تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
معجزات امام علی(ع) 2
علی(ع) را جبرئیل(ع) برای محاکمه و داوریِ میان ملائکه به آسمان بالا برد
ابن مسعود می‌گوید: نزد فاطمه(س) رفته و عرض کردم: شوهرتان کجاست؟ فرمود: جبرئیل او را به آسمان، بالا برده است. گفتم: برای چه؟ فرمودند: گروهی از ملائک درباره چیزی مشاجره و بگو مگو داشتند. در خواست حَکَم و داوری از انسان‌ها کردند. خداوند به آنها وحی کرد که (خودتان) انتخاب کنید. آنها هم علی بن ابی‌طالب را انتخاب کردند.(الإختصاص للمفید: ص213)

در روز جنگ بدر سه هزار فرشته به علی(ع) سلام دادند که میان آنها جبرئیل و مکائیل و اسرافیل بودند
محمد بن حنفیه گوید: رسول خدا(ص) در جنگ بدر وقتی یارانش از آوردن آب طفره رفتند، علی(ع) را به دنبال آب فرستاد. علی(ع) چون به چشمه رسید و مَشک را پر از آب کرد، هنگام برگشتن یکباره بادی وزیدن گرفت و آب را به زمین ریخت. بار دوم به چشمه آمد و مشک را پر کرد و برگشت. بادی وزید و باز مشک را انداخت و آب ریخت. برای بار سوم مشک را پر از آب کرد و دوباره بادی وزیدن گرفت و مشک را انداخته و آب به زمین ریخت. برای بار چهارم مشک را پر کرد و به نزد رسول الله(ص) آمد و اتفاقی را که افتاده بود برای ایشان بازگو کرد.رسول الله(ع) فرمود: باد اول، جبرئیل امین با هزار فرشته بود که بر تو سلام کردند و باد دوم میکائیل بود با هزار فرشته بر تو سلام کردند و باد سوم اسرافیل بود با هزار فرشته که بر تو سلام کردند. و در روایتی دیگر است که نزدت نیامدند مگر آنکه از تو حفاظت کنند.و در روایت دیگر لیث گوید: در یک شب علی(ع) سه هزار و سه منقبت و افتخار داشت بعد این روایت را نقل می‌کند.(مناقب آل أبی طالب علیهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج 2، ص: 242)

معرفت داشتن فرشتگان به علی(ع) در آسمان‌ ها
شیخ فقیه ابو جعفر محمّد بن على بن الحسین بن موسى بن بابویه قمى مصنّف این كتاب مى‌گوید: پدرم و محمّد بن الحسن بن احمد بن الولید رضى الله عنهما از سعد بن عبد الله از محمّد بن عیسى بن عبید، از محمّد بن ابى عمیر و محمّد بن سنان از صباح سدى و سدیر صیرفى‌ و محمّد بن نعمان مؤمن طاق‌ و عمر بن اذینه، از حضرت ابى عبد الله علیه السّلام و محمّد بن الحسن بن احمد بن ولید رضى الله عنه از محمّد بن الحسن الصفّار و سعد بن عبد الله از محمّد بن الحسین بن ابى الخطاب و یعقوب بن یزید و محمّد بن عیسى، از عبد الله بن جبله، از صباح مزنى و سدیر صیرفى و محمّد بن نعمان احول و عمر بن اذینه، از حضرت ابى عبد الله علیه السّلام، این چهار نفر محضر مبارك امام صادق علیه السّلام حاضر شدند، حضرت فرمودند: اى عمر بن اذینه، نظرت در باره اذانى كه این گروه ناصبى‌ها مى‌گویند و نمازى كه مى‌خوانند چیست؟

عرض كرد: فدایت شوم: ایشان مى‌گویند: ابى بن كعب انصارى خدا را در خواب دیده و او این كیفیت را به ایشان تعلیم نموده.حضرت فرمودند: به خدا سوگند دروغ مى‌گویند، خداوند تبارك و تعالى منزّه‌تر از آن است كه در خواب دیده شود.و نیز فرمودند: خداوند عزیز جبّار نبىّ اكرم صلّى الله علیه و آله و سلم را هفت بار به آسمان عروج داد در مرتبه اوّل بركت و توسعه بر او داد و در بار دوّم فرائض را بر او تعلیم فرمود و در دفعه سوّم خداوند عزیز جبّار محملى از نور كه در آن چهل نوع از انواع نور بود بر وى نازل فرمود این نورها اطراف عرش خداوند تبارك و تعالى مى‌گردیدند و دیدگان ناظرین را از فرط روشنایى مى‌پوشاندند.

یكى از این نورها زرد بود كه رنگ زردى ناشى از آن است و یكى دیگر از آنها قرمز بود كه رنگ قرمزى از آن پدید آمد و دیگرى سفید بود كه سفیدى اشیاء از آن به وجود آمده و باقى نورها به عدد سایر انوار و الوانى است كه حق تعالى آفریده.در این محمل حلقه‌ها و زنجیرهایى از نقره بود بارى حضرت بر آن محمل نشسته و به آسمان دنیا عروج كردند فرشتگان به اطراف و اكناف آسمان پراكنده شدند و سپس به سجده افتاده و گفتند: سبّوح، قدّوس ربّنا و ربّ الملائكه و الرّوح بعد اضافه كردند: چقدر این نور شبیه به نور پروردگار ما است!! پس از این كلام، جبرئیل علیه السّلام براى نفى تشبیهى كه از كلام آنها استفاده مى‌شود فرمود: اللّه كبر یعنى خدا بزرگ‌تر است از این كه احدى به او شبیه باشد.

فرشتگان ساكت شدند و درب‌هاى آسمان گشوده شد و فرشتگان اجتماع نمودند سپس محضر مبارك نبى اكرم صلّى الله علیه و آله و سلم مشرّف شده و فوج فوج جلو آمده و به آن سرور سلام نمودند بعد عرضه داشتند یا محمّد، برادرت چطور است؟

حضرت فرمودند: خوب مى‌باشد.

عرض كردند: وقتى به او رسیدى از طرف ما به او سلام نما.

نبى اكرم صلّى الله علیه و آله و سلم فرمودند: آیا او را مى‌شناسید؟

عرضه داشتند: چگونه او را نشناسیم و حال آنكه حق تعالى پیمان تو و او را از ما گرفته و ما بر تو و او صلوات فرستاده و طلب رحمت مى‌كنیم سپس چهل نوع از انواع نورها كه هیچ شباهتى به نور اوّل نداشتند را حق تعالى به آنها افزود و به حلقه‌ها و زنجیرهاى محمل نیز اضافه فرمود سپس حق تعالى آن حضرت را به آسمان دوّم عروج داد، زمانى كه آن جناب نزدیك درب آسمان رسید فرشتگان به اطراف آسمان پراكنده شده و به سجده افتاده و گفتند:سبّوح، قدّوس، ربّ الملائكة و الرّوح، سپس افزودند: چقدر این نور شبیه به نور پروردگار ما است!! جبرئیل علیه السّلام گفت: اشهد ان لا اله الّا الله، اشهد ان لا اله الّا الله، پس از آن فرشتگان اجتماع كرده و درب‌هاى آسمان گشوده شد و گفتند: اى جبرئیل، این كیست كه با تو مى‌باشد؟

جبرئیل فرمود: این حضرت محمّد صلّى الله علیه و آله و سلم است.

فرشتگان گفتند: آیا مبعوث شده است؟

جبرئیل فرمود: بلى.

رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلم فرمودند: فرشتگان به سرعت به طرف من آمده و سلام كرده و گفتند: به برادرت سلام ما را برسان.

حضرت مى‌فرمایند: به ایشان گفتم: آیا او را مى‌شناسید؟

گفتند: آرى، چگونه آن حضرت را نشناسیم و حال آنكه خداوند پیمان شما و او و شیعه او را تا روز قیامت از ما گرفته است و ما در هر روز پنج بار (مقصود در هر یك از اوقات نماز مى‌باشد) به صورت‌هاى شیعیان آن حضرت نظر مى‌افكنیم.

رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلم فرمودند: سپس پروردگارم چهل نوع از انواع نور را برایم افزود كه اصلا به انوار اوّلى شباهت نداشتند چنانچه حلقه‌ها و زنجیرهاى دیگرى بر آنچه قبلا یاد شد افزود.سپس مرا به آسمان سوّم عروج داد، فرشتگان این آسمان به اطراف پراكنده شده و به سجده افتاده و گفتند: سبّوح، قدّوس، ربّ الملائكة و الرّوح، سپس اضافه كردند: این چه نورى است كه شبیه نور پروردگارمان است، جبرئیل پس از استماع این كلام گفت: اشهد انّ محمّدا رسول الله، اشهد انّ محمّدا رسول الله، فرشتگان اجتماع كرده و درب‌هاى آسمان گشوده شد فرشتگان گفتند: آفرین به اوّل و ابتدائت از حیث خلقت و رتبه و آفرین به پایانت از جهت ظهور و بعثت و آفرین به كسى كه زمان امّتش متّصل به حشر است و آفرین به كسى كه پیش از خلق خلائق آفریده شد و تمام حسابها با او است یعنى محمّد خاتم النبیین و على خیر الوصیین.

رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلم فرمودند: به من سلام كرده و از برادرم على علیه السّلام پرسیدند؟

گفتم: او در زمین خلیفه و جانشین من است، مگر او را مى‌شناسید؟

گفتند: آرى، چگونه او را نشناسیم و حال آنكه در هر سال یك بار بیت المعمور را زیارت كرده و بر روى آن جلد و پارچه نازك سفیدى است كه اسم محمّد صلّى الله علیه و آله و سلم و على و حسن و حسین و ائمه و شیعیان تا روز قیامت نوشته شده و ما با دستهایمان بر سرهاى ایشان كشیده و تبرك مى‌جوییم.سپس پروردگارم چهل نوع از انواع نور كه با هیچ یك از انوار اوّل شبیه نبود برایم‌ افزود و حلقه‌ها و زنجیرها را نیز اضافه كرد.سپس مرا به آسمان چهارم عروج داد در این آسمان فرشتگان هیچ نگفتند و صدایى شنیدم از ایشان كه گویا در سینه‌ها حبس بود، بارى آنها اجتماع كرده و درب‌هاى آسمان گشوده شد و به سرعت به طرف من شتافتند، جبرئیل علیه السّلام گفت: حىّ على الصّلوة، حىّ على الصّلوة، حىّ على الفلاح، حىّ على الفلاح.

پس از او فرشتگان با دو آواز مقرون به هم گفتند: بمحمّد تقوم الصّلوة (به حضرت ختمى مرتبت نماز قائم است) و بعلىّ الفلاح (یعنى به حضرت علوى صلوات الله علیه رستگارى وابسته است).جبرئیل فرمود: قد قامت الصّلوة، قد قامت الصّلوة.فرشتگان گفتند: نماز تعلق دارد به شیعیان على علیه السّلام كه تا روز قیامت آن را بپا مى‌دارند.سپس فرشتگان اجتماع كرده و به نبى اكرم صلّى الله علیه و آله و سلم عرض كردند: برادرت را كجا گذاردى و چطور مى‌باشد؟

حضرت به ایشان فرمود: آیا او را مى‌شناسید؟

عرضه داشتند: آرى او و شیعیانش را مى‌شناسیم، او (یعنى على علیه السّلام) نورى است كه اطراف عرش خدا مى‌باشد و در بیت المعمور پارچه و جلد رقیق و نازكى از نور هست كه با خط نور در آن نام محمّد و على و حسن و حسین و ائمه و شیعیانشان بدون این كه نام یكى از ایشان كم یا زیاد شده باشد نوشته شده است، میثاق و پیمان حضرتش را از ما گرفته‌اند و در هر روز جمعه بر ما قرائتش مى‌نمایند، پس من به سجده شكر افتادم.حق تعالى فرمود: اى محمّد سر خود را بالا كن.من سر بالا نمودم، طبقات آسمان را دیدم كه از هم شكافته و پرده‌ها برداشته شده است، سپس به من فرمود: سر پایین كن و ببین چه مى‌بینى.من سرم را پایین كرده نظرم به بیت و حرم شما افتاد كه مانند بیت المأمورى كه در آن بودم مى‌باشد، بیت المأمور دقیقا مقابل بیت و حرم شما قرار داشت به طورى كه اگر من چیزى را از دستم مى‌انداختم در حرم و بیت مى‌افتاد بارى حق تعالى به من فرمود: اى محمّد! این حرم است و تو حرام مى‌باشى، یعنى احترام بیت به خاطر حرمت تو است و براى هر مثلى، مثالى مى‌باشد یعنى هر چیزى در زمین مثالى در آسمان دارد، پس از آن به من فرمود: اى محمّد، دستت را دراز كن پس برخورد مى‌كنى با آبى كه از طرف راست عرش جارى است، پس آب فرو ریخت و من با دست راست با آن برخورد نمودم فلذا است كه اوّلین فعل در وضوء برداشتن آب با دست راست مى‌باشد، سپس پروردگارم فرمود: آب را بگیر و با آن صورتت را بشوى (امام صادق علیه السّلام فرمود: البته حق تعالى شستن صورت را در وضوء همان جا به پیامبر صلّى الله علیه و آله تعلیم فرمود) زیرا تو مى‌خواهى با این دو دستت با كلام من مواجه شوى.

سپس با رطوبت زیادى در دو دستت سر و پاس خود را تا روى برآمدگى پاها مسح كن امام صادق علیه السّلام فرمود: البته حق تعالى مسح سر و پاها را همان جا به پیامبر صلّى الله علیه و آله تعلیم نمود و فرمود: من مى‌خواهم كه تو سرت را مسح كنى و باقى بدارمت و امّا مسح بر پاهایت، به خاطر آن است كه مى‌خواهم قدم‌هایت را جایى بگذارم كه نه پیش از تو و نه بعد از تو كسى آن جا قدم نگذاشته و نخواهد گذاشت.تا اینجا حدیث علّت وضوء و اذان را شرح و توضیح داد.سپس حقّ عزّ و جل فرمود: اى محمّد رو به حجر الاسود كه در مقابلم هست نما و به عدد حجابهایم (تعداد آنها هفت تا است) مرا با گفتن تكبیر به بزرگى یاد نما و از اینجاست كه تكبیرات افتتاحیه هفت تا است چه آنكه حجابها همان طورى كه اشاره شد هفت تا مى‌باشند و پس از انقطاع حجب قرائت را شروع نما و از اینجا است كه افتتاح سنّت شده و حجبى كه طبق طبق روى هم قرار گرفته‌اند سه تا بوده به عدد نورى كه بر محمّد صلّى الله علیه و آله نازل گردید، یعنى سه مرتبه از این رو افتتاح سه مرتبه بوده و تكبیر هفت مرتبه مى‌باشد.

و وقتى از تكبیر و افتتاح فارغ شده خداوند عزّ و جل فرمود: آلان به من رسیدى پس اسم مرا یاد كن: حضرت فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم و به همین خاطر در اوّل هر سوره گفتن‌ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ مشروع گردید سپس حق تعالى به آن حضرت فرمود: مرا ستایش كن.حضرت عرضه داشت: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‌ نبى اكرم صلّى الله علیه و آله در نفس خود پس از تحمید عرضه داشت: شكرا.

بلافاصله حق تعالى فرمود: اى محمّد، حمد و ستایش مرا با گفتن (شكرا) قطع كردى پس دوباره اسم مرا ببر و به همین خاطر در سوره حمد عبارت‌ «الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» دو مرتبه گفته مى‌شود و وقتى به «و لا الضّالّین» رسید نبى اكرم صلّى الله علیه و آله فرمود: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‌ شكرا (یعنى در مقام شكر این عبارت را فرمود) خداى عزیز جبار فرمود: ذكر مرا قطع كردى پس اسمم را یاد كن.

پیامبر صلّى الله علیه و آله فرمودند: بسم الله الرحمن الرحیم و به خاطر همین بعد از حمد ابتداء سوره بعدى گفتن بسم الله الرحمن الرحیم مشروع گردید، پس از آن حق تعالى به حضرت فرمود: بخوان: قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ تا آخر به همان نحوى كه نازل گردیده چه آنكه این سوره نسبت و نعت و اوصاف مرا بیان مى‌كند.سپس دو دستت را پایین آور و بر دو كاسه زانوهایت قرار بده و پس از آن به عرش من بنگر.

رسول خدا صلّى الله علیه و آله مى‌فرماید: به بزرگى عرش نگریستم روحم طیران كرد و حالت غش بر من عارض شد پس الحام شدم به این كه بگویم: سبحان ربى العظیم و بحمده، به خاطر آن عظمتى كه دیده بودم، بارى وقتى این كلام را گفتم حالت غش از من بطرف شد تا جایى كه آن را هفت بار گفتم (البته نسبت به هفت بار نیز الحام شدم) بارى به نفس و روحم مراجعه نموده و همان طورى كه قبلا بودم، گردیدم و به همین جهت گفتن سبحان ربى العظیم و بحمده در ركوع مشروع گردید، بعد حق عزّ و جل فرمود: سر را بردار من سر برداشتم نظرم به چیزى افتاد كه عقل از سرم پرید پس بلافاصله با صورت و دو دست به زمین رفته و الحام شدم كه بگویم: سبحان ربى الاعلى و بحمده و این به خاطر علو و بلندى چیزى بود كه دیدم: ذكر مزبور را هفت بار گفتم و هر بار كه مى‌گفتم اندكى به حال آمده و حالت غش از من دور مى‌شد بارى پس از اتمام هفت بار نشستم، پس در سجود گفتن: سبحان ربى الاعلى و بحمده و نیز نشستن بین دو سجده كه حضرت آن را به منظور استراحت از غش و علو و بزرگى آنچه دیده بودند انجام دادند مشروع گردید.

سپس پروردگارم به من الهام فرمود و خواست كه سر را بالا كنم، پس سر را بالا كرده و آن علو و بلندمرتبگى را كه دیدم حالت غش به من دست داد پس به رو افتاده و صورت و دستهایم را رو به زمین قرار داده و گفتم سبحان ربى الاعلى و بحمده، این ذكر را هفت بار گفتم و سپس سر را بلند كرده و پیش از آنكه بایستم نشستم تا دو باره به علو و بلندمرتبگى حضرتش نظر افكنم، و به خاطر همین دو سجده از یك ركعت جعل گردید و نیز به همین جهت نشستن خفیف پیش از برخاستن مشروع شد بارى پس از آن ایستادم، حق عزّ و جل فرمود: یا محمّد سوره حمد را بخوان، پس آن را به همان نحوى كه اوّل خوانده بودم، خواندم، پس از آن فرمود: بخوان: إِنَّا أَنْزَلْناهُ‌ ... زیرا این سوره نسبت تو و اهل بیت تو تا روز قیامت را بیان مى‌كند، پس از آن به ركوع رفتم و در ركوع و سجودش همان ذكرهایى را كه اوّل گفته بودم، گفتم و پس از آن خواستم كه برخیزم پروردگار متعال فرمود: اى محمّد نعمت‌هایى كه به تو دادم را به یاد آور و اسم مرا ببر حق تبارك و تعالى به من الهام نمود كه بگویم: بسم الله، لا اله الّا الله، و الاسماء الحسنى كلّها للَّه.پس به من فرمود: یا محمّد بعد از این درود بر خود و اهل بیتت بفرست.

من گفتم: صلّى الله علىّ و على اهل بیتى، و خداوند هم خواسته مرا انجام داد یعنی رحمت بر من و اهل بیتم فرستاد سپس ملتفت شدم خود را در صفوف فرشتگان و انبیاء یافتم، پروردگارم فرمود: یا محمّد، سلام بده گفتم: السّلام علیكم و رحمة الله و بركاته.حق تعالى فرمود: اى محمّد من محققا سلام و تحیّت بوده و رحمت و بركات تو و ذریّه تو مى‌باشد، پس از آن امر فرمود كه به سمت چپ توجه نكنم.و اوّلین سوره‌اى كه بعد از قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ شنیدم، إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ بود، بارى به خاطر آنچه گفته شد سلام را یك بار مى‌دهند و در آن حال صورت باید به طرف قبله باشد و نیز به جهت آنچه ذكر شد تسبیح و در ركوع و سجود به عنوان شكر بجا آورده مى‌شود.

و امّا «سمع الله لمن حمده» گفتم آن به خاطر این جهت مشروع گردید كه نبیّ اكرم صلّى الله علیه و آله فرمودند از ركوع كه سر برداشتم صداى ضجّه و ناله فرشتگان را شنیدم، گفتم: سمع الله لمن حمده بالتسبیح و التهلیل و به جهت كلّ آنچه بیان داشتیم است كه هر گاه در دو ركعت اوّل و دوّم نماز حدثى حادث شود و خللى اتّفاق بیفتد مصلّى باید نمازش را اعاده كند و این دو ركعت فرض اوّل محسوب مى‌شود و آن در وقت زوال یعنى نماز ظهر واجب گردید.(علل الشرائع، ج‌2، ص: 312/ الكافی (ط - الإسلامیة)، ج‌3، ص: 482/ بحار الأنوار (ط - بیروت)، ج‌79، ص: 237)

روز بدر و أحد فرشته‌ای ندا می‌دهد: لا سیف الا ذو الفقار(شمشیری جز ذو الفقار نیست)

حدیث اول
امام صادق(ع) فرمود: در جنگ بدر فرشته‌یى از آسمان كه نامش رضوان است، بانگ برداشت كه شمشیرى جز ذو الفقار و جوانمردى جز على نیست.(روضة الواعظین و بصیرة المتعظین (ط - القدیمة)، ج 1، ص: 128/ عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، النص، ص: 382/ مناقب ابن المغازلی: ص198و199)

حدیث دوم
ابو رافع گفت: منادی در روز احد به آواز بلند اعلام نمود: «شمشیرى جز ذو الفقار و جوانمردى جز على نیست»(كشف الیقین فی فضائل امیر المؤمنین(ع)، ص: 476)

حدیث سوم
از طریق عامه وارد شده که امام باقر (ع) فرمود: فرشته ای از آسمان که به او رضوان گویند ندا داد: شمشیری جز ذو الفقار نیست و جوان مردی جز علی نیست.(مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج 1، ص: 109 ح60)

صدای بال زدن جبرئیل از بالای خانه علی (ع) شنیده می‌شد
حسن گوید: نزد ابن عباس درباره علی(ع) صحبت بود که گفت: شما از درباره مردی سخن می ‌رانید که بال زدن جبرئیل بر خانه ‌اش شنیده می‌شد.(عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، النص، ص: 261 ح408/ فضائل الصحابة لأحمد بن حنبل ج2 ص653 ح1112 و فیه: سوید بن سعید، قال: حدّثنا عمرو بن ثابت عن ابى إسحاق، عن سعید بن جبیر)

شتری که علی(ع) از جبرئیل(ع) خرید و به مکائیل(ع) فروخت و آن شتر از بهشت بود و سکه‌های درهم از جانب رب العالمین بود
خالد بن ربعی گوید: امیر المؤمنین(ع) براى كارى وارد مكه شد یك عرب بیابانى را دید كه بپرده خانه كعبه چسبیده و می‌گوید: اى صاحب خانه، این خانه خانة تواست و این مهمان مهمان تو و هر مهمانى حق پذیرائى بر عهده میزبانش دارد. امشب بآمرزش مرا پذیرائى كن امیر المؤمنین باصحابش فرمود آیا سخن این اعرابى را نشنیدید؟ گفتند چرا فرمود خدا كریمتر از آنست كه مهمان خود را براند گوید شب دوم او را دید كه بركن چسبیده و می‌گوید اى عزیزى كه از تو در عزتت عزیزتری نیست مرا بعزت خود عزتى ده كه كسى نداند چگونه است. بتو رو كردم و توسل جستم بحق محمد و آل محمد بر تو بده بمن آنچه‌ دیگرى ندهد و بر گردان از من آنچه دیگرى برنگرداند امیر المؤمنین(ع) فرمود بخدا این دعا همان اسم اکبر است به زبان سُریانى.

حبیبم رسول خدا(ص) بمن خبر داده که از خداوند بهشت را خواست و خدا باو داد و از او خواست که آتش دوزخ را دور گرداند و خدا آن را از وى گردانید، شب سوم دید بهمان ركن چسبیده و می‌گوید اى كه مكانى او را در بر نمی‌گیرد و مکانی هم از او خالی نیست بدون آنکه چگونگی‌اش معلوم باشد. باین اعرابى 4 هزار درهم بده. امیر المؤمنین(ع) نزد او رفت و فرمود: اى اعرابى از خدا پذیرائى خواستى و پذیرایت شد و بهشت خواستى و بتو داد و درخواست كردى آتش دوزخ را از تو دور بگرداند و دور گردانید و امشب از او 4 هزار درهم می‌خواهى؟ اعرابى گفت: تو کیستی؟ فرمود: من علی بن ابی طالبم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو مطلوب منى و بواسطه تو حاجتم را خواستم. فرمود: اى اعرابى بخواه گفت هزار درهم براى صداق می‌خواهم و هزار درهم براى اداى قرض و هزار درهم براى خرید خانه و هزار درهم براى مخارج زندگى، فرمود اى اعرابى انصاف دادى چون من از مكه بیرون رفتی در مدینه مرا بجوی، اعرابى یك هفته در مكه ماند و بدنبال امیر المؤمنین(ع) بمدینه آمد و فریاد می‌زد چه كسى مرا بخانه امیر المؤمنین راهنمائى می‌كند؟ حسین بن على که در میان کودکان بود، فرمود: من ترا بخانه او رهنمایم كه پسر اویم اعرابى گفت پدرت كیست؟

فرمود امیر المؤمنین على بن ابى طالب، عرض كرد مادرت كیست؟ فرمود فاطمه زهراء سیده نساء عالمیان عرض كرد جدت(پدر بزرگت) كیست؟ فرمود رسول الله محمد بن عبد الله بن عبد المطلب،عرض كرد جده‌ات(مادر بزرگت) كیست؟ فرمود خدیجه دختر خُوَیْلِد، عرض كرد برادرت كیست؟ فرمود ابو محمد حسن بن على گفت همه دنیا را جمع كردى برو نزد امیر المؤمنین و بگو اعرابى صاحب ضمانت در مكه بر در خانه است. حسین بن على(ع) وارد خانه شد و گفت پدر جان یك اعرابى بر در خانه است و شما را ضامن در مكه مى‌داند على فرمود اى فاطمه چیزى دارى كه این اعرابى بخورد؟ گفت بخدا نه، گوید امیر المؤمنین جامه پوشیده و بیرون شد و گفت ابو عبد الله سلمان فارسى را نزد من آرید، سلمان فارسی(ره) آمد. حضرت باو فرمود:ای ابا عبد الله، باغى كه رسول خدا برایم كاشته برای فروش در معرض فروش تجار قرار ده. سلمان وارد بازار شده و آن را برای فروش در معرض تجار گذاشته و به 12 هزار درهم فروخته و اعرابى و پول را حاضر كرد و چهار هزار درهم را به او داد و چهل درهم دیگر هم براى خرج سفر باو داد. خبر، بگدایان مدینه رسید. گرد او را گرفتند مردى از انصار که بر فاطمه(س) می‌گذشت، این خبر را به او رساند. فرمود: خدا بتو خیر دهد على(ع) پول‌ها را برابر خود ریخت. یارانش جمع شدند و با مشت بآنها تقسیم كرد تا یكدرهم نماند و چون بمنزل آمد فاطمه باو گفت: ای پسر عمو، باغى را كه پدرم برایت كاشته بود فروختى؟ فرمود آرى ببهتر از آن در دنیا و آخرت گفت پولش كجا است؟ فرمود بدیده‌هائى دادم كه نخواستم دچار خوارى سؤال شوند، فاطمه گفت من و دو پسرت گرسنه‌ایم و بى‌شك تو هم مانند ما گرسنه‌اى. یك درهمش بما نمی‌رسید؟ و دامن على(ع) را گرفت على(ع) فرمود: ای فاطمه، مرا رها كن گفت نه بخدا تا پدرم میان ما و تو حَكَم باشد.

جبرئیل برسول خدا(ص) نازل شد و گفت اى محمد خداوند سلام می‌رساند و می‌فرماید از من بعلى سلام برسان و بفاطمه بگو نباید جلو دست على را بگیری و بدامنش بچسبى. چون رسول خدا بمنزل على آمد دید فاطمه کنار علی(ع) نشسته. فرمود: دخترکم چرا کنار على نشسته‌ای؟ گفت پدر جان باغى را كه تو برایش كاشتى بدوازده هزار درهم فروخته و یكدرهم آن را براى ما نگذاشته كه خوراكى بخریم، فرمود دخترکم جبرئیل از جانب پروردگارم بمن سلام می‌رساند و می‌فرماید: بعلى از جانب پروردگارش سلام برسان و بمن دستور داده بتو بگویم نباید جلو دست او را گرفته و دامنش را بچسبی. فاطمه گفت از خدا آمرزش می‌جویم و دیگر چنین نكنم فاطمه فرماید پدرم بسوئى رفت و على بسوى دیگر و زمانی نگذشت كه پدرم هفت درهم آورد و فرمود اى فاطمه پسر عمویم كجا است؟ گفتم بیرون رفت رسول خدا فرمود این هفت درهم را بگیر و چون پسر عمویم آمد بگو با آن براى شما خوراكى بخرد زمانی نگذشت كه على آمد و فرمود پسر عمویم برگشت، من بوى خوشى می‌شنوم فاطمه گفت آرى چیزى هم بمن داد كه با آن خوراكى بخریم على فرمود آن را بیاور، من آن هفت درهم را باو دادم فرمود بسم الله و الحمد للَّه كثیرا طیبا این روزى خداى عز و جل است سپس فرمود اى حسن با من ببازار بیا در این میان بمردى رسیدند كه می‌گفت كیست كه بداراى وفادار قرضى بدهد، فرمود پسر جان آیا به او می‌دهی؟ فرمود آرى بخدا پدر جان، على هفت درهم را هم باو داد (امام) حسن عرض كرد پدر جان همه درهم‌ها را باو دادى؟ فرمود آرى پسرم آنكه كم داده می‌تواند بسیار بدهد. سپس على(ع) بخانه كسى رفت كه از او چیزى قرض كند یك اعرابى شتری داشت، باو رسید و گفت اى على این شتر مرا بخر، فرمود بهایش با من نیست گفت مهلت می‌دهم فرمود بچند درهم می‌دهى؟

گفت صد درهم، فرمود اى حسن آن را بگیر آن را گرفت و رفت یك اعرابى دیگر مثل او ولی با لباسی دیگر رسید و گفت یا على این شتر را می‌فروشى؟ فرمود براى چه می‌خواهى؟ گفت اول غزوه‌اى كه پسر عمویت(رسول الله ص) برود از آن استفاده می‌كنم فرمود اگر می‌خواهى بى‌بها بتو می‌دهم، گفت بهایش همراه من است و ببها می‌خرم چند آن را خریدى؟ فرمود صد درهم اعرابى گفت من آن را صد و هفتاد درهم می‌خرم على فرمود صد و هفتاد درهم را بگیر و شتر را بده تا صد درهم را به آن اعرابى که شتر را به ما فروخته بدهیم و با هفتاد درهم چیزى بخریم. (امام) حسن دراهم را تحویل گرفت و شتر را تسلیم کرد على(ع) فرمود رفتم دنبال اعرابى كه از او شتر را خریده بودم تا بهایش را باو بدهم دیدم رسول خدا میان راه در جایى نشسته كه هرگز قبلا در آنجا ندیده بودمش و بعد هم ندیدم آنجا بنشیند و چون نگاهش بمن افتاد لبخندى زد تا اینکه دندان‌هاى آسیایش نمایان شد على(ع) فرمود همیشه خندان و خوشرو باشید مانند امروز فرمود اى أبو الحسن آن اعرابى را می‌جوئى كه بتو شتر داد تا بهایش را باو بدهى؟ گفتم پدر و مادرم به قربانت آرى بخدا فرمود اى أبو الحسن آنكه بتو فروخت جبرئیل بود و آنكه خرید میكائیل و آن شتر از شترهای بهشت و آن درهم‌ها از نزد رب العالمین بود بخوبى خرج كن و از ندارى نترس.(الأمالی( للصدوق)، ص: 467 ح10)
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :