تبلیغات
مــاه ولــاء - تفرقه بین گواهان و كشف جرم‌
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
درباره وبلاگ



آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

کودکانه ی غدیر
معرفی کتاب

هدف اصلی کتاب ، شناخت قرآن با غدیر و غدیر با قرآن است . نویسنده کوشیده است که در 1500 صفحه و در سه مجلد، این شناخت دوسویه قرآن و غدیر را در شش بخش توضیح دهد . بخش اول به آیات نازل شده در سراسر واقعه غدیر از مدینه تا مدینه اختصاص دارد که اقدامات پیامبر (ص) را از یک سو ، و اقدامات منافقین را از سوی دیگر در بر می گیرد ...

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تفرقه بین گواهان و كشف جرم‌
دخترى بى‌گناه را نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اینك سرگذشت وى:در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى‌كرد، آن مرد مكرر به سفر مى‌رفت، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسید، همسر آن مرد مى‌ترسید شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از این رو حیله‌ اى كرد و عده‌ اى از زنان همسایه را به منزل خود فراخواند تا او را بگیرند و خود با انگشت، بكارتش را برداشت. شوهرش از سفر برگشت، زن به او گفت: دخترك مرتكب فحشاء شده، و زنان همسایه را كه در ماجرایش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت. مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت: برخیزید نزد على بن أبی طالب برویم. آنان برخاسته و همه با هم به محضر امیر المؤمنین- علیه السلام- شرفیاب شدند و داستان را براى آن حضرت بیان داشتند.

امیر المؤمنین- علیه السلام- به آن زن رو كرد و فرمود: آیا بر ادعایت گواه دارى؟

گفت: آرى، بعضى از زنان همسایه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت.

آنگاه حضرت شمشیر را از غلاف بیرون كشید و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره‌ هایى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و یكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى‌شناسى؟ من على بن ابى طالب هستم و این شمشیر را كه مى‌بینى شمشیر من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود و او را امان دادم، اكنون اگر راستش را نگویى تو را خواهم كشت.

زن بر خود لرزید و به عمر گفت: اى خلیفه! مرا امان ده، الآن حقیقت حال را مى‌گویم.

امیر المؤمنین- علیه السلام- به وى فرمود: پس بگو.

زن گفت: به خدا سوگند حقیقت ماجرا از این قرار است: چون زن آن مرد، زیبایى و جمال دختر را دید، ترسید شوهرش با او ازدواج نماید از این جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانید و ما او را گرفتیم و خود با انگشت بكارتش را برداشت.

در این موقع امیر المؤمنین- علیه السلام- فرمود: «اللّه اكبر!» من اولین كسى بودم پس از حضرت دانیال كه بین شهود تفرقه انداخته از این راه حقیقت را كشف كردم، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حدّ افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا دیه بكارت دختر- چهارصد درهم- را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنایتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگیرد و آن حضرت- علیه السلام- مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.

پس از اتمام و فیصله قضیه، عمر گفت: یا ابا الحسن! قصّه حضرت دانیال را براى ما بیان فرمایید.

امیر المؤمنین- علیه السلام- فرمود: دانیال كودكى یتیم بود كه پیرزنى از بنى اسرائیل عهده‌ دار مخارج و احتیاجات او شده بود، و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت كه آنها دوستى داشتند كه او نیز نزد پادشاه مراوده مى‌ نمود وى زنى داشت زیبا و خوش‌ اندام، روزى پادشاه براى انجام مأموریتى به مردى امین و درستكار محتاج گردید، قضیه را با آن دو قاضى در میان گذاشت و به آنان گفت: مردى را كه شایسته انجام این كار باشد پیدا كنند، آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه آن مرد را براى انجام آن مأموریت موظف ساخت. آن شخص آماده سفر شد ولى پیوسته سفارش همسر خود را به آن دو قاضى نموده تا به او رسیدگى كنند. مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى‌ كردند، و از برخورد زیاد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در میان گذاشتند ولى با امتناع شدید آن زن مواجه شدند تا این كه عاقبت به او گفتند: اگر تسلیم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى‌كنیم تا تو را سنگسار كند.

زن گفت: هر چه مى‌خواهید بكنید.

آن دو قاضى تصمیم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند، پادشاه از شنیدن این خبر بسى اندوهگین گردید و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت: گواهى شما پذیرفته است ولى در این كار شتاب نكنید و پس از سه روز وى را سنگسار نمایید!

در این سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد كه: اى مردم! براى كشتن آن زن عابده كه زنا داده حاضر شوید و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده‌اند.

مردم از شنیدن این خبر حرفها مى‌زدند، پادشاه به وزیر خود گفت: آیا نمى‌ توانى در این باره چاره‌ اى بیندیشى؟ گفت: نه تا این كه روز سوم، وزیر براى تفریح از خانه بیرون شد، اتفاقا در بین راهش به كودكانى برهنه كه سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت، و دانیال كه كودكى خردسال میان آنان بود با ایشان بازى مى‌كرد، وزیر او را نمى‌شناخت. دانیال در صورت ظاهر به عنوان بازى، ولى در حقیقت براى نمایاندن به وزیر، كودكان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت: من پادشاه و دیگرى زن عابده، و آن دو كودك نیز دو قاضى گواه باشند. و آنگاه مقدارى خاك جمع نمود و شمشیرى از زنى به دست گرفت و به سایر كودكان گفت: دست هر یك از این دو شاهد را بگیرید و در فلان مكان ببرید، و سپس یكى از آن دو را فراخوانده، به او گفت: حقیقت مطلب را بگو وگرنه تو را خواهم كشت. (وزیر این جریانات را مرتب مى‌دید و مى‌شنید). آن شاهد گفت: گواهى مى‌دهم كه آن زن زنا داده است.

دانیال گفت: در چه وقت؟ گفت: در فلان روز.

دانیال گفت: این یكى را دور كنید. و دیگرى را بیاورید، پس او را به جاى اولش برگردانده دیگرى را آوردند. دانیال به او گفت: گواهى تو چیست؟ گفت: گواهى مى‌دهم كه آن زن زنا داده است.

- در چه وقت؟
- در فلان روز.
- با چه كسى؟
- با فلان، پسر فلان.
- در كجا؟

- در فلان جا. و او بر خلاف اولى گواهى داد. در این وقت دانیال فرمود: «اللّه اكبر!» گواهى دروغ دادند. و آنگاه به یكى از كودكان، دستور داد میان مردم ندا دهد كه آن دو قاضى به زن پاكدامن تهمت زده‌اند و اینك براى اعدامشان حاضر شوید.

وزیر، تمام این ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد و آنچه را كه دیده بود گفت.

پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتیب از آنان بازجویى به عمل آورد و گواهیشان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بین مردم ندا دهند كه آن زن برئ و پاكدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده‌اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند.(فروع كافى، كتاب القضاء و الاحكام، باب النوادر، حدیث 9. تهذیب، باب الزیادات فى القضایا و الاحكام، حدیث 59.)




امکانات وبلاگ


این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

جشنواره ابلاغ غدیر