تبلیغات
مــاه ولــاء - معجزات امام علی(ع) 4
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
معجزات امام علی(ع) 4
کندن باب خیبر و هدیه آوردن برای آن حضرت به تُرَنجی که روی آن نوشته‌ ای بود

حدیث اول
ابو عبد الله جدلى گفته از على(ع) شنیدم هنگامى كه در خیبر را از جا درآوردم یهودیان بمبارزه من برخاسته در را سپر قرار داده با آنها جنگیدم چون خدا آنان را ذلیل كرد در را راه ورود براى خیبر قرار داده سپس آن را در میان خندق افكندم.در آن وقت مردى گفت بار سنگینى حمل كردى فرمود این در با این وضعیت مانند سپرى بود كه اوقات دیگر بدست می‌گرفتم.(الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص: 128/ نقله العلّامة المجلسی فی البحار 21: 16. و ذكر ذیله فی المناقب لابن شهرآشوب 2: 68.)

حدیث دوم
در کتاب «رامش افزای» آمده است که درازای آن در 18 ذراع و پهنای خندق 20 بود. پس یک سر در را به کنار خندق و یک سر آن را در دست گرفت تا لشگر از روی آن گذشتند در حالیکه تعداد آنان هشتاد هزار و هفتصد نفر بود .امیر المؤمنین(ع) فرمودند: آن برای نبود مگر مانند سپرم که در دستم می‌گیرم.(بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 41، ص: 280/ مناقب آل أبی طالب علیهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج 2، ص: 295)

یهود خیبر در کتابشان یافته بودند: آن که آنها را نابود می‌کند، «إلیا» خواهد بود، و همچنین ماجرای دانشمند یهودی و کاهن زن

حدیث اول
یحیى بن محمد ازدى (بسند خود) از عبد الملك بن هشام، و محمد بن اسحاق و دیگر از نویسندگان حدیث كرده كه گفته‌اند: هنگامى كه رسول خدا(ص) نزدیك بخیبر شد، بمردم فرمود: درنگ كنید، مردمان ایستادند پس دستهاى خویش بسوى آسمان بلند كرده گفت: بار خدایا اى پروردگار هفت آسمان و آنچه بر آن سایه افكنده، و اى پروردگار هفت زمین و آنچه بر خود گرفته، و اى پروردگار شیاطین و آنچه گمراه كرده‌اند، از تو خیر و نیكوئى این قریه و آنچه در آن است درخواست كنم، و از شر و بدى آن بتو پناه برم (این دعا را خواند) سپس زیر درختى همان جا فرود آمد و آنجا منزل كرد و ما نیز آن روز و فردا را تا نیمه آن بودیم، چون نیمه روز شد منادى رسول خدا(ص) فریاد زد (و مردمان را پیش او خواند) گرد او جمع شدیم دیدیم مردى نزدش نشسته، رسول خدا(ص) فرمود: من در خواب بودم كه این مرد بیامد و شمشیر مرا از نیام دركشید و بمن گفت: اى محمد كیست كه امروز تو را از من نگهدارد؟ گفتم: خدا مرا از دست تو نگهدارى كند، (این را كه گفتم) شمشیر را در نیام كرده و چنانچه مى‌بینید نشست و هیچ جنبشى نكند، ما عرضكردیم: اى رسول خدا شاید در عقل و خرد او چیزى باشد (و از نظر عقل ناقص باشد)؟ رسول خدا(ص) فرمود: آرى او را واگذارید سپس او را رها ساخته دنبالش نكرد.

و آن حضرت زیاده از بیست روز خیبر را محاصره كرد و در این مدت پرچم جنگ بدست على(ع) بود تا اینكه درد چشمى باو عارض شد كه از ادامه جنگ ناتوانش كرد، در این مدت مسلمانان با یهود در گوشه و كنار قلعه جنگ و گریز داشتند، تا اینكه یكى از روزها در قلعه را باز كردند، و پیش از آن دور تا دور قلعه را خندق و گودال كنده بودند، پس مرحب با مردان خود (كه با او بودند) از قلعه بیرون‌ تاخت و براى جنگ خود را آماده ساخت، رسول خدا(ص) ابا بكر را خواند و باو فرمود: پرچم جنگ را بدست گیر (و بجنگ اینان برو) ابو بكر پرچم را بدست گرفته و با گروهى از مهاجرین بمیدان جنگ رفت ولى كارى از پیش نبرده بازگشت و آنان را كه همراهش بودند سرزنش مى‌كرد، و آنها نیز مقابله می‌كردند چون فردا شد عمر پیش آمد و كار جنگ را بعهده گرفت و پرچم بدست گرفته بمیدان آمد، و پس از اینكه اندكى راه رفت بازگشت و همراهان خویش را بترس از دشمن متهم مى‌ساخت، و آنها نیز مقابله می‌کردند، پیغمبر(ص) فرمود: این پرچم بدست آنكه باید باشد نبود، على بن ابى طالب را پیش من آرید، عرض شد: او گرفتار درد چشم است؟

فرمود: او را بمن نشان دهید تا مردى را ببینید كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش او را دوست دارند، این پرچم را بسزا بگیرد و نگریزد، پس دست على(ع) را (كه درد چشم داشت و نمی‌توانست چشم خود را باز كند) بگرفتند و او را نزد آن حضرت(ص) آوردند،و پیغمبر(ص) باو فرمود: یا على از چه چیز شكوه دارى (و ناراحتیت چیست)؟ عرضكرد: بدرد چشمى گرفتار شده‌ام كه جایى را نمى‌بینم، و دردسرى نیز دچار شده‌ام، فرمود: بنشین و سرت را در دامان من بگذار، على(ع) چنان كرد، پیغمبر(ص) براى او دعا كرد و با دست مباركش كمى از آب دهان خویش برگرفت و بر چشم و سر او مالید، پس چشمان على(ع) باز شد و درد سرش آرام شد، و در دعائى كه براى او كرد این بود كه گفت: بار خدایا او را از گرما و سرما نگهدارى فرما، سپس پرچم جنگ كه پرچم سفیدى بود باو داده فرمود: این پرچم را بگیر و برو كه جبرئیل همراه تو است، و یارى در پیش رویت، و ترس از تو در دلهاى دشمنان جایگیر شده، و اى على بدان كه اینان در كتاب خویش (تورات یا كتاب دیگرى كه نزد آنان بوده) دیده‌اند كه نابودكننده آنان كسى است كه نامش «ایلیا» است، پس همین كه تو آنان را دیدار كردى بگو: من على هستم، كه ان شاء الله تعالى آنها (پس از شنیدن این نام) مخذول گردند (و از بین بروند) امیر المؤمنین‌(ع) فرمود: من پرچم را بدست گرفته براه افتادم تا اینكه بپاى قلعه خیبر رسیدم، پس مرحب بیرون تاخت و كُله خودى بر سر داشت و روى آن سنگى بشكل كله خود كه پائین آن را سوراخ كرده بود نیز بر سر داشت، و رجزى هم می‌خواند و می‌گفت: مردم خیبر می‌دانند كه منم مرحب كه در اسلحه و افزار جنگم بران، و خود پهلوانى با تجربه و آزمایش شده‌ام.

من در پاسخش گفتم: منم آن كس كه مادرم مرا حیدره نامیده* و چون شیران بیشه‌اى هستم كه خشم و قهرش سخت است شما را با شمشیرى می‌سنجم مانند سنجیدن با سندره (و سندره نام پیمانه بسیار بزرگى است كه گنجایش زیادى دارد، و این فرمایش كنایه از آنست كه كشتار بسیارى از شما خواهم كرد). و دو ضربت میان ما رد و بدل شد، و من پیش دستى كرده ضربتى بر او زدم كه آن سنگ و كُله خود و سرش را بدو نیم كرد و شمشیر بدندانهاى او رسید، و برو بزمین در افتاد.

و در حدیث آمده كه هنگامى كه امیر المؤمنین(ع) فرمود: منم على بن ابى طالب، یكى از كاهنان (و پیشوایان روحانى آنان) بدانها گفت: سوگند بآنچه بر موسى فرود آمد كه شكست خوردید، پس (از این سخن) چنان ترسى در دل ایشان افتاد كه دیگر نتوانستند خوددارى كنند، و چون على(ع) مرحب را بكشت آنان كه همراه او بودند بقلعه بازگشتند و در را بروى خود بستند، پس چون على(ع) ‌ بدان سو رفت بتدبیرى كه می‌دانست آن در را گشود، و بیشتر مردمان در آن سوى خندق بودند و نتوانسته بودند از آن بگذرند، پس على(ع) آن در را كند و بروى خندق گذارده و آن را پلى ساخت كه از آن بگذرند، مسلمانان گذشته و قلعه را بگرفتند، و از غنیمتهاى آنجا بهره‌مند گشتند، و چون از قلعه بازگشتند على(ع) آن در را كه بیست تن با كمك یك دیگر مى‌بستند بدست راست خود بر گرفت و چندین متر پرتاب كرد.و چون على(ع) آن قلعه را گشود، و مرحب را بكشت و اموال یهود را خداوند بهره مسلمانان كرد حسان بن ثابت انصارى (شاعر) از رسول خدا(ص) اجازه خواست كه در این باره شعرى بگوید، حضرت باو فرمود: بگو، پس حسان این اشعار را انشاء كرد:

و على گرفتار چشم درد بود، و دنبال داروئى براى بهبودى آن می‌گشت، و بچیزى دسترسى پیدا نكرد.

تا اینكه رسول خدا(ص) او را بوسیله آب دهان خویش شفا داد، پس فرخنده باد آنكه بهبودى یافت، و خجسته باد آنكه بهبودى داد.

و فرمود: امروز پرچم را خواهم داد بمرد دلاور، و شجاعى كه دوستدار خدا است.

خداى مرا دوست دارد، و خدا نیز او را دوست دارد، و بدست او خداوند قلعه‌هاى بسیار محكم را بگشاید.

و براى این كار از میان همه مردمان على را برگزید و او را بوزیر و برادر خویش نامید.

حدیث دوم
مكحول مى‌گوید: مرحب یهودى، مردى شجاع و بلند قد بود و هیچ كسى نمى‌توانست در برابر او ایستادگى كند. دایه‌اى داشت كه كتابهاى گذشتگان را بر او مى‌خواند. و مى‌گفت: هر كس مقابل تو قرار گرفت با او جنگ كن مگر كسى كه اسمش حیدر است. اگر در مقابل او مقاومت كنى، به هلاكت مى‌رسى.در جنگ خیبر، وقتى كه مردم از مقابله با دشمن عاجز شدند، به پیامبر- صلّى الله علیه و آله- شكایت بردند و از حضرتش تقاضا كردند تا على(ع) را به مصاف دشمن بفرستد. چشم على(ع) درد مى‌كرد. پیامبر اكرم- صلّى الله علیه و آله- در چشم ایشان از آب دهان مباركش انداخت، خوب شد. سپس فرمود:«یا على! شرّ مرحب را از ما دفع كن».

وقتى كه على(ع) به طرف او رفت، مرحب نیز با سرعت به طرف آن حضرت آمد و هیچ اعتنایى نكرد و گفت: «من كسى هستم كه مادرم مرا مرحب نامیده است».على(ع) نیز فرمود: «و من كسى هستم كه مادرم مرا حیدر نامیده است».وقتى كه مرحب، این سخن را شنید به خاطر آورد آنچه را كه از دایه‌اش شنیده بود. لذا فرار كرد. (دایه‌اش گفته بود: با كسى كه اسمش حیدر است جنگ نكن و الا كشته خواهى شد).ابلیس به صورت انسانى جلو او را گرفت و گفت: كجا فرار مى‌كنى؟گفت: به من گفته شده كه از حیدر بترسم.ابلیس گفت: حیدر كه تنها این شخص نیست و حیدر نام در دنیا زیاد است، بر گرد شاید او را بكشى و اگر او را بكشى سرور قومت مى‌شوى و من نیز پشتیبان تو هستم برگشت و در اندك زمانى، على(ع) او را كشت‌.(الخرائج و الجرائح، ج 1، ص: 217 ح61)

حدیث سوم
ابن عباس و چند تن دیگر گویند: جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل شده و عرض کرد: ای محمد، خداوند تبارک و تعالی دستور می‌دهد و به تو می‌فرماید: من جبرئیل را بر علی(ع) برانگیختم تا او را یاری کند. قسم به عزت و جلالم علی سنگی را به سوی اهل خیبر پرتاب نکرد مگر این که جبرئیل آن را پرتاب کرد. پس ای محمد، از غنائم جنگی جیبر دو سهم به علی بده، سهمی برای او و سهمی برای جبرئیل که با او بود.(مناقب آل أبی طالب علیهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج 3، ص: 129/ بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 41، ص: 87)

حدیث بساط و صحبت با اصحاب کهف‌

حدیث اول
فقیه شافعى ابن مغازلى در كتاب «المناقب» و ثعلبى در تفسیر خود از «انس بن مالك» روایت كرده‌اند كه گفت: خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلّم فرشى از قبیله خندق هدیه آورده شد به من فرمود: اى انس آن را پهن كن، من آن را پهن كردم فرمود: ده نفر حاضر كن و چون ده نفر حاضر شدند، فرمود روى آن فرش بنشینند آنها روى فرش نشستند سپس على(ع) را فرا خواند و بعد با او به طور مفصل زیر گوشى صحبت كرد همین كه صحبت پیامبر تمام شد، على(ع) برگشت و او نیز روى فرش قرار گرفت بعد فرمود: اى باد ما را بر دار، باد ما را برداشت فرش (مثل پرنده‌ها) بال مى‌زد بعد فرمود: اى باد ما را بگذار. همین كه پیاده شدیم، على(ع) به ما فرمود: مى‌دانید الان كجا هستید؟ گفتیم: نمى‌دانیم.

فرمود: اینجا محل اصحاب كهف و رقیم است برخیزید بر برادرانتان سلام كنید.

گفت: برخاستیم یكى یكى سلام كردیم ولى آنها به ما جواب ندادند بعد على(ع) برخاست و گفت:

السلام علیكم یا معشر الصدیقین و الشهداء.

آنها جواب دادند: و علیك السلام و رحمة الله و بركاته.

انس مى‌گوید: گفتم: علت چیست كه جواب سلام ترا دادند ولى جواب سلام ما را ندادند؟

على(ع) از آنها پرسید علت چیست كه جواب سلام برادران مرا ندادید؟

گفتند: ما گروه صدیقین و شهدا بعد از موت تكلم نمى‌كنیم مكر با پیامبر و یا وصى پیامبر.

بعد از آن على(ع) فرمود: اى باد ما را بردار، باد ما را بر داشت و بال زنان سرعت گرفت بعد فرمود: ما را بگذار، باد ما را گذاشت ناگهان خود را در سنگستان حره در مدینه دیدیم.

على(ع) گفت: خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلّم مى‌رویم و او را در ركعت آخر نماز درك مى‌كنیم وضو گرفتیم آمدیم، پیامبر در ركعت آخر مى‌خواند: أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً.

طبق نقل ثعلبى آخر روایت اضافه اى دارد كه در روایت ابن مغازلى آن نیست گفت: (بعد از آنكه اصحاب كهف جواب سلام على(ع) را دادند دوباره تا آخر الزمان و خروج مهدى به همان حالت خوابشان برگشتند.پس گفت: (مهدى هنگامى كه قیام كند در محل اصحاب كهف حاضر مى‌شود) به آنها سلام مى‌دهد، خداوند موقتا آنها را زنده مى‌كند (جواب سلام او را مى‌دهند) سپس بر خوابشان بر گردانده مى‌شوند و بعد از آن تا روز قیامت دیگر بر نمى‌خیزند.(الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ج 1، ص: 83 ح116/ المناقب: 232و234.)

حدیث دوم
جابر بن عبدالله انصاری و انس بن مالک می‌گویند: گروهی نزد عمر، علی(ع) را نکوهش می‌کردند. سلمان گفت: ای عمر، آیا به یاد نمی‌آوری روزی را که تو و ابوبکر و من و ابوذر نزد رسول الله(ص) بودیم که عبایش را گسترد و هر کدام از ما را بر گوشه‌ای از آن نشاند. سپس دست علی(ع) را گرفت و در وسط آن نشانید. فرمودند: ای ابوبکر بایست و بر علی به عنوان امام و خلیفه مسلمین سلام کن. همه ما نیز این چنین کردیم. فرمودند: یا علی بر این نور یعنی خورشید سلم بده. امیر المومنین(ع) فرمودند: ای آیه تابناک سلام بر تو. آن قرص نور جواب داده و غرید و گفت: و سلام بر تو. رسول الله(ص) فرمودند: بار الها، تو بودی که به برادرم سلیمان برگزیده‌ ات ملک و پادشاهی‌ای را بخشیدی و بادی را که رفتن آن بامدادان یکماه و آمدنش یکماه بود. بار الها، آنرا برایمان بفرست تا ما را نزد اصحاب کهف ببرد. و به ما دستور داد که بر اصحاب کهف سلام دهیم.

علی(ع) فرمودند: ای باد ما را ببر. به ناگاه در هوا بودیم. حرکت کردیم تا آنجا که خواست خدا بود. سپس فرمود: ای باد ما را بر زمین گذار. پس ما را نزد اصحاب کهف بر زمین گذاشت. همه ما سلام کردیم ولی جواب سلاممان را ندادند. علی(ع) ایستاد و فرمود: سلام بر شما ای اصحاب کهف. شنیدیم که گفتند: و بر تو سلام ای وصی محمد(ص). ما گروهی هستیم که از زمان دقیانوس اینجا محبوس شده‌ایم. فرمود: برای چه جواب سلام ایشان را ندادید؟ گفتند ما جوانمردانی هستیم که جواب سلام نمی‌دهیم مگر سلام پیامبر و وصیش را. و تو وصی خاتم النبیین و خلیفه رسول رب العالمین(ص) هستی. و فرمودند: در جایگاهتان قرار گیرید. آنها نیز در جایگاهشان آرمیدند. سپس فرمودند: ای باد ما را ببر. ناگهان خود را در هوا یافتیم. حرکت کردیم تا آنجا که خواست خدا بود. سپس فرمود: ای باد ما را به زمین گذار. و پایش را به زمین کوبید. چشمه آبی جوشید. وضو گرفت و ما هم وضو گرفتیم. فرمود: بزودی نماز یا قسمتی از آن را با پیامبر(ص) می‌خوانید. فرمود: ما را بر زمین گذار. باد ما را بر زمین گذاشت. به ناگاه خود را در مسجد رسول الله(ص) یافتیم و ایشان یک رکعت از نماز صبح را خوانده بود.

انس گفت: علی(ع) بر منبر کوفه بود و مرا (بر این موضوع) گواه و شاهد گرفت و من (در شهادت دادن) سستی کردم. فرمود: اگر با وجود وصیت و سفارش رسول الله(ص)، آن را بخاطر سستی در شهادت کتمان کنی خداوند ترا به برص مبتلا کند و آتش در درونت بیافکند و بینائیت را بگیرد. لحظه‌ای نگذشته بود که مبتلا به برص شده و کور شدم. و انس در ماه رمضان و غیر آن توانایی روزه گرفتن نداشت.

کشّی روایت کرده که چون انس بن مالک دچار نفرین امیر المؤمنین(ع) شد، بیماری برص گرفت. پس قسم خورد که دیگر هیچگاه منقبت و فضیلتی از علی بن ابی طالب(ع) را کتمان نکند.(مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج 1، ص: 190 ح111)

بازگشت خورشید برای علی(ع) در بابِل
برگشت خورشید برای امیر المؤمنین(ع) اولین بار اسماء بنت عمیس و ام سلمة همسر رسول خدا(ص)، و جابر بن عبد الله انصارى، و ابو سعید خدرى، و گروهى از اصحاب (رسول خدا(ص) روایت كرده‌اند) كه پیغمبر(ص) روزى در خانه خود بود و على(ع) نیز در خدمت او بود، در این هنگام جبرئیل از جانب خداى سبحان بنزد او آمده با او برازگوئى پرداخت، و چون (هنگام رسیدن) وحى آن حضرت را سنگینى عارض می‌شد و بناچار بجائى تكیه می‌كرد، در اینجا هم چون (وحى) رسید زانوى امیر المؤمنین را بالش كرد (و سر خویش را بر آن نهاد) و سر بر نداشت تا خورشید غروب كرد، و امیر المؤمنین(ع) (چون نمی‌توانست سر رسول خدا(ص) را بر زمین نهد) نماز عصر را بهمان حال نشسته خواند و بناچار ركوع و سجده آن را باشاره برگزار كرد، و چون رسول خدا بحال عادى برگشت امیر المؤمنین(ع) فرمود: آیا نماز عصر از تو فوت شد؟ عرضكرد: اى رسول خدا بخاطر شما و آن حالتى‌ كه براى شنیدن وحى بشما دست داده بود نمى‌توانستم (سر شما را بر زمین نهاده و) ایستاده نماز بخوانم! باو فرمود: خدا را بخوان تا خورشید را برایت باز گرداند و تو نمازت را چنانچه از تو فوت شده ایستاده بخوانى زیرا (اگر در این باره خدا را بخوانى) خداوند دعایت را مستجاب كند چون تو در حال اطاعت خدا و رسول او بوده‌اى، پس امیر المؤمنین(ع) برگشتن خورشید را از خداوند درخواست كرد و خورشید بازگشت و در آنجائى از آسمان قرار گرفت كه وقت نماز عصر بود، پس امیر المؤمنین(ع) نماز عصر را دو وقت خواند سپس خورشید غروب كرد، اسماء گوید: بخدا سوگند هنگام غروب كردن صدائى از آن شنیدیم مانند صداى اره (هنگام كشیدن) در میان چوب.

و اما برگشتن خورشید براى او پس از وفات پیغمبر(ص)چنان بود كه چون در شهر بابل (كه نزدیك كوفه است) آن حضرت(ع) خواست از شط فرات بگذرد بسیارى از همراهان او سرگرم گذراندن چهارپایان و اثاثیه خود از آب گشتند، و خود آن جناب با گروهى نماز عصر را خواند، و هنوز همه یاران و همراهانش از آب نگذشته بودند كه خورشید غروب كرد و بسیارى نمازشان قضا شد و فضیلت نماز جماعت با آن حضرت نیز عموما از دستشان رفت، پس با آن حضرت در این باره سخن گفتند، چون سخن ایشان را شنید از خداى تعالى درخواست نمود كه خورشید را برگرداند تا همه همراهانش نماز عصر را بجماعت با آن حضرت در وقت بخوانند، و خداى تعالى دعاى او را مستجاب فرمود و خورشید در افق بازگشت تا همان جا كه وقت نماز عصر بود، و چون سلام نماز را دادند غروب كرد، و هنگام غروب كردنش صداى شدیدى از آن برخاست كه موجب هول و ترس مردم شد و ذكر «سبحان الله» و «لا اله الا الله» و «استغفر الله» را بسیار بر زبان جارى كردند و براى این نعمتى كه بر ایشان آشكار شد «الحمد للَّه» گفته خداى را سپاسگزارى كردند و این خبر در میان شهرها پیچید، و زبانزد مردم گشت‌.(الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص: 345)

بازگشت خورشید برای ایشان در زمان حیات رسول الله(ص) در کُراع غَمیم
امام صادق(ع)(از اهل بیت رسول الله ص) فرمودند: رسول الله(ص) در کُراع غَمیم(محلی نزدیک به عَسْفان، و آنهم نزدیک به مکّه) نماز گزاردند. چون سلام دادند به ایشان وحی شد. علی(ع) آمد و ایشان بر همان حال بودند. (برای آنکه پیامبر ص راحت باشند) پشتش را به ایشان تکیه داده و ایشان همچنان در آن حال بودند و قرآن بر پیامبر(ص) نازل می‌شد تا آنکه آفتاب غروب کرد. چون نزول وحی به پایان رسید فرمودند: ای علی نماز گزارده‌ای؟ عرض کرد: نه. و ماجرا را برایشان نقل کرد. فرمودند: دعا کن تا خداوند آفتاب را برایت برگرداند. از خداوند درخواست کرد. آفتاب برایش به صورت بسیار نورانی و درخشان بازگشت.(مناقب آل أبی طالب ع(لابن شهرآشوب): ج2 ص316)

صحبت خورشید با ایشان و سلام دادن به آن حضرت
ابو مسلم از امام حسن بن على العسكرى(ع)(از اهل بیت رسول الله ص) علیهما السلام، و هر یك بترتیب از پدر بزرگوار خود تا منتهى مى‌شود برسول الله(ص) كه آن حضرت به علی(ع) فرمودند.یا ابا الحسن با آفتاب صحبت کن، كه او با تو صحبت می‌کند. امیر المؤمنین(ع) فرمود: سلام بر تو اى بنده مطیع خدا، آفتاب گفت: و علیك السلام اى امیر مؤمنان و أى امام متقیان و اى رهبر و پیشوای روسفیدان. ای على، تو و شیعیانت در بهشتند، ای على اول كسى كه زمین برایش شکافته شود، محمد است و سپس تو. و اول كسى كه زنده گردد محمد باشد و بعد از آن تو، و اول كسى كه پوشیده شود محمد خواهد بود و بعد از آن تو، بعد از این كلام امیر المؤمنین(ع) به سجده افتاد و چشمانش پر از اشک گشته بود. و حضرت رسول بروى در افتاد و فرمود: اى برادر و حبیب من سر بردار كه همانا خداوند به تو برای اهل هفت آسمان مباهات فرموده.( الیقین لابن طاوس: ص164)

زنده کردن مُرده
از عیسى شلقان، گوید: شنیدم امام صادق(ع)(از اهل بیت رسول الله ص) مى‌فرمود:كه امیر المؤمنین(ع) در بنى مخزوم چند دائى داشت، یكى جوانى از آنها آمد خدمت او گفت: دائى جان، برادرم مرده و من سخت بر او اندوه مى‌خورم.

گوید: على(ع) به او فرمود: مى‌خواهى او را زنده ببینى؟

گفت: آرى، فرمود: قبرش را به من به نما گوید: بُردِ رسول خدا(ص) را به بر كرد و ازار خود ساخت و چون به سر آن قبر رسید، دو لبش جنبیدند و سر پائى به آن گور زد و آن مرده، از آن بر آمد و به زبان فرس سخن مى‌گفت، امیر المؤمنین(ع) به او فرمود: مگر تو عرب نمردى؟ گفت: چرا ولى پیرو روش فلان و فلان مردیم و زبان ما برگشت.(الكافی(الإسلامیة): ج 1 ص456)




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر