(ص) آمدند. گفتند: ما از امت‌های پیشین از خاندان و نسل نوح هستیم و پیامبر ما وصیی بنام سام داشت. و آگاهی داده بود که برای هر پیامبری معجزه و وصیی که جانشین او می‌شود. وصی شما کیست؟ حضرت با دستش به علی(ع) اشاره کردند. گفتند: ای محمد، اگر از او بخواهیم که سام بن نوح را نشانمان دهد انجام می‌دهد؟ فرمودند: بله با اذن خداوند. و فرمودند: ای علی، برخیز و با آنها به داخل مسجد برو و در محراب پایت را به زمین بزن. علی(ع) رفت و در دست آن گروه صحیفه‌هایی بود تا اینکه وارد مسجد و محراب رسول الله(ص) شد. دو رکعت نماز گذارده و ایستاده و پایش را به زمین زد. زمین شکافت و قبر و تابوت نمایان شد. از داخل تابوت پیر مردی ظاهر شد که صورتش همانند ماه شب بدر می‌درخشید و گرد و خاک را از سر و رویش می‌تکاند و محاسن بلندی داشت. بر علی(ع) صلوات فرستاد و گفت: شهادت می‌دهم که خداوندی جز الله نبوده و محمد رسول خداوند و بزرگ رسولان.(مناقب آل أبی طالب ع(لابن شهرآشوب): ج2 ص339)

صحبت حضرت با شمعون وصی و جانشین عیسی(ع)
قیس غلام علىّ بن ابى طالب(ع) گوید: در صفّین امیر المؤمنین على(ع) نزدیك كوه ایستاده بود كه هنگام نماز مغرب رسید، حضرت به مكان دورى رفت و اذان گفت، چون از گفتن اذان فارغ شد مردى با سر و روى سپید به سوى كوه روى آورد و گفت: «سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد، آفرین بر وصىّ خاتم پیامبران و پیشواى سپید رویان، و گرامى مرد بى‌آزار، و فاضل و رستگارى كه به پاداش راستگویان فائز آمده، و سیّد اوصیاء. امیر المؤمنین(ع) فرمود: سلام بر تو حالت چطور است؟ عرض كرد: خوب است، من منتظر روح القدس هستم، و من كسى را كه امتحان و گرفتاریش در راه خداى عزّ و جلّ بیشتر و پاداشش نكوتر و مقام و منزلتش نزد خدا بالاتر از تو باشد سراغ ندارم. برادرم! بر این همه گرفتاری‌ها صبر كن تا به دیدار دوست بشتابى، همانا یاران خود از بنى اسرائیل را دیدم كه با چه مصائبى در گذشته رو برو بودند، با ارّه دو نیمشان مى‌كردند، و بچهار میخ مى‌كشیدند- و با دست خود بسوى شامیان اشاره كرد و گفت:- و اگر این چهره‌هاى بدبخت و زشت مى‌دانستند آن عذاب و عاقبت شومى را كه در جنگ با تو در انتظار آنهاست هر آینه در این كار كوتاه مى‌آمدند،- و اشاره‌اى به عراقیان كرد و گفت:- و اگر این چهره‌هاى سفید و نورانى مى‌دانستند آن پاداشى را كه در طاعت تو برایشان آماده گشته هر آینه دوست مى‌داشتند كه با قیچى ریز ریز شوند، درود و رحمت و بركات خداوند بر تو باد». سپس از جایى كه بود غایب شد.

عمّار بن یاسر و ابو الهیثم بن تیّهان و ابو ایّوب انصارى و عبادة بن صامت و خزیمة بن ثابت و هاشم مرقال در میان جمعى از شیعیان امیر المؤمنین(ع) كه همگى سخن آن مرد را شنیده بودند برخاستند و گفتند: اى امیر مؤمنان این مرد كیست؟ حضرت فرمود: او شمعون وصىّ عیسى(ع) است، خداوند او را برانگیخته تا مرا در جنگ بر دشمنانش صبر و دلدارى دهد، عرض كردند: پدر و مادرمان فدایت بخدا سوگند ما به همان صورت كه رسول خدا(ص) را یارى دادیم تو را یارى خواهیم داد، و هیچ یك از مهاجرین و انصار جز آن كس كه شقى و بدبخت است از تو سر پیچى نكند. در اینجا امیر المؤمنین(ع) سخن نیكى بآنان فرمود و از آنان تشكّر نمود.(الأمالی(للمفید): ص104 ح5)

مردی که سرش و صورتش تبدیل به سر و صورت خوک شد
اعمش گوید منصور دوانیقى نیمه شب مرا خواست اندیشناك برخاستم و با خود گفتم مرا در این ساعت نخواهد جز براى پرسش از فضائل على(ع) و اگر باو اطلاع دهم مرا خواهد كشت گوید وصیت كردم و كفن پوشیدم و نزد او رفتم و عمرو بن عبید را نزد او دیدم و از دیدار او اندكى خوشدل شدم سپس گفت نزدیك آى نزدیك او رفتم تا زانو بزانویش رسیدم و بوى كافور از من استشمام كرد و گفت باید راست بگوئى و گر نه بدارت می‌زنم گفتم چه كارى دارید یا امیر المؤمنین؟ گفت چرا حنوط بر خود زدى؟ گفتم فرستاده‌ات نیمه شب آمد و گفت امیر المؤمنین تو را خواسته، گفتم بسا باشد او در این ساعت فضائل على را از من بپرسد و شاید من باو خبر دهم و مرا بكشد وصیت‌ كردم و كفن پوشیدم گوید تكیه داده بود برخاست نشست و گفت لا حول و لا قوة الا باللَّه تو را بخدا اى سلیمان چند حدیث در فضائل على(ع) دارى؟ گفتم یا امیر المؤمنین اندكى، گفت چند؟ گفتم ده هزار حدیث و بیشتر گفت اى سلیمان من یك حدیث در فضائل على(ع) برایت بگویم كه هر چه در فضل او شنیدى فراموش كنى گوید گفتم اى امیر المؤمنین بفرمائید گفت آرى من از بنى امیه گریزان بودم و در شهرها مى‌گردیدم و بذكر فضائل على بمردم نزدیك می‌شدم و بمن خوراك و توشه می‌دادند تا ببلاد شام رسیدم با یك عباى پاره كه جز آن جامه‌اى نداشتم اقامه نماز را شنیدم و من گرسنه بودم بمسجد رفتم نماز بخوانم و در دل داشتم كه از مردم شامى بخواهم چون امام سلام نماز گفت دو كودك بمسجد آمدند و امام متوجه آنها شد و گفت مرحبا بشما و هم نام شما جوانى پهلویم نشسته بود باو گفتم اى جوان این دو كودك چه نسبتى با شیخ دارند گفت او جد آنها است و در این شهر جز این شیخ دوستدار على نیست از این رو نام یكى از این دو را حسن نهاده و دیگرى را حسین، من از شادى برخاستم و بآن شیخ گفتم، می‌خواهى حدیثى بگویم كه چشمت روشن شود؟

گفت اگر چشمم را روشن كنى چشمت را روشن كنم گفتم پدرم از پدرش از جدش بمن باز گفت كه ما نزد رسول خدا(ص) نشسته بودم و فاطمه(ع) گریان آمد پیغمبر فرمود فاطمه، چرا گریه می‌كنى؟ عرض كرد پدر جان حسن و حسین بیرون رفتند و نمی‌دانم كجا شب مى‌گذرانند، فرمود فاطمه گریه مكن خدائى كه آنها را آفریده از تو بآنها مهربانتر است و دو دست خود را برداشت و عرضكرد خدایا اگر در صحرا با دریایند آنها را حفظ كن و سالم بدار جبرئیل از آسمان فرود آمد و عرضكرد اى محمد خدایت سلام می‌رساند و می‌فرماید براى آنها اندوهناك و غمنده مباش زیرا آنها در دنیا فاضلند و در آخرت فاضل و پدرشان از آنها افضل است آنها در حظیره بنى نجار بخوابند و خدا فرشته‌اى بر آنها گمارده پیغمبر و اصحابش خوشدل برخاستند و بحظیره بنى نجار رفتند و دیدند حسن حسین را در آغوش دارد و فرشته‌اى یك بال خود را زیر آنها فرش كرده و بال دیگر را بروى آنها انداخته، پیغمبر پیاپى آنها را بوسید تا بیدار شدند چون بیدار شدند پیغمبر حسن را بدوش گرفت و جبرئیل حسین(ع) را برداشت و از حظیره بیرون آمد و می‌گفت بخدا شما را شرافتمند كنم چنانچه خداى عز و جل شما را شرافتمند كرد ابو بكر باو عرضكرد یكى از دو كودك را بمن بده تا بارت سبك كنم فرمود اى ابا بكر چه خوب باركشان و چه خوب دو تن سوارى باشند و پدرشان بهتر از آنها است از آنجا آمدند تا در مسجد و فرمود اى بلال مردم را گرد آور نزد من جارچى رسول خدا(ص) در مدینه جار كشید و مردم نزد رسول خدا جمع شدند در مسجد آن حضرت بر دو قدم ایستاد و فرمود اى مردم شما را آگاه نكنم بر بهترین مردم از نظر جد و جده؟ گفتند چرا یا رسول الله فرمود حسن و حسین هستند كه جدشان محمد است و جده‌شان خدیجه دختر خویلد، اى مردم‌ شما را دلالت نكنم بر بهتر مردم از نظر پدر و مادر گفتند چرا یا رسول الله، فرمود حسن و حسین‌اند كه پدرشان على است دوست دارد خدا و رسول را و دوستش دارند خدا و رسولش و مادرشان فاطمه دختر رسول خدا است، اى گروه مردم شما را دلالت نكنم بر بهتر مردم از نظر عمو و عمه‌ها چرا یا رسول الله، فرمود حسن و حسین‌اند كه عموشان جعفر بن ابى طالب پرنده در بهشت است با فرشتگان و عمه‌شان ام هانى دختر ابى طالب است، اى گروه مردم شما را دلالت نكنم بر بهترین مردم از نظر دائى و خاله چرا یا رسول الله، فرمود حسن و حسین‌اند كه دائیشان قاسم پسر رسول خدا و خاله‌شان زینب دختر رسول خدا است سپس با دست اشاره كرد كه همچنین خدا ما را محشور كند و فرمود خدایا تو می‌دانى كه حسن و حسین در بهشتند و جد و جده‌شان در بهشتند پدر و مادرشان در بهشتند، عمه و عمه‌شان در بهشتند، خاله و خاله‌شان در بهشتند خدایا تو می‌دانى هر كه دوستشان دارد در بهشت است و هر كه دشمنشان دارد در دوزخ است، گوید چون این حدیث را براى شیخ گفتم گفت تو كیستى اى جوان؟

گفتم از اهل كوفه‌ام، گفت عربى یا مولا؟ گفتم عربم گفت تو كه چنین حدیثى مى‌گوئى باید این عبا را بپوشى عباى خود را در برم كرد و بر استر خود سوارم نمود كه آن را بصد اشرفى فروختم و گفت اى جوان چشمم را روشن كردى بخدا چشمت را روشن كنم و تو را بجوانى دلالت كنم كه امروز چشمت را روشن كند گفتم دلالت كن، گفت من دو برادر دارم یكى پیشنماز است و دیگرى مؤذن آنكه پیشنماز است از نوزادى دوست على است و آن مؤذن از نوزادى دشمن على است، گفتم مرا راهنمائى كن دستم را گرفت و مرا بدر خانه آن پیشنماز آورد مردى بیرون شد و گفت‌ من این عبا و استر را می‌شناسم بخدا فلانى آنها را بتو نداده جز براى آنكه دوست خدا و رسولى یك حدیث از فضائل على بن ابى طالب برایم باز گو گفتم پدرم از پدرش از جدش برایم روایت كرده كه گفت ما نزد رسول خدا(ص) نشسته بودیم و فاطمه(ع) گریان آمد، رسول خدا(ص) فرمود فاطمه چرا گریه می‌كنى؟

گفت پدر جان زنان قریش مرا سرزنش كنند و گویند پدرت ترا به پیچیزى داده كه مالى ندارد، فرمود گریه مكن بخدا من تو را باو تزویج نكردم تا خدا تو را در بالاى عرش باو تزویج كرد و جبرئیل و میكائیل را گواه گرفت خدا اهل دنیا را بازرسى كرد و از همه مردم پدرت را برگزید و پیغمبرش نمود و بار دوم بازرسى كرد و از همه مردم على را برگزید و تو را باو تزویج كرد و او را وصى نمود، على از همه مردم دلدارتر و با حلم‌تر و باسخاوت‌تر و از همه در اسلام پیشقدم‌تر و دانشمندتر است حسن و حسین دو پسر اویند و آن دو سید جوانان اهل بهشتند و نامشان در تورات شبر و شبیر است و نزد خدا گرامیند اى فاطمه گریه مكن بخدا چون روز قیامت شود پدرت دو حله ببر كند و على دو حله، لواء حمد بدست منست و آن را بعلى دهم براى آنكه نزد خدا گرامى است، اى فاطمه گریه مكن كه چون من نزد رب العالمین دعوت شوم على با من آید چون من شفاعت كنم على همراهم شفاعت كند، اى فاطمه گریه مكن در قیامت منادى خدا ندا كند در سختیهاى آن روز كه اى محمد امروز جد تو چه خوب جدیست جدت ابراهیم خلیل الرحمن است برادرت چه خوب برادریست على بن ابى طالب است، اى فاطمه على در حمل كلیدهاى بهشت با من كمك كند و شیعیانش هم آن فائزان روز قیامت باشند و فردا در بهشتند، چون چنین گفتم گفت اى‌ پسر جان تو از كجائى؟ گفتم اهل كوفه‌ام، گفت عربى یا وابسته؟ گفتم عربم، گفت سى جامه ببرم كرد و ده هزار درهم بمن داد و گفت اى جوان چشمم را روشن كردى، و من بتو حاجتى دارم گفتم برآورده است ان شاء اللَّه گفت فردا بمسجد آل فلان بیا تا برادرم كه دشمن على است ببینى گوید آن شب بر من دراز گذشت و صبح آمدم بآن مسجد یكه گفته بود و در صف نماز ایستادم و در كنارم جوانى عمامه بر سر بود و بركوع رفت و عمامه‌اش از سرش افتاد و دیدم سرش و رویش چون خوك است و نفهمیدم در نمازش چه مى‌گفت تا امام سلام داد و باو گفتم واى بر تو چه حالى است كه بتو مى‌بینم؟

گریست و گفت باین خانه كه می‌نگرى بیا رفتم و گفت من مؤذن آل فلان بودم هر صبح میان اذان و اقامه هزار بار على(ع) را لعن می‌كردم و هر روز جمعه چهار هزار بار، از منزلم بیرون آمدم و بخانه‌ ام رفتم و بر این دكه كه می‌نگرى پشت دادم و در خواب بهشت را دیدم كه در آنم و رسول خدا و على در آن شادند حسن سمت راست پیغمبر بود و حسین سمت چپش و جامى در برابرش، فرمود اى حسن مرا بنوشان جامى بآن حضرت داد و پس از آن فرمود این جمع را هم بنوشان و آنها هم نوشیدند و گویا فرمود باین همه كه تكیه بدكه داده بنوشان حسن(ع) بآن حضرت فرمود اى جد من بمن دستور می‌دهى كه او را هم آب دهم با اینكه پدرم را هر روز میان اذان و اقامه هزار بار لعن می‌كند و امروز چهار هزار بار لعن كرده پیغمبر نزد من آمد و فرمود تو را چیست؟ كه على را لعن می‌كنى على از منست على را دشنام می‌دهى و على از منست و دیدم گویا برویم تف كرد و پائى‌ بمن زد و فرمود برخیز خدا نعمتى كه بتو داده دیگر گون كند از خواب بیدار شدم و سر و رویم چون خنزیر شده بود، سپس ابو جعفر منصور بمن گفت این دو حدیث را داشتى؟ گفتم نه گفت اى سلیمان حب على ایمانست و بغض او نفاق است بخدا او را دوست ندارد جز مؤمن و او را دشمن ندارد جز منافق گوید گفتم یا امیر المؤمنین بمن امان بده گفت در امانى گفتم در قاتل حسین(ع) چه گوئى؟ گفت بدوزخ رود و در دوزخ است گفتم همچنین هر كه فرزندان رسول خدا را بكشد بسوى دوزخ و در دوزخ است، گفت اى سلیمان ملك عقیم است بیرون شو و آنچه شنیدى باز گو.(الأمالی(للصدوق): ص436 ح2)

استجابت دعای آن حضرت درباره گروهی از صحابه که صراحت کلام رسول الله(ص) را مبنی بر اینکه «هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست» انکار کردند. از جمله انس بن مالک.‌

جابر بن عبد اللَّه انصارى گوید امیر المؤمنین على بن ابى طالب براى ما خطبه خواند حمد خدا كرد و او را ستایش نمود و فرمود ایا مردم در برابر این منبر شما چهار كس از بزرگان اصحاب رسول خدا «ص» یند انس بن مالك، براء بن عازب انصارى، اشعث بن قیس كندى، خالد بن یرید بجلى، سپس رو بانس بن مالك كرد و فرمود اى انس اگر از رسول خدا «ص» شنیدى كه می‌فرمود هر كه را من مولا و آقایم على مولا و آقاى است و امروز به ولایت من گواهى ندهى خدا تو را نمی‌راند تا گرفتار یك پیسى شوى كه عمامه آن را نپوشاند و اما تو اى اشعث اگر از رسول خدا «ص» شنیدى كه می‌گفت هر كه را من مولایم على مولا است خدایا دوستش را دوست دار و دشمنش را دشمن باش و امروز به ولایت من گواهى ندهى خدایت نمی‌راند تا دو دیده‌ات را ببرد و اما تو اى خالد بن یزید اگر شنیده باشى از رسول خدا «ص» كه می‌فرمود هر كه را من مولایم على مولا است خدایا دوستش را دوست دار و دشمنش را دشمن باش و امروز به ولایت من گواهى ندهى خدا تو را نمی‌راند جز بشیوه مردن جاهلیت و اما تو اى براء بن عازب اگر شنیده باشى از رسول خدا «ص» كه می‌فرمود هر كه را من مولایم على مولا است خدایا دوستش را دوست دار و دشمنش را دشمن باش و امروز به ولایت من گواهى ندهى خدا نمی‌راندت جز در آنجا كه از آن مهاجرت كردى جابر بن عبد اللَّه گوید بخدا دیدم انس دچار برص شده و زیر عمامه‌اش می‌نهفت و ناپدید نمی‌شد اشعث را دیدم كه دو چشمش را از دست داده بود و می‌گفت حمد خدا را كه دعاى امیر المؤمنین على بن ابى طالب را در كورى دنیاى من قرار داد و بر عذاب آخرتم نفرین نكرد تا معذب گردم خالد بن یزید مرد و خاندانش خواستند بخاكش سپارند و در منزلش گورش كردند و بخاك رفت، كنده خبر مرگش را شنیدند و اسب و شتر آوردند در منزلش پى كردند و به رسم جاهلیت برگزار شد براء بن عازب را معاویه والى یمن كرد و در آنجا مرد و از آنجا مهاجرت كرده بود.(الأمالی(للصدوق): ص122 ح1)

دو اناری که بر رسول الله(ص) و وصی و جانشینش نازل شد
پدرم رحمة اللَّه علیه از سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عیسى، از حسن بن محبوب، از مالك بن عیینه، از حبیب سجستانى، نقل كرده كه وى گفت: از امام باقر(ع)(از اهل بیت رسول الله ص) راجع به آیه شریفه: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‌ فَأَوْحى‌ إِلى‌ عَبْدِهِ ما أَوْحى‌، پرسیدم:حضرت فرمودند: اى حبیب این آیه را این گونه قرائت مكن، بلكه بخوان: ثمّ دنى، فتدانا، فَكانَ قابَ قَوْسَیْنِ‌ فی القرب‌ أَوْ أَدْنى‌، فَأَوْحى‌ اللَّه الى عبده یعنی رسول الله صلّى اللَّه علیه و آله ما اوحى.اى حبیب، رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله هنگامى كه مكّه را فتح نمودند نفس شریف خود را در عبادت حقّ تعالى و شكر نعمت‌هایش با طواف كردن بیت به تعب و رنج انداختند و امیر المؤمنین على(ع) نیز با آن حضرت همراه بودند سپس امام(ع) فرمودند: زمانى كه تاریكى شب اهل مكّه را در خود گرفت رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و امیر المؤمنین(ع) به قصد سعى به صفا و مروه رفتند و وقتى از صفا به مروه فرود آمدند و در وادى نزدیك نشانه‌اى كه دیدى قرار گرفتند نورى از آسمان تابید و آن دو بزرگوار را در خود گرفت، كوههاى مكّه روشن شده، دیدگان آن دو حضرت خشوع پیدا كرد پس هر دو فزع شدیدى نموده سپس رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله سر به سوى آسمان بلند كردند ناگهان بر سر مبارك دو انار دیدند، حضرت آن دو را تناول فرمودند، حقّ عزّ و جلّ وحى نمود: اى محمد این دو انار از میوه‌هاى بهشت بوده پس از آن دو فقط تو و وصىّ تو على بن ابى طالب بخورید، پس رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله یكى از آن دو را خورده و على(ع) دیگرى را تناول فرمودند، سپس خداوند به پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله وحى فرمود آنچه را كه وحى نمود.

حضرت ابو جعفر(ع) فرمودند: اى حبیب یك بار دیگر در سدرة المنتهى حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله جبرئیل(ع) را مشاهده فرمود در نزد سدرة المنتهى بهشتى‌ است كه جایگاه متّقیان مى‌باشد، یعنى هنگامى كه رسول خدا به آسمان بالا رفتند جبرئیل در سدرة المنتهى به آن جناب رسید، زمانى كه سیر و حركت جبرئیل به محل سدرة منتهى شد همان جا ایستاد و به رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله عرض كرد: اى محمد این جا محلّ توقف و ایستادن من و جایى است كه خداى عزّ و جلّ مرا در آن قرار داده و هرگز قدرت ندارم جلوتر بروم ولى شما بگذرید و به جلو بروید تا به سدره برسید سپس در آنجا توقف نمایید، رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله به طرف سدره جلو رفتند و جبرئیل ایستاد و توقف نمود.

حضرت ابو جعفر(ع) فرمودند: چون فرشتگان نگهبان اعمال اهل زمین را به محلّ سدره بالا برده و آنجا مى‌نهند این مكان به سدرة المنتهى موسوم گردیده است بارى اعمال وقتى به آنجا برده شد فرشتگان نگهبان كه جملگى كرام و برره هستند آنها را مى‌نویسند.امام(ع) فرمودند: فرشتگان اعمال بندگان را به محل سدره مى‌رسانند، رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله نظر مى‌اندازند شاخه‌هاى این درخت (سدره) را مى‌بینند كه زیر عرش و اطراف آن مى‌باشند.پس از آن امام(ع) فرمودند: نور جبّار عزّ و جلّ به رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله تجلّى كرده و آن حضرت را فرا مى‌گیرد در این هنگام از شدّت نور و عظمت آن چشمان پس از آن فرمودند: خداى متعال قلب رسولش را محكم و نور دیدگانش را قوى نمود تا از آیات پروردگار دید آنچه را كه دید و همین است معناى فرموده حقّ عزّ و جلّ:وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى‌ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‌ عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‌ منظور موافات و رسیدن آن حضرت است به سدرة المنتهى و پس از رسیدن حضرتش دیدند آنچه را كه با چشم ملاحظه كردند یعنى آیات بزرگ الهى را كه مقصود بزرگ‌ترین آیات پروردگار مى‌باشد با چشم دیدند.

حضرت ابو جعفر(ع) فرمودند: قطر و ضخامت سدره به مقدار صد سال راه از ایّام دنیا بوده و هر برگى از آن اهل دنیا را مى‌پوشاند و حقّ تعالى فرشتگانى دارد كه آنها را موكّل درخت و نخل خرما قرار داده، لذا هیچ درخت و نخلى نیست مگر آنكه با آن فرشته‌اى است كه او را نگهدارى مى‌كند و اگر چنین نمى‌بود سباع و حشرات زمین تمام آنها را در حالى كه میوه داشتند مى‌خوردند.سپس امام(ع) فرمودند: و سرّ این كه رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله از تخلّى نمودن زیر درخت یا نخل میوه‌دار نهى فرمودند آن است كه فرشتگان موكّل آنجا هستند و به خاطر همین است كه درخت نخل وقتى در آن میوه هست مأنوس مى‌باشند چه آن كه فرشتگان در آنجا حاضر هستند.(علل الشرائع: ج1 ص277 ح1)

ماجرای پرنده‌ای که کفش ایشان را برداشت
امام صادق(ع) فرماید: علی(ع) شب کفشش را درآورد تا وضو بگیرد. خداوند پرنده‌ای را فرستاد. یکی از کفش‌های ایشان را برداشت. علی(ع) آن پرنده را که پرواز می‌کرد، دنبال کرد تا اینکه صبح دمید. پرنده کفش را انداخت. به ناگاه ماری سیاه از کفش بیرون خزید.(بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 41، ص: 232 ح4/ قرب الإسناد (ط - الحدیثة)، متن، ص: 175)

تبدیل سنگریزه مسجد به جواهر و تبدیل دوباره آن به سنگریزه
ابو حمزه ثمالى مى‌گوید: على(ع) در مسجد كوفه نشسته و اصحابش در كنارش بودند پس مردى عرض كرد: من تعجب مى‌كنم چرا دنیا در دست كسان دیگر است نه در دست شما؟ حضرت فرمود: گمان مى‌كنى ما دنیا را مى‌خواهیم و به ما داده نمى‌شود؟ آنگاه یك قبضه از سنگریزه‌هاى مسجد را برداشت و در مشت خود فشرد، بعد دست خود را باز كرد كه دیدیم جواهراتى هستند و مى‌درخشند. حضرت پرسید: این چیست؟ نگاه كردیم و گفتیم: از بهترین جواهرات است.پس فرمود: اگر ما دنیا را مى‌خواستیم مال ما بود، ولى ما آن را نمى‌خواهیم.سپس جواهرات را انداخت و آنها مانند اوّل سنگریزه شدند.(الخرائج و الجرائح، ج 2، ص: 706 ح1)

آرام شدن درد علی(ع) در لیلة المبیت در بستر رسول الله(ص) و از بین رفتن ورم ناشی از اذیت مشرکین و باز شدن غل و زنجیری که مشرکین محکم به پایشان بسته بودند و ماجراهای دیگر

ابن كوّاء به على(ع) گفت: وقتى كه خداوند ابو بكر را ذكر كرد و فرمود «ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ» تو كجا بودى؟ حضرت فرمود: «واى بر تو اى ابن كوّاء! در آن هنگام، من در بستر پیامبر خوابیده بودم. و قریش آمدند و در دست هر كدام حربه‌اى بود وقتى پیامبر را در بستر ندیدند به من رو آوردند و آنقدر مرا زدند كه بدنم مجروح شد. مرا به غل و زنجیر بستند و در را به رویم قفل كردند و پیرزنى را نگهبان گذاشتند. یك دفعه صدایى شنیدم كه گفت: «یا على!» دردهایى كه به آن مبتلا بودم، آرام گرفت و خوب شد. صداى دیگرى نیز شنیدم كه غل و زنجیر باز شد.بار سوم نیز شنیدم كه گفت: یا على! در باز شد، بیرون آمدم و آن عجوزه نفهمید».(الخرائج و الجرائح، ج 1، ص: 215 ح58/ عنه البحار: 19/ 76 ح 27، و ج 8/ 620 ط. حجر/ و أورده الشریف الرضى فی خصائص امیر المؤمنین: 26 مثله/ عنه البحار: 36/ 43 ح 7، و حلیة الابرار: 1/ 278، و مدینة المعاجز: 76 ح 189.)

گرفتن ریش معاویه و افتادن معاویه از تختش از فاصله‌ای دور
میثم تمار گفت: من پیش مولایم امیر المؤمنین علی(ع) بودم كه غلامى در آمد و در میان مسلمانان نشست، و چون آن حضرت از احكام فارغ شد، آن غلام نزد او برخاست و گفت: اى ابا تراب من پیامى برایت آوردم كه كوه‌ها را می‌لرزاند از طرف مردیكه قرآن را از اول تا آخر از بر دارد، و دانا بعلم قضاوت و احكام است، و از تو در سخن شیواتر و باین مقام سزاوارتر است، آماده پاسخ باش، و بآراستگى سخن بپرداز.

خشم در چهره امیر المؤمنین پدید شد و بعمار گفت شترت را سوار شو، و در قبائل كوفه بگرد، و بهمه بگو: على را اجابت كنید تا حق را از باطل امتیاز دهید و حلال را از حرام، و تندرستى را از بیمارى، عمار سوار شد و دمى نگذشت كه دیدم عرب چنانچه خدا گفته «نباشد جز یك فریاد و بناگاه آنان همه از گورها بسوى پروردگارشان سرازیر می‌شوند، ـ یس51» مسجد جامع كوفه بر حاضران تنگ شد و مردم چون ملخ بر كشت تازه رسیده بر هم برآمدند و عالم اروع و بطل انزع برخاست و بمنبر بالا رفت و فراز گرفت و سینه صاف كرد، و هر كه در مسجد بود خاموش ماند و او فرمود:رحمت كند خدا هر كه شنود و فرا گیرد، أیا مردم! كه پندارد او امیر المؤمنین است؟ بخدا امام امام نباشد تا مرده زنده كند، یا از آسمان باران ببارد، یا كارى كند مانند اینها كه جز او از آن درماند، در میان شما كسانیند كه می‌دانند منم آیت باقیه و كلمه تامه، و حجت بالغه.

و البته كه معاویه یك نادانى از نادانهاى عرب را نزد من فرستاده كه یاوه‌سرائى كرد، و شما می‌دانید كه اگر می‌خواستم مى‌توانستم استخوانهایش را بخوبى خرد كنم، و زمین را از زیر پایش یكباره گرد هوا سازم و او را بسختى در زمین فرو كنم، جز اینكه تحمل نادان صدقه‌ ایست، سپس خدا را سپاس گفت و بر او ستایش كرد، و بر پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم صلوات فرستاد؛ و بدست خود بجوّ اشاره كرد و همهمه‌اى نمود، و ابرى برآمد و بالا گرفت، و شنیدیم فریادى كه می‌گفت: درود بر تو اى امیر المؤمنین، و اى سید اوصیاء و اى امام شیعیان و اى دادرس دادجویان، و اى گنج مستمندان و معدن شیفتگان، و بدان اشارت كرد و نزدیك شد.

میثم گفت: دیدم همه مردم از هوش رفتند، و امام پاى برداشت و بر آن ابر سوار شد و بعمار گفت: با من سوار شو، بگو «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» عمار هم سوار شد و از دیده ما نهان شدند، و ساعتى گذشت و ابرى آمد و بر جامع كوفه سایه كرد و من متوجه شدم كه مولایم بر دكّة القضا نشسته و عمار در برابر اوست و مردم گرد او را دارند. سپس برخاست و بمنبر برآمد و خطبه معروفه شقشقیه را ایراد كرد، و چون بپایان رساند مردم پریشان شدند، و در باره او گوناگون سخن گفتند، برخى را ایمان و یقین فزود و برخى را كفر و طغیان بیش بود.

عمار گفت آن ابر ما را در جو پرواز داد، و طولى نكشید كه مشرف شدیم بیك شهر بزرگ كه پیرامونش درخت‌ها و جوی‌ها بودند، آن ابر ما را فرود آورد، و بناگاه در شهرى بزرگ بودیم و مردمش بزبانى جز عربى سخن می‌گفتند، همه گرد آن حضرت آمدند، و باو پناهنده شدند، آنها را بزبان خودشان پند داد و بیم داد و سپس گفت: اى عمار سوار شو، سوار شدم و بجامع كوفه رسیدیم.سپس فرمود: اى عمار! می‌شناسى شهریرا كه در آن بودیم؟ گفتم خدا داناتر است و رسول و ولیّش، فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم، و من چنانچه دیدى سخنرانى‌ می‌كردم، راستى خدا تبارك و تعالى پیغمبرش را بهمه مردم فرستاده و بر او است كه همه آنها را رهبرى كند و مؤمنان آنها را براه راست آورد، تو قدر نعمتى كه دادمت بدان، و از نااهلش نهان دار كه خداى تعالى را الطافى است در خلق خود كه جز او نداند و هر كه او از رسولش پسندیده است.

سپس گفتند خدایت چنین نیروى چیره داده و تو مردم را براى نبرد معاویه برانگیزى؟ فرمود: خدا آنها را به نبرد با كفار و منافقان، و ناكثان و قاسطان و مارقان بعبادت خود واداشته، بخدا اگر بخواهم این دست كوتاه خود را از این زمین دراز شما بركشم و بسینه معاویه در شام برزنم، و سبیل او را، یا فرمود ریش او را بكشم، و دستش را دراز كرد و برگرداند و در آن موى فراوان بود، و مردم از آن در شگفت شدند، و پس از مدتى خبر رسید كه معاویه در همان روز كه آن حضرت دست بسوى او دراز كرده از تختش افتاده و از هوش رفته و مویهائى از سبیل و ریش خود را نابود یافته.(بحار الأنوار(بیروت): ج54 ص344 ح36)

علی(ع)، چون یارانشان در جنگ صِفّین از تمام شدن آب شکوه می‌کنند، (از دل زمین) آب بیرون می‌آورد. و هم چنین ماجرای کندن صخره و ماجرای راهب و معجزات دیگر در جنگ صِفّین

و جریان از این قرار بود كه گروهى روایت كرده‌اند: چون امیر المؤمنین(ع) بجانب صفین حركت كرد یاران و همراهان آن حضرت گرفتار تشنگى سختى شدند و هر چه آب همراه داشتند تمام شد پس بدنبال آب بسمت چپ و راست بیابان رفتند و اثرى از آن ندیدند، پس امیر المؤمنین(ع) آنان را از راه و جاده بیكسو برد و كمى راه رفتند پس دیرى در میان بیابان پدیدار شد، على(ع) آنان را بجانب آن دیر برد تا بپاى آن رسید، پس دستور داد كسى آن دیرنشین را آواز دهد كه سر از دیر بیرون آورد پس او را آواز دادند و سر بیرون كرد، امیر المؤمنین(ع) باو فرمود: آیا نزدیك جایگاه تو آبى هست كه این گروه سیراب شوند؟ گفت: چه دور است، میان من و میان آب بیش از دو فرسنگ فاصله است، در این نزدیكى هیچ آب پیدا نمى‌شود، و من خودم در اینجا ماهى یك بار برایم آب مى‌آورند، و اگر در آن صرفه‌جوئى نكنم از تشنگى هلاك خواهم شد، پس امیر المؤمنین(ع) بلشگریان فرمود: آیا شنیدید دیرنشین چه گفت؟

گفتند: آرى، آیا دستور فرمائى بدان جا كه اشاره كرد برویم تا نیرو و تاب و توان از ما نرفته شاید بآب برسیم؟ امیر المؤمنین(ع) فرمود: نیازى بدان نیست و سپس گردن استر سواریش را بسوى قبله كرده و بجاى نزدیكى از آن دیر اشاره فرمود و بدیشان گفت: آنجاى زمین را بكنید، پس گروهى از ایشان بدان جا رفتند و بوسیله بیل آنجا را كندند سنگ بزرگى براق آشكار شد، عرض كردند: اى امیر مؤمنان در اینجا سنگ بزرگى است كه بیل‌ها در آن كارگر نیست؟ فرمود: این سنگ روى آب است، و اگر از جاى خود حركت كند بآب خواهید رسید پس همگى براى كندن آن كوشش‌ گردند و هر چه خواستند آن را جنبش دهند نتوانستند و كار بر ایشان دشوار شد، همین كه آن جناب دید همگى گرد هم فراهم شده و براى كندن سنگ تلاش می‌كنند و كارى از پیش نمى‌برند پاى مبارك از ركاب بیرون آورده بزمین آمد و آستین بالا زد و انگشتان زیر آن سنگ انداخته آن را حركتى داد و بآسانى از جا بر كنده چند ذراع زیادى بدور پرتاب كرد، و چون سنگ از جاى كنده شد روشنى آب پدیدار گشت، لشكریان بر سر آن ریختند و همگى از آب آشامیدند، و آن آب گواراترین و سردترین و زلالترین آبى بود كه در این سفر خوردند، پس بایشان فرمود: براى راه خود (تهیه آب نمائید و) از این آب بردارید و خود را سیراب نمائید، پس این كار را انجام دادند، سپس آن حضرت آمده آن سنگ را بدست مبارك برداشت و در همان جا كه بود بنهاد و دستور داد خاك بر آن بریزند و نشان آن را با خاك بپوشانند، و در همه این احوال آن دیرنشین از بالاى دیر خود تماشا می‌كرد و چون جریان را تا بپایان نگریست فریاد زد: اى مردم مرا از دیر بزیر آورید مسلمانان با زحمت او را بزیر آوردند پس آمد برابر امیر المؤمنین(ع) ایستاده عرض كرد: اى مرد آیا تو پیغمبر مرسلى؟ فرمود: نه، گفت: آیا فرشته مقرب درگاه خداوندى؟ فرمود: نه، عرضكرد: پس تو كیستى؟

فرمود: من وصى رسول خدا محمد بن عبد اللَّه خاتم پیغمبران(ص) هستم، عرضكرد: دست خود باز كن تا من بدست تو بخداى تبارك و تعالى ایمان آورم پس امیر المؤمنین(ع) دست مبارك باز كرد و باو فرمود: شهادتین بر زبان جارى كن، پس آن راهب گفت: گواهى دهم: معبود بحقى جز خداى یگانه كه شریكى ندارد نیست، و گواهى دهم: كه محمد بنده و فرستاده او است، و گواهى دهم كه وصى رسول خدا و سزاوارترین مردمان بخلافت پس از او تو هستى، پس امیر المؤمنین(ع) از او پیمان برفتار كردن دستورات اسلام را گرفت، سپس باو فرمود: چه چیز تو را بر آن داشت كه پس از دیر زمانى كه در این دیر بر كیش مخالف اسلام بسر برده‌اى اكنون اسلام آورى؟

عرضكرد: تو را آگاه كنم اى امیر مؤمنان كه بناى این دیر در این بیابان براى دست یافتن بكننده این سنگ و بیرون آورنده این آب از زیر آن بوده، و پیش از من روزگار درازى گذشت و آنان كه در این دیر بودند باین سعادت نرسیدند تا خداوند آن را روزى من كرد، و ما در كتابهاى خود خوانده‌ایم و از دانشمندان خود شنیده‌ایم كه در این سرزمین چشمه‌ایست و روى آن سنگى قرار دارد كه جاى آن چشمه را جز پیغمبر یا وصى پیغمبر نداند، و براى خداوند بناچار ولیى هست و نشانه‌اش شناختن جاى آن چشمه آب و نیروى او بر كندن آن سنگ است، و چون من دیدم كه تو این كار را انجام دادى آنچه من چشم براه آن بودم براى من محقق شد و بآرزوى دیرینه خود رسیدم، و اكنون من بدست تو اسلام آورده و بحق تو و فرمانروائیت ایمان دارم، چون امیر المؤمنین(ع) این سخنان را شنید گریست بدانسان كه محاسن شریفش از اشك چشم او تر شد و گفت: سپاس خداوندى را كه من نزد او فراموش نشده‌ام، و سپاس خداوندى را كه در كتابهاى او یاد آورى گشته‌ام، سپس مردم را پیش خوانده فرمود:

بشنوید آنچه این برادر مسلمان شما می‌گوید، پس سخنان او را شنیده و خداى را بسیار سپاس گذارده و بر این نعمتى كه خداوند بایشان ارزانى داشته و شناسائى بحق امیر المؤمنین(ع) پیدا نموده‌اند شكرگزارى كردند، و پس از آن براه افتادند و آن دیرنشین هم بهمراه آن حضرت در میان یارانش بود تا آنگاه كه با مردم شام (در جنگ صفین) برخوردند این دیرنشین از كسانى بود كه شهید شد، و خود آن حضرت(ع) بر او نماز خوانده كار دفن‌ او را انجام داد و بسیار برایش آمرزش خواهى نمود، و هر گاه بیاد او مى‌افتاد می‌فرمود: او دوست من بود.(الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص: 334/ بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 41، ص: 260 عن إعلام الوری/ نقل هذه الحادثة باختلاف فی الألفاظ كل من الرضی فی خصائص الأئمّة: 50، و ابن شاذان فی فضائله: 104، و الراوندیّ فی الخرائج 1: 222/ 67، و الطبرسیّ فی إعلام الورى: 178، و كذلك نقلها نصر بن مزاحم فی وقعة صفّین: 144، و عن ابن أبی الحدید فی الشرح 3: 204، و نقلها العلّامة المجلسی فی البحار 41: 260/ 21؛ و لمزید من المصادر انظر إحقاق الحقّ 8: 722.)




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر