صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستانهایی از دوستان اهل بیت (ع)
شهادت محمد بن ابی بکر
معاویه در سال 38، عمرو بن عاص را همراه با چهار هزار سپاه به مصر فرستاد و معاویة بن حدیج و ابوالاعور سلمی هم او را همراهی می کردند و عمرو زندگی خود را صرف این کار کرد. در مصر محمد بن ابی بکر از طرف علی علیه السلام حکومت می کرد و مرکز حکومتش در محلی به نام ((مسناة)) بود. جنگی بین اینها در گرفت که در این جنگ کنانة بن بشر در آن کشته شد. محمد بن ابی بکر بخاطر اینک یارانش او را تنها گذاشتند، فرار کرد و در نزد مردی بنام ((جبلة بن مسروق )) مخفی شد. پس از آن مخفیگاه او را پیدا کردند و معاویه بن حدیج و یارانش او را محاصره کردند و آنگاه محمد بن ابی بکر بیرون آمده و با آنان جنگید تا کشته شد. معاویه بن حدیج و عمرو بن عاص او را در پوستین خری داخل کرده آتش زدند.
این فاجعه در ناحیه ای از مصر به نام ((کوم شریک)) اتفاق افتاد. این جنایت در حالی صورت گرفت که هنوز محمد بن ابی بکر رمقی از حیات در بدن داشت .(138)

شرکت در غذا خوردن
ابن کثیر در جلد هشتم تاریخش ص 99 چنین می گوید: قیس بن سعد ظرف غذای بزرگی داشت که همیشه همراه او بود و هر وقت می خواست غذا بخورد، منادیانش فریاد می زدند، ای مردم شهر بیائید و در خوردن گوشت و تردید با قیس بن سعد شرکت نمائید. پدر و جدش نیز قبلا همین اخلاق را داشتند و به بخشش و عطا معروف بودند.(139)

شهید روز احد
عبدالله انصاری که اولین شهید روز احد بود را با جنازه دیگری در قبر گذاشتند. بعدها خانواده او از این کار ناخشنود شدند.جابر بن عبدالله پسر عبدالله انصاری می گوید: دلم راضی نمی شد که پدرم با کس دیگری در یک قبر باشد. بالاخره قبر دیگری آماده کرده و جنازه پدرم را به آنجا منتقل کردم . با دیدن جنازه پدر بسیار تعجب کردم .به راستی که او از شهدای سعادتمند بود. زیرا جنازه پدرم بعد از گذشت 6 ماه هنوز تازه بود و آثاری از پوسیدگی در آن مشاهده نمی شد.(140)

یار وفادار
عبدالرحمن بن ابی لیلی انصاری از یاران خاص امیرالمؤ منین بود. او در جنگ جمل پرچمدار آن حضرت بود.او از خود شجاعت بسیار نشان داد. بعدها حجاج بن یوسف ثقفی آنقدر او را تازیانه زد که شانه هایش سیاه گشت و در عین حال ناسزا به علی نگفت و از او تبری نجست . یاران رسول خدا و صحابه خاص آن حضرت گرد او جمع می شدند و او برایشان حدیث می گفت و همگی ساکت نشسته و گوش فرا می دادند.عبدالله بن حارث گوید: گمان نمی کنم زنها بتوانند فرزند همچون او بزایند.وی در سال 81 هجری دیده از جهان فرو بست .(141)

نماز واقعی
قیس بن سعد در مرتبه خوف از خداوند و فرط بندگی و اطاعت او نسبت به ذات پروردگار کارش به جایی رسید که در نماز هنگامی که برای سجده خم شد، ناگاه مار بزرگی در سجده گاهش نمایان شد و او بدون این که به این خطر توجهی و یا از آن مار اندیشه ای به خاطر راه دهد، همچنان سر خود را بر آن مار فرود آورد و در پهلوی آن به سجده پرداخت . در این موقع مار دور گردنش پیچید و او از نماز خود کوتاهی ننمود و از آن چیزی نکاست . تا که از نماز فارغ شد و ما را به دست خود از گردن جدا و به طرفی افکند.(142)

ارث پدر
هنگامی که پدر قیس سعد بن عباده از دنیا رفت ، همسرش آبستن بود و معلوم نبود، فرزندی که در رحم دارد پسر است یا دختر. سعد هم قبلا وقتی که می خواست از مدینه خارج شود اموال خود را بین فرزندان تقسیم کرده بود و برای بچه ای که به دنیا نیامده بود سهمی منظور نکرده بود. ابوبکر و عمر به قیس گفتند:حال که این کودک به دنیا آمده و مالی برای او باقی نمانده ، تقسیمی را که پدرت نموده ، به هم بزن و طرز دیگری تقسیم کن . قیس گفت : من سهم خودم را به این نوزاد می دهم و تقسیم پدرم را به هم نمی زنم و بر خلاف او عملی انجام نمی دهم .(143)

ایمان ابوطالب
شیخ صدوق می گوید: عبدالعظیم حسنی در بستر بیماری افتاده بود و سؤ الی او را همیشه مشغول می کرد و آن سؤ ال در رابطه با ایمان ابوطالب بود. بنابراین نامه ای به امام رضا علیه السلام نوشت و در آن این سؤ ال را مطرح کرد و گفت : ای فرزند رسول خدا درباره این گزارش مرا آگاه کن که ابوطالب در آبگینه ای از آتش است که بر اثر آن مغزش می جوشد؟ امام رضا علیه السلام پس از رؤ یت نامه در جواب نوشت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، پس از دیگر سخنان ، اگر تو در ایمان ابوطالب چون و چرا داشته باشی ، بازگشت گاهت ، به سوی آتش است . والسلام علیکم .جناب عبدالعظیم پس از خواندن نامه ، آرام گرفت و در ری درگذشت و آرامگاهش ، زیارتگاه مردم است .(144)

شهدای احد
روزی معاویه تصمیم گرفت که چشمه ای را در احد جاری سازد. به او گفتند: این کار مقدور نیست مگر آن که آن را بر بروی قبور شهداء احد جاری سازیم . او در جواب نوشت : قبرها را نبش کنید. منادیان در شهر فریاد می زدند که هر کس کشته ای دارد، جنازه اش را به جای دیگری منتقل کند.جابر می گوید: هنگام نبش قبر ناگهان کلنگ به گوشه پای حمزه علیه السلام اصابت کرد و خون از آن جاری گردید.آری پس از چهل سال که از کشته شدن آنان در جنگ احد می گذشت ، اکثر جنازه ها سالم و تازه بودند و مردم آنها را به مکان دیگری برده و دفن می کردند.(145)
 


دوستی علی علیه السلام
ابن عباس از قول حضرت علی علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود: روزی مردی به من رسید و گفت : ای علی من تو را به خاطر خدا دوست دارم . من به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدم و گفتم : یا رسول الله ! مردی این چنین جمله ای را به من گفت . حضرت فرمود: یا علی شاید تو برای او کار خوبی انجام داده ای .و او این گونه خواسته که از تو قدردانی کند. گفتم یا رسول الله من هیچ خدمتی به او نکرده ام .پیامبر فرمود: سپاس خدای را که دلهای مومنین را شیفته محبت و دوستی تو نمود.در این هنگام این آیه نازل شد: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا((آنان که ایمان آوردند و کرداری شایسته انجام دادند، به زودی پروردگار بر ایشان دوستی و محبت قرار خواهند داد)) (146)

خضوع در زیارت
ابوالفضل جوهری که از حکمای اندولسی بود و در معارف دینی و سرودن اشعار، مهارت والای داشت ، هنگامی که به عنوان زیارت وارد مدینه می شد و به خانه های آن نزدیک می گردید، از مرکب خود پیاده شد و با گریه این گونه می خواند: ((هنگامی که دیدیم نشانه کسی را که وانگذاشت برای دل و عقلی برای شناسایی ظواهر، از مرکب ها به خاطر احترام به او پایین می آئیم . به خاطر کسی که پراکندگی ما به وسیله او به اتحاد گرائید)).قاضی عیاض در قصیده نبویه ای که دارد این اشعار را تضمین کرده است و می گوید: ((و گوارا باد تو را به جوانب خیمه ها، از لحاظ اظهار عشق و شوق که گاهی آنرا می بوسیم و گاهی از روی محبت به آن دست می کشیم و اظهار سرور می کنیم . در حالیکه دلها به محبتش پرپر می زند و جگرهای آتش گرفته به وسیله آن سیراب می گردد)).بر این اساس مستحب است که هنگامی که به مدینه نزدیک شدید و آثار و علاماتش را مشاهده کردید، از مرکب های خود پائین آمده و خضوع و خشوع به مدینه گام نهید.(147)

سفارش به زیارت
زیارت قبر شریف پیامبر از مهمترین مستحباتی بود که اکثر مسلمانان عمل به آن را ترک نمی کردند.عمر بن عبدالعزیز که به خاندان اهل بیت محبت و علاقه بسیاری داشت به زیارت قبر پیامبر اهتمام فراوانی داشت .هر گاه که نمی توانست خود به زیارت برود، به کسانی که به حج می رفتند، سفارش می کرد که سلام او را به پیامبر برسانند. از جمله این افراد ((یزید بن ابی سعید)) می باشد. او می گوید: قبل از سفر برای حج پیش عمر بن عبدالعزیز رفتم . هنگامی که با او خداحافظی می کردم ، به من گفت : درخواستی از تو دارم و آن اینکه هنگامی که پیش قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفتی ، از طرف من به آن حضرت سلام برسان .و من نیز هنگامی که وارد مسجد مدینه شدم ، این سخن یادم آمد و آنرا عملی کردم .(148)

ملک صالح
ملک صالح در میان جماعتی از بینوایان به زیارت مشهد امام علی بن ابی طالب علیه السلام رفت .در آن هنگام تولیت با سرور سادات ، ابن معصوم بود. در خواب به خدمت امام رسید، امام به او فرمود: ((در این شب حاضر، چهل تن از بینوایان به زیارت آمده اند. در میان آنان مردی است که طلایع بن رزیک نام دارد، او از دوستان ماست . به او بگو که برو که تو را والی مصر کرده ایم .))صبح آن شب ، ابن معصوم ، طلایع را پیدا کرد و ماجرای رویای خود را بازگو کرد.او روانه مصر شد. در آن هنگام خلیفه فاطمی به دست وزیرش به قتل رسیده بود. طلایع مردم را به گرد خود جمع کرد و به عزم انتقام عازم قاهره شد.چون به قاهره نزدیک شد، وزیر فرار کرد و طلایع با خاطر جمع و صلح و صفا وارد شهر شد. وزارت بر تن او افکنده شد و با لقب ملک صالح ، نصیرالدین و فارس مسلمین ، مفتخر شد.(149)

فرزندان رسول الله
روزی حجاج به دنبال یحیی پسر یعمد فرستاد و به او گفت : به من گزارش ‍ داده اند که تو می پنداری که حسن علیه السلام و حسین علیه السلام از فرزندان پیامبر خدا هستند. آیا تو این مطلب را در قرآن مجید خوانده ای ؟ و یا این که از خودت می گویی . من که قرآن را از اول تا انتها خوانده ام ، چیزی در این رابطه ندیده ام .یحیی گفت : ای حجاج من این مطلب را با دلایل قرآنی می گویم .حجاج که تعجب کرده بود، گفت : دلایل قرآنی خود را بازگو کن . یحیی گفت : مگر در سوره انعام نمی خوانی که : ((و از فرزندان داود و سلیمان و... و یحیی و عیسی است ))؟ حجاج پاسخ داد: آری . یحیی گفت : مگر عیسی بی آن که پدری داشته باشد از فرزندان حضرت ابراهیم نیست ؟ حجاج گفت : آری.بدرستی که حسن علیه السلام و حسین علیه السلام از فرزندان پیامبر اکرم هستند و من تا کنون در گمراهی بودم و بدین وسیله به بسیاری از اطرافیان حجاج ثابت شد که ائمه معصومین از خاندان رسول الله هستند و در ضمن دخترزادگان انسان نیز از ارث وقف ، سهم دارند.(150)

خانه توبه
صاحب بن عباد یکی از بزرگترین علماء و فقهای ادب دوست قرن چهارم است . او به علم حدیث اهمیت زیادی نشان می داد و می گفت : ((هر که حدیث ننویسد، شیرینی اسلام را احساس نخواهد کرد.))او هنگامی که تصمیم به نوشتن و ثبت احادیث گرفت ، در منصب وزارت بود. او روزی خطاب به یارانش گفت : من آنچه از کودکی تا کنون مصرف خرج و انفاق خود کرده ام . همه از مال پدر و جدم بوده است . با وجود این نمی گویم که از حق کشی معصوم بوده ام ، اینک من خدا و سپس شما را گواه می گیرم که از هر گناهی بازگشته و به مغفرت و عنایت الهی پناه می برم .آنگاه برای خود خانه ای انتخاب و نام آن را خانه توبه نهاد و یک هفته در آن اعتکاف جست و بعد از آن که امضای فقها را به راستی و درستی توبه خود جمع آوری نمود، بر مسند املاء نشست و جمع کثیری در محضر او گرد آمد تا آنجا که یک بلندگو کافی نبود. بلکه شش نفر دیگر صدا به صدا سخن او را به اطراف مجلس می رساندند و حتی بزرگانی مانند قاضی عبدالجبار، حدیث او را یادداشت کرده اند.(151)

دیدار با نماینده امام
محمد بن علاء همدانی می گوید: من به همراه جریح بغدادی به قصد دیدار و ملاقات با احمد بن اسحاق قمی ، نماینده امام حسن عسگری علیه السلام عازم قم شدیم . پس از رسیدن به قم ، منزل او را پیدا کرده و درب خانه را کوبیدیم .دخترکی عراقی در را گشود. از او درباره احمد بن اسحاق و قصد ملاقات او سؤ ال نمودیم . دخترک عراقی گفت : آن جناب به مراسم عید مشغول است . زیرا امروز روز عید است . ما پس از این جریان با خود گفتیم سبحان الله و عیدهای شیعه چهارتا است . اضحی - فطر غدیر جمعه (152)

ردالشمس
روزی ابامنصور عبادی واعظ، در مدرسه ای در بغداد، داستان و حدیث ردالشمس حضرت علی علیه السلام را برای شاگردانش توضیح می داد.سپس شروع به گفتن فضایل اهل بیت کرد، در این هنگام ابری پدید آمد و چهره خورشید در نقاب آن فرو رفت . تا جائی که مردم گمان کردند که خورشید غروب کرده است .ابومنصور بر منبر ایستاد و رو به خورشید کرد و سرود: ای خورشید تا مدحم را در رابطه آل مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و فرزندش به آخر نرسانم ، غروب مکن . مگر فراموش کردی که روزی به این منظور توقف کردی ؟اگر ایستادنت به امر مولی علیه السلام بوده است ، باید امروز هم به فرمان دوستان او بایستی . گویند در این هنگام ، ابرها کنار رفتند و خورشید ظاهر شد.(153)

فتوای یک یهودی زاده
روزی ابوذر در مجلس عثمان حاضر بود او گفت : آیا شما بر آن هستید که هر کس زکات دارایی اش را داد باز هم حقی برای دیگران در مال او هست ؟ کعب گفت : نه ای امیر مؤ منان . ابوذر به سینه کعب کوبید و به او گفت : ای یهودی زاده ! دروغ گفتی و سپس این آیه را خواند: ((نیکی آن نیست که روی خویش را به سوی خاور و باختر بگردانید بلکه نیک آن کسی است که به خدا بگروید و به روز قیامت و به فرشتگان خدا و کتاب خدا و به پیامبران ایمان آوردید و در راه دوستی او مال او ببخشید... نماز را برپا دارید و زکات بدهید)) عثمان در این هنگام گفت : آیا اشکالی دارد که چیزی از دارایی مسلمانان بستانیم و آن را به هزینه کارهامان برسانیم و به شما ببخشیم ؟ کعب گفت : عیبی ندارد. ابوذر عصا را بلند کرد و به سینه کعب کوبید.و گفت ای یهودی زاده ! چه چیزی تو را این قدر گستاخ کرده که درباره دین ما فتوی می دهی ؟ عثمان که به شدت عصبانی شده بود به ابوذر گفت : تو چه بسیار مرا می آزاری . روح خویش را از من پنهان دار که مرا آزردی . پس ابوذر به سوی شام بیرون شد.(154)

تشرف به اسلام
سیدمرتضی از عائدی املاک فراوانش ، حقوق و مزایایی برای شاگردان خود مقرر فرموده بود.تا نیازی به کسب و کار نداشته و فارغ البال مشغول درس و بحث و مطالعه باشند. از جمله شیخ ‌الطایفه ابوجعفر طوسی هر ماهه 12 دینار طلا دریافت می کرد.ضمنا یکی از دهات خود را وقف کرده بود تا عایدی آن به مصرف کاغذ دانشمندان برسد.گویند در یکی از سالها، قحطی شدیدی رخ داد. یک نفر یهودی به منظور تحصیل قوت و از سر جوع فکری اندیشید و به مجلس شریف مرتضی آمده و اجازه گرفت که قسمتی از علم نجوم را از محضر او استفاده کند.شریف مرتضی درخواست او را اجابت کرد و دستور داد، برای امرار معاش ‍ او روزانه وجهی مقرر کردند.مرد یهودی مدتی از درس شریف مرتضی استفاده کرد و پس از چند ماه به دست شریف مرتضی به دین اسلام مشرف گشت .(155)

نور و حکمت
روزی مردی از اهالی شام به سراغ ابن عباس آمد و گفت : همانا قبیله من خرج سفر برای من گرد آوردند و من فرستاده آنهایم . آنها مرا به عنوان امین انتخاب کرده و ماءموریت داده اند که به نزد تو بیایم و از تو بخواهم که مشکل ما را حل نمایی . افراد قبیله من در رابطه با محبت علی علیه السلام در معرض هلاکت هستند. تو آنها را از این تنگی و مشکل برهان . تا خداوند تو را از مشکلات برهاند.
ابن عباس به او گفت : ای برادر شامی همانا علی علیه السلام در این امت از حیث فضیلت و علم همانند آن عبدالصالح است که موسی علیه السلام با او ملاقات نمود. سپس حدیث ام سلمه را ذکر نموده که متضمن فضایل بسیاری است برای علی علیه السلام آن مرد شامی به ابن عباس گفت : سینه مرا از نور و حکمت پر نمودی و مرا از تشنگی و مشقت رهاندی ، خدای تو را از تشنگی و مشکلات برهاند.گواهی می دهم
علی علیه السلام مولای من و مولای هر مرد و زن مومنی است .(156)
 

قرض الحسنه

قیس ، جنسی را به مبلغ نود هزار به معاویه فروخت و آنگاه منادیان او در شهر مدینه فریاد برآوردند، که هر کس قرض می خواهد به خانه سعد بیاید. چهل یا پنجاه هزار را وام داد و بقیه را به عنوان صله و جایزه بخشید و از وام گیرندگان سند گرفت . بعد از چندی در بستر بیماری افتاد.ولی افراد کمی به عیادت او رفتند. روی به همسر خود ننموده و گفت : به نظر تو علت این که مردم کمتر به عیادت من آمدند چیست .همسرش پاسخ داد: بخاطر این که همگی از تو قرض دارند و تو طلبکار هستی . پس از آن صحبت ، قیس ، تمام اسناد را به صاحبانش رد کرد و قرض ‍ همگی را بخشید و همگی را حلال کرد.(157)

سخاوت قیس
جابر گوید: با گروهی تحت فرماندهی قیس به ماءموریتی اعزام شدیم .قیس از مال خود نه شتر برای ما کشت و همه ما را مهمان خودش کرد.هنگامی که به خدمت رسول خدا مشرف شدیم ، دوستان ما جریان را به آن حضرت گفتند، رسول خدا فرمود: سخاوت و کرم ، اخلاق و سرشت این خاندان است .در سفر دیگری که از عراق به مدینه می آمد هر روز برای یک شتر برای غذای همراهیان خود می کشت و همگی را غذا می داد تا وقتی که وارد مدینه شد.(158)

عنایت حق
شبی شیخ مفید، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دید که در مسجد کرخ بغداد بر او وارد شد و دو کودکش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام همراه او بودند. حضرت فاطمه سلام الله علیها هر دو کودک را به او سپرد و فرمود: ای شیخ به آنها فقه بیاموز. شیخ مفید از خواب بیدار شد و از این خواب عجیب به شدت حیرت کرده بود.
فردا، فاطمه دختر الناصر در حالی که کنیزان دور او را گرفته بودند و دو کودکش علی مرتضی و محمد رضی پیشانیش او بودند، وارد مسجد شد.شیخ مفید برخاست و بر آن خاتون سلام گفت و او فرمودند: ای شیخ ! این دو فرزند من هستند.آنها را خدمت تو آورده ام که به آنان فقه بیاموزی . شیخ مفید به گریه افتاد و داستان خواب خود را برای آن خاتون تعریف کرد و سپس به تعلیم و تربیت آن دو پرداخته و خداوند با لطف و عنایت ، ابواب علم و دانش را بر آن دو گشاده است ، تا آنجا که شهرت و آوازه آنان در آفاق گیتی پیچید و شهرتی که تا جهان پایدار است برقرار است .(159)

بخشندگی شریف رضی
شریف رضی روزی از زنی چند مجموعه یادداشت را به 5 درهم خرید. بعد از خرید متوجه شد که در میان نسخه ها یک جزوه به خط ابن مقله وجود دارد که از ارزش زیادی برخورداری بود.او دوباره برگشت و به زن گفت : ای زن در میان این مجموعه یادداشت ها که از تو خریدم ، جزوه ای با خط ابن مقله را یافتم . اگر مایلی اینک جزوه را بگیر و اگر بهای آن را طالبی ، اینک 5 درهم دیگر از آن تو است . آن زن پنج درهم را گرفت و شریف رضی را دعا کرد و رفت .(160)

مجازات لعن کننده
جنید بن عبدالرحمن گوید: از حوران به دمشق برای دریافت عطایم آمده بودم ، نماز جمعه را خوانده از باب الدرج بیرون می شدم که پیرمردی را دیدم که برای مردم صحبت می کرد، همگان تحت تاءثیر سخنانش ‍ می گریستند، وقتی سخنانش به پایان رسید، گفت : بیایید مجلس را به لعن ابوتراب پایان دهیم ، آنگاه همه به لعن ابوتراب پرداختند.من از بغل دستی ام پرسیدم که ابوتراب کیست ؟او گفت : او علی بن ابی طالب ابن عم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و شوهر دخترش می باشد. او اولین مردی است که به اسلام ایمان آورد و او پدر حسن و حسین (علیهماالسلام) می باشد.پس از شنیدن این سخنان بلند شدم و به سوی پیرمرد رفتم ، سیلی محکمی به او زده و سرش را به دیوار کوفتم ، فریادش بلند شد. خدام مسجد جمع شدند و عبایم را به گردنم افکنده و مرا کشان کشان به نزد هشام بن عبدالملک بردند. پیرمرد فریاد می زد: یا امیرالمؤ منین ! داستان گوی تو و قصه پرداز پدران و اجدادت را ببین که چه بر روزش آورده اند؟هشام جریان را از من پرسید و من جریان را مو به مو شرح دادم و گفتم : به خدا سوگند! اگر در آنچه گفتم ، می دانستم پشت گرمی اش به قرابت با شماست و به اتکاء شما چنین لعنی را مرتکب شده ، من غیر از عملی که با او کردم کار دیگری انجام نمی دادم .آیا من چگونه می توانم برای داماد پیغمبر خدا و همسر دخترش خشم نگیرم ؟ هشام گفت : آن پیرمرد اشتباه بزرگی کرده است و مستحق این مجازات بوده است .(161)

بانوی مسلمان
بانوی مسلمانی بنام غانمه در مکه زندگی می کرد. او شنید که معاویه و عمرو بن عاص به بنی هاشم دشنام می دهند. گفت : ای گروه قریش ! به خدا معاویه امیرالمؤ منین نیست . او دشمن خدا و رسولش است .نزد او خواهم رفت و او را شرمنده و خوار خواهم ساخت . نماینده معاویه این جریان را به معاویه نوشت . همین که معاویه مطلع شد که غانمه به او نزدیک شده ، امر کرد محلی را به عنوان مهمانخانه پاکیزه و مفروش نمودند، یزید به همراه جمعی به استقبال او رفتند. غانمه یزید را نمی شناخت . لذا سؤ ال کرد تو کیستی ؟ خداوند تو را حفظ کند. گفت : من یزید پسر معاویه هستم . خدا تو را باقی نگذارد ای ناقص ! تو در خور پذیرایی از مهمان نیستی . رنگ یزید از این اهانت دگرگون شد.روز بعد معاویه به نزد غانمه رفت و به او سلام کرد. غانمه گفت : سلام بر اهل ایمان و خواری و هلاکت به ناسپاسان . سپس گفت : کدامیک از شما عمرو بن عاص است ؟ عمرو گفت : من هستم . غانمه گفت : این تویی که قریش و بنی هاشم را دشنام می دهی ؟ و حال آنکه خودت لایق دشنام هستی ؟

اما تو ای معاویه ، هیچگاه با نیکی و صلاح سر و کاری نداری و بر اساس ‍ خیر و نیکی تربیت نشده ای . تو را چکار با بنی هاشم ؟ آیا زنان بنی امیه همچون زنان بنی هاشم اند؟...صحبت های غانمه چنان با صلابت و محکم بود که عرق شرم را بر پیشانی معاویه و عمرو بن عاص نشاند.(162)

زورآزمایی
پادشاه روم دو مرد از سپاهیان خود را نزد معاویه فرستاد که آنها را نمونه نیرومندی و بلندی قد مردم روم نشان دهد. بگوید که اگر کسی مانند آنها داری من جمعی از اسیران و مقداری هدیه برایت می فرستم و گرنه باید برای سه سال با من سازش کنی . پس از آن که دو نفر نزد معاویه آمدند: معاویه گفت : کیست که در مقابل این مرد نیرومند رومی قیام کند؟ گفتند: محمد بن حنفیه فرزند حضرت علی علیه السلام . او را آوردند.محمد بن حنفیه مرد مرد رومی گفت : یا تو بنشین و دست خود را به من بده و یا من می نشینم و دست خود را به تو می دهم و هر یک از ما توانست آنکه نشسته است را از جای برکند و بلندش سازد، او پیروز است .مرد نیرومند رومی گفت : تو بنشین . محمد نشست و دست خود را در دست مرد رومی نهاد. او هر چه کرد نتوانست محمد را از جای بلند سازد.سپس محمد برخاست و مرد رومی نشست . این بار محمد بلادرنگ مرد رومی را به هوا بلند کرد و به زمین زد و همگان تصدیق کردند که او نیرومندتر از مرد رومی است . سپس قیس بن سعد بپا خاست و از جمع مردم به کناری رفت و شلوار خود را به آن مرد رومی داد تا بپوشد. وقتی که او شلوار قیس را به پا کرد. لبه شلوار به زمین می کشید و کمربند آن به بالای سینه مرد رومی می رسید. مردان رومی به مغلوبیت خود اعتراف کردند. لذا پادشاه روم به آن چه که ملزم شده بود عمل کرد.(163)

استانداری مصر
در ماه صفر 36 هجری ، قیس انصاری از طرف حضرت علی علیه السلام به استانداری مصر ماءمور شد. حضرت به او فرمود: به موجب این حکم من تو را به استانداری مصر می گمارم . هر گاه انشاءالله به مصر وارد شدی و نیکوکاران نیکویی کن و بر اشخاص مشکوک سخت بگیر و با تمام افراد خاص و عام ملایم و مهربان باش .زیرا مدارا و نرمی با یمن و برکت است . قیس همراه هفت نفر از افراد خانواده اش به سوی مصر حرکت کرد و در اول ماه ربیع الاول وارد مصر شد. بالای منبر رفته و نشست و خطبه ای خواند. حمد و ثنای الهی را به جای آورد.و گفت : ای مردم ، با بهترین فردی که بعد از رسول خدا می شناختیم ، بیعت کرده ایم ، بپا خیزید و بیعت کنید بر اساس کتاب خدا و سنت روش رسول او و اگر ما خود بر این روش نباشیم ، بیعتی بر گردن شما نخواهیم داشت . مردم و فرمانروایان با او بیعت کردند. و هر کدام به شهر خود بازگشتند.تنها مردم دهکده ای بنام خربتا بیعت نکردند زیرا آنان قتل عثمان را با تاءیید حضرت علی علیه السلام می دانستند.یزید بن حارث که در آن دهکده زندگی می کرد، شخصی را به نزد قیس ‍ فرستاد و پیغام داد که ما نزد تو نمی آئیم .تو نماینده های خود را بفرست ، زمین ، زمین تو است ولی ما را به قریه قیام کرد و خبر مرگ عثمان را اعلام و مردم را به خونخواهی او دعوت کرد.قیس پیامی نزد او فرستاد که : وای بر تو علیه من قیام کرده ای ؟ بخدا قسم من مایل نیستم تو را بکشم و در برابر حکومت شام و مصر مرا باشد.تو خونت را حفظ کن و بیهوده خود را به کشتن مده .محمد بن مسلمه در جواب او نوشت ، من تا وقتی تو والی مصر باشی کاری ته تو نخواهم داشت .حکومت قیس بر مصر چهار ماه و پنج روز طول کشید. پس از آن به فرمان حضرت به کوفه بازگشت و از سوی امام علیه السلام به استانداری آذربایجان گمارده شد.(164)

جواب دندان شکن عباس عموی پیامبر
مغیرة بن شعبه پیش ابوبکر رفت و به او گفت : آیا میل دارید با عباس ‍ ملاقات کنید و برای او در کار خلافت ، نصیبی قرار دهید که برای او و فرزندانش باقی بماند؟ اگر با او شما باشد، این خود حجتی علیه علی علیه السلام و بنی هاشم خواهد بود. ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح راه افتادند و به خانه عباس رفتند. ابوبکر گفت : خداوند، پیامبر را برانگیخت و او را سرپرست مومنان قرار داد و پس از زمانی او را از ما گرفت . مردم نیز مرا به حکومت انتخاب کردند و من نیز در این راه به خداوند توکل دارم . همواره به من خبر می رسد که عده ای بدخواه زیر سپر علاقمندی به تو، بر خلاف مصالح عموی مسلمین ، سمپاشی می کنند.

یا با بدخواهان همصدا باشید و یا اینکه آنها را از خود دور کنید، لازم است که شما فرزندان عبدالمطلب آرام باشید. زیرا رسول خدا هم از ما و هم از شما است . آنگاه عمر گفت : ما به این جهت پیشتان نیامدیم که به شما احتیاج داریم . خیر، بلکه به این علت پیش شما آمده ایم که شما را از اوضاع آگاه کنیم ، سپس عموی پیامبر شروع به صحبت کرد و گفت : خداوند پیامبر را برای مومنان ، سرپرست قرار داد و با جا دادنش در میان ما بر ما منت نهاد تا آنکه رسالتش به سر آمد. آنگاه کار مردم را بدست آنها سپرد تا درباره سرنوشتشان تصمیم بگیرند، اما بر اساس حق ، نه از روی هوی و هوس . ای ابوبکر! اگر خلافت را بدست گرفته ای در واقع حق ما را گرفته ای و اگر این کار بوسیله مومنان برای شما فراهم شده است ، چگونه ممکن است که ما از مؤ منان هستیم ، از آن راضی نیستیم .اما آنچه که به ما بذل کردی ، اگر حق تو بوده ما را به آن نیازی نیست و اگر حق مومنین است ، تو درباره آن حقی نداری و نمی توانی آن را به ما بدهی و اگر حق ماست از تو راضی نخواهیم بود.که بعضی از آن را به ما بدهی و بعضی را ندهی . و اما این که گفتی : رسول خدا از ما و از شماست ، درست است . ولی ما از شاخه های درخت نبوت هستیم و شما همسایه های آن هستید.
عباس عموی گرامی پیامبر با این جواب دندان شکن خود، بر صحبت های نابخردانه ابوبکر و عمر مهر باطل زد و آنان با شرم و خشم از خانه او خارج شدند.(165)

لعنت بر یزید
در یتیمة الدهر از ابو نصر المرزبان این چنین نقل شده است که هر گاه در تابستان برای صاحب بن عباد آب خنک می آوردند، بعد از نوشیدن آن می گفت :قعقعه الثلج بماء عذب تستخرج الحمد من اقصی القلب((قورت قورت آب یخ ، حمد و سپاس الهی را از ته قلب بیرون می کشد.))بعد از نوشیدن آب می گفت : بار پروردگار! لعنت خود را بر یزید بن معاویه تجدید فرما.و این سنتی بود که او همیشه به آن وفادار بود.(166)

وفات صاحب بن عباد
هنگامی که ستاره شناسان با اشاره و کنایه از مرگ او خبر دادند، صاحب چنین سرود:((ای پدید آورنده روشنی و سیاهی نه چشم امید به مشتری دارم و نه از مریخ بیمناکم . چرا که ستارگان در واقع علامت اند.سرنوشت در دست خدای داناست . بارخدایا به حق دوستی پیامبر و جانشینش
علی علیه السلام و خاندانش گناهان مرا ببخش و مرا بیامرز.))او در شب جمعه 24 ماه صفر از سال 835 در ری دار فانی را وداع گفت . مردم ری همه سیاه پوش شدند و در سوگ آن عالم برجسته و وزیر با کفایت گریستند.
جنازه او را پس از تشییع به اصفهان برده و در آنجا دفن کردند.(167)

فروش کتاب نفیس
ابن ملک فالی ، نسخه ای در نهایت زیبایی از کتاب جمهره ابن درید داشت ، نیازش بر آن داشت که آنرا بفروشد، سیدمرتضی به شصت دینارش ‍ خریداری کرد و چون اوراق آنرا وارسی کرد، چند بیت شعر به خط فروشنده یافت به این شرح : بیست سال تمام با این کتاب ماءنوس بودم . اینک فروختم . از این پس اندوهم بسیار است و ناله ام جانگداز نپنداشتی که روزی آن را از دست بدهم . گر چه به خاطر دین به زندان ابد گرفتار شوم .آخرالامر فروختم ، بخاطر ناتوانی ، فقر و دختران کوچکی که بر حال زارشان اشکبارم . نتوانم سیلاب دیده را بازگیرم و گویم سخن داغدیده اندوهمند...شریف مرتضی با قرائت این اشعار، نسخه را به او برگردانید و 60 دینار را هم به او بخشید.(168)

صلوات بر سید مرتضی
از شیخ عزالدین احمد بن مقبل حکایت شده که گفت : اگر کسی سوگند یاد کند که سید مرتضی در علم عربیت از تمام عرب دانشمندتر است ، سوگندش به جا و درست است .نقل کردند که یکی از اساتید ادب مصر می گفت : من از کتاب ((غرر و درر)) مطالبی استفاده کرده ام که در کتاب سیبویه سایر نحویان یافت نشده است.نصیرالدین طوسی که در ضمن بحث ، نام شریف مرتضی را می برد، بر او صلوات می فرستاد و می گفت :((صلوات الله علیه )) بعد رو به دانشمندان و استادان مجلس می کرد و می گفت : چگونه می توان بر سیدمرتضی صلوات نفرستاد؟ او اولین دانشمندی است که خانه اش را خانه علم و دانش قرار داد و آماده برای بحث و مناظره کرد.(169)

خصال نیک
روزی صاحب بن عباد از غلامان خود درخواست نوشیدنی کرد.قدحی پر آوردند. چون خواست بیاشامد، بعضی از دوستان نزدیک گفتند: این نوشیدنی را نخور که مسموم است . صاحب به دوستش گفت : گواه تو بر این سخن چیست ؟ گفت : آزمایش . این آب را به همین غلامی که آورده بنوشان .صاحب گفت : این کار را نه برای دیگران تجویز می کنم و نه حلال می دانم . دوستش گفت : آن را به مرغی بنوشان . فرمود: هلاک حیوان را نیز تجویز نمی کنم .دستور داد آب بریزید و به غلام فرمود: ای غلام ! به دنبال کار خودت برو و دیگر به خانه من وارد مشو. فرمان داد که کنیزی به جای آن غلام به خدمت و حقوق گمارند حقوق آن غلام را هم مرتب پرداخت نمایند.(170)

جواب نامه
یکی از سادات علوی ، نامه ای به جانب صاحب بن عباد نوشت و در آن از او خواهش کرد که حال که خداوند به او فرزدی عطا کرده است ، نامی برای فرزندش انتخاب کند.صاحب در حاشیه نامه او چنین نوشت : خداوند تو را با نو رسیده ات قرین سعادت گرداند.به خدا قسم که چشمها روشن گشت و دلها خرم . نامش علی باشد تا خدایش بلندآوازه گرداند. و کنیه اش ابوالحسن ، کارش نیک و حسن آید.آرزومندم با کوشش خود فاضلی ارجمند و به برکت جدش سعادتمند گردد.به منظور دور کردن چشم بد از او برایش صد مثقال زر نذر کردم تا به فال نیک صد سال زندگی با سعادت نصیبش گردد و چون طلای ناب از تصرف روزگار در امان ماند.والسلام .(171)

رفتار عثمان با عمار یاسر

در خزانه عمومی کیسه ای پر از جواهرات و زینت آلات بود. عثمان با آنها بعضی از افراد خانواده اش را آراسته کرد. در این هنگام او را مورد انتقاد قرار دادند. چون خبر انتقادات مردم به گوش عثمان رسید، در یک سخنرانی گفت : این مال خداست . آن را به هر که دلم بخواهد می دهم و به هر که دلم بخواهد نمی دهم ، تا کور شود چشم هر کس که نمی تواند ببیند.عمار گفت : بخدا من اولین کسی هستم که چنین روشی را نمی تواند ببیند. پس عثمان گفت : ای پسر سمیه ! در برابر من گستاخی می کنی ؟!و او را زد تا بیهوش گشت . بعد عمار گفت : این اولین باری نیست که در راه خدا و بخاطر خدا مورد آزار و شکنجه قرار می گیرم . عایشه مقداری از موهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یکی از لباسای ایشان را برآورده گفت : چه زود است و این جامه اش و این مویش که هنوز نفرسوده است را می بینید، اما شما سنتش را تغییر داده و بجای آن سنت دیگری اختیار کرده اید. در نتیجه ، عثمان چنان خشمگین شد که حرف زدنش را نمی فهمید.(172)

شهادت مالک اشتر
وقتی خبر شهادت مالک اشتر به امیرالمؤ منین
علی علیه السلام رسید، فرمود: ((انا لله و انا الیه راجعون)) خداوند مالک را بیامرزد. او مرد خوبی بود. اگر از کوهستان می بود حتما صخره ای بود. اگر از سنگ می بود: قطعا سنگ سختی بود. آه بخدا مرگش عالمی را می لرزاند. در مرگ چون تویی باید گریست . آیا کسی دیگری چون مالک وجود دارد؟ معاویه که به دستور او مالک را بوسیله زهر به شهادت رسانده بودند، پس از شنیدن این خبر به میان مردم رفت و گفت : ای مردم ! علی دو دست راست داشت که یکی در جنگ صفین قطع شد و آن عمار یاسر بود و آن دیگری مالک اشتر بود که امروز قطع شد. آری این چنین معاویه که در زندگی اش جز دروغ و نکبت و ظلم انجام نداده بود، بر مرگ یار باوفای علی علیه السلام اظهار شادمانی می کرد اما او غافل از این است که عدل الهی ، برای او عذاب دوزخ رقم زده است .(173)

حجر بن عدی
بعد از این که حکومت به زیاد بن ابی سفیان رسید، او به منبر می رفت و علیه علی علیه السلام صحبت می کرد و ناسزا می گفت ، حجر بن عدی مانند دیگر صحابه واقعی حضرت ، از ایشان دفاع می کردند. روز جمعه ای زیاد بن ابی سفیان خطبه را بیش از حد طول داد و نماز را به تاءخیر انداخت . حجر اعتراض کرد. اما او توجهی نداشت . حجر پس از چندین بار اعتراض ‍ و پس از این که ترسید که نمازش قضا شود، به نماز برخاست و مردم نیز با او به نماز برخاستند.زیاد مجبور شد که خطبه را به پایان رسانده و به نماز مشغول شود.پس از پایان این ماجرا نامه ای به معاویه نوشت و علیه او بدگویی کرد.معاویه دستور داد که او را بند و زنجیر به نزد او بفرستند. پس او را به همراه عده دیگری از دوستان وفادارش با غل و زنجیر به سوی معاویه فرستادند.آنان را در دوازده مایلی دمشق زندانی کردند تا دستور معاویه دائر بر اعدام هشت نفر از آنها و آزادی شش نفر دیگر رسید.

فرستاده ای که این دستور را آورده بود، به آنها می گفت : ما دستور داریم به شما پیشنهاد کنیم که از علی علیه السلام بیزاری بجوئید و او را لعنت کنید و هر گاه این کار را انجام دهید، شما را آزاد خواهیم کرد. و در صورت امتناع کشته خواهید شد. آنها گفتند: ما هرگز این کار را نمی کنیم . به دستور ماءموران قبرشان کنده شد و کفن هاشان آماده گشت . آن شب را به نماز و دعا به سر آوردند.وقتی صبح برآمد، ماءموران معاویه گفتند: نظرتان راجع به عثمان چیست ؟ آنها گفتند: او اولین کسی است که در حکومت از رویه اسلامی منحرف گشته به چیزی جز حق ، ماءموران گفتند: معاویه شما را بهتر می شناخته اند که حکم اعدام شما را صادر کرده است . آنها گفتند:ما به علی علیه السلام اظهار عشق می کنیم و از دشمنان او بیزاری می جوئیم . پس از آن ، سر از تن یاران وفادار علی علیه السلام جدا کردند.(174)

پای بریده
حکیم بن جبله یکی از یاران با وفای حضرت علی علیه السلام بود. او از جمله کسانی بود که عثمان را بخاطر به کار گماردن افراد نالایق ، سرزنش ‍ کرد. او در جنگ جمل شرکت داشت و در آن جنگ پایش قطع شد. پای خویش را گرفته به طرف کسی که آنرا قطع کرده بود، پیش رفت و او را چندان با همان پا زد تا به قتل رسید و در همان حال این شعر را می سرود: ((از جان آرام میارام . چون بهترین دعوت کننده تو را فرا خوانده است . پایم اگر بریده گشت چه باک . زیرا هنوز دست دارم )) او در این جنگ به شهادت رسید. اکثر مورخین او را مردی بزرگ و صالح و دیندار معرفی کرده اند که افراد قبیله اش به او احترام زیادی می گذاشتند.(175)

گواهی بر حدیث
از ابی عبدالله شیبانی رضی الله عنه که قرآن را در مسجد اعظم کوفه درس ‍ می داد، روایت شده که گفت : زمانی من در نزد زید بن ارقم بودم .ناگاه مردی آمد و پرسید: زید بن ارقم کیست ؟ زید را به او نشان دادند. آن مرد رو به او کرد و گفت : تو را سوگند می دهم به آن خداوندی که معبودی جز او نیست . آیا شنیدی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که می فرمود: ((من کنت مولاه فعلی مولاه ...)) زید گفت : بخدا قسم می خورم که این جملات را از دهان مبارک پیامبر شنیده ام و بدان شهادت می دهم .(176)

دلیل حب علی علیه السلام
معاویه به حج رفت و در آنجا به جستجوی زنی برآمد که دارمیه حجونیه نامیده می شد. او از شیعیان علی علیه السلام و زنی سیاه چرده و تنومند بود.پس از آن که به نزد معاویه آمد معاویه به او گفت : حالت چگونه است ای دختر حام ؟گفت : حالم خوب است اما من از اولاد حام نیستم بلکه زنی هستم که از بنی کنانه . معاویه گفت راست گفتی . آیا می دانی تو را به چه علت دعوت کرده ام ؟ گفت : سبحان الله . من عالم به غیب نیستم .معاویه گفت : می خواستم از تو بپرسم که چرا علی علیه السلام را دوست داری و با من دشمن هستی و از او پیروی می کنی و با من دشمنی ؟ گفت : مرا از پاسخ دادن معذور دار. گفت : خیر باید حتما جواب بدهی . او گفت : من
علی علیه السلام را دوست دارم . برای آن که در میان مردم به عدالت رفتار می کند و با تو دشمن هستم برای ان که با کسی که به امر خلافت سزاوارتر از تو است ، نبردی کردی و به دنبال چیزی بودی که از آن تو نیست . من از علی علیه السلام پیروی می نمایم زیرا رسول خدا در غدیر خم با حضور تو رشته ولایت او را منعقد فرمود. ایشان ، فقرا را دوست می دارد و اهل دین را بزرگ می شمارد.ای معاویه با تو دشمنی می کنم برای اینکه موجب خونریزی و اختلاف کلمه شدی و در قضاوت ستم نمودی و به دلخواه خود داوری نمودی ... (177)

محبت به اهل بیت
عمر بن مورق می گوید: من در شام بودم . هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به مردم عطا می نمود. من نیز به نزد او رفتم . به من گفت : تو از چه قبیله ای هستی ؟ گفتم از قریش . گفت : از کدام گروه قریش ؟ گفتم : از بنی هاشم . عمر بن عبدالعزیز، در اینجا پس از کمی تاءمل و سکوت گفت : از کدام قبیله بنی هاشم ؟ گفتم : از پیروان و دوستان حضرت علی علیه السلام گفت : به راستی علی علیه السلام کیست ؟ و ساکت شد. سپس دست خود را بر سینه نهاد و گفت : قسم به خدا من نیز از دوستان علی بن ابی طالب علیه السلام هستم . عده ای برای من حدیث نمودند که از رسول خدا شنیدند که می فرموده است ، ((من کنت مولاه فعلی مولاه )) سپس به یکی از کارمندان خود گفت : به کسانی مانند این شخص چه مبلغی از عطای مرا می دهی ؟ گفت : صد یا دویست درهم .
گفت : به او پنجاه دینار اعطاء کن . سپس به من گفت : به زادگاه خود برگرد. به زودی آنچه به افرادی مانند تو اعطاء می شود به تو نیز اعطاء خواهد شد.(178)

تبعید ابوذر
معاویه خضراء (کاخ سبز) را که در دمشق ساخت ، ابوذر به او گفت : اگر این از مال خداست که خیانت کرده ای و اگر از مال خودت است که اسراف است . بخدا که این کارها در کتاب خدا و سنت پیامبر نیست به خدا می بینم که حقی خاموش می شود و باطلی زنده می شود. معاویه که از صحبت های او خشمگین شده بود، به عثمان نامه ای نوشت و در آن عیله ابوذر مطالبی را گفت . عثمان در جواب نوشت ، ((او را بر ناهموارترین ستورها سوار کن و از راهی دشوار بفرست .)) معاویه او را با کسی فرستاد که شبانه روز ستورش را براند و چون ابوذر به مدینه آمد، گفت : کودکان را به کار می گماری و چراگاه اختصاصی درست می کنی که شبانه روز ستورش را براند و فرزندان آزاد شده ها را به خود نزدیک می کنی . عثمان به او گفت : از این سرزمین برو به هر کجا که می خواهی . گفت : می خواهم به مکه بروم .او گفت : نمی شود. گفت : به بیت المقدس یا کوفه عثمان با هیچ کدام موافقت نکرد و گفت : من تو را می فرستم به ربذه . پس او را به آنجا فرستاد و همچنان در آنجا بود تا درگذشت .(179)

مسلمان شدن ابوذر
چون به ابوذر خبر رسید که مردی در مکه ظهور کرده و خود را پیامبر می شمارد، او برادر خود را فرستاد تا از آن پیامبر، اطلاعاتی را کسب کند. او بازگشت و گفت : او کسی است که امر به معروف و نهی از منکر می کند و مردم را به داشتن اخلاق خوب سفارش می کند. ابوذر گفت : درد مرا دوا نکردی . پس خود جانب مکه آمد. او شب را در گوشه مسجدی خوابید ولی می ترسید که حرف دلش را به کسی بازگو کند.بنابراین بعد از چند روز که به علی علیه السلام برخورد کرده بود، راز دل خود را گفت ، علی علیه السلام به او فرمود: فردا که شد من می روم و تو هم دنبال من بیا و من اگر چیزی دیدم که بر تو ترسیدم ، مانند کسی که بخواهد به ما آسیب برساند، اندکی خم می شوم و سپس نزد تو می آیم و اگر کسی را ندیدم تو دنبال من بیا تا هر کجا من رفتم ، تو هم بیا. آنها رفتند تا به پیامبر رسیدند، ابوذر تسلیم شد و شهادتین را بر زبان جاری ساخت . پیامبر به او فرمود: ای ابوذر حال به میان قبیله خود برو، تا فرمان من به تو برسد.

ابوذر گفت : سوگند به خدا به قبیله ام بر نمی گردم مگر این که در مسجدالحرام فریاد مسلمانی سر بدهم . پس به مسجد وارد شد و با بلندترین آواز ندا داد: ((گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و رسول اوست )). بت پرستان چنان او را زدند که افتاد و عباس او را از چنگ بت پرستان نجات داد.(180)

شهرت ابوذر در آسمانها
روزی جبرئیل امین به صورت دحیه کلبی که جوان خوش سیمایی بود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و مشغول گفتگو شد. در این هنگام ابوذر از کنار آنها گذشت و سلام نگفت . جبرئیل گفت : این ابوذر بود. اگر سلام می کرد، پاسخ او را می دادیم . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای جبرئیل مگر او را نمی شناسی ؟ جبرئیل گفت : به خدا سوگند که او در ملکوت هفت آسمان معروف تر است تا در زمین . پیامبر پرسید: چگونه خود را به این مقام والا رسانده است.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زمین و آسمان تاکنون کسی را راستگوتر از ابوذر به خود ندیده اند.(181)

بیماری ابن مسعود
ابن کثیر در ماجرای عبدالله بن مسعود می گوید: عبدالله بن مسعود در مدینه تحت نظر سعد بن ابی وقاص بود.هنگامی که مریض شد مرضی که بر مرگش انجامید عثمان بدیدنش آمده ، پرسید: چه ناراحتی داری ؟ گفت : از گناهانم . عثمان پرسید: چه می خواهی ؟ گفت : رحم پروردگارم را. عثمان باز پرسید: نمی خواهی طبیبی به بالینت بیاورم ؟ گفت : طبیب ، مرا بیمار ساخته است ! پرسید: نمی خواهی دستور بدهم حقوقت را از خزانه بپردازند؟ دو سال می شد که آن را قطع کرده بود جواب داد: احتیاجی به آن ندارم.گفت : بعد از تو برای دخترانت می ماند. عبدالله گفت : تو از این نگرانی که دخترانم فقیر و نیازمند شوند؟ من به دخترانم دستور داده ام که هر شب سوره ((واقعه )) را بخوانند و از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده ام سوره ((واقعه )) را بخواند، تنگدست نخواهد شد.(182)

وصیت عبدالله بن مسعود
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه این روایت را آورده است که : عبدالله بن مسعود در آخرین لحظات زندگی خود گفت : چه کسی عهده دار وصیتم می شود قبل از آنکه از محتوی آن باخبر باشد؟ همه افراد حاضر در مجلس ‍ خاموش شدند و فهمیدند که مقصود او از این سخن چیست و چه وصیت می کند. سخنش را تکرار کرد. عمار یاسر گفت : من قبول می کنم و عهده دار این وصیت می شوم . در این هنگام ابن مسعود گفت : وصیتم اینست که عثمان بر من نماز نگزارد. گفت : باشد، این حق توست بر عهده من . به این جهت گفته می شود: وقتی عبدالله بن مسعود را دفن کردند، عثمان آنرا نکوهش کرد. به او گفتند عمار یاسر متصدی آن کار بوده است . پس به عمار پرخاش کرد که چرا از من اجازه نگرفتی ؟! گفت : از من قول گرفته بود که از تو اجازه نگیرم .(183)

مقام و شخصیت عبداللهبن مسعود

ابن مسعود اولین کسی بود که در مکه قرآن را به بانگ و آشکارا خواند. روزی اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دور هم جمع شدند و گفتند: بخدا قسم تاکنون آوای قرآن به گوش قریش نرسیده است . چه کسی داوطلب می شود آنرا در برابرشان بخواند؟ عبدالله بن مسعود گفت : من حاضرم.گفتند: می ترسیم صدمه ای به تو بزنند. ما کسی را برای این کار می خواهیم که عشیره ای داشته باشد که بتوانند از او در برابر قبیله قریش دفاع کنند. گفت : بگذارید من این کار را بکنم ، خدا مرا حفظ خواهد کرد.پس برخاسته در نیم روز به کنار مقام ایستاد در حالی که قریش در انجمنهایشان بودند، آنگاه با صدای بلند و رسا چنین خواند: بسم الله الرحمن الرحیم . الرحمن ، علم القرآن ... و به تلاوت آن سوره ادامه داد.

قریش در فکر فرو رفتند و از همدیگر می پرسیدند: ((ابن ام معبد)) یعنی آن کنیززاده چه می گوید؟ اندکی بعد یک نفر پاسخ داد: قسمتی از آنچه را که محمد صلی الله علیه و آله و سلم آورده است ، می خواند، پس برخاسته به او حمله کردند و بر صورتش می زدند و او همچنان به تلاوت ادامه داد و سپس نزد برادرانش بازگشت . چون آثار کتک را بر صورتش دیدند، گفتند: از این بر تو بیمناک بودیم . گفت : دشمنان خدا را اکنون خوارتر و ناتوان تر از هر وقت می بینم . اگر بخواهید حاضرم همین کار را فردا تکرار کنم . گفتند: نه ، همین کافی است . تو آنچه را بدشان می آمد به گوششان رساندی .(184)



پاورقی
138- الغدیر، ج 21، ص 110.
139- الغدیر، ج 2، ص 152.

140- الغدیر، ج 9ص 141.
141- الغدیر، ج 3، ص 170.
142- الغدیر، ج 3، ص 160.
143- الغدیر، ج 3، ص 151.
144- الغدیر، ج 14، ص 358.
145- الغدیر، ج 9ص 143.
146- الغدیر، ج 3، ص 94.
147- الغدیر، ج 9ص 225.
148- الغدیر، ج 9، ص 220.
149- الغدیر، ج 8، ص 182.
150- الغدیر، ج 13، ص 254.
151- الغدیر، ج 7، ص 85.
152- الغدیر، ج 2، ص 203.
153- الغدیر، ج 5، ص 226.
154- الغدیر، ج 16، ص 179.
155- الغدیر، ج 8، ص 81.
156- الغدیر، ج 2، ص 371.
157- الغدیر، ج 3، 150.
158- الغدیر، ج 3، ص 150.
159- الغدیر، ج 7، ص 294.
160- الغدیر، ج 7، ص 319.
161- الغدیر، ج 6، ص 48.
162- الغدیر، ج 3، ص 277.
163- الغدیر، ج 3، ص 194.
164- الغدیر، ج 3، ص 118.
165- الغدیر، ج 10 ص ، 270.
166- الغدیر، ج 7، ص 129.
167- الغدیر، 7، ص 133.
168- الغدیر، ج 8، ص 71.
169- الغدیر، 8، ص 72.
170- الغدیر، ج 7، 125.
171- الغدیر، ج 7، ص 125.
172- الغدیر، ج 17، ص 43.
173- الغدیر، ج 17، ص 229.
174- الغدیر، ج 17، ص 229.
175- الغدیر، ج 17، ص 277.
176- الغدیر، ج 2، ص 73.
177- الغدیر، ج 2، ص 79.
178- الغدیر، ج 2، ص 81.
179- الغدیر، ج 16، ص 96.
180- الغدیر، ج 16، ص 119.
181- الغدیر، ج 16، ص 128.
182- الغدیر، ج 17، ص 19.
183- الغدیر، ج 16، ص 24.
184- الغدیر، ج 17، ص 34.





امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر