صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
معجزات امام علی(ع) 3
ندا دهنده‎‌ای که پیراهن هارون(ع) را برای علی(ع) هدیه آورده بود
قنبر مى‌گوید: در ساحل فرات با مولایم على(ع) بودم كه حضرت پیراهنش را در آورد و وارد آب شد كه ناگهان موجى آمد و پیراهن را برد.در این هنگام هاتفى گفت: «اى ابو الحسن! به سمت راست خود نگاه كن و آنچه را مى‌بینى بگیر» پس بقچه دستمالى در طرف راست خود مشاهده كرد كه پیراهنى در آن پیچیده شده بود آن را گرفته و پوشید و در جیب آن كاغذى یافت كه در آن نوشته بود: «هدیه‌ اى است از جانب خداى عزیز و حكیم به على بن ابى طالب. این پیراهن هارون بن عمران (برادر موسى) است»، كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِین‌«این چنین است. و آن را به گروهی دیگر به ارث گذاشتیم»(الدخان28)(الخرائج و الجرائح، ج 2، ص: 559 ح17)

زمین خبرهایش را به آن حضرت باز  می‌گوید
اسماء بنت عمیس گوید كه: شنیدم که بانویم فاطمه(س) مى‌فرمود: یك شبى على بن ابى طالب(ع) در فراش مرا ترسانید، من گفتم براى چه ترسیدى؟ فرمود: شنیدم كه زمین با وى سخن می‌كرد و او نیز با زمین سخن مى‌گفت، من صبح نگران بر خواسته و به پدرم خبر را رساندم. آن حضرت سجده طولانی کرده و سر برداشت و گفت: اى فاطمه بشارت باد ترا به طهارت و پاكى نسلت كه خداوند سبحانه و تعالى شوهر ترا برتری داد به سایر خلق خودش، و بزمین امر كرد كه اخبار خود را بوى بگوید و آنچه که بر روى آن از شرق تا غرب واقع می‌شود.(إقبال الأعمال(القدیمة) ج 2 ص586)

مار بسیار بزرگی که از جن بود
جابر گوید: امام باقر(ع)(از اهل بیت رسول الله ص) فرمود: در آن میان كه امیر المؤمنین(ع) (در مسجد كوفه) بر منبر بود، اژدهائى(مار بسیار بزرگی) از طرف یكى از درهاى مسجد روى آورد، مردم آهنگ كشتنش كردند امیر المؤمنین(ع) كس فرستاد تا دست نگه دارند، مردم از كشتنش خوددارى كردند و او سینه‌ كشان می‌رفت تا پاى منبر رسید، برخاست و روى دمش ایستاد و بامیر المؤمنین(ع) سلام كرد، حضرت اشاره فرمود كه بنشیند تا خطبه‌اش تمام شود، چون از خطبه فارغ گشت، متوجهش شد و فرمود: كیستى گفت: من عَمرو بن عثمان خلیفه شما بر طایفه جنم، پدرم مرد و بمن سفارش كرد خدمت شما آیم و رأى شما را بدست آورم، اكنون نزد شما آمدم تا چه دستور و نظر فرمائى.

امیر المؤمنین(ع) فرمود: ترا بتقواى خدا سفارش می‌كنم و اینكه باز گردى و در میان جنیان بجاى پدرت باشى، و تو خلیفه من هستى برایشان.(امام باقر ع) فرمود: عمرو با امیر المؤمنین(ع) خداحافظى كرد و بازگشت. و او خلیفه آن حضرت بر جنیان من است. (جابر گوید:) به ایشان(امام باقر ع) عرض کردم: قربانت، عمرو خدمت شما مى‌آید و اینکه نزد شما بیاید، بر او واجبست؟ فرمود: آرى.(الكافی(الإسلامیة): ج 1 ص396 ح6)

مار بزرگی که سؤالی داشت
روایت كرده‌اند كه روزى امیر المؤمنین علی(ع) بالاى منبر در كوفه خطبه می‌خواند كه ناگاه اژدهائى از یك سوى منبر نمودار شد و شروع كرد ببالا رفتن از منبر تا اینكه بنزدیكى امیر المؤمنین(ع) رسید، مردم ترسیدند و خواستند او را از آن جناب دفع كنند، حضرت بدیشان اشاره كرد كه دست از آن بدارند و متعرضش نشوند چون بآن پله آخرین كه امیر المؤمنین(ع) بر آن ایستاده بود رسید، آن جناب بطرف اژدها خم شد، و اژدها گردن خود را دراز كرد تا اینكه گوش حضرت را در دهان گرفت، مردم خاموش شده و از این جریان بحیرت فرو رفتند، پس آن اژدها صدائى كرد كه بیشتر مردم شنیدند سپس از جایش پایین آمده و امیر المؤمنین(ع) لبان مبارك را بهم می‌زد و اژدها گوش می‌داد، آنگاه بشتاب بزیر آمده و گویا زمین او را بخود فرو برد، و امیر المؤمنین(ع) بسخن خود بازگشته خطبه را بپایان برد، چون از خطبه فارغ شد و از منبر بزیر آمد مردم در گردش جمع شده و از سر گذشت اژدها و این جریان حیرت انگیز پرسش كردند؟ فرمود: این گونه نبود كه شما پنداشتید، بلكه این اژدها حكمرانى از حكمرانان جنیان بود كه قضاوت و حكمرانى در كارى بر او مشتبه و مشكل شده بود، پس بنزد من آمد و جویاى حكم آن قضیه شد و من باو فهماندم (كه چه باید بكند) پس مرا دعاى خیر كرده و بازگشت.(الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 1، ص: 348/ ذكر نحوه الصفار فی بصائر الدرجات: 117/ 7، و المسعودی فی اثبات الوصیة: 129، و ابن شاذان فی الفضائل: 71، و انظر إحقاق الحقّ 8: 732 نقله عن ابن حسنویه فی در بحر المناقب المخطوط: 121، و القوشجی فی شرح تجرید العقائد: 370، و نقله العلامة المجلسی فی البحار 39: 178/ 20.)

ماجرای جام

حدیث اول
ابن عباس روایت می‌كند كه: ما با پیامبر(ص) نشسته بودیم كه جبرئیل(ع) با یك جام بلورى كه قرمز رنگ و پر از مشك و عنبر نازل شد و علی بن ابی‌طالب(ع) و دو فرزندش، (امام) حسن(ع) و (امام) حسین(ع) کنار رسول الله(ص) بودند، به رسول الله(ص) سلام كرده و گفت: سلام بر تو. خدا تو را سلام رسانده و به این هدیه گرامی داشته و فرموده: با آن هدیه به علی بن ابی‌طالب(ع) و دو فرزندش، تحیت بگو. ابن عباس می‌گوید: وقتى آن جام بلورى در دست رسول الله(ص) قرار گرفت سه مرتبه لا اله الا اللَّه و سه مرتبه اللَّه اكبر گفت. آنگاه با زبانى فصیح و رسا گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‌. یعنى ما قرآن را براى تو نفرستادیم كه دچار مشقت شوى. پیامبر(ص) آن جام را بوئیده و به حضرت علی(ص) عطا كرد. چون آن جام در دست علی(ع) قرار گزفت، گفت: * بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ «إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ».

یعنى ولىّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و كسانى كه ایمان آورده‌اند: همان كسانى كه نماز برپا مى‌دارند و در حال ركوع زكات مى‌دهند.(سوره مائده آیه58) حضرت امیر پس از اینكه آن را بوئید بدست (امام) حسن(ع) داد. وقتى در دست (امام) حسن(ع) قرار گرفت، گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ «عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ»، یعنى: درباره چه چیز از یكدیگر مى‌پرسند؟ از آن خبر بزرگ، كه درباره آن با هم اختلاف دارند؟(سوره نبأ آیه1و2) امام حسن(ع) آن جام را بوئید و به امام حسین(ع) داد. وقتى در دست امام حسین(ع) قرار گرفت، گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‌ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ». یعنى بگو: به ازاى آن [رسالت‌] پاداشى از شما خواستار نیستم، مگر مودّت درباره خویشاوندان. و هر كس نیكى به جاى آورد، نیکوئی آن حسنه را برایش بیافزاییم. قطعاً خدا آمرزنده و شکور است.(سوره شورا، آیه23) سپس آن جام بدست پیامبر(ص) باز گشته و گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‌. یعنی خدا نور آسمان‌ها و زمین است.(سوره نور، آیه35).ابن عباس می‌گوید: متوجه نشدم كه (پس از این جریان) آن جام به قدرت الهی به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت.(الأمالی (للطوسی): ص356 ح738)

حدیث دوم
امیر المؤمنین(ع) فرموده است: یهودیان پیش یکی از زنان خود به نام عَبْده آمدند و گفتند: ای عبده، مى‌دانى كه محمد پایه بنى اسرائیل و یهودیت را ویران كرده است. اینك بزرگان یهود مى‌خواهند با این زهر او را غافلگیر كنند و این زهر را فراهم آورده‌اند و براى تو جایزه‌یى قرار داده‌اند كه گوشت این گوسپند را با آن زهر آلوده كنى و محمد را مسموم سازى. عبدة آن گوسپند را زهر آلوده و سپس سرخ كرد و همه سران یهود را در خانه خود گرد آورد و خود به حضور پیامبر آمد و گفت: احترام مرا مى‌دانى. سران یهود در خانه من آمده‌اند. تو و برخى از یارانت هم خانه مرا زینت دهید. رسول خدا(ص) به همراه امیر المؤمنین(ع) و ابو دجانه و ابو ایوب و سهل بن حنیف و تنى چند از مهاجران برخاسته و به خانه عبده آمد. همین كه ایشان آمدند و آن زن یهودى گوسپند زهر آلوده را حاضر كرد، یهودیان جلو بینى‌هاى خود را با پارچه‌هاى پشمى بستند و به پا خاستند و بر عصاهاى خود تكیه زدند. پیامبر(ص) به آنان فرمود: بنشینید. گفتند: هر گاه پیامبرى به دیدار ما مى- آید هیچ كس از ما نمى‌نشیند و خوش نمى‌داریم كه نفس ما به او برسد كه مبادا ناراحت شود، و یهودیان كه خداوند لعنتشان كند دروغ مى‌گفتند و این كار را از بیم تأثیر سم و بخارى كه از آن برمى‌خاست كرده بودند. همین كه گوسپند زهر آلوده را به حضور پیامبر(ص) نهادند، شانه و كتف آن گوسپند سخن گفت كه اى احمد(ص) دست نگهدار و از من مخور كه من زهر آلوده و مسمومم. پیامبر(ص) عبده را خواستند و به او فرمودند: چه چیز ترا وادار به این كار كرد؟

گفت: با خود گفتم اگر پیامبر باشد زیانش نمى‌رساند و اگر جادوگر و دروغگو باشد قوم خود را از او خلاص مى‌كنم.جبریل(ع) فرود آمده و گفت: خداوند به تو سلام مى‌رساند و مى‌فرماید: بگو به نام خداوندی که همه مؤمنان او را به آن می‌نامند و و عزت هر مؤمنى به آن است و به نورش كه آسمان‌ها و زمین با آن نور روشن مى‌شود، و به قدرتش كه هر ستمگر سركشى در قبال آن فروتنى مى‌كند و هر شیطان سركشى را زبون مى‌كند، از شر هر زهر و جادو و جنون(جن‌زدگى). به نام بلند مرتبه و پادشاه یگانه‌یى كه جز او خدایى نیست «و فرو مى‌فرستیم از قرآن آنچه را مایه شفا و رحمت براى مؤمنان است و بر ستمگران جز زیان نمى‌افزاید»(إسراء82). پیامبر(ص) این سخنان را گفت و به یاران خود هم فرمود بگویند و آنها نیز گفتند. آنگاه به‌ ایشان فرمود: از این بخورید و سپس دستور داد خون بگیرند.

همچنین امیر المؤمنین فرمود: خداوند متعال به فرشتگان دستور داد، بر آدم سجده كنند، در آنجا كه مى‌فرماید: «و هنگامى كه به فرشتگان گفتیم بر آدم سجده کنید، آنها نیز سجده كردند» و به پیامبر ما(ص) مى‌فرماید: «همانا خداوند و فرشتگانش بر پیامبر صلوات مى‌فرستند. اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، بر او صلوات بفرستید و سلام دهید سلام دادنى(تسلیمش باشید).» و باز در باره آدم مى‌فرماید: «آدم از جانب پروردگار خود كلماتى دریافت کرد پس بسویش بازگشت.» و حال آنكه در مورد پیامبر ما مى‌فرماید: «تا اینکه خداوند همه گناهان گذشته و آینده ترا برایت بیامرزد» و خداوند ادریس پیامبر(ع) را رفعت داده و در مورد پیامبر ما فرموده است: «و ذکر تو رارفعت دادیم» و به ادریس(ع) پس از وفاتش از تحفه‌های بهشت خورانده و حال آنكه به محمد(ص) در دنیا در حیاتش اطعام کرده، و ایشان حاضر بودند كه جبریل(ع) جام بهشتی كه در آن هدیة بهشتى بود، براى ایشان آورد.

آن جام و آن هدیه در دست ایشان(ص) «لا إله الّا الله» و «سبحان الله» و «الله اکبر» و «الحمد لله» مى‌گفتند و ایشان آن هدیه را به اهل بیت خود داد و آن هدیه همانند آن سخنان را مى‌گفت. پیامبر خواست از آن هدیه به برخى از یاران خود بدهد که جبریل آن را گرفت و گفت: خودت بخور كه تحفه بهشتى است و خداوند آن را به تو هدیه داده است و سزاوار نیست مگر براى پیامبر یا وصى پیامبر، و رسول خدا(ص) از آن خوردند و ما هم خوردیم و من هنوز تا این لحظه لذت و شیرینى آن را درك مى‌كنم، و همانا نوح(ع) پروردگار خود را فرا خواند و آسمان براى او سیلاب فرو ریخت، و رسول خدا(ص) هنگامى كه به مدینه هجرت فرموده بود، روز جمعه‌یى مردم مدینه به حضورش رسیدند و گفتند: اى‌ رسول خدا! باران نباریده و درختان زرد شده و برگ‌ها فرو ریخته‌اند. پیامبر(ص) دستهاى مباركش را برافراشت آنچنان كه زیر بغل ایشان پیدا شد و دعا فرمود و در آن حال هیچ ابرى در آسمان نبود و همان دم چنان بارانى خداى عز و جل فرو فرستاد كه جوانهاى شیفته به قدرت و نیروى خود از بیم سیل به خانه برگشتند و این بارندگى یك هفته ادامه پیدا كرد. در جمعه دوم به حضور پیامبر رسیدند و گفتند: اى رسول خدا! دیوارها فرو ریخت و كاروان‌ها و مسافران از حركت باز ماندند.

پیامبر(ص) لبخند زدند و فرمودند: این سرعت دلتنگى و ملالت آدمی‌زاده است و سپس عرض كرد: پروردگارا! بر اطراف ما، نه بر خود ما. پروردگارا! در بیخ و بن نخلستان‌ها و جاهایى كه آب جمع مى‌شود. و باران ملایم و قطره قطره بر اطراف مدینه مى‌بارید و به حرمت و كرامت پیامبر(ص) حتى یك قطره هم در مدینه نمى‌بارید. و همانا هود(ع) به یارى خداوند از دشمنان خویش با باد سخت انتقام گرفت و خداوند متعال در جنگ خندق با طوفان و لشكرهاى دیگرى كه آنها را نمى‌دیدند، پیامبر(ص) را یارى داد. بادى كه گرد باد شن و خاك برانگیخت و خداوند متعال خود در این باره مى‌فرماید: «اى كسانى كه گرویده‌اید! به یاد آورید نعمت خداوند را بر خودتان در آن هنگام كه سپاهیانى به سوى شما آمدند و ما بر ایشان طوفان و سپاهیان دیگرى كه نمى‌دیدید فرستادیم.» و همانا خداوند براى صالح(ع) ماده شترى را قرار داد. ما هم در یكى از جنگ‌ها كه همراه پیامبر(ص) بودیم، ناگاه شترى لاغر نزدیك آمد و خداوند زبان آن شتر را گشود، و گفت: اى رسول خدا! فلان كس از من كمال استفاده را برد و كار كشید. اكنون كه پیر شده‌ام مى‌خواهد مرا بكشد و من به شما پناه آورده‌ام.پیامبر(ص) كسى نزد صاحب او فرستادند و خواستند كه آن شتر را به ایشان ببخشد و او چنان كرد و پیامبر(ص) آن را رها فرمودند.

بارى دیگر كه همراه ایشان بودیم عربى بادیه‌نشین، مرد عرب بادیه‌نشین دیگرى را آورد و مدعى شد كه این مرد ماده شتر مرا دزدیده است و ماده شتر را هم از پى خود مى‌كشید، و چون گواهانى به دروغ گواهى داده بودند، آن مرد را براى بریدن دستش آماده مى‌ كردند. در این هنگام ماده شتر زبان گشود و گفت: اى رسول خدا این مرد از این تهمت پاك است و همانا گواهان به دروغ گواهى داده‌اند و كسى كه مرا دزدیده فلان شخص یهودى است.

و همانا ابراهیم(ع) را چون قوم در آتش افكندند، خداوند عز و جل آتش را بر او سرد و سلامت فرمود و پیامبر(ص) چون در خیبر فرود آمد، آن زن خیبرى به قصد انتقام خون خویشاوندانش كه كشته شده بودند به پیامبر(ص) زهر داد و خداوند زهر را در درون پیامبر(ص) سرد و سلامت قرار داد تا هنگامى كه رحلت ایشان فرا رسید، و حال آنكه زهر هم چون آتش مى‌سوزاند و به آتش مى‌كشد.

و همانا به موسى(ع) خداوند دوازده چشمه عنایت فرمود و چنین فرموده است كه «با عصای خود به سنگ بزن و از آن سنگ دوازده چشمه جوشیدن گرفت که هر گروه از مردم آبشخور خود را می‌دانستند» و پیامبر(ص) چون در حدیبیه فرود آمد و مردم مكه او را محاصره كردند یارانش به حضورش آمدند و از تشنگى شكایت كردند و چنان شد كه پشت اسب‌ها از تشنگى به هم چسبیده بود و چون این را گفتند، پیامبر(ص) كوزه آبى خواست و دست مبارک خویش را در آن نهاد و از میان انگشتانش چشمه‌هاى آب شروع به جوشیدن كرد، آنچنان كه ما همگى سیراب شدیم و اسب‌ها همگى سیراب شدند و تمام ظرف‌ها و مشكهاى خود را پر آب كردیم. و باز در حدیبیه همراه ایشان بودیم. به چاه خشك بدون آبى برخوردیم. پیامبر(ص) تیرى از تیردان خود در آورد و به براء بن عازب داد و فرمود: برو این تیر را در این چاه خشك بکار و براء چنان كرد و از زیر آن تیر دوازده چشمه جوشید. و آن روز دیگر كه به روز وضو گرفتن مشهور است، مایه عبرت و پند است و براى تكذیب‌كنندگان نبوت او، معجزه‌یى است كه همچون معجزه سنگ آب موسى(ع) است. در آن روز پیامبر(ص) ظرف آب وضویى را گرفت و دست خویش در آن نهاد و چندان آب جوشید و بالا آمد كه هشت هزار مرد وضو گرفتند و همگان آب نوشیدند و چهار پایان خود را سیراب كردند و آنچه آب مى‌خواستند برداشتند.

و همانا عیسى(ع) به اذن خداوند مردگان را زنده فرمود و میان دست محمد(ص) هفت سنگریزه تسبیح گفتند كه آواى آن شنیده شد و حال آنكه جماد و بى‌جان بودند و این براى اتمام حجت بود بر پیامبرى آن حضرت و باز چون در طایف فرود آمد و مردمش را محاصره فرمود، آنان هم گوسفند پخته زهر آلوده‌یى براى ایشان فرستادند و شانه آن گوسفند زبان گشود و گفت: اى رسول خدا! از من مخور كه زهر آلوده‌ام. و همانا عیسى(ع) از گل مجسمه پرنده‌یى درست كرد و در آن‌ دمید و به فرمان خداوند آن، به اذن پروردگارش به پرواز درآمد و پیامبر(ص) هم روز خندق سنگى در دست گرفت كه از آن آواى تسبیح و تقدیس شنیدیم و سپس به آن سنگ فرمود شكافته شو و به سه قطعه شد كه از هر قطعه چنان آواى تسبیح شنیده مى‌شد که با دیگرى تفاوت داشت.

و روزى در بطحاى مكه به درختى پیام داد و درخت پاسخ داد، در حالى كه هر شاخه آن تسبیح و تقدیس و تهلیل می‌گفت. سپس به آن درخت فرمان داد به دو نیم شو و دو نیم شد و باز فرمود پیوسته شو و پیوسته شد. آنگاه فرمود در مورد پیامبرى من گواهى ده و گواهى داد و فرمود تسبیح و تقدیس و تهلیل‌گویان به جاى خود بازگرد و درخت به جاى خود برگشت. جاى این درخت در محله قصّاب‌هاى مكه بود.(روضة الواعظین و بصیرة المتعظین (ط - القدیمة)، ج 1، ص: 61/ الإحتجاج على أهل اللجاج(للطبرسی)، ج 1، ص: 211/ بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج 10، ص: 28 و ج17 ص273 عن الاحتجاج/)

ماجرای ظرف و دستمال حوله

حدیث اول
انس گوید من در شب بسیار تاریكى با دو مرد دیگر از اصحاب رسول خدا(ص) خدمت ایشان(ص) بودیم رسول خدا(ص) به ما فرمود بدر خانه على بروید. در خانه على آمدیم و به آرامی در را زدیم. على(ع) با لباس و عبائی پشمین و شمشیر رسول الله(ص) در دست، بیرون آمد و فرمود: اتفاقی افتاده؟ گفتیم خیر است رسول خدا(ص) بما دستور داد آمدیم و خود او هم پشت سر ماست. رسول خدا هم رسید و فرمود اى على گفت لبیك فرمود آنچه را دیشب برایت پیش آمد باصحابم خبر بده. عرض كرد یا رسول الله شرم دارم فرمود خدا «از حق شرم نمی‌کند» على گفت یا رسول الله ... در خانه دنبال آب گشتم ولی آب نبود. حسن را از طرفى فرستادم و حسین را از طرفى و دیر كردند من به پشت خوابیده بودم كه هاتفى از تاریكى خانه آواز داد برخیز اى على این سطل آب را بگیر و غسل‌ كن دیدم سطل پر آب است و حوله‌ اى از سندس بر آنست سطل را برداشتم غسل كردم و با آن حوله خود را خشك كردم و آن را روى سطل انداختم سطل به هوا برخاست و از آن مقدارى چكید که به فرق سرم افتاد بگونه‌ای که از خنکی‌اش دلم خنك شد پیامبر(ص) فرمود: به به اى پسر ابى طالب صبح كردى و جبرئیل خادم تو بود و آن آب از نهر كوثر بود و سطل و حوله از بهشت بود. رسول الله(ص) سه بار فرمود: جبرئیل این چنین به من خبر داد.(الأمالی( للصدوق): ص226 ح4/ بحار الأنوار(ط - بیروت): ج 39 ص114 ح1 عن الامالی للصدوق/ مناقب المغازلی: ص94/ مناقب الخوارزمی: ص216/ الطرائف: ج85 ص120/ مصباح الأنوار: ص165 ح35/ غایة المرام: ص637 و عنه معالم الزلفى: ص410 ح91)

حدیث دوم
و اخطب خوارزمى كه نزد اهل سنت به «صدر الأئمه» معروف است، در كتابش «المناقب» به سند خود از «انس بن مالك» روایت كرده كه گفت: پیامبر نماز عصر را براى ما خواند ولى ركوع آن را طولانى ساخت تا آنكه ما گمان كردیم كه سهو و یا غفلت كرده است و بعد سر از ركوع بلند كرد و گفت: سمع اللَّه لمن حمده(خداوند شنونده حمد کننده‌اش است)‌. بعد بقیه نماز را کوتاه کرد و سلام داد. سپس روى خود را كه گویا ماه شب چهارده در وسط ستارگان بود، به طرف ما برگرداند و بعد كه قامت خود را بلند كرد تمام مسجد از نور جمالش درخشیدن گرفت و نظر خود را به صف اول انداخت و از اصحاب خود یكى یكى تفقد نمود، بعد به صف دوم و سوم و همین طور تا این كه صفوف زیاد شد.

بعد فرمود: پس چرا پسر عمویم على بن ابى طالب را نمى‌بینم؟ همین موقع على(ع) از آخر صف‌ها با صداى بلند گفت: لبیك لبیك ای رسول خدا‌. پیامبر با صداى بلند فرمود: اى على نزدیكتر بیا.على(ع) از وسط صف‌ها خود را به پیامبر رساند پیامبر به او فرمود: چه باعث شده كه در صف اول براى خود جا نگرفته‌اى؟! عرض كردم: اى رسول خدا در طهارت خود شك كردم، و به منزل برگشتم، حسن و حسین و فضه را صدا كردم، كسى مرا جواب نداد، ناگاه از پشت سرم صداى هاتفى را شنیدم كه مى‌گفت: اى ابو الحسن، اى پسر عموى پیامبر! چون برگشتم ظرف طلائى پر از آب كه روى آن حوله‌اى بود دیدم، حوله را برداشتم روى شانه راست خود انداختم و اشاره به آب كردم آب بر دستم ریخته مى‌شد با آن آب خود را كاملا تطهیر كردم واقعا به نرمى کره و مزه عسلِ موم‌دار و بوى مشك بود، بعد دیدم که از سطل و حوله خبرى نیست و نفهم كسى آن را گذاشت و چه كسى آن را برداشت(همین باعث شد كه به نماز كمى دیر رسیدم).پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلّم- همین كه این سخن را شنید- به روى على(ع) لبخند زد و او را به سینه خود چسبانید و از میان چشمانش بوسید بعد فرمود: اى ابو الحسن آیا ترا مژده ندهم كه آن ظرف از بهشت و آب و حوله از فردوس اعلى بود و آنكه ترا برای نماز آماده كرد، جبرئیل بود و آنكه حوله به دوش تو انداخت میكائیل بود قسم به آنكه نفس محمد صلى اللَّه علیه و آله و سلّم به‌ دست قدرت اوست، پیوسته اسرافیل در نماز زانوى مرا در دست گرفته بود و نمى‌گذاشت از ركوع بلند شوم تا آن كه تو نیز به نماز رسیدى و ثواب نماز را دکر كردى.آیا مردم مرا به خاطر محبتى كه به تو دارم، ملامت مى‌كنند، در حالى كه خدا و ملائكه ترا از بالای آسمان دوست مى‌دارند.(الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ج 1، ص: 86/ الخوارزمی فی المناقب: 216 ط نجف، و البحار: 39/ 116و117)

سکه دیناری که علی(ع) با آن آرد می‌خرید و آن سکه به ایشان باز می‌گشت
خوارزمى از ابو سعید خدرى نقل مى‌كند كه گفت: على(ع) به شدت نیازمند بود و هیچ چیزى در اختیار نداشت، براى رفع احتیاج از منزل بیرون رفت به این باور كه شاید مالى به دست آورد. در بین راه دینارى یافت و براى پیدا كردن صاحب آن به اطلاع عموم رساند، اما كسى پیدا نشد كه بگوید آن دینار از اوست و یا اینكه آن را بشناسد.فاطمه علیها السّلام از جریان آگاه شد و عرض كرد: اكنون كه صاحبى ندارد، این دینار را به خود اختصاص بده و مقدارى آرد براى ما تهیه كن، اگر بعدا صاحبش پیدا شد، عوض آن را به او بازگردان. على(ع) از منزل خارج شد تا با آن آرد خریدارى كند. پس به نزد كسى كه مقدارى آرد در اختیار داشت رفت و از او بهاى آرد را پرسید؟ صاحب آرد مقدار و بهاى آرد را گفت، حضرت فرمود: آرد را برایم وزن كن و در مقابل دینار را به او داد؛ فروشنده گفت: به خدا قسم قیمت آن را نمى‌گیرم! على(ع) با تهیه مقدارى آرد به خانه آمد و جریان را براى فاطمه علیها السّلام بازگو نمود، فاطمه علیها السّلام پس از تسبیح خداوند، به نشانه تعجّب، عرض كرد: یا على! آرد را از فروشنده گرفتى و پول را برگرداندى! على(ع) فرمود: چه باید كرد؟

او قسم یاد نمود كه قیمت آرد را نخواهد گرفت! على(ع) بار دیگر دینار پیدا شده را معرّفى كرد و اعلان نمود، شاید صاحبى برایش پیدا شود، اما آرد را مصرف نمودند تا تمام شد؛ براى بار دوم به قصد خرید طعام با همان دینار به بازار آمد، در این نوبت نیز ماجراى گذشته بدون كم و زیاد تكرار شد! پس از بازگشت به منزل تمام ماجرا را براى فاطمه علیها السّلام تعریف كرد. فاطمه علیها السّلام در این نوبت نیز تسبیح خداى را به جاى آورد و عرض كرد:آرد را آورده و دینار نیز برگردانده‌اى!! على(ع) فرمود: چه كار كنم كه صاحب آرد سوگند یاد كرد كه قیمت آرد را نخواهد گرفت.بار سوم نیز على(ع) براى یافتن صاحب دینار، آن را معرفى و اعلان كرد، اما آرد به مصرف رسید و صاحب دینار پیدا نشد! این بار وقتى على(ع) دینار را به بازار برد تا براى بار سوم آرد فراهم سازد، فاطمه علیها السّلام به او گفت: یا على! این بار شما پیش از فروشنده آرد قسم یاد كن كه باید دینار را بگیرى.

اتفاقا در این نوبت نیز، همان مرد، با همان مقدار آرد و با همان قیمت پیدا شد، اما در این مرتبه على(ع) به فروشنده فرمود: به خدا قسم باید دینار را بگیرى آن‌گاه دینار را به او داد و به خانه بازگشت. پس از این جریان، رسول خدا(ص) على(ع) را ملاقات نمود و فرمود: یا على! داستان دینار چه بود؟ على(ع) داستان را به تفصیل شرح داد.

پیامبر(ص) فرمود: آیا آن مرد را شناختى؟ على(ع) عرض كرد: نه، پیامبر(ص) فرمود: او جبرئیل بود و این دینار نیز رزقى بود كه خداوند متعال براى تو معین كرده و فرستاده بود! به خدا سوگند اگر او را قسم نمى‌دادى آن دینار، همچنان نزد تو باقى مى‌ماند و جبرئیل نیز در مقابل آن آرد را به شما تسلیم مى‌كرد.(كشف الیقین فی فضائل امیر المؤمنین(ع)، ص: 452)




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر