تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
استدلال به حدیث غدیر برای خلافت بلافصل امام علی(ع) پس از پیامبر(ص)
حدیث غدیر از قوى‌ ترین دلیلهاى شیعه و آشكارترین آنهاست بر خلاف امیر المؤمنین على علیه السّلام و امامت بلافصل آن حضرت بعد از پیامبر صلى اللّه علیه (و آله) و سلم . و استدلال به حدیث مزبور، متضمن دو امر «سند» و «دلالت» است.

حدیث مزبور از نظر سند، در عالیترین مرتبه صحت و قوت است؛ به دلیل آنكه حدیث، متواتر و همگانى است و بزرگان و سرشناسان صحابه آنرا روایت كرده‌اند. از جمله حضرت على علیه السّلام، «عمّار»، «عمر»، «سعد»، «طلحه»، «زید بن ارقم»، «براء بن عازب»، «ابو ایوب»، «بریدة اسلمى»، «ابو سعید خدرى»، «ابو هریره»، «انس بن مالك»، «حذیفة بن اسید»، «جابر بن عبد الله»، «جابر بن سمرة»، «ابن عباس»، «ابن عمر»، «عامر بن لیلا»، «حبشى بن جنادة»، «جریر بجلى»، «قیس بن ثابت»، «سهل بن حنیف»، «خزیمة بن ثابت»،«عبید الله بن ثابت انصارى»، «نعمان بن عجلان انصارى»، «ابو فضالة انصارى»، «ثابت بن ودیعه انصارى»، «عبید بن عازب انصارى»، «حبیب بن بدیل»، «هاشم بن عتبة»، «حبة بن جوین»، «یعلى بن مرة»، «یزید بن شراحیل انصارى»، «ناجیة بن عمرو خزاعى»، «عامر بن عمیر»، «ایمن بن نابل»، «ابو زینب»، «عبد الرحمن بن عبد رب»، «عبد الرحمن بن مدلج»، «ابو قدامة انصارى»، «ابو جنیدة جندع بن عمرو بن مازن»، «ابو عمرة بن محصن»، «مالك بن حویرث»، «عمارة»، «عمرو بن ذى مر» و دیگران كه گروه زیادى از راویان حدیث غدیر را تشكیل مى‌دهند و من با شتابى كه دارم نتوانستم اسامى همه راویان حدیث غدیر را بدست بیاورم.

آرى، «ابن حجر» در [تهذیب التهذیب 7/ 337] اسامى گروهى از صحابه‌اى را كه راویان حدیث غدیر بوده‌اند، متذكر شده است و در [همان كتاب ص 329] اظهار داشته است: «ابن جریر طبرى»، حدیث موالات را در كتابى گرد آورده است و چندین برابر آنچه ما نام بردیم، متذكر شده است و صحت روایت همگى آنها را اقرار كرده است. و پس از این گفته كه «ابو العباس بن عقده» به گرد آورى طرق حدیث مزبور همت گماشته كه هفتاد تن صحابه یا بیشتر است،«قندوزى» در «ینابیع المودّة» در باب چهارم، اظهار داشته است: در «المناقب» آمده است كه «محمد بن جریر طبرى» مؤلف «تاریخ» خبر غدیر خم را از هفتاد و پنج طریق روایت كرده است و براى حدیث مزبور و طرق آن، كتاب مستقلى به نام «الولایة» تألیف كرده است.باز گوید: حدیث غدیر را «ابو العباس‌ احمد بن محمد بن سعید بن عقده» در كتابى به نام «الموالاة» آورده است و از صد و پنج طریق، حدیث مزبور را روایت كرده است.

باز «قندوزى» گوید: از «ابو المعالى علامه على بن موسى بن محمد جوینى» ملقّب به «امام الحرمین» (استاد ابو حامد غزالى) نقل شده است كه با كمال شگفتى مى‌گفت: كتابى در بغداد در دست صحّاف دیدم كه مشتمل بر روایات غدیر خم بود و مهمتر آنكه پشت جلدش نوشته بود: مجلد بیست و هشتم از طرق فرمایش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله‌ «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» و در پى آن مجلد بیست و نهم در طرق روایت مزبور است!! تا به اینجا آنچه را مرقوم داشتیم، مربوط به «سند» حدیث بود.

امّا دلالت حدیث غدیر: دلالت حدیث غدیر بر حقیقت ولایت بلافصل حضرت على علیه السّلام از لحاظ قرائن حالى و مقالى مى‌باشند،به این توضیح كه: لفظ «مولا» در لغت عرب، متوجه به معانى چندى است از قبیل: مالك، عبد، معتق (بنده آزاد كن)، عتیق (غلام آزاد شده)، محبّ (علاقه مند)، جار (همسایه)، حلیف (هم سوگند) و عصبه (پیوند خانوادگى)؛چنانكه خدا هم فرموده است‌ إِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائِی‌ (سوره مریم، آیه 5)؛ (زكریّا گفت) من از بستگانم بعد از خودم، بیمناك هستم (از اینكه از دین تو حراست نكنند). اینگونه موالى را از آنجهت به این عنوان نامیده‌اند كه از جهت پیوندى، نزدیكتر از دیگرانند و این معنى از «ولىّ» به معناى «قرب» استفاده شده است.

معنى دیگر «مولا»، «ناصر» است؛ چنانكه حق تعالى فرموده است‌ ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِینَ لا مَوْلى‌ لَهُمْ‌ (سوره محمد، آیه 11)؛ یادآورى شده است بدان خاطر مى‌باشد كه خداى تعالى یاور مؤمنان است و كافران یاورى ندارند.معناى دیگرش، دوست است؛ چنانكه فرموده است‌ یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَیْئاً (سوره دخان، آیه 41)؛ روزى كه به اندازه پشیزى دوستى از دوست دیگر بهره‌مند نمى‌باشد.

معناى دیگر آن، «وارث» است؛ آنجا كه فرموده است‌ وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ‌ (سوره نساء، آیه 33)؛ بر هر كس، وارثانى قرار دادیم، كه از میراث پدر و مادر و نزدیكان ارث ببرند. و امثال این معانى آمده است.در طى معانى مختلفى كه براى «مولا» بیان كردیم، كامل‌ترین و مهمترین و مشهورترین و ظاهرترین معانى مولا، به كسى گفته مى‌شود كه اولیتر بر دیگرى از خود او باشد؛ بنا بر این مولا متوجه به هر شخصى است كه مقام عالى و رفیعى داشته باشد كه دیگران همواره از او پیروى نمایند و فرمانش در آنها نفوذ داشته باشد؛ بطوریكه به او بگویند: «انت مولاى»، یعنى تو كسى هستى كه از خود من به خودم اولیترى.و همین معنا را مى‌توان از مالك رقبه (كسى كه زر خریدى دارد) استفاده كرد و این شخص اولیتر بر بنده‌اش مى‌باشد از خود او؛ به دلیل آنكه آقا در كلیه امور و شئون بنده خود حق تصرف دارد و بنده چیزى از خود ندارد و بار گرانى است بر دوش مولاى خود و نیروى كارى هم از خود ندارد.

با توجه به آنچه گفتیم، به این نتیجه مى‌رسیم كه مالك رقبه (آقا)، معناى مستقلى براى لفظ مولا نبوده است تا بتوان آنرا در برابر كسى كه اولیتر بر دیگرى از جان او باشد، بكار برد، بلكه مالك رقبه از مصادیق و افراد اولى به نفس و حدّ جامع میان اولى به نفس و مالك رقبه مى‌باشد و پیش از این هم گفتیم كه مولا كسى است كه از مقام عالى و رفیعى برخوردار است و همگان از او پیروى مى‌كنند و حبل اطاعت او را به گردن مى‌نهند و فرمانش همگان را فرا گرفته است؛ بنا بر این هر كسى كه از چنین موقعیتى برخوردار است، نسبت به پائین‌تر از خودش مولاى او بشمار مى‌آید و به عبارت دیگر، اولیتر از او، به او مى‌باشد. اعم از اینكه مالك او باشد كه اگر بخواهد او را به دیگرى بفروشد، یا چنان مالكیتى نداشته باشد.

كوتاه سخن اینكه لفظ «مولا» در بیان شریف رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله كه فرموده است: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» ، منحصر به همان معناى اولویت به نفس‌ است، یعنى حضرت على علیه السّلام از همه مردم اولیتر به خود آنها بوده است و این معنى به تعبیر دیگر همان «امام» و «امیر» است و معناى اولویت در حق على علیه السّلام به گواهى قرینه‌هاى قطعى، مسلّم و ثابت است و قرائن به شرح ذیل است:از جمله: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرموده است: «الست اولى بالمومنین من انفسهم؟ » آیا من اولیتر از مؤمنان به خود آنها نیستم؟ پس از آنكه اصحاب فرمایش آن حضرت را تصدیق كردند، فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» و اینكه جمله را به دنبال جمله‌ «الست اولى بكم» فرموده، دلیل روشنى است بر اینكه مراد از «مولا» در كلام رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله اولویت در جان و مال است و در غیر این صورت جمله‌ «الست اولى بكم» بیهوده و بى‌اساس خواهد بود، بویژه كه در بسیارى از طریقها، جمله مزبور با «فاء» تفریع شده و فرموده است: «فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه» بدیهى است با «فاء» تفریع آوردن، ظاهرتر و آشكارتر در تفریع است همانطور كه پوشیده نیست.

از آن جمله: بطوریكه در بعضى از طرق یاد شده آمده است، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: «انّ اللّه مولاى و انا مولى المؤمنین اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه» ؛ «همانا خداى تعالى مولاى من است و من مولاى مؤمنانم، یعنى از جان آنها اولیتر به خود آنها مى‌باشم؛ پس به همین دلیل، كسى كه من مولاى اویم، این بزرگوار (على علیه السّلام) هم مولاى اوست».
از بیان رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله استفاده مى‌شود كه جمله‌ «اولى بهم من انفسهم» را، بیان براى‌ «انا مولى المؤمنین» و مفسّر معناى آن قرار داده است.این قرینه دلیل واضحى است كه مراد از «مولا» در مورد بحث، همان اولویت به تصرف در جان و مال است.از آن جمله: در یكى از طرق، با لفظ «اولى به من نفسه» آمده است. چنانكه همین معنى از حدیث «كنز العمال» و «هیثمى» كه در آغاز آن‌ «انّى لا اجد» آمده است، استفاده مى‌شود تا آنجا كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است على علیه السّلام را گرفت و فرمود: «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ ولیّه» این قرینه هم دلیل روشنى است بر اینكه مراد از «مولا» در مابقى طرق حدیث همان اولویت به نفس است، بدلیل آنكه اخبار مفسّر یكدیگرند.

از آن جمله: در بعضى از طرق كه همراه با حدیث ثقلین بوده، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرموده است: «انّه لم یعمر نبىّ الّا نصف عمر الذى یلیه من قبله»؛ «پیغمبرى عمر نمى‌كند مگر اینكه عمر او نیم عمر پیغمبر پیش از اوست» در حدیث دیگر، فرموده است: «انّى لا اجد لنبى الّا نصف عمر الذى كان قبله»؛ «از آثار و احوال پیغمبران آن اندازه كه بدست آورده‌ام اینست كه، هر پیغمبرى كه پس از پیغمبر دیگر آمده است، عمر پیغمبر بعدى مساوى با نیم عمر پیغمبر پیش بوده است».«و انّى یوشك ان ادعى فاجیب» ؛ «طولى نمى‌كشد كه دعوت حق را اجابت مى‌كنم».

در روایت دیگر، «انّى قد یوشك ان ادعى فاجیب» ؛ «طولى نمى‌كشد كه دعوت حق را اجابت مى‌كنم».«و انّى مسئول و انّكم مسئولون» ؛ «من و شما در مقام مسئولیت قرار خواهیم گرفت»«فماذا انتم قائلون» ؛ «بنا بر این چه پاسخى خواهید داد».آرى، از همه بیانات شریفه بدست مى‌آید كه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله با بیان عبارات مزبور تصمیم داشته تا وصیتى بنماید و خلیفه و امامى پس از خود را تعیین كند، تا مردم پس از رحلت او، از آن امام پیروى نمایند، و از راهنمائیهاى او كمال بهره را بدست آورند و پى اثر او باشند و آنها را به حال خود نگذاشت كه مانند حیوانات از این سوى به آن سوى روند و بى‌اراده باشند. و در صدد نبود تا با امثال این كلمات به مردم بگوید هر كسى كه من محبوب او هستم، على هم محبوب اوست. یا هر كسى كه من یاور او هستم، على هم یاور او مى‌باشد. پس امثال این كلمات آن هم نزدیك به رحلت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله كه فرموده است: «اجل من فرا رسیده است» در خور بیان و ایراد نمى‌باشد.

از آن جمله: مجموع اعمالى كه در روز غدیر از پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله به ظهور رسید، با قطع نظر از هر گونه قرینه لفظى، قوى‌ترین دلیل و گواه مهمى است كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله تصمیم داشته كه پس از خود، امام و خلیفه‌اى معیّن بفرماید و مراد از مولا، همان اولى به تصرف در جان و مال است و به معناى دیگرى نیست.

توضیح مطلب به این شرح است: پس از آنكه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله از آخرین سفر حج بازگشت و در محل غدیر خم وارد شد. روزى در نهایت گرمى بود؛ چنانكه- در روایت «حاكم» از «زید بن ارقم» وارد شده است- گرمى هوا شدیدتر از آن روز براى اصحاب نبوده است! در آنجا توقف نمود تا کسانی که در راه بودند ، برسند و آنها كه پیش رفته‌اند باز گردند- چنانكه همین موضوع در بعضى از روایات «نسائى» از «سعد» نقل شده است- در این هنگام مردم در آن محل گرد آمدند. رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دستور داد تا زیر درختان را تمییز كنند و آب بپاشند و سایبان ترتیب بدهند. آنگاه عمامه‌اى بر سر على علیه السّلام گذاشت، بگونه‌اى كه فرشتگان بر سر مى‌گذارند پس از آن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به ایراد خطابه‌اى پرداخت و در ضمن آن، به نزدیك شدن رحلتش اشاره كرد.آنگاه دست على علیه السّلام را گرفت و چنان بالا برد كه زیر بغل هر دو نمایان گردید- چنانكه «ابن حجر» در «الاصابة» از «حبّة بن جوین» نقل كرده است.- سپس آیه‌ الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ‌ نازل شد و پیش از آن، آیه‌ یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ‌ نازل شده بود. و شأن نزول هر دو آیه را در باب مناسب با خودشان ایراد كرده‌ایم.
از تمامى مطالب یاد شده به این نتیجه مى‌رسیم كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در هنگام ورود به «جحفه» و انجام دادن امور دیگر، تصمیم داشته وصیّت كند و شخصى كه از هر جهت به صلاح دین و دنیاى مردم است، بر آنها بگمارد و در ضمن گفتار خود على علیه السّلام را مقتداى مردم قرار داده و او را اولى به تصرف به جان و مال آنان، معرفى‌ كرده است. نه اینكه بفرماید هر كس كه من محبوب یا ناصر اویم، على هم چنین است.

در تأیید آنچه بیان كردیم، از گفته «ابو بكر» و «عمر» استفاده مى‌كنیم و در این رابطه مى‌گوئیم: اینان پس از آنكه از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدند كه رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله حضرت على علیه السّلام را به مولویت معرفى كرده است، گفتند: «امسیت یابن ابى طالب مولى كلّ مؤمن و مؤمنة»؛ «اى پسر ابو طالب! با بیانى كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در حق تو ایراد فرمود، مولاى همه مردان و زنان مؤمن شدى» «عمر» گفت: «بخّ بخّ لك یابن ابیطالب اصبحت مولاى و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة»؛ «زهى سعادت! آفرین بر تو اى پسر ابو طالب! كه مولاى من و مولاى همه مردان و زنان مؤمن گشتى» .

گفتنى است كه اگر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله در رابطه با على علیه السّلام بیانى نكرده و عملى انجام نداده بود و او را به منصب جدید، نصب نفرموده بود، «عمر» و «ابو بكر» با جمله «امسیت» یا «اصبحت مولى كل مؤمن و مؤمنة» و امثال اینها، به وى تبریك نمى‌گفتند؛ زیرا اینگونه تعبیرات در خور منصب جدید است و اگر مراد از مولا، انتصاب جدید نباشد و معناى محبوب و غیره بدهد، حضرت على علیه السّلام پیش از این واقعه، محبوب كسى بود كه پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله محبوب او بود و یاور كسى بود كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله یاور او بود.

و تمامى این امور به حدى آشكار است كه نیازى به تذكر و یاد آورى ندارد. چنانكه انكار «حارث بن نعمان فهرى» كه در مقام اعتراض به پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله گفت كه به ما چنین و چنان امر كردى، همگى را پذیرفتیم. اكنون به آنها اكتفا نكرده بازوى پسر عمویت را گرفته او را بر ما برترى مى‌دهى! بارى انكار این بى‌شرم، مؤكّد آنست كه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله حضرت على علیه السّلام را فعل و قول مورد توجه قرار داده و او را به عنوان امام پس از خود، براى مردم معیّن فرموده بود. و همین معنا، سینه «حارث بن نعمان» را در تنگنا قرار داد و به شخص پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله اعتراض كرد و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله هم در پاسخ او فرمود كه این انتصاب از ناحیه من نبوده، بلكه خداى‌ تعالى حضرت على علیه السّلام را به این مقام منصوب فرموده است. در این هنگام «حارث» چاره‌اى ندید، جز اینكه علیه خود نفرین كرد و به عذاب الهى گرفتار آمد و به هلاكت رسید. و هرگاه منظور پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله از مولویت على علیه السّلام این بود كه مردم را به محبت و نصرت على علیه السّلام و امور دیگر دعوت كند، عمل با اهمیتى نبود كه سینه «حارث» را تا آنجا در تنگنا در آورد كه علیه خود نفرین كند و خدا هم او را به هلاكت برساند.

ما گفتیم از حدیث غدیر استفاده مى‌شود كه على علیه السّلام خلیفه بلافصل پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله است. علماى اهل سنت اظهار مى‌دارند، از حدیث غدیر استفاده نمى‌شود كه على علیه السّلام خلیفه بلافصل پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله است. و براى اثبات نظریه خود به بیان امور ضعیف و بى‌پایه‌اى پرداخته‌اند.از جمله: هیچیك از لغوى‌ها نگفته‌اند كه كلمه‌اى كه بر وزن «مفعل» است، به معناى «افعل» آمده باشد؛ بنا بر این «مولا» كه بر وزن «مفعل» است به معناى «اولى» كه «افعل» است، بكار برده نمى‌شود.

در پاسخ مى‌گوئیم: گویا آنهایى كه چنین ادعایى مى‌كنند سخن مفسران شیعه و سنى را از قبیل «كشّاف»، «جلالین»، «بیضاوى»، «ابو السعود»، «طبرى»، «تبیان» و دیگران، نشنیده و ندیده‌اند. آرى! خداى تعالى فرموده است‌ مَأْواكُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاكُمْ‌، مفسّران «مولاكم» در این آیه را به معناى «اولاكم» معنى كرده‌اند؛ یعنى جایگاه شما دوزخ است و شما شایسته‌تر و اولیتر به آتش دوزخ‌اید.
«اخطل» در ثنا گسترى از «عبد الملك بن مروان» گفته است:

فما وجدت فیها قریش لامرها
اعف و اوفى من ابیك و امجدا

و اورى بزندیه و لو كان غیره‌
غداة اختلاف النّاس الوى و اصلدا

فاصبحت مولاها من النّاس كلّهم‌
و احرى قریش ان تهاب و تحمدا

«طائفه قریش براى پیشبرد كار خود، شخصى را پاكدامن‌تر و با وفاتر و بزرگوارتر از پدر تو بدست نیاورده است كه با آتش زنه آتش بر افروخت، هر چند در روزى كه مردم اختلاف كردند دیگران محكمتر و استوارتر بودند.در این هنگام بود كه اختیار همگان را بدست آورد و بر همه مردم مولویت پیدا كرد و همگان از او اطاعت نمودند و شایسته‌ترین مردم قریش بود كه از او هراس داشته باشند یا ممدوح دیگران واقع بشود».«اخطل» در شعر خود با كلمه «مولا» از وى یاد كرده است و ثابت كرده خلیفه‌اى است كه همگان باید از وى اطاعت نمایند، اولویت بر همگان دارد و بالاخره معنائى را در نظر گرفته كه احتمال مى‌داد از بهترین الفاظى است كه در حق او مى‌گوید.«اخطل» یكى از سرایندگان عرب است و از افرادى بشمار نمى‌آید كه از لغات عرب و معانى آنها با خبر نباشد و مسلمان هم نبوده تا علاقه به اسلام او را به آوردن چنین لفظى، تشویق كرده باشد، بلكه او از افراد معدودى است كه در علم لغت مهارت خاصى داشته است‌  و همچنین «ابو عبیدة معمر بن مثنى» در علم عربیت بر همگان حق تقدم داشته است و كسى نیست كه بتوان در شناخت لغات عرب به او طعنه زد.او در كتاب [المجاز 2/ 254] كه متضمن تفسیر غریب القرآن است در تفسیر آیه مزبور اظهار داشته است: «مولاكم» به معنى «اولى بكم» مى‌باشد و براى تأیید نظریه خود، به شعر «لبید» كه در ضمن معلّقه مشهور خود گفته است: فغدت كلا الفرجین تحسب انّه‌ مولى المخافة خلفها و امامها استشهاد كرده است كه معناى «مولى المخافة»، «اولى بالمخافة» است.

«لبید» در این شعر مى‌گوید: این مركب راهوار متحیر است چنانكه مى‌پندارد كه دشمن با سگان شكارى‌اش، هم از پیش است و هم از پس.«ابو عبیدة معمر بن‌ مثنى» از كسانى نیست كه بتوان او را در استعمال لفظ به كوتاهى و سهل‌انگارى نسبت داد و همچنین تمایلى به امیر المؤمنین على علیه السّلام نداشته است كه لفظ «مولا» را بخاطر علاقه‌مندى به آن حضرت، به معناى «اولى» بكار برده باشد، بلكه «ابو عبیدة» از خوارج بوده است.«ابن قتیبه دینورى» در كتاب [غریب القرآن و مشكله 2/ 164] در ذیل آیه‌ مَأْواكُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاكُمْ‌ تصریح كرده است: «مولاكم» به معناى «اولى بكم» است. سپس براى اثبات نظریه خود، از شعر مذكور «لبید» استفاده كرده است.

«زوزنى» در [شرح معلّقه لبید ص 106] منطبعه سال 1377 هجرى مطابق با 1958 میلادى در بیروت، در شرح بیت مزبور اظهار داشته است كه «ثعلب» مى‌گوید: «مولى» در این شعر به معناى اولاى به چیزى است، چنانكه خداى تعالى فرموده است: مَأْواكُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاكُمْ‌، یعنى «اولى بكم».همچنین در «صحیح بخارى» در تفسیر «هى مولاكم» اظهار داشته كه به معنى «اولى بكم» است. چنانكه «ابن حجر عسقلانى» در [فتح البارى فى شرح البخارى 8/ 482] اظهار مى‌دارد كه «ابو عبیدة» هم «مولاكم» را به معنى «اولاكم» آورده است.همچنین از «ابو بكر محمد بن قاسم انبارى» نقل است كه وى در كتاب معروفش به نام «تفسیر المشكل فى القرآن» در ضمن اقسام مولا اظهار داشته است: «مولا» به معناى ولىّ و كسى است كه حق اولویت به چیزى را دارد و براى استشهاد از آیه مزبور و بیتى از «لبید» استفاده كرده است، آنجا كه مى‌گوید: كانوا موالى حق یطلبون به‌ فأدركوه و ما ملّوا و لا تبعوا.
        
آنان اولویت به گرفتن حق داشتند و در صدد بدست آوردن حق خود بودند تا اینكه حق را بدست آوردند و براى گرفتن حق هیچگاه احساس خستگى و رنج ننمودند.«فخر رازى» از «كلبى»، «زجاج»، «فرّاء» و «ابو عبیدة» نقل كرده است كه همگى آنان باتفاق، آیه مذكور را به «اولى» تفسیر كرده‌اند.
گذشته از این، اگر هم براى اینكه «مولا» به معناى «اولى» است، آیه و شعرى نباشد و هیچ واژه شناسى تصریح نكرده باشد كه مولى به معناى «اولى» است، تنها سخن ارجمند رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله براى اینكه «مولا» به معناى «اولى» است كافى خواهد بود، آنجا كه مى‌فرماید: «الست اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: بلى قال من كنت مولاه فعلىّ مولاه» .

و فرموده است: «ان اللّه مولاى و انا مولى المؤمنین، اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه»رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در این دو بیان شریف، نخست به اولویت خویش اشاره كرده پس از آن به مولویت حضرت على علیه السّلام اشاره نموده كه همان اولویت باشد. قابل توجه است اینكه مولویت به معنى اولویت باشد، تنها به آن جهت است كه طبیعت مولویت مقتضى اولویت است نه آنكه بر اثر تقابل با اولویت به این معنى آورده شده است.از ادلّه بى‌اساس دیگر مخالفان آنكه: هرگاه مولى به معناى اولى باشد، مى‌توان یكى از آندو را به جاى دیگرى بكار برد. و صحیح است بگوید: «هذا مولى بزید» به جاى «هذا اولى بزید» و یا «اولى زید»، به جاى «مولى زید»، حال آنكه چنین استعمالى درست نیست.در پاسخ گوئیم: منظور از اینكه «مولا» به معناى «اولى» است آنست كه كلمه «اولى» را با حرف جر استعمال كنیم و بگوئیم «اولى به» و در این صورت مى‌توان «مولى» را بجاى آن بكار برد. بنا بر این مى‌گوئیم: «هذا مولى زید»، یعنى «اولى بزید» یا مى‌گوئیم «هذا اولى بزید»، یعنى «مولى زید». آرى، كلمه «اولى به» هنگامى بكار مى‌رود كه منظور از آن، اولیترى نفس باشد همانطور كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: «الست اولى بالمؤمنین من انفسهم»

و گاهى همان كلمه را استعمال مى‌كنند و معناى آن، سزاوار بودن از غیر است. چنانكه در این آیه آمده‌ است: أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ‌؛ سزاوارترین افراد نسبت به حضرت ابراهیم علیه السّلام، آنهائى هستند كه از حضرت او پیروى كنند و گام در جاى گام او بنهند. و یا مى‌گویند: «اولى النّاس بالمیّت اولاهم بمیراثه»؛ «سزاوارترین افراد به مرده كسانى هستند كه از ما ترك او ارث مى‌برند». و تفاوت میان اولویت به ابراهیم علیه السّلام و اولویت به متوفّى، به این شرح است كه در اولویت به ابراهیم علیه السّلام، رعایت علوّ مقامى و رفعت جاهى مى‌شود و در اولویت به متوفّى، این معنى معتبر نیست، بلكه مطلق تساوى و نزدیكى مراد است.

از ادله دیگرى كه آنان ایراد كرده‌اند اینكه مى‌گویند: هرگاه ما كلمه «مولا» را در بیان رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله كه فرموده است: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» را بر اولویت به نفس حمل كنیم و بگوئیم مراد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آنست كه على علیه السّلام نسبت به مؤمنان اولیتر از خود آنهاست و اولویت را بر معناى ناصر یا محب یا امثال اینها حمل نكنیم، مستلزم تباهى بسیار و عیب جوئى شنیعى از اصحاب مى‌شود و رخنه جبران ناپذیرى به بار مى‌آورد و ناظر به آنست كه همگى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، از مهاجر و انصار، خطا كارند و باید اولیترى از آنها، به جان و مالشان وجود داشته باشد كه بر آنها مسلط باشد.

پاسخ از این دلیل بى‌اساس آنست كه خطا كردن همه اصحاب در كار مخصوصى، امر نامعقولى نمى‌باشد. گذشته از این، امت اسلامى پس از رحلت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله بر بیعت با «ابو بكر» اجماع كردند و پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله هم فرموده است:«انّ امّتى لا تجتمع على الخطاء» ؛ «پیروان من براى انجام كار خطائى اجتماع نمى‌كنند». از لحاظ صغرى و كبرى قابل قبول نمى‌باشد. عدم مقبولیت صغرى بخاطر آنست كه چنان اجماعى، تحقق پیدا نكرد و بخشى از این موضوع را بزودى در كلام «ابن قتیبه» خواهیم دید و تفصیل آنرا از مراجعه به تاریخهاى مفصل باید بدست آورد. و كبراى دلیل از آن جهت قابل قبول نمى‌باشد كه حدیث‌ مزبور «انّ امتى ...» مورد پذیرش همگى علماى شیعه و سنى قرار نگرفته است، تا در هنگام مناظره بتوان از آن استفاده كرد،بلكه از احادیث ساختگى و موضوعه است تا در این رابطه سازنده آن حدیث بتواند حداكثر، رفتار صحابه را كه پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله مرتكب شده‌اند، درست قلم داد كند و ضمنا سرپوشى بر روى اعمال خلاف آنها بگذارد. این موضوع مسلّم است كه پیشآمدهاى روزگار حضرت موسى علیه السّلام كه چه پیش از رحلت او و چه در زمان زنده بودن او، واقع شده است مهمتر و بیشتر از پیشآمدهائى بود كه پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در امت اسلام بوجود آمده است؛ بدلیل اینكه پس از آنكه حضرت موسى علیه السّلام مردم خودش را با داشتن ید بیضا، عصا، شكافتن دریا، بلعیده شدن سحر ساحران و معجزات دیگر، به توحید و یكتا پرستى دعوت كرد و روزگارى طولانى مردم به آئین وى رفتار كردند و با ایمان به خدا و یكتائى او، به عبادت پرداختند و موسى علیه السّلام براى مدت كوتاهى از آنها دور شد تا به مناجات با خدا بپردازد و هارون علیه السّلام را بجاى خود انتخاب كرد.

هارون علیه السّلام، برادر حضرت و شریك در نبوت او بود، چنانكه خداى تعالى فرموده است: وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِیًّا؛ رحمت ما، شامل حال موسى گردید و در این رابطه برادرش، هارون، را كه پیغمبر الهى بود، به وى ارزانى داشتیم. بارى موسى بن عمران علیه السّلام در هنگام سفر مناجات، به مردم دستور داد تا از اوامر هارون علیه السّلام سرپیچى نكنند و همواره ملازم او باشند. بر خلاف انتظار به مجردیكه حضرت موسى علیه السّلام از میان آنها غائب شد، جز اندكى از مؤمنان به موسى علیه السّلام، دیگران در صدد ترساندن هارون علیه السّلام برآمدند و او را در صورتى كه ابراز مخالفت نماید، تهدید به قتل كردند! و از او دست برداشتند و به عبادت گوساله پرداختند و به تشویق «سامرى» كه آنان را گمراه كرده بود، مشرك شدند. بنا بر این هرگاه درست باشد كه امت موسى علیه السّلام گوساله پرستى را روش خود قرار بدهند و مشرك شوند و از هارون علیه السّلام پس از آنكه‌ وى را به قتل تهدید كنند دست بردارند، در این امت هم درست است كه اكثر صحابه دم از خطا كارى بزنند و «ابو بكر» را به خلافت بر خود بگمارند و از حضرت على علیه السّلام كه وصى پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله است دست بردارند و او را چنانكه «ابن قتیبه» اظهار داشته است، تهدید به قتل كنند!!

«ابن قتیبه» در كتاب «الامامة و السیاسة» به مناسبت قصه بیعت على علیه السّلام، مى‌نویسد: عده‌اى از مردم از پذیرش خلافت امتناع ورزیدند و در خانه حضرت على علیه السّلام متحصّن شدند. «ابو بكر» كه از عمل آنها بر آشفته و براى اینكه آنان هم با وى بیعت كنند، به «عمر» دستور داد تا آنها را به بیعت خود دعوت كند. «عمر» طبق مأموریتى كه داشت به خانه حضرت على علیه السّلام آمد و آنها را به بیعت با «ابو بكر» دعوت كرد. متحصّنان از بیرون آمدن از خانه حضرت على علیه السّلام امتناع كردند.

«عمر» دستور داد هیزم حاضر كنند و فریاد زد به خدائى كه جان «عمر» در دست اوست، یا از خانه على علیه السّلام بیرون بیایید، و یا خانه را با كسانى كه در آن هستند، آتش خواهم زد!! یكى از حاضران خطاب به او، گفت: اى ابا حفص! در این خانه فاطمه علیها السّلام است! «عمر» پاسخى كه در شأن خودش بود به وى داد. متحصّنان كه چاره را منحصر به خارج شدن از خانه على علیه السّلام دیدند بیرون آمدند و با «ابو بكر» بیعت كردند و تنها على علیه السّلام در خانه باقى ماند- تا آنجا كه نوشته است- «عمر» پیش «ابو بكر» آمد و گفت: آیا این مرد متخلّف (على علیه السّلام) را كه حاضر نیست با تو بیعت كند، مؤاخذه نمى‌كنى؟- تا آنجا كه مى‌نویسد-«عمر» با گروهى از همدستانش به در خانه فاطمه علیها السّلام آمد، كوبه در را به حركت آورد، به محض اینكه حضرت زهرا علیها السّلام صداى آنان را شنید، با فریاد بلند خطاب به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: اى پدر! اى رسول خدا! ببین پس از رحلت تو، از پسر «خطاب» و پسر «ابو قحافة» چه مى‌كشیم و چه مى‌بینیم! حاضران كه صداى زهرا علیها السّلام و گریه آن حضرت را شنیدند، همگى گریستند و با چشم گریان بازگشتند و به قدرى ناراحت‌ بودند كه نزدیك بود دلهایشان پاره شود و جگرهایشان فرو ریزد!!

«عمر» بدون كمترین ناراحتى و با كمال بى‌شرمى با جمعى از همدستانش، آنجا توقف كرد تا على علیه السّلام را از خانه بیرون آورد و آن حضرت را پیش «ابو بكر» ببرد. به حضرتش گفتند: با «ابو بكر» بیعت كن! فرمود: اگر با او بیعت نكنم با من چه خواهید كرد واكنش شما چیست؟ در پاسخ گفتند: در این صورت، به خدائى كه جز او خدائى نیست، گردنت را خواهیم زد، حضرت على علیه السّلام فرمود: اینجاست كه بنده خدا و برادر رسولش را كشته‌اید. «عمر» گفت: بنده خدا بودن تو را قبول داریم، لیكن برادر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بودن تو را نمى‌پذیریم!! در آن هنگام «ابو بكر» ساكت بود و سخنى نمى‌گفت! «عمر» ناراحت شد و به «ابو بكر» گفت: آیا او را به بیعت با خودت نمى‌خوانى؟ در پاسخ گفت: تا هنگامى كه فاطمه علیها السّلام در كنار اوست، او را به كارى كه مورد اكراهش مى‌باشد، مجبور نمى‌كنم. در این گیر و دار حضرت على علیه السّلام كنار مرقد مطهّر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آمد. صیحه مى‌زد و گریست و خطاب به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله- سخنى را به زبان آورد كه «هارون» گفته است- گفت: « یا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ كادُوا یَقْتُلُونَنِی‌» ؛ «اى برادر! براستى كه قوم حاضر مرا ناتوان ساختند و دور نیست كه مرا بكشند».

مؤلف گوید: از بى‌توجهى «عمر» استفاده مى‌شود كه، روز مواخات و انعقاد برادرى را كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در میان اصحابش برقرار كرد و على علیه السّلام را برادر خود خواند و تفصیل آنرا در باب «على برادر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است» نگارش داده‌ایم، فراموش كرده بود! و در این رابطه است كه پس از رحلت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله با اینكه فاصله‌اى نبوده است، برادرى حضرت على علیه السّلام با پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله را نادیده گرفته و مى‌گوید: بنده خدا بودن تو را قبول داریم و برادرى تو را با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله انكار مى‌كنیم!! در هر حال، هنگامى كه درست باشد امت موسى علیه السّلام دست بدست یكدیگر بدهند و گوساله را خداى خویش قرار بدهند و به آلودگى‌ شرك دچار شوند و معجزات موسى علیه السّلام را نادیده بگیرند و از هارون علیه السّلام پس از آنكه او را تهدید به قتل كنند اعراض نمایند، جاى تعجّب نیست كه اكثر صحابه، «ابو بكر» را به خلافت بر خود گمارند و از على علیه السّلام اعراض كنند و او را به طریق اولى تهدید به قتل نمایند.

وجه اولویت اینست: على علیه السّلام كه مورد بى‌مهرى مردم قرار گرفت و از او اعراض كردند و حاضر نشدند با وى بیعت كنند، نسبتش با رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله كمتر از نسبت هارون علیه السّلام با موسى علیه السّلام بوده است چرا كه هارون علیه السّلام از نظر نسب برادر تنى حضرت موسى علیه السّلام بود و چنانكه گفتیم هارون علیه السّلام علاوه بر آنكه برادر مادرى حضرت موسى علیه السّلام بود، با موسى علیه السّلام در امر نبوت هم شركت داشت؛ لیكن على علیه السّلام پسر عموى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و خلیفه آن حضرت در میان امت اسلام بود و شركتى در نبوت با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نداشت. و «ابو بكر» كه مورد توجه مردم قرار گرفت، بالاتر از گوساله بود كه امت موسى علیه السّلام، او را خداى خود خواندند، چنانكه در قرآن كریم فرموده است: عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ؛ هیكل گوساله‌اى بود كه صداى گوساله از آن به گوش مى‌رسید. از طرف دیگر، «ابو بكر» انسان بود، روح داشت، سخن مى‌گفت و خطبه مى‌خواند. گذشته از این، پیروان موسى علیه السّلام گوساله را خدا و معبود خود مى‌دانستند. و اكثر صحابه «ابو بكر» را خلیفه مى‌دانستند كه باید از فرمان او اطاعت كنند و او را شریك خدا نمى‌دانستند. هر چند رفتار اكثر صحابه كه «ابو بكر» را به خلافت پذیرفتند، كمتر از شرك نیست.
آنچه ایراد شد وجوه متعددى است كه ثابت مى‌كند، اكثر صحابه خطا كار بودند؛ بدلیل اینكه «ابو بكر» را به خلافت خود گماردند و دست از على علیه السّلام به طریق اولى برداشتند و او را مورد بى‌مهرى و بى‌توجهى خود قرار دادند.

خلاصه اینكه: كسى كه در این مقام، دقت كامل داشته باشد، خواهد فهمید رفتارى كه اكثر اصحاب پس از رحلت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله و بعد از آنكه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله حضرت على علیه السّلام را به امامت برگزید، از خود نشان دادند، كار بى‌سابقه و دور از انتظارى نبوده است؛ براى اینكه نظیر آن در قوم موسى علیه السّلام پیش آمده است كه دست از هارون علیه السّلام برداشتند و منصوص بودن او را رعایت نكردند، همانطور كه اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله، منصوص بودن حضرت على علیه السّلام را رعایت ننمودند. با توجه به نصوص زیادى كه از پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله درباره حضرت على علیه السّلام رسیده است و در كلیه آنها اشاره‌اى به طرز رفتار اصحاب با على علیه السّلام شده است و از اینكه اعمالى را نسبت به او مرتكب خواهند شد، بطور آشكار اشاره فرموده است، بلكه اشارات حضرت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله به عمل اصحاب و مخالفان حضرت على علیه السّلام، از عنوان اشاره تجاوز كرده و صورت «نصّ» به خود گرفته است. از جمله از ارتداد برخى از اصحابش سخن گفته است. به این معنى كه آنان، پس از پذیرش به آئین اسلام، اینك بعد از رحلت پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله، به روش گذشتگانشان باز مى‌گردند. دیگر آنكه، اصحاب رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله پس از رحلت آن حضرت، كارهاى بى‌سابقه‌اى را كه وجود نداشته است، ایجاد و احداث مى‌نمایند و بالاخره بدعتهائى از خود بوجود مى‌آورند. بارى پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله رفتار اصحاب را پس از خود به عنوان جمع یاد آورى كرده است، با آنكه بطور معلوم، اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله پس از آن حضرت به غیر از آنكه نص پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله را نادیده گرفته و آنرا با بى‌اعتنائى كاملى پشت سر انداختند و از حضرت على علیه السّلام به جهاتى كه ذیلا بیان مى‌شود كناره گیرى كردند، عمل دیگرى را انجام ندادند.

از جمله: كم سن و سال و جوان بودن آن حضرت علیه السّلام؛ «ابن قتیبه» در «الامامة و السیاسة» مى‌نویسد: آنگاه كه حضرت على علیه السّلام از بیعت با «ابو بكر» امتناع ورزید و خود را شایسته خلافت قلمداد كرد، «ابو عبیدة جراح» خطاب به آن حضرت گفت: شما شایسته مقام خلافت نیستى؛ به دلیل آنكه جوان كم سن و سالى و خلیفه‌ باید پیر مردى كهنسال باشد! دیگر اینكه حضرت على علیه السّلام از فضائل بسیارى برخوردار بود و مناقب بى‌شمارى داشت و اینگونه فضائل و مناقب، آتش حسد را در درون آنها شعله‌ور مى‌ساخت.

از جمله آنها: حضرت على علیه السّلام نخستین كسى بود كه به آئین اسلام گرویده بود و با پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله نماز گزارد. على علیه السّلام كسى بود كه رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله او را در واقعه مباهله همراه خود برد و خدا او را در چنین موقعیتى، نفس نبى اكرم صلّى اللّه علیه و آله معرفى كرده و فرموده است‌ وَ أَنْفُسَنا، على علیه السّلام كسى است كه آیه تطهیر در شأن او نازل شده است. على علیه السّلام كسى است كه حدیث منزلت شاهد موقعیت اوست. على علیه السّلام كسى است كه روز خیبر، پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله پرچم اسلام را به دست او داد. على علیه السّلام كسى است كه در تناول مرغ بریان با پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله شریك بود. على علیه السّلام كسى است كه در روز مواخات، به برادرى با رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله مفتخر گردید. على علیه السّلام كسى است كه در خانه‌ها از مسجد بسته شد، جز در خانه على علیه السّلام و امثال اینها از مناقب و فضائل دیگرى كه در این كتاب آورده شده است و همین فضائل ایجاب كرد كه مورد حسد مردم قرار بگیرد و جز عده اندكى كه خدا آنها را هدایت كرد و ثابت قدم داشت، دیگران به چشم حسادت به او مى‌نگریستند و یا به این خاطر بود كه در انجام دستورهاى الهى سخت پافشارى مى‌كرده و اجازه نمى‌داد تا كسى قدم خلافى بردارد و با كمال دلاورى در جنگها شركت داشته و سرشناسان عرب و سلحشوران آنها را از پاى در آورده است. آرى! دین اسلام بر اثر پایمردى على علیه السّلام پایدار ماند. این بود كه عرب در صدد آزار او بر آمد و از آنجا كه در حیات رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله نمى‌توانستند به حضرتش گزندى وارد سازند، پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله از فرصت استفاده كرده دست به آزار آن حضرت زدند و براى آنكه سریر خلافت از دست آن حضرت خارج شده و به دام دیگرى بیفتد، از هیچگونه مخالفت و كار شكنى و خود كامگى دریغ نداشتند.

پیش از این اشاره شد كه گروهى از مسلمانان پس از رحلت پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله مرتد شدند و نصوصى كه دلیل بر ارتداد آنهاست، بسیار است و ما به پاره‌اى از طرق آنها اشاره مى‌كنیم و در این رابطه به روایاتى كه مؤلفان «صحاح» در كتابهاى خود آورده‌اند، اكتفا مى‌نمائیم و به نقل روایات دیگر كه مؤلفان دیگر به آن پرداخته‌اند نمى‌پردازیم.

«بخارى» در كتاب «صحیح» خود، در كتاب «آغاز آفرینش» در باب قول خداى تعالى‌ وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا، به سند خود، از «ابن عباس» نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به اصحاب فرمود: روز جزا كه فرا مى‌رسد، شما در حالى وارد محشر مى‌شوید كه پا برهنه و بى‌لباس و وامانده از هر گونه پیوند و تبار هستید و براى تأیید بیان خویش از این آیه استفاده كرد كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا، إِنَّا كُنَّا فاعِلِینَ‌؛ آنچنان كه در آغاز آفرینش شما را برهنه و وامانده از هر گونه پیوندى بوجود آوردیم، در سراى دیگر هم شما را وامانده از همه چیز زنده خواهیم كرد و این تعهّدى بوده كه ما بر خویش مقرّر داشتیم و بدون شك و شبهه به اراده خویش عمل خواهیم كرد. و اضافه فرمود: نخستین كسى كه در روز جزا جامه بر اندام او پوشیده مى‌شود و از برهنگى رهائى پیدا مى‌كند، حضرت ابراهیم علیه السّلام است. و همان زمان، گروهى از اصحاب من بسوى اصحاب شمال، سوق داده مى‌شوند و از آنجا كه علاقه‌مند به اصحاب خود مى‌باشم «اصحابى اصحابى» مى‌گویم، آنگاه خداى تعالى در پاسخ من، مى‌فرماید:

اینان كه در ردیف اصحاب شمال و بد كرداران قرار مى‌گیرند، از كسانى مى‌باشند كه به مجردیكه ارتحال شما پیش آمد، بلافاصله مرتد شده و به روش پیشینیان برگشتند و از آنها پیروى كردند. و من در آن هنگام همان سخنى را به عرض مى‌رسانم كه بنده نیكو كار، عیسى بن مریم علیهما السّلام، به عرض رسانید: وَ كُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ‌ تا آنجا كه فرموده است‌ الْحَكِیمُ‌. «بخارى» هم همین حدیث را به سند دیگر و با الفاظ نزدیك به یكدیگر، در كتاب «آغاز آفرینش» در باب‌ وَ اذْكُرْ فِی الْكِتابِ مَرْیَمَ‌ و در كتاب «تفسیر» در باب‌ وَ كُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مى‌گوید: به خدا عرض مى‌كنم «یا ربّ اصحابى»؛ «پروردگارا! اصحاب مرا دریاب» خدا مى‌فرماید: اكنون كه از آنان در حضور من وساطت و میانجیگرى مى‌نمائى، آیا مى‌دانى آنان پس از مفارقت تو از دنیا چه بدعتهائى نهادند و چه حوادثى آفریدند؟ در پاسخ پروردگار همان سخن را به عرض مى‌رسانم كه بنده نیكو كار، حضرت عیسى علیه السّلام، به عرض رسانید: وَ كُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ‌ تا آخر آیه دوم كه‌ الْحَكِیمُ‌ است. و در كتاب «تفسیر» در باب‌ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ‌ و در كتاب «الرقاق» در باب كیفیت حشر مردگان و در همان كتاب در باب حوض، به طرق متعدد حدیث مورد بحث را ایراد كرده است و در كتاب «الفتن» حدیث دوم را متذكر شده است.

«مسلم» همین حدیث را در «صحیح» خود در كتاب «طهارت» در باب «استحباب اطالة الغرة و التحجیل فى الوضوء» و در كتاب «فضائل» در باب اثبات حوض كوثر، به طرق متعدد نقل كرده است و در كتاب «جنت» در باب «فناى دنیا» هم متعرض این حدیث است.«ترمذى» همین حدیث را در [صحیح 2/ 68] به دو طریق و در [2/ 199] به دو طریق دیگر و «نسائى» در [صحیح 1/ 295] و «ابن ماجه» در «صحیح» خود در ابواب مناسك صفحه 226، روایت كرده‌اند. گذشته از اینها در ضمن روایتى از رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله اشاره نمایانى است در خصوص «ابو بكر» به این معنى كه وى پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله حوادث آفرینى‌هائى كرد و بدعتهائى به انجام رسانید.

«مالك بن انس» در «صحیح» اش كه موسوم به «مؤطّا» است در كتاب‌ «جهاد» صفحه 197 به سند خود، از «ابو النضر»، آزاد شده «عمر بن عبید الله»، روایت است كه شنیدم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در ارتباط با شهدا، فرمود: اینان كسانى بودند كه من به درستى آنها گواهى مى‌دهم. «ابو بكر» اظهار داشت: مگر ما برادران آنان نیستیم؟ مگر ما مانند آنها كه اسلام آورده‌اند، اسلام نیاورده‌ایم؟ مگر ما مانند آنها جهاد نكرده‌ایم؟ فرمود: آرى! همگى این امور را انجام داده‌اید، لیكن نمى‌دانم پس از رحلت من، چه حوادث و بدعتهائى را ایجاد خواهید كرد! «ابو بكر» از شنیدن این سخن گریست و گریه‌اش زیاد شد و با چشم گریان گفت: آیا ما پس از شما مرتكب چنان حوادثى خواهیم شد؟!

مؤلف گوید: شگفت اینجاست كه علماى سنى پس از آنكه نتوانستند در سند این سلسله از احادیث كه در رابطه با ارتداد جمعى از صحابه رسیده است، مناقشه كنند و آنها را از درجه اعتبار اسقاط نمایند، محملى ساخته و بدعتى هم آنها بوجود آورده و اظهار مى‌دارند كه این سلسله از احادیث ارتباطى با صحابه ندارد، بلكه در رابطه با گروه بیابان نشینان است كه از پرداخت زكات امتناع مى‌ورزیدند از قبیل «مالك نویره» و امثال او! و اینان در بیرون مدینه زندگى مى‌كردند و در طول عمرشان بیش از یكبار یا دو بار، با پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله ملاقات نكرده بودند. و از این محمل‌ها تراشیده‌اند. بدیهى است این تأویل در كمال بى‌انصافى است و ما چگونگى آنرا در ضمن دو كلمه توضیح مى‌دهیم:كلمه اول در لفظ ارتداد است: بدیهى است پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله- به مقتضاى اخبار متواتر- تصریح كرد كه حضرتش اولیتر به آنها از خود آنهاست و اصحاب هم به این واقعیت اعتراف كردند، پس از این فرمود: «فمن كنت مولاه» و به قرینه كلام پیشین كه من اولى هستم به شما از خود شما: «فعلىّ مولاه» و بطورى كه پیش از این یاد آورى شد، این توصیه را در هنگامى فرمود كه روزگارش سر آمده‌ و مرگش نزدیك بود و پیداست كه این خبر از آن لحاظ بوده كه پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله در مقام وصیت بوده و مى‌خواسته خلیفه پس از خود را تعیین كند.

پس از آنكه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله رحلت كرد و دعوت پروردگار را اجابت نمود، اصحاب دم از مخالفت و نافرمانى زدند و نص پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و توصیه آن حضرت را پشت سر انداختند و «ابو بكر» را به خلافت بر خود گماردند و شخصى را به ناحق در جاى صاحب حق پذیرفتند و آن كس را كه توصیه در حق او از مقام پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله صادر شده بود، نادیده گرفتند و به خانه فاطمه علیها السّلام هجوم بردند و تصمیم گرفتند در صورت مخالفت متحصّنان، خانه را با اهلش آتش بزنند!! حال آنكه در آن خانه حضرت فاطمه علیها السّلام، سیده زنان عالم، تشریف فرما بود، همان كسى در آنجا حضور داشت كه آزرده خاطر ساختن و آزار رسانیدن به او، برابر با آزرده ساختن پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله بوده و ما چگونگى آزرده ساختن آن حضرت را در محل خود بیارى خدا متعرض خواهیم شد و على علیه السّلام را با كمال بى‌شرمى از خانه بیرون آوردند و او را تهدید به قتل كردند، و پیش از این، به اینگونه اقدامات بر خلاف اراده حق تعالى، اشاره كردیم. با توجه به اینكه حضرت على علیه السّلام برادر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله، داماد، پسر عموى آن حضرت و پدر دو نواده رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله بود و از آن عده پاكان بشمار مى‌آید كه خدا به تمام معنى پلیدى را از آنها دور ساخته است و منزلت او نسبت به حضرت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله، مساوى با منزلت هارون علیه السّلام نسبت به حضرت موسى علیه السّلام مى‌باشد.

بنا بر این حمل لفظ ارتداد بر این فعل شنیع كه نص پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله را ندیده گرفتند و ناحق را بجاى حق برقرار داشتند، بهتر از آنست كه ارتداد را حمل كنیم به گروهى از بادیه نشینان كه از پرداخت زكات كلمه دوم در رابطه با لفظ صحابه است: هر گاه لفظ صحابه را بر كسى كه با پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله مصاحبت كرده و در سفر و حضر و در جنگها و در خلوتها و جلوتها همراه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله بوده و نماز پنجگانه و جمعه و جماعت را با آن‌ حضرت برگزار مى‌كرده و در هیچ مجلسى از مجالس، از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله جدا نبوده از قبیل «ابو بكر»، «عمر»، «عثمان»، «عبد الرحمن بن عوف»، «سعد بن ابى وقّاص»، «ابو عبیدة بن جراح» و دیگران حمل كنیم، نزدیكتر به حقیقت است تا آنكه لفظ صحابه را در رابطه با كسى بكار ببریم كه تنها جایگاهش بیرون از مدینه بوده و در طول عمرش جز یكبار یا دو بار یا نزدیك به آن، حضرت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله را ملاقات نكرده است.

قسم به جان خودم، كلیه آنچه را كه ابراز داشتم، در كمال وضوح و روشنى است، چنانكه نیازى به اطاله كلام و نقض و ابرام ندارد، مگر براى كسى كه خداى تعالى نورى براى او برقرار نكرده باشد؛ بدیهى است چنین كسى از داشتن هر گونه نورى كه راهى به واقع باشد، محروم خواهد بود و چنین فردى از كور دلان است و كسى كه خدا چشم دل او را نابینا ساخته باشد و از كوردلان بشمار آید، داروى درد او جز آتش دوزخ چیز دیگرى نخواهد بود، چنانكه حق تعالى در این رابطه فرموده است: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ‌؛ دوزخ را براى بسیارى از جن و انس آفریدیم و این گروه از دوزخیان ندارند، گوش دارند و شنوائى ندارند؛ اینان مانند چهار پایان، بلكه گمراه‌تر از آنان هستند و اینان از سرانجام كار خود بى‌خبرند.

اكنون آنچه مربوط به غدیر خم بود تا اینجا، به پایان رسید و مناسب است سخن خود را با ابیاتى كه «حسّان بن ثابت انصارى» در رابطه با قصه غدیر سروده است خاتمه بدهیم. «حسان بن ثابت» پس از اینكه حضرت على علیه السّلام از سوى خدا و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله، به امامت و خلافت پس از نبى اكرم صلّى اللّه علیه و آله معیّن شد، حضور رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب گشته و عرض كرد: یا رسول الله! آیا اجازه مى‌فرمایید، ابیاتى را كه موجبات خرسندى خداى تعالى را فراهم مى‌آورد و در خصوص واقعه غدیر بسرایم؟ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: اى حسّان! به نام خدا شروع كن و آنچه به خاطر رسیده، به اطلاع ما برسان.«حسان» بنا به فرمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در محل بلندى ایستاد و مسلمانان به منظور شنیدن ابیات او اجتماع كردند. «حسان» ابیات ذیل را سرود:

ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم‌
نجّم و اسمع بالرّسول منادیا

و قال فمن مولاكم و ولیّكم‌
فقالوا و لم یبدو هناك التعامیا

الهك مولانا و انت ولیّنا
و لن تجدن منّا لك الیوم عاصیا

فقال له قم یا علىّ فانّنى‌
رضیتك من بعدى اماما و هادیا

فمن كنت مولاه فهذا ولیّه‌
فكونوا له انصار صدق موالیا

هناك دعا اللّهمّ وال ولیّه‌
و كن للذى عادى علیّا معادیا «در روز غدیر خم، پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله مردم را ندا داد و آنان را براى استماع كلام خویش بسوى خود دعوت نمود و در ضمن خطابه‌اى كه ایراد كرد، از آنها پرسید: مولا و ولىّ شما كیست؟ و آنان بلا درنگ پاسخ دادند: خداى تو مولاى ماست و تو هم ولىّ ما هستى. و در این پاسخى كه به عرض رسید، هیچیك از ما نافرمانى نخواهیم كرد و امروز با كمال علاقه به سؤال شما پاسخ مى‌دهیم.در این هنگام، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به مولا على علیه السّلام، فرمود: یا على! از جاى برخیز چه آنكه رضایت خاطر من در آنست كه پس از رحلت من، پیشواى مردم و راهنماى ایشان باشى.

سپس خطاب به مردم فرمود: هر كسى كه من مولاى او هستم، این شخص (على علیه السّلام) ولىّ او خواهد بود. اینك، شما اى مردم! با راستى و درستى او را یارى نمائید و دوست دار او باشید و او را برتر از خود بدانید. در پایان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله براى مردم دعا كرد و فرمود: پروردگارا! ولىّ على علیه السّلام را دوست بدار و با دشمن او دشمنى نما».ابیات «حسان» تا اینجا به پایان رسید و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به او، فرمود: اى حسّان! مادامیكه به زبان خودت از ما یارى و جانبدارى مى‌نمائى، روح القدس تو را یارى خواهد كرد و در كنف حمایت و تأیید او خواهى بود.

مؤرخان با انصاف شیعه و سنى، اشعار «حسان» و مراتب تشویق رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نسبت به او را نقل كرده‌ اند.
درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :