تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
داستانهایی از دشمنان اهل بیت (ع)
نصیحت معاویه به یزید
ابن ابی حثیمه نقل می کند: از بزرگان و سالخوردگان مدینه که با هم صحبت می کردند، شنیدم که ، می گفتند: وقتی معاویه به حال احتضار افتاد، یزید را خواست و به او گفت : هر گاه مردم مدینه بر تو شورش کردند، مسلم بن عقبه را که هواداری او را من تصدیق می کنم ، حاکم آنجا قرار ده .هنگامی که یزید والی شد، عبدالله بن حنطله با گروهی پیش یزید رفتند و او به آنها خیلی احترام گذاشت . لکن در بر برگشت پیش یزید، مردم را بر علیه یزید تحریک کردند و عیب های یزید را برای مردم بازگو کردند و دعوت کردند که مردم ، یزید را از مقامش خلع کنند و مردم همه موافقت نمودند. پس یزید به نصیحت پدرش عمل کرد و مسلم بن عقبه را با تمام تجهیزات روانه مدینه کرد.(185)

اظهار شادی معاویه در شهادت امام حسن علیه السلام
ابن قتیبه می گوید: حسن بن علی علیه السلام که بیمار شد همان بیمار که منجر به شهادتش شد حاکم مدینه در ضمن نامه ای شکایت حسن بن علی علیه السلام را به معاویه مطرح کرد. معاویه در جواب نوشت : هر گاه توانائی داری که حتی یک روز بر من نگذرد که خبر وفات او را بشنوم ، این کار را بکن . و پیوسته حال امام را گزارش می داد و چون خبر درگذشت امام حسن علیه السلام را به معاویه داد، معاویه اظهار شادی و مسرت کرد و او و همه اطرافیانش به سجده افتادند. این خبر به عبدالله بن عباس ، که در آن هنگام در شام بود، رسید، به حضور معاویه رسید. همین که نشست ، معاویه گفت : ای ابن عباس ! آیا حسن بن علی علیه السلام از دنیا نرفته است ؟ گفت :بلی ، انا لله و انا الیه راجعون و دو بار تکرار کرد و گفت : خبر آن سرور و شادی که اظهار داشته ای به من رسید، به خدا سوگند، جسد او جلو قبر تو را نگرفت و کمی اجل او در عمر تو اضافه نکرد. او در حالی که مرد که بهتر از تو بود. ما در مصیبت او داغدیده ایم همانگونه که پیش از این در مصیبت جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ماتم زده بودیم . خدا این مصیبت را بر ما جبران کرد و بجای او بهترین جانشین را معین فرمود. آنگاه ابن عباس فریاد کشید و گریه کرد.(186)
 


جنایت معاویه علیه شیعیان
در سال 37 (ه ق )، ((بسر)) که از پیروان معاویه بود و با او در جنگ صفین شرکت داشت ، ماءموریت یافت که وارد مدینه شود و برای معاویه بیعت بگیرد. لذا بسر از طائف خارج شد و به نجران آمد و عبدالله پسر عبر مدان و پسرش مالک را به قتل رساند. و این عبدلله داماد عبیدالله بن عباس بود. آنگاه مردم را جمع کرد و خطاب به آنها چنین گفت : ای گروه انصار و برادران ، بخدا قسم هر گاه به من خبر دهند بر خلاف خواسته من عمل می کنید، کاری می کنم که نسلتان از روی زمین قطع شود و زراعتتان از بین برود و خانه هایتان ویران شود و تهدیدهای بسیاری را کرد. سپس حرکت کرد و وارد ارحب شد و ابوکرب را که خود را شیعه می خواند، به قتل رسانید. آنگاه وارد صفا شد که با مقاومت عبیدالله عمر روبرو شد و با او جنگید و سرانجام او را هم به قتل رسانید. آنگاه گروهی از مارب رسیدند، همه آنها را کشت و تنها یک مرد جان سالم بدر نبرد.(187)

اظهار بی اطلاعی معاویه از جایگاه علی علیه السلام
معاویه در سال 50 (ه ) برای آماده سازی مقدمات بیعت گیری برای یزید به دو سفر حج رفت . در سفر دوم که سعد بن ابی وقاص هم او را همراهی می کرد. بعد از بازگشت ، سعد بن ابی وقاص را همراه خود به دربارش برد و شروع کرد به بدگوئی و دشنام دادن به علی علیه السلام . سعد برخاست تا بیرون رود و نسبت به معاویه اعتراض کرد که چرا به علی علیه السلام دشنام می گویی ؟! سپس گفت : بخدا اگر یکی از افتخاراتی را که علی علیه السلام بدست آورده ، بدست آورده بودم ، برایم بهتر بود از آنکه تمام هستی از آن من باشد و برخاست تا برود. معاویه سریع برخاست و گفت : بنشین تا جواب حرف را بشنوی . اکنون بیش از هر وقت در نظرم پست و قابل سرزنشی . اگر راست می گویی پس چرا علی علیه السلام را یاری نکردی ؟ چرا با او بیعت نکردی ؟ من اگر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنچه را تو شنیده ای درباره علی علیه السلام ، شنیده بودم تا زنده بودم نوکرش بودم . سعد گفت : به خدا من بیش از تو در خور مقامی هستم که تو داری .(188)

تبعیض اقتصادی
یک روز وقتی معاویه به مدینه می آید، ابوقتاده انصاری او را می بیند. معاویه به او می گوید: ابوقتاده ! همه مردم به دیدنم آمدند جز شما جماعت انصار! چرا نمی آئید به دیدنم ؟ می گوید: چهار پا و مرکبی نداشتیم ! معاویه می گوید: در تعقیب تو و پیگرد پدرت در جنگ بدر ذبحشان کردیم . معاویه می گوید: بله همین طور است ای ابوقتاده ! ابوقتاده ! ابوقتاده می گوید: پیامبر خدا به ما فرمود که ما پس از او با تبعیض اقتصادی روبرو خواهیم گشت . معاویه می پرسد: دستور نداد که در آن شرایط چه کار کنید؟ ابوقتاده گفت : دستور داد صبر و مقاومت نمائیم . معاویه در پاسخ این مرد گفت : بنابراین صبر کنید تا به دیدار او برسید.(189)

تبهکاری معاویه در جنگ صفین
وقتی نعیم بن صهیب از سپاه علی در جنگ صفین کشته شد، پسرعمویش ‍ نعیم بن حارث که از سپاه معاویه بود، نزد معاویه رفت و گفت : این کشته پسرعموی من است ، او را به من ببخش تا او را دفن کنم . معاویه گفت : دفنشان نمی کنیم ، چون اینها که در سپاه علی علیه السلام بوده اند حق دفن شدن ندارند. بخدا عثمان را از ترس اینها نتوانستیم دفن کنیم مگر مخفیانه . نعیم بن حارث معاویه را تهدید کرد مبنی بر اینکه یا اجازه بده دفنش کنم یا تو را ترک کرده به سپاه علی علیه السلام خواهیم پیوست . معاویه گفت : تو رؤ سای عشایر عرب را می بینی ، دفنشان نمی کنی و از من برای دفن پسرعمویت اجازه می خواهی ! سپس گفت : اختیار داری ، می خواهی دفنش ‍ کن ، می خواهی نکن . نعیم حارث رفت و نعش پسرعمویش را دفن کرد.(190)

ادعای معاویه برای خلافت
معروف مکی می گوید: در حالی که عبدالله بن عباس و ما در مسجد کوفه نشسته بودیم ، معاویه وارد مسجد شد و در جمع ما نشست . ابن عباس روی خود را از صورت معاویه برگرداند. معاویه به او گفت : چرا صورت خود را از من بر می گردانی ؟ مگر نمی دانی من از پسرعمویت برای تصدی این حکومت ذی حق ترم ؟ ابن عباس گفت : چرا ذی حق تر باشی ؟ به این دلیل که او مسلمان بود و تو کافر؟ معاویه گفت : خیر، به این دلیل که من پسرعموی عثمان هستم . گفت : پسرعموی من بهتر از پسرعموی توست . معاویه گفت : عثمان به ناحق کشته شد. در آن حال پسرعمو حضور داشت . ابن عباس رو به پسر عمر گفت : پس ، این ذیحق تر از تو به تصدی حکومت است . معاویه گفت : عمر را کافر کشت ولی عثمان را مسلمان کشت . ابن عباس گفت : این به خدا واقعیتی است که با قاطعیتی که بیشتر استدلالت را رد و نقص می کند.(191)

کشته شدن عبدالرحمن بن خالد
معاویه در یک سخنرانی به مردم شام گفت : مردم شام ! سنم زیاد شده و اجلم فرا رسیده است . تصمیم دارم شخصی را تعیین کنم تا مایه نظم و امنیت در امور شما باشد. من یک نفر از شماها هستم ، بنابراین نظر و تصمیمی اتخاذ کنید. مردم تبادل نظر کرده و هم راءی کرده و هم راءی گشته و گفتند: با عبدالرحمن بن خالد بن ولید موافقیم . این اظهارنظر برای معاویه بسیار غیرمنتظره بود و بسیار ناراحت شد، لیکن به روی خود نیاورد. پس از مدتی عبدالرحمن بن خالد بیمار شد. معاویه طبیبی یهودی را که در دربارش بود و ابن اثال نام داشت فرستاد تا به او شربتی بنوشاند که موجب مرگ عبدالرحمن گردد. طبیب یهودی نزد عبدالرحمن رفته و شربتی به او داد که در اثر آن شربت عبدالرحمن مرد.بعدها مهاجربن خالد برادر عبدالرحمن پنهانی با نوکرش به دمشق آمد و به کمین آن یهودی نشست تا اینکه شبی آن یهودی با جمعی از پیش معاویه فرار کردند و مهاجر آن یهودی را کشت . مهاجر را دستگیر کرده ، نزده معاویه بردند. معاویه به او گفت : خیر نبینی چرا طبیب مرا کشتی ؟ گفت : ماءمور را کشتم و آمر مانده است .(192)

طمع سعید بن عثمان به ولیعهدی معاویه
چون معاویه به شام رسید، سعید بن عثمان بن عفان به حضورش رسید و گفت : امیرالمؤ منین ! چرا برای یزید بیعت می گیری نه برای من ؟در حالی که بخدا قسم می دانی پدرم بهتر از پدر اوست و مادرم بهتر از مادر او و خودم بهتر از او. تو این مقام و قدرت را که داری بوسیله پدرم بدست آورده ای . معاویه خندید و گفت : برادرزاده عزیزم ! درباره این که پدرت بهتر از پدر او است ، باید بگویم : یک روز زندگی عثمانی بهتر از عمر معاویه است . درباره اینکه مادرت بهتر از مادر او است ، باید بگویم ، بله ، برتری زن قریش بر زن کلبی امری مسلم و آشکار است . درباره این که مقام و قدرتی را که دارم بوسیله پدرت بدست آورده ام ، باید بگویم : این حکومتی است که خدا به هر که بخواهد می دهد. پدرت کشته شد. بنی عاص در خونخواهی او اهمال نمودند و بنی حرب به آن کمر بستند. بنابراین خدمتی که ما به تو کرده ایم بیش از آن است که پدرت به ما کرده است و تو بیش از این رهین منتی . درباره اینکه تو بهتر از یزیدی ، باید بگویم : بخدا قسم حاضر نیستم بجای یزید خانه ام پر از افرادی مثل تو باشد. به هر حال این حرفها را کنار بگذار و از من چیزی بخواه تا به تو بدهم . سعید بن عثمان گفت : من به جزئی از حقم راضی نمی شوم مگر به همه آن . حال اگر نمی خواهی تمام حقم را بدهی از آنچه خدا به تو داده به من بده ، معاویه گفت : خراسان برای تو. سعید خشنود و خوشحال از دربار معاویه بیرون رفت .(193)

اجرا نشدن قانون جزای اسلامی در مورد یک دزد
چند دزد را پیش معاویه آوردند. دستور داد دستشان را قطع کنند.آخرین دزد پیش از اینکه دستش را قطع کنند، این ابیات را شروع به خواندن کرد:دستم راستم ای امیرالمؤ منین می خواهم که در پناه گذشت خویش مصون داری و نگذری آسیبی زشتی آور ببیند. دستم اگر از عیب (دزدی ) پاک بود، زیبا بود و زیباروئی نیست که از عیبی زشتناک بری باشد دستم که ... معاویه از او سؤ ال کرد که حالا دست رفیقانت را بریده ایم ، با تو چه کنم ؟ مادر آن دزد گفت : این امیرالمؤ منین ! این کار هم جزو دیگر گناهانت که از آنها توبه می کنی . در نتیجه معاویه آن دزد را آزاد کرد و این اولین باری بود که در تاریخ اسلام از اجرای قانون جزای اسلامی صرفنظر می باشد.(194)

انتساب زیاد با معاویه
عمر دستور داد زیاد نطقی را ایراد کند. سخنرانی خوب و ممتازی ایراد کرد. پای منبر، ابوسفیان بن حرب و علی بن ابیطالب علیه السلام نشسته بودند، ابوسفیان رو به علی علیه السلام کرد و گفت : از سخنرانی این جوان خوشم آمد؟ گفت : آری . ابوسفیان گفت : این پسرعموی توست (یعنی از شاخه اموی که با بنی هاشم جد مشترک دارند و افراد دو شاخه را عرب پسرعمو می خواند). پرسید: چطور؟ گفت : من نطفه او در دل مادرش سمیه بستم . پرسید: چرا ادعای پدری او را نمی کنی ؟ گفت : از این که بر منبر نشسته یعنی عمر می ترسم که اعتبارم را از بین ببرد. معاویه هم به استناد این گفته زیاد را با خویش منسوب شمرد و شهودی بر آن گواهی دادند.(195)

بیعت گیری برای یزید
در سال 56 (ه ق ) معاویه مردم را دعوت کرد که با پسرش یزید بیعت کنند تا یزید پس از او حاکم باشد و تصمیم این کار را پیش از این و در زمان زنده بودن مغیرة بن شعبه گرفته بود. یک روز مغیره پیش معاویه و او به خاطر پیری و ناتوانیش از استانداری کوفه برکنار شده بود و معاویه تصمیم گرفت سعید بن عاص از به استانداری کوفه نسب کند.چون مغیره از تصمیم معاویه خبردار گشت ، انگار که پشیمان شده باشد نزد یزید بن معاویه رفته به او توصیه کرد که از پدرش بخواهد او را ولیعهد سازد. یزید از پدرش تقاضای ولیعهدی کرد. معاویه پرسید: چه کسی این را به تو توصیه کرد؟ گفت : مغیره . معاویه پیشنهاد مغیره را پسندید و او را دوباره به استانداری کوفه گماشت و دستور داد در این راه یعنی ولیعهدی یزید کوشش فراوانی انجام دهد. پس مغیره برای زمینه سازی ولیعهدی یزید به کوشش برخاست . (196)

فریب ام سلمه
عایشه نزد ام سلمه رفت تا او را فریب بدهد و به قیام برای خونخواهی عثمان وادار کند. به او گفت : تو بیش از سایر همسران پیامبر مهاجرت کردی و این افتخار را داری که در میان آنها نخستین مهاجر هستی . تو از همه همسران پیامبر سالخورده تر و بزرگتر هستی . پیامبر سهمیه ما را از خانه تو توزیع می کرد. فرشته وحی در خانه تو بیش از هر جای دیگر بوده است . ام سلمه گفت : این حرفها را به چه منظور و برای چه کاری می زنی ؟ گفت : عبدالله بن زبیر پسر خواهر عایشه به من گفته که مردم عثمان را توبه دادند و بعد از اینکه توبه کرده و در حالی که روزه داشت و در ماه حرام کشتند. من تصمیم گرفته ام . به بصره بروم . طلحه و زبیر همراه من هستند. بنابراین تو هم با ما باید شاید خدا کار حکومت را بدست و بوسیله ما اصلاح کند. ام سلمه در پاسخ گفت : من ام سلمه هستم ! تو دیروز مردم را علیه عثمان می شوراندی و بدترین حرفها را علیه او می زدی و حالا به خونخواهی او در آمده ای ؟ تو به یقین می دانی که علی بن ابی طالب علیه السلام در نظر پیامبر چه مقام بلند و منزلتی داشت .(197)

عید مسلمین
طارق بن شهاب کتابی روزی در مجلس عمر بن خطاب حاضر شد.در آن جلسه رو به حضار کرده و گفت : اگر این آیه مبارکه ((الیوم الکملت لکم دینکم )) درباره ما نازل شده بود، ما این روز را عید می گرفتیم .این سخن او را تمام حاضرین من جمله عمر تاءیید کردند و این در حالی است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: روز غدیر خم برترین عیدهای امت من است و این همان روزی است که خدای تعالی مرا امر فرمود که برادرم علی ابن ابی طالب علیه السلام را به عنوان جانشین خود برگزینم .(198)

ولید فاسق
روزی بین حضرت علی علیه السلام و ولید منازعه ای در گرفت . ولید با گستاخی و بی شرمی رو به حضرت کرد و گفت : ساکت باش که تو کودکی بیش نیستی و من پیری سالخورده ام . بخدا قسم که نیزه ام از نیزه ات تیزتر است و من از تو زبان آورتر و دلیرترم و در صف نبرد نیز پر دل تر هستم . علی علیه السلام فرمود: ساکت شو که تو فاسقی بیش نیستی و خداوند آیه ذیل را بدین مناسبت نازل فرمود: ساکت شو که تو فاسقی بیش نیستی و خداوند آیه ذیل را بدین مناسبت نازل فرمود: افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون (( آیا کسی که مؤ من است مانند کسی است که فاسق می باشد، نه مساوی نیستند.)) (199)

سزای خائن
روزی مردی به خدمت عبدالله بن جعفر علیه السلام رسید و به وی گفت : ای فرزند رسول خدا! حکیم اعور که از شاعران دربار بنی امیه بود، در کوفه به هجو شما پرداخته است و اشعار هجویه می خواند. مثلا ((زید شما را بر ساقه درخت خرما به دار آویختیم و ندیدیم که مهدی را به دار کشند و...)) حضرت ، دستهایش را که به سختی می لرزید به آسمان بلند کرد و گفت : بارخدایا اگر این مرد دروغگوست ، سگی را بر او چیره کن . حکیم اعور شبانه از کوفه به در آمد و شیری او را از هم درید.(200)

ابن ابی سرح
عثمان ، ابن ابی سرح را بر مصر حاکم کرد و او چند سال در آنجا بماند تا مردم مصر به شکایت از او آمده تظلم نمودند. عثمان به او نامه تهدیدآمیزی نوشت و او نپذیرفت که از کارهایش دست بردارد. او کسانی را که برای تظلم خواهی رفته بودند، به باد شلاق گرفت به طوری که یکی از آنان فوت کرد. پس هفتصد تن از مردم مصر به مدینه آمدند و در مسجد مدینه دادخواهی کردند. طلحه و عایشه و دیگر اصحاب به عثمان حمله کرده و او را سرزنش کردند. حضرت علی علیه السلام فرمود:((ای عثمان را از آن کار برکنار کن و کس دیگری را بگمار.)) عثمان مجبور شد که او را کنار کند و محمد پسر ابوبکر را به حکومت انتخاب کرد.ابن ابی سرح همان است که پیش از فتح مکه مسلمان شد و به مدینه کوچید، سپس مرتد و به مشرکان قریش پیوست .(201)

حدیث سازان دروغگو
فیروز ابی عیاش یکی از دروغگویان و حدیث سازانی که احادیث جعلی بسیاری را وارد فرهنگ اسلام کرد. روزی یحیی بن معین از او سخنانی را می نوشت . در این هنگام احمد پیشوای حنبلی ها او را دید و به او گفت : تو این را می نویسی . در حالی که می دانی فیروز کذاب است ؟و بدین وسیله یحیی را از این کار بازداشت . فرد دیگری نیز گفته است : اگر مردی زنابکند، بهتر است که از فیروز روایت کند. اگر ازبول الاغ بنوشم بهتر است که بگویم : فیروز ابی عیاش به من حدیث کرده است.(202)

اعتراف معاویه

در جنگ صفین ، هر گاه معاویه به مشکلی بر می خورد، از حضرت علی علیه السلام سؤ ال می کرد و حضرت در کمال تواضع به آن مشکلات و سؤ الات پاسخ می داد. عده ای از اصحاب از این کار امام ناراضی بودند و گفتند: نباید پاسخ را داد و نباید او را هدایت کرد. امام علی علیه السلام در جواب می فرمودند: آیا کفایت نمی کند این که او محتاج و نیازمند ماست ؟ و این نیازمندی او را همه می دانند.
در زمان دیگری نیز شخصی نزد معاویه آمده و از او سؤ الاتی کرد.معاویه که از جواب دادن عاجز بود، او را به حضرت علی علیه السلام معرفی کرد.همچنانکه عمر نیز سؤ الات و مشکلات خود را در نزد آن حضرت حل کرد و همیشه به مقام و والای علمی آن حضرت اعتراف می کرد و به ناتوانی خود به حل مسایل فقهی و علمی اذعان داشت .(203)

عذاب انکار ولایت حضرت حضرت علی علیه السلام
پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غدیر خم تبلیغ فرمود آنچه را که ماءمور به آن بود و این سخنان در سایر بلاد اسلامی هم منتشر شد، جابر بن نضر آمد و خطاب به پیامبر نمود و گفت : از طرف خدا امر کردی که گواهی به یگانگی خداوند و رسالت تو بدهیم و نماز و روزه و حج و زکاة را اجرا کنیم . همه را از تو پذیرفتم و قبول کردیم . تو به اینها اکتفا نکردی ؛ تا این که بازوی پسرعمت را گرفتی و بلند نمودی و او را بر ما برتری دادی و گفتی : ((من کنت مولاه فعلی مولاه )) آیا این امر از طرف تو است یا از جانب خداوند؟رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: قسم به خداوندی که معبودی جز او نیست .این امر از جانب خداوند است .او پس از شنیدن این سخن به طرف شتر خود روانه شد در حالی که می گفت : بارخدایا، اگر آنچه محمد صلی الله علیه و آله و سلم می گوید، راست است و حق ، سنگی از آسمان ببار و یا عذابی دردناک به ما برسان .هنوز شتر خود نرسیده بود که سنگی از فراز بر سر او آمد و از دبر او خارج شد و او را کشت .(204)

کمک مالی
روزی معاویه نامه ای به مروان نوشت و به وی دستور داد که خانه کثیر بن صلت را ازا او بخرد. کثیر خانه خود را نفروخت . معاویه نامه دیگری نوشت و به مروان دستور داد با او در برابر طلب من سختگیری کن .اگر قرضش را داد که بسیار خوب و الا خانه اش را بفروش و طلب را بردار. مروان پیام معاویه را به او رساند و گفت : سه روز مهلت داری و گرنه خانه ات را می فروشم . کثیر اموال خود را جمع آوری کرد و سی هزار کسر آورد و از مردم درخواست کمک نمود و گفت : آیا کسی هست که به داد من برسد و این مبلغ را به من بدهد.به یاد قیس بن سعد افتاد، و به نزد وی رفت و از او درخواست نمود.قیس هم سی هزار را به او داد. مروان وقتی مالها را دید، خانه اش را به او برگرداند، و پولها را نیز از او نگرفت . کثیر پول را نزد قیس آورد تا به او بدهد، قیس گفت : من پول را به تو بخشیده ام و از تو نمی گیرم .(205)

پیش بینی حضرت علی علیه السلام
حضرت علی در کتاب شریف نهج البلاغه خبر داده و پیشگویی کرده بود ((به زودی بعد از من مردی بر شما ظاهر خواهد شد، گشاده گلو و بزرگ شکم . آنچه می یابد می خورد و در دنبال آنچه نیافته است و می گردد، پس او را بکشید. ولی هرگز او را نخواهید کشت . آگاه باشید که او شما را امر می کند که مرا دشنام دهید و از من بیزاری جوئید)) سالها بعد این پیشگویی حضرت واقع شد و معاویه ملعون زمام امور را در دست گرفته و با جعل روایاتی لعن حضرت را رواج داد.در زمان بنی امیه در نقاط مختلف کشور اسلامی بیش از هفتاد هزار منبر وجود داشت که بنابر سنت نامیمون معاویه ، علی بن ابی طالب علیه السلام بر همه این منابر لعن می شد. معاویه در جواب مخالفین می گفت : به خدا قسم چندان به این عمل ادامه می دهم ، تا کودکان با این روش بزرگ شوند و بزرگسالان با این اخوی و منش ‍ به پیری برسند و تا دیگری کسی فضیلت و منقبتی درباره حضرت علی علیه السلام ذکر نکند.(206)

فرار از زندان
خالد قسری که حاکم عراق بود پس از شنیدن یکی از قصاید کمیت اسدی بسیار خشمگین شد.گفت : به خدا قسم او را به کشتن می دهم . سپس 30 کنیز بسیار زیبا خرید و هاشمیات کمیت را به آنها یاد داد و آنان را مخفیانه با برده فروشی برای هشام عبدالملک فرستاد.هشام آنها را خرید. آن کنیزها روزی قصاید کمیت را برای هشام خواندند و او از این قصاید به شدت خشمگین شد و به خالد قسری چنین نوشت : سر کمیت را برای من بفرست .خاله کمیت را دستگیر کرد و به زندان افکند. کمیت زن خود را فرا خواند و لباس او را پوشید و او را به جای خویش نهاد و خود از زندان گریخت . چون حالد خبر یافت . خواست زن را به مجازات برساند. بنی اسد گرد آمدند و گفتند: تو را زن فریب خورده خاندان ما راهی نیست .خالد از آنها ترسید وزن را رها کرد.(207)

بخوانید و بخندید
ابوعثمان بحرالجاحظ گفته است : مردی از رؤ سای تجار به من خبر داد و گفت : پیرمردی بداخلاق اخمو و خاموش ، در کشتی با ما بود که سرش را از زمین بر نمی داشت و هر وقت اسم شیعه را می شنید، در خشم فرو می رفت و چهره اش دگرگون شده ، ابروهایش را سخت درهم می کشید. روزی به او گفتم : از چه چیز شیعه اینقدر بدت می آید که با شنیدن آن نگران و آشفته می شوی ؟ گفت : من از هیچ چیز شیعه به اندازه این شین اول اسمش بدم نمی آید، زیرا من شین را ندیده ام مگر در اول هر کلمه زشتی از قبیل : شر شوم شیطان شرارت و...ابوعثمان گفت : بدین ترتیب دیگر اساس تشییع واژگونه شد.شگفتی از سفاهت پیرمرد بداخلاق و حماقت ابوعثمان که گمان کرد، که اساس تشیع با این دلیل واهی فرو ریخته است . آن پیرمرد چرا کلماتی چون شریعت ، شمس ، شهد، شفاعت ، شهامت ، شجاعت و... به یادش نمی آید و... (208)

پایمال کردن آئین کیفری
ولید پسر عقبه شبی باده گساری کرده و مست شد و سپس بامداد برای مردم پیشنمازی کرده و دو رکعت نماز گزارد. آنگاه روی به مردم کرد و گفت : بس ‍ است . آیا نمی خواهید بیشتر بخوانم ؟ مردم که از رفتار او تعجب کرده بودند، گفتند: نه ، در این هنگام حالش بد شد و هر چه خورده بود، بالا آورد و این صحنه را بسیاری از مردم دیدند.این جریان به گوش عثمان رسید. او چند نفر را احضار کردند و سؤ الاتی از آنها در این رابطه کرد و حاضر نبود که این جریان را قبول کند. آنها به سراغ عایشه رفتند و ماجرا گفتند. پس عایشه گفت : راستی که عثمان آئین های کیفری را پایمال کرد. و شهود را بیم داده است . عثمان پس از شنیدن عایشه گفت : تو بهتر است در منزلت آرام بگیری و کاری به این کارها نداشته باشی . مردم به سراغ عثمان رفتند و خواستار اجرای حدود اسلامی شدند.عثمان به ناچار قبول کرد در حالی که کسی جراءت اجرای حکم را نداشت . در این هنگام حضرت علی علیه السلام شلاق را به دست امام حسن علیه السلام داده و فرمودند که حکم را اجرا کند و ایشان نیز حکم را اجرا کردند و ولید مرتبا فریاد می زد و کمک می خواست . عثمان ، سعید پسر عاص را به جای ولید به حکومت انتخاب کرد. او ساختمان فرمانداری و منبر را شستشو داد و بر تخت نشست .(209)

زیارت قبر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
عبدالله بن عمر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرده است که آن حضرت فرموده است : ((کسی که قبرم را زیارت کند، شفاعتم برای او واجب است . هر کس حج را به جای آورد و قبر بعد از وفاتم زیارت کند، همانند کسی است که در حال حیاتم مرا زیارت کرده است و هر کس حج را به جای آورد و مرا زیارت نکند، به من جفا کرده است . کسی که بعد از وفاتم ، به زیارتم بیاید و درود بر من بفرستد، ده بار به او پاسخ می دهم و ده فرشته فرشته او را زیارت می کنند و همه بر او درود می فرستند.))با وجود این گونه روایات که مورد تاءیید اکثر علمای شیعه و سنی است ، ((ابن تیمیه حرانی )) زیارت قبر پیامبر را حرام شمرد و مسافرت برای این عمل مقدس را معصیت دانست .وقتی او این صحبت ها را مطرح کرد، بسیاری از دانشمندان و بزرگان اهل سنت علیه او قیام کردند و کتابهای بسیاری را در رد گفتار او نوشتند و سرانجام با کوششهای فراوان علماء و دانشمندان در دمشق ، علیه او اعلام گردید که هر کس معتقد به عقیده ((ابن تیمیه )) باشد، خون و مالش حلال است . در نتیجه تحریف ها و بدعت های او همانند بادهای زودگذر، سپری شده و نابود گردید.((این چنین خداوند، درباره حق و باطل مثل می زند که آن کف به زودی نابود می شود و اما آنچه که به مردم منفعت می رساند، در زمین باقی می ماند))(210)

شعری از حضرت
علی علیه السلام
روزی معاویه نامه ای به حضرت علی علیه السلام نوشت . متن نامه این گونه آغاز شده بود که من دارای فضائلی هستم . پدرم در جاهلیت بزرگ و سرور بود. در اسلام به پادشاهی رسید. من خویشاوند پیامبر و دائی مومنین و نویسنده وحی الهی هستم . حضرت علی علیه السلام پس از خواندن نامه فرمودند: آیا پسر هند جگرخوار به این فضایل بر من برتری می جوید؟سپس حضرت به جوانی که نزدیکشان بود فرمودند: بنویس

محمد النبی اخی و صنوی
و حمزة سیدالشهداء عمی
و جعفر الذی یضحی و یمسی
یطیر مع الملائکه ابن عمی
و بنت محمد سکنی و عرسی
منوط لحمها بدمی و لحمی
فاوجب لی ولایة علیکم
رسول الله یوم غدیر خم

((محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر خدا، برادر مهرابن من است و حمزه سرور شهیدان عموی من است .و جعفر آن روز و شب با ملائکه در پرواز است ، پسر مادر من است .دختر پیامبر باعث سکون دل و همسر من است . خون و گوشت او با خون و گوشت من بستگی دارد...و پیامبر خدا در روز غدیر خم ، به امر خدا ولایتم را بر شما واجب نمود...)) چون معاویه اشعار حضرت را خواند از زیبائی کلام و عمق معنای شعر، خجالت زده شد و از روی عناد دستور داد این شعر از دسترس مردم شام و دور نگه دارند. مبادا که مردم به سوی حضرت علی علیه السلام جلب شوند و کلام بر حق ایشان در دل آنها اثر گذارد.(211)

تغییر سنت پیامبر
یزید بن معاویه هنگامی که از پدرش در شام حکمرانی می کرد، در یکی از جنگ ها شرکت کرد. در آن جنگ کنیزی نصیب یکی از مسلمانان شد، ولی یزید آن کنیز را به زور از آن مرد گرفت ، آن مرد به ابوذر متوسل شد. ابوذر با او به نزد یزید آمد و سه بار او را امر به رد کردن کنیز کرد و او بهانه می آورد. سرانجام ابوذر گفت : به خدا سوگند! اگر تو چنین می کنی ، همانا من از رسول خدا شنیدم که می فرمود: اول کسی که سنت مرا تغییر دهد، مردی از بنی امیه است .ابوذر این جمله را گفت و روی خود را از یزید برگرداند.یزید او را تعقیب کرد و گفت : تو را به خدا سوگند آیا منم آن کسی که می گفتی ؟ ابوذر پاسخ داد: نمی دانم ، و یزید، کنیز را پس داد.(212)

حاکم بدسابقه

((هند)) از زنانی بود که با غلامانشان رابطه داشتند به همین جهت هر گاه بچه سیاهی می زائید، او را می کشت در زمان خلافت معاویه ، روزی میان یزید و اسحاق بن طابه مشاجره ای در حضور وی در گرفت . یزید به اسحاق گفت : برای تو این خوب است که همه قبیله بنی حرب به بهشت درآیند. یزید با این حرف ، کنایه به مادر اسحاق که به داشتن روابط نامشروع با یکی از مردان قبیله بنی حرب متهم بود.اسحاق در جوابش گفت : برای تو این خوب است که همه عائله بنی عباس ‍ به بهشت درآیند. یزید معنای حرف او را نفهمید. اما معاویه فهمید. چون اسحاق برفت معاویه به یزید گفت : چطور پیش از این که بدانی مردم درباره تو چه حرفها می زنند، زبان به طعنه مردان می گشایی ؟ گفت : می خواستم او را دشنام دهم . گفت : او نیز همین منظور را داشت . یزید گفت : چطور؟ او گفت : مگر نمی دانی که بعضی از قریش در دوره جاهلیت می پنداشتند که من فرزند عباس هستم ؟ یزید سخت ناراحت شد و غمگین گشت .می گویند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در فتح مکه در سخنی با هند به چیزی از این ماجرا داشته است . هنگامی که هند برای بیعت آمد از پیامبر پرسید: به چه مضمون با تو بیعت کنم ؟ پیامبر فرمود: باید به این تعهد بدهی که دیگر زنا نکنی . او با ناراحتی گفت مگر آزاد زنان هم زنا می کنند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را بشناخت و نگاهی به عمر انداخت و لبخندی زد.(213)

دروغگوی بزرگ
معاویه در دوره خلافتش دو بار به حج رفت و سی قاطر همراه داشت که زنان و کنیزان سوار آن بودند. در یکی از این مسافرت ها، مردی را دید که در مسجدالحرام نماز می خواند و دو پارچه سفید بر تن دارد. پرسید: این کیست ؟ گفتند: شعبة بن غریض و او مردی یهودی بود. کسی را به دنبالش ‍ فرستاد. فرستاده معاویه نزد او رفت و گفت : نزد امیرالمؤ منین بیا.او گفت : مگر امیرالمؤ منین چندی پیش از دنیا نرفت ؟ او گفت : نزد معاویه بیا. رفت پیش معاویه . اما در سلام او را خلیفه خطاب نکرد. معاویه از او پرسید: زمینی را که در تیماء داشتی چه کردی ؟ گفت از درآمدش برای برهنگان لباس می خرم و هر چه زیاد بیاید به مستمندان کمک می کنم . پرسید: آن را می فروشی . گفت : آری . چون امسال قبیله من دچار کمبود عوائد شده است و آن را به شصت هزار دینار می فروشم . معاویه گفت : خیلی زیاد است . او گفت : اگر از یکی از نزدیکانت می خریدی ، حاضر بودی ششصد هزار دینار هم بدهی . درست می گویی حال که در فروش خست به خرج می دهی شعری را بخوان که پدرت در رثای خود سروده است ، و این گونه خواند...)) چون من در زمستان و در هنگام وزش بادهای سرد به نیازمندان کمک می کنم و حق خویش را از دیگران بی جنگ و دعوا می گیرم و... پس مرا رستگار و کامیاب می خوانند.)) معاویه گفت : من پیش از پدرت زیبنده این شعر هستم . او گفت : تو دروغ می گوئی و از سر پستی این حرف را می زنی . معاویه گفت : این که دروغ می گویم ، درست است اما چرا از سر پستی ؟ او گفت : چون حق را ناحق می کنی و به جنگ خاندان پیامبر رفته ای . معاویه که عصبانی شده و بود، دستور داد که او را از آن مجلس بیرون نمایند.(214)

نماز چهارشنبه
مردی از اهالی کوفه در بازگشت از نبردهای صفین سوار بر ستوری به دمشق آمد. مردی دمشقی ادعا کرد که این ماده شتر من است که در اثنای جنگ صفین از من گرفته اند. دعوایشان را بر معاویه عرضه داشتند مرد مشقی برای اثبات مدعای خویش 50 شاهد آورد. در نتیجه معاویه رای علیه مرد کوفی صادر کرد و دستور داد آن ستور را به مرد دمشقی تحویل دهد. مرد کوفی گفت : شتر نر است نه ماده معاویه گفت : این رایی است که صادر شده است و چون از حضورش برفتند، مخفیانه کسی را به دنبال آن مرد کوفی فرستاد و به او گفت : ستور چقدر می ارزد؟ دو برابر بهای آن را به وی پرداخت و به او نیکی نمود و خوشرفتاری کرد و گفت : به علی علیه السلام بگو من با یکصد هزار سپاهی با وی رو برو خواهم شد که یک شان بین شتر نر و ماده فرق نمی گذارند و چنان فرمانبردار معاویه بودند و سر به راهش که وقتی آنها را به صفین می برد، در راه ، روز چهارشنبه ، با آنها نماز جمعه خواند و به هنگام جنگ سر به راهش نهاده بودند و او را بر بالای سر خویش می بردند.(215)

ترک تکبیر نماز
شافعی در کتاب ((الام )) از قول انس بن مالک روایت می کند که معاویه در مدینه نماز می خواند در نمازش با صدای بلند شروع به خواندن ((بسم الله الرحمن الرحیم )) سوره حمد و سوره بعدی کرد ولی ((بسم الله الرحمن الرحیم )) سوره بعد از حمد را نخواند تا اینکه سوره را به پایان برد و به رکوع و سجود رفت ولی تکبیر نگفت تا نمازش را تمام کرد. وقتی سلام نمازش را داد، همه مهاجرانی که آن را شنیده بود از هر طرف فریاد زدند که آی معاویه !جزئی از نماز را دزدی یا فراموش کردی ؟! در نتیجه وقتی بعدا نماز خواند، ((بسم الله الرحمن الرحیم )) سوره بعد از حمد را می خواند و هنگامی که به سجده و رکوع هم می رفت ، تکبیر می گفت . (216)

شرابخواری معاویه
عبادة بن صامت که از مجاهدان بدر بود، هنگامی که در شام ساکن بود، قافله ای را دید که بار شراب دارد پرسید اینها چیست ؟ گفتند: شراب است که به فلانی می فروشند پس تیغی از بازار برگرفته به طرف قافله رفت و همه مشک های شراب را پاره کرد ابو هریره در آن هنگام در شام بود معاویه به او پیغام داد که جلو برادرت را بگیر روزها می رود به بازار و اجناس اقلیت های مذهبی را از بین می برد و شبها در مسجد می نشیند و کاری جز انتقاد و فحش دادن به نوامیس ما ندارد جلو برادرت را بگیر رو نگذار ما را اذیت کند ابو هریره رفت به پیش عباده و گفت : چکار داری به معاویه ؟ حساب اعمال او با خود اوست نه با تو عباده گفت : هنگامی که ما با پیامبر بیعت کردیم تو نبودی ما با او بیعت کردیم که جز در راه رضای حق گام بر نداریم . همیشه امر به معروف و نهی از منکر کنیم و در این راه از سرزنش کنندگان نهراسیم ما بر سر پیمان خود تا آخرین قطره خون خود هستیم و حال اجازه نمی دهیم که معاویه خرید و فروش شراب به راه اندازد ابوهریره که جوابی برای گفتن نداشت ، ساکت شد و کلمه ای هم نگفت . (217)

ربا خواری معاویه
معاویه در یکی از جنگ های خود غنایم بسیاری به چنگ آورد در میان آن تنگی سیمین بود. معاویه به یکی دستور داد که آن را به هنگام تقسیم عواید، میان مردم بفروشد. مردم بر سر خریداری آن به رقابت برخاستند و قیمت را زیادتر کردند، خبر به عبادة بن صامت رسید.برخاسته گفت : من از پیامبر خدا شنیدم که می فرمود: وقتی طلا را با طلا معامله می کنند یا نقره و یا گندم را با گندم ، باید به طور پایاپای باشد در غیر این صورت ربا خواری است . بر اثر شنیدن این سخن مردم هر چه را که گرفته بودند، پس دادند. خبر به معاویه رسید و گفت : مردانی از زبان پیامبر احادیثی نقل می کنند که ما از آن غافل هستیم و آنها را نشنیده ایم .عباده برخاسته همان حدیث را تکرار کرد و گفت : ما احادیث پیامبر را نقل و نشر می کنیم ، اگر چه معاویه خوشش نیاید. برای من اهمیتی ندارد که نظر او چیست و یا این که بعد از این چه بلایی را می خواهد بر سر من بیاورد.(218)

جعل روایت
از عادات همیشگی معاویه این بود که کیسه های پر از طلا و نقره به رو سیاهیان مزدور می بخشید، تا آنها روایاتی را به دروغ در مدح او بسرایند و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت دهند. روزی او به سمرة بن جندب ، صد هزار درهم بخشید تا روایتی جعل کند که این آیه ، و من الناس من یشتری نفسه ابتغاء مرضات الله درباره ابن ملجم ملعون نازل شده است و این آیه و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاة الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو اله الحضام ... درباره علی علیه السلام نازل گشته است . ولی سمره قبول نکرد، دوباره دویست هزار درهم بخشید. باز هم قبول نکرد. و در مرثیه سوم ، چهارصد هزار درهم بخشید و قبول کرد. از این قبیل جنایات از معاویه و مزدورانش بسیار صورت گرفته است .(219)

معاویه و لعن
علی علیه السلام
پس از شهادت امام حسن علیه السلام معاویه عازم حج شد و در سر راه وارد مدینه گشت . تصمیم گرفت در بالای منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را لعن کند. به او گفتند در این شهر سعد بن ابی وقاص است و گمان نمی کنیم که او به این عمل راضی باشد. کسی را به سوی او بفرست و نظر او را در این رابطه جویا شود. معاویه کسی را به سوی سعد فرستاد، تا ببیند نظر سعد درباره لعن حضرت علی علیه السلام چیست . سعد جواب فرستاد که : اگر این کار انجام گیرد، من از مسجد رسول الله خارج می شوم و دیگر قدم به مسجد نمی گذارم . لذا معاویه از لعن خودداری کرد. تا این که سعد درگذشت و به هنگام مرگ سعد بود که معاویه بر روی منبر رسول الله ، علی علیه السلام را لعن کرد و به عمالش در دیگر شهرها هم نوشت که علی علیه السلام را بر بالای منابر لعن کنند.(220)

طی الارض امیرالمؤ منین علیه السلام
روزی خلیفه المستنصر عباسی برای زیارت قبر سلماسی فارسی رحمة الله به آن سرزمین حرکت کرد. عزالدین اقسامی که از اشراف و ادبای کوفه بود به همراه او بود. خلیفه در راه به او گفت : یکی از دروغهای غلات شیعه این است که می گویند: بعد از مرگ سلمان فارسی ، علی بن ابی طالب علیه السلام برای غسل دادنش از مدینه به مداین آمده و بعد از انجام این عمل همان شب به مدینه مراجعت نموده است .ابن اقسامی فی البداهه این اشعار را در پاسخ به او سرود:((منکر این شدی که وصی پیامبر در یک شب از مدینه به مدائن رفته . بعد از غسل سلمان پاک در همان شب پیش از صبح به مدینه مراجعت کرده باشد و گفتی این حرف از گفتار غلات شیعه است . گناه غلات در صورتی که دروغ نگفته باشند، چیست ؟ از این که آصف برخیا پیش از یک چشم بر هم زدن ، تخت بلقیس را از مملکت سبا به بیت المقدس آورد: این پرده ابهام را پاره کرد و این مشکل را حل نمود.تو درباره آصف معتقد به غلو نیستی . اما من درباره حیدر غلو کرده ام ؟ جای بسی شگفتی است ! اگر احمد صلی الله علیه و آله و سلم بهترین فرستادگان است .
علی علیه السلام بهترین وصی هاست . و گرنه تمام حرفها و خبرها بیهوده است .)) خلیفه که دیگر جوابی نداشت ، ساکت شد.(221)

تبعید از حاکم
ابو اسحاق می گوید: روزی بعد از نماز صبح در مسجد دیدم ، شمر پسر ذوالجوشن به درگاه خداوند دعا می کند و می گوید: خداوندا تو به راستی ارجمند هستی و ارجمندی را دوست می داری و می دانی که من نیز ارجمند هستم . پس مرا بیامرز و ببخش . من به او گفتم : ای شمر تو که در کشتن فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همکاری داشته ای و این لکه ننگی در زندگی تو است. چگونه خود ارجمند می پنداری ؟ شمر گفت : وای بر تو ابو اسحاق ! اگر فرمانروایانما دستور بدهند، ما بدون چون و چرا باید انجام بدهیم و حق نداریم که اعتراض بکنیم .اگر ما با ایشان ناسازگاری کنیم ، از این الاقهای تیره بخت نیز بدتر هستیم . تمام ایناندیشه ها به حرفهای خلیفه دوم بر می گردد که می گفت : از حاکم خود بدون چون وچرا، تبعیت کنید، حتی اگر او فاسد باشد. براستی که با پشتوانه فقهی جاهلانه چهظلمهایی که به خاندان نبوت نکردند الله اکبر.(222)

شعری از جان و ترس

سلیمان پسر ریوه می گوید: روزی به همراه عده ای در مسجد دمشق نشسته بودیم و فضایل علی علیه السلام را بر می شماردیم و شعر می خواندیم . ناگهان عده زیادی از عمال معاویه بر سر ما ریختند و شروع کردند با سنگ و چوب به ما حمله کردن . آنها ما را کشان کشان به کاخ فرماندار دمشق بردند. و جریان را به او گزارش دادند و ما از این بیم داشتیم که او فرمان اعدام ما را بدهد. ابوبکر طایی رو به فرماندار کرد و گفت : ما امروز فضایل علی علیه السلام را بر شماردیم و فردا فضایل شما را بر می شماریم . و بعد بی آنکه از قبل شعری در این زمینه داشته باشد، از روی ترس این گونه سرود: ((دوست داشتن علی علیه السلام ، همه اش با کتک خوردن همراه است . دل از هراس ‍ آن می لرزد. شیوه من مهرورزی با پیشوای راهنما یزید است و کیشم دشمنی با خاندان رسول الله است و هر کس که جز این بگوید، مردی است که نه مغز دارد و نه خرد. مردم چنان هستند که هر که با خواسته هایشان هماهنگ باشد، تندرست می مانند و گرنه داوری درباره او با یغمای هستی اش همراه خواهد بود)) فرماندار پس از شنیدن این شعر، تمام آنها را آزاد کرد.(223)

سرنوشت تلخ دشمنان حضرت
علی علیه السلام
روزی حضرت علی علیه السلام از قصر خارج شد. در این هنگام سوارانی که شمشیر حمایل داشتند و روپوش بر صورت و تازه از راه رسیده بودند، با آن حضرت روبرو شدند و گفتند: السلام علیک یا امیرالمؤ منین رحمة الله و برکاته السلام علیک یا مولانا علی علیه السلام پس از جواب سلام فرمودند: در اینجا از اصحاب رسول خدا چه کسانی هستند؟ پس از دوازده تن از آنها برخاستند و شهادت دادند که از رسول خدا در روز غدیر خم شنیدند که می فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه ... پس از آن حضرت به انس بن مالک و براء بن عازب که از ادای شهادت خودداری کرده بودند، فرمود: چه چیز مانع شد از این که شما برخیزید و شهادت دهید؟ زیرا شما نیز آنچه را که این گروه شنیده اند، شنیده اید.سپس فرمود: بارخدایا اگر این دو نفر به علت عناد و دشمنی ، این حقیقت را کتمان کرده اند، آنها را به سزای اعمالشان برسان و آنها را مبتلا کن . پس از مدتی براء بن عازب نابینا شد و پس از نابینا شدن هنگامی که راه منزل خود را گم می کرد و از مردم سؤ ال می کرد با خود می گفت : کسی که گرفتار نفرین نفرین شده چگونه راه به مقصود را در می یابد؟
انس بن مالک نیز مبتلا به برص شد و گفته شده است هنگامی که علی علیه السلام طلب گواهی دایر به گفتار صلی الله علیه و آله و سلم فرمود، نامبرده بهانه آورد که مبتلا برص فراموشی شده است . و علی علیه السلام فرمود: بارخدایا اگر دروغ می گوید او را مبتلا به برص سفیدی کن که دستار او آنرا مخفی نسازد. پس چهره او دچار برص شد و پیوسته خرقه بر چهره خود می افکند.(224)

سرانجام تکذیب احادیث
ابی عمرو نقل می کند که روزی حضرت علی علیه السلام در رحبه ای از مردی درباره حدیثی پرسش کرد؟ آن مرد او را تکذیب نمود. علی علیه السلام فرمود: مرا تکذیب کردی ؟ گفت : تو را تکذیب نکردم . پس علی علیه السلام فرمود: از خدا می خواهم اگر مرا تکذیب کردی ، چشم تو را کور کند، آن مرد گفت : این را از خدا بخواه . در این هنگام حضرت علی علیه السلام او را نفرین کرد و نتیجه آن مرد از رحبه بیرون نرفته بود که چشمش نابینا شد.(225)

چگونگی اسلام آوردن عمرو بن عاص
عمرو بن عاص به همراه عارة بن ولید برای دستگیری جعفر بن ابی طالب و یاران او که فرستادگان پیامبر بودند، به حبشه رفت ، در آنجا اخباری به او رسید که نشان دهنده پیشروی اسلام و گرویدن مردم به رسول الله بود و از طرفی بر خوردی که با نجاشی ، پادشاه حبشه داشت ، طوری شد که افکار او را دگرگون ساخت . نجاشی به او گفت : آیا مقصود تو این است که من فرستاده مردی را که چون موسی است و ناموس اکبر (جبرئیل ) بر او نازل می شود، به تو تسلیم نمایم تا او را به قتل برسانی ؟ عمرو از روی اعجاب گفت : ای پادشاه آیا به راستی چنین است که تو می گویی ؟ نجاشی گفت : وای بر تو ای عمرو! من بپذیر و از آن پیامبر پیروی نما. زیرا به خدا قسم او بر حق است و بطور حتم بر مخالفین خواهد نمود چنانکه موسی بر فرعونیان و سپاهیان او غلبه کرد. این جریان عمرو را وا داشت که به صاحب رسالت نزدیک شود و در برابر او تسلیم گردد. و از حبشه به حجاز بازنگشت مگر بطمع این که به مقامی برسد یا از منافع اسلام بهره مند گردد و یا می ترسید که از غلبه مسلمین به او گزندی برسد.(226)

اجتماع بشر
روزی زید بن ارقم بر معاویه وارد شد، دید، عمرو عمرو بن عاص با معاویه بر یک تخت نشسته است . چون این صحنه را دید، بین آن دو نشست . عمرو به او گفت : جای دیگری نیافتی که آمدی و اتصال مرا با امیرالمؤ منین قطع کردی ؟ زید گفت : رسول خدا به جنگی رفته بود و شما نیز با آن حضرت بودید، چون چشم رسول خدا شما را با هم دید، نظر تندی به سویتان کرد. روز دوم و سوم نیز چون شما را با هم دید با همان نظر به شما نگاه کرد و در سومین روز فرمود: هر زمان که معاویه را با عمرو بن عاص دیدید، بینشان جدائی افکنید، زیرا اجتماع این دو هرگز به خیر نخواهد بود.



پاورقی
185- الغدیر، ج 21، ص 54.
186- الغدیر، ج 21، ص 18.

187- الغدیر، ج 21، ص 40.
188- الغدیر، ج 20، ص 92.
189- الغدیر، ج 20، ص 127.
190- الغدیر، ج 20، ص 135.
191- الغدیر، ج 20، ص 135.
192- الغدیر، ج 20، ص 55.
193- الغدیر، ج 20، ص 58.
194- الغدیر، ج 20، ص 24.
195- الغدیر، ج 20، ص 32.
196- الغدیر، ج 20، ص 47.
197- الغدیر، ج 2، ص 196.
198- الغدیر، ج 2، ص 196.
199- الغدیر، ج 3، ص 76.
200- الغدیر، ج 4، ص 28.
201- الغدیر، ج 10، ص 13.
202- الغدیر، ج 10، ص 13.
203- الغدیر، ج 11، ص 154.
204- الغدیر، ج 2، ص 127.
205- الغدیر، ج 3، ص 150.
206- الغدیر، ج 3، ص 180.
207- الغدیر، ج 4، ص 11.
208- الغدیر، ج 5، ص 158.
209- الغدیر، ج 15، ص 196.
210- الغدیر، ج 9، ص 162.
211- الغدیر، ج 3، ص 44.
212- الغدیر، ج 6، ص 84.
213- الغدیر، ج 19، ص 263.
214- الغدیر، ج 19، ص 273.
215- الغدیر، ج 19، ص 304.
216- الغدیر، ج 20 ص 8
217- الغدیر، ج 19، ص 279.
218- الغدیر، ج 19، ص 287.
219- الغدیر، ج 3، ص 178.
220- الغدیر، ج 3، ص 180.
221- الغدیر، ج 9، ص 44.
222- الغدیر، ج 13، ص 296.
223- الغدیر، ج 13، ص 297.
224- الغدیر، ج 2، ص 50.
225- الغدیر، ج 2، ص 57.
226- الغدیر، ج 3، ص 230.

درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :