تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
زنى كه فرزند خویش را انكار مى‌كرد
او كه جوانى نورس بود سراسیمه و شوریده حال در كوچه‌ هاى مدینه گردش مى‌كرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى‌ نالید: «اى عادل‌ ترین عادلان! میان من و مادرم حكم كن».

عمر به وى رسید و گفت: اى جوان! چرا به مادرت نفرین مى‌كنى؟!

جوان: مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگه داشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت: تو پسر من نیستى!

عمر به زن رو كرد و گفت: این پسر چه مى‌گوید؟

زن: اى خلیفه! سوگند به خدایى كه در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده‌اى او را نمى‌بیند، و سوگند به محمد- صلّى اللّه علیه و آله- و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمى‌دانم از كدام قبیله و طایفه است، قسم به خدا! او مى‌خواهد با این ادّعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه‌ اى هستم از قریش و تا كنون شوهر ننموده‌ام.

عمر: بر این مطلب كه مى‌گویى شاهد دارى؟

زن: آرى، و چهل نفر از برادران عشیره‌اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت.

گواهان نزد عمر شهادت دادند كه این پسر دروغ گفته، مى‌خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله‌ اش خوار و ننگین سازد.

عمر به مأموران گفت: جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادترى بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء  جارى كنم.

مأموران جوان را به طرف زندان مى‌بردند كه اتفاقا حضرت امیر المؤمنین- علیه السلام- در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهى كن. و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.

امیر المؤمنین- علیه السلام- به مأموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عمر از دیدن آنان برآشفت و گفت: من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنید چرا او را بازگرداندید؟!

مأموران گفتند: اى خلیفه! على بن أبی طالب به ما چنین فرمانى را داد، و ما از خودت شنیده‌ایم كه گفته‌اى: هرگز از دستورات على- علیه السلام- سرپیچى مكنید.

در این هنگام على- علیه السلام- وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر كنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى‌گویى؟

جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت.

على- علیه السلام- به عمر رو كرد و فرمود: آیا اذن مى‌دهى بین ایشان داورى كنم؟

عمر:- سبحان اللّه!- چگونه اذن ندهم با این كه از رسول خدا- صلّى اللّه علیه و آله- شنیدم كه فرمود: «على بن ابى طالب از همه شما داناترست».

امیر المؤمنین- علیه السلام- به زن فرمود: آیا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى؟

زن: آرى، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجدّدا گواهى دادند.

على- علیه السلام-: اكنون چنان بین آنان داورى كنم كه آفریدگار جهان از آن خشنود گردد؛ قضاوتى كه حبیبم رسول خدا- صلّى اللّه علیه و آله- به من آموخته است، سپس به زن فرمود:

آیا ولى و سرپرستى دارى؟

زن: آرى، این شهود همه برادران و اولیاى من هستند.

امیر المؤمنین- علیه السلام- به آنان رو كرده، فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟

همگى گفتند: آرى.

و آنگاه فرمود: گواه مى‌گیرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در این مجلس حضور دارند كه عقد بستم این زن را براى این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم، اى قنبر! برخیز درهمها را بیاور. قنبر درهم ها را آورد، على- علیه السلام- آنها را در دست جوان ریخت و به وى فرمود: این درهم ها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر این كه در تو اثر زفاف باشد (یعنى غسل كرده باشى).

جوان برخاست و درهم ها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت: برخیز!

در این موقع زن فریاد برآورد: آتش! آتش! اى پسر عم رسول خدا! مى‌خواهى مرا به عقد فرزندم درآورى؟ به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انكار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهم‌ رسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید كردند كه فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انكار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهم‌رسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید كردند كه فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.

در این هنگام عمر فریاد برآورد: «اگر على نبود عمر هلاك مى‌شد».(فروع كافى، كتاب القضایا و الاحكام، باب النوادر، حدیث 6. تهذیب، باب الزیادات فى القضایا و الاحكام، حدیث 56.)
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :