تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
حیله‌ گرى با امیر المؤمنین!
هنگامى كه رسول خدا- صلّى اللّه علیه و آله- از مكّه به مدینه هجرت نمود، امیر المؤمنین- علیه السلام- را در مكّه وكیل و نایب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده‌هایى را كه مردم نزد پیامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده، آنگاه به مدینه رود.در آن روزهایى كه على- علیه السلام- امانتها را به مردم تحویل مى‌داد، حنظلة بن ابى سفیان، عمیر بن وائل ثقفى را تطمیع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وى گفت: اگر على از تو گواه بخواهد ما گروه قریش براى تو شهادت خواهیم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وى داد كه از جمله آنها گردن‌بندى بود كه به تنهایى سیزده مثقال طلا وزن داشت.عمیر نزد امیر المؤمنین- علیه السلام- رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود.

على- علیه السلام- هر چند ودایع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده‌اى به نام عمیر ندید و دانست كه او دروغ مى‌گوید، پس او را موعظه نمود تا از ادعایش دست بردارد ولى اندرزها سودى نبخشید و عمیر همچنان بر گفته خود ثابت بود و مى‌گفت:من بر ادعاى خود گواهانى از قریش دارم كه آنان برایم گواهى مى‌دهند؛ مانند ابو جهل، عكرمه، عقبة بن ابى معیط، ابو سفیان و حنظله.

امیر المؤمنین- علیه السلام- فرمود: «این نیرنگى است كه به تدبیر كننده‌ اش بر مى‌گردد». و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه كعبه بنشینند و به عمیر رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانتت را چه وقت تسلیم پیامبر- صلّى اللّه علیه و آله- نمودى؟

عمیر: نزدیك ظهر بود كه سپرده را به او تحویل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.

و آنگاه ابو جهل را طلبیده همان سؤال را از او پرسید، ولى ابو جهل گفت: مرا حاجتى به پاسخ گفتن نیست، و بدین وسیله خود را رها كرد.

پس از آن ابو سفیان را به نزد خود فراخواند و همان سؤالها را از او پرسید ابو سفیان گفت: نزدیك غروب آفتاب بود كه عمیر امانتش را تسلیم پیامبر- صلّى اللّه علیه و آله- نمود و آن حضرت مال را از او گرفت و در آستین خود قرار داد.

نوبت به حنظله رسید او گفت: بخاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كه عمیر ودیعه را به پیامبر داد و آن حضرت امانت را در پیش رو گذاشت تا وقتى كه خواست برخیزد، آن را به همراه خود برد.

و سپس عقبه را احضار كرد و كیفیّت را از او جویا شد، وى گفت: به هنگام عصر بود كه عمیر امانتش را تحویل پیامبر- صلّى اللّه علیه و آله- داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست و چگونگى را از او پرسش نمود، عكرمه گفت: اول روز بود كه عمیر امانت را به پیامبر تحویل داده پیامبر آن را گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.

و عمیر آنجا نشسته و تمام جریانات و تناقض‌ گویی هاى آنان را مى‌شنید. آنگاه امیر المؤمنین- علیه السلام- به عمیر رو كرده فرمود: مى‌بینم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است!

عمیر گفت: الآن حقیقت حال را به شما خواهم گفت: زیرا شخص حیله‌گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتى نزد محمد نداشته‌ام و تنها عامل محرّك من حنظله و ابو سفیان بوده‌اند و اینك دینارهایى كه مهر هند، زن ابو سفیان بر آنها نقشین است نزد من موجود مى‌باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده‌اند.و آنگاه امیر المؤمنین- علیه السلام- فرمود: بیاورید شمشیرى را كه در گوشه خانه پنهان است، شمشیر را آوردند.

على- علیه السلام- شمشیر را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آیا این شمشیر را مى‌شناسید؟ گفتند: آرى، این شمشیر حنظله مى‌باشد، از آن میان ابو سفیان گفت: این شمشیر از حنظله سرقت شده است.

امیر المؤمنین به وى فرمود: اگر راست مى‌گویى پس غلام تو «مهلع؛ سیاه» چه‌كار كرد؟

ابو سفیان گفت: او فعلا براى انجام مأموریتى به طائف رفته است.

آن حضرت فرمود: اى كاش! مى‌آمد و تو یك بار دیگر او را مى‌دیدى و اگر راست مى‌گویى او را احضار كن بیاید.

ابو سفیان خاموش شده سخنى نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قریش فرمود تا محل معینى را حفر كنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته «مهلع» برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بیرون بیاورید، جسد را بیرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهده پیكر بیجان «مهلع» در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسیدند.

امام- علیه السلام- فرمود: ابو سفیان و پسرش این غلام را تطمیع كرده و به پاداش آزادیش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا این كه در راهى برایم كمین كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشیرش را گرفتم. و چون مكر و نیرنگ آنان در این دفعه بجایى نرسید خواستند بار دیگر حیله‌اى به كار برند ولى آن هم نقش بر آب گردید ! ((فروع كافى، كتاب الدیات، باب النوادر، حدیث 8. تهذیب، باب الزیادات فى القضایا و الاحكام، حدیث 82.من لا یحضر، ابواب القضایا و الاحكام، باب الحیل فى الاحكام، حدیث 11.)
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :