تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
دو مادر و یك فرزند!
در زمان خلافت عمر دو زن بر سر كودكى نزاع مى‌كردند و هر كدام او را فرزند خود مى‌خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشكلشان را حلّ كند از این رو دست به دامان امیر المؤمنین- علیه السلام- گردید.

امیر المؤمنین- علیه السلام- ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود و لیكن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى‌دادند.

امیر المؤمنین- علیه السلام- چون این بدید دستور داد ارّه‌اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا امیر المؤمنین! مى‌خواهى با این ارّه چه‌كار كنى؟

امام- علیه السلام- فرمود: مى‌خواهم فرزند را دو نصف كنم براى هركدامتان یك نصف! از شنیدن این سخن یكى از آن دو ساكت ماند، ولى دیگرى فریاد برآورد: «خدا را خدا را! یا ابا الحسن! اگر حكم كودك این است كه باید دونیم شود من از حق خودم صرفنظر كردم و راضى نمى‌شوم عزیزم كشته شود».

آنگاه امیر المؤمنین- علیه السلام- فرمود: «اللّه اكبر!» این كودك پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى‌بود او نیز به حالش رحم مى‌كرد و بدین عمل راضى نمى‌شد، در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به كذب خود اعتراف كرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت- علیه السلام- حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براى آن حضرت دعاى خیر نمود.(ارشاد، مفید، قضایاه- علیه السلام- فی خلافة عمر.)
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :