تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
روز شهادت زهراى اطهر است


 عالم پر از مصیبت و دل ها مكدّر است

خشكیده چون نهال برومند عمر او

چشم جهانیان همه از اشك غم تر است

عالم ز بس كه پر شده از ناله هاى زار

 مردم گمان برند كه صحراى محشر است

امروز از شكنجه و غم مى رود به خاك

 جسمى كه در شكوه ز افلاك برتر است

 ***

پنهان به خاك تیره شود با همه فروغ

 رویى كه تابناك چو خورشید خاور است

آن چهره اى كه زهره برد روشنى از او

 آن صورتى كه بر سر خورشید افسر است

پژمرده در بهار جوانى شد، اى دریغ!

 پژمردگى نه درخور سرو و صنوبر است

این مرگ زودرس كه شرر زد به جان او

 از آتش مصیبت مرگ پیمبر است

 
***

او طاقت جدایى و مرگ پدر نداشت

 زیرا كه سال هاست عزادار مادر است

جز اندكى، درنگ به عالم نكرد و رفت

 بعد از پدر كه مرگ به كامش چو شكّر است

در انزوا به كشور خود مى رود به خاك

«آن نازنین كه خال رخ هفت كشور است»

خواهد كه نشنوند خسان بوى تربتش

 با آن كه همچو مشك زمینش معطّر است

 ***

با دیده اى كه ریزد از او خون به جاى اشك

زینب نشسته بر سر بالین مادر است

هم زار و دلشكسته از آن مرگ جانگداز

 هم خسته دل ز رنج دو غمگین برادر است

آن كودكان كه زاده دخت پیغمبرند

 هریك ز قدر، با همه عالم برابر است

آن یك به گلستان صفا لاله بود و گل

 وین یك به آسمان شرف ماه و اختر است

 
***

اكنون ز مرگ مادر خود هر دو تن ملول

 دامانشان ز اشك پر از لعل و گوهر است

گنج مرادشان چو نهان مى شود به خاك

خوناب اشكشان همه یاقوت احمر است

بر سر زند حسین و كَنَد موى خود حسن

 زینب دهان گشوده به الله اكبر است

فریادشان به ناله و زارى بلند شد

امّا دریغ و درد كه گوش جهان كر است

 ***

تلخ است و جانگداز ز مادر جدا شدن

از بهر كودكى كه چنین نازپرور است

آن هم چه مادرى؟ كه وفاى مجسّم است

آن هم چه مادرى؟ كه صفاى مصوّر است

آن مادرى كه بانوى زن هاى عالم است

پیغمبرش پدر شد، مولاش شوهر است

آن مادرى كه آسیه كمتر كنیز او است

 آن مادرى كه مریم عذراش خواهر است

اطفال را كه خانه بود جایگاه امن

 بس دلگشاست سایه مادر كه بر سر است
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :