تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
گوهر فضیلت /غدیریه در شعر فارسی
مهرِ حیدر در دل
;رسم عاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن  ;یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن  
;رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار  ;رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن  
;همچو احمد پای تا سر گوش باید شد ترا  ;تا توانی امتثال حکم داور داشتن  
;امر حق فوری است باید مصطفی را در غدیر  ;از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن  
;بایدش دست خدا را فاش بگرفتن به دست  ;روبهان را آگه از سهم غضنفر داشتن  
;نفس حیدر افسر لولاک را زیبد گُهر  ;تاج را نتوان شبّه بر جای گوهر داشتن  
;از تعصّب چند خواهی بر سپهر افتخار  ;نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن  
;نیستی معذور باللّه گرت باید ز ابلهی  ;عیسی جانبخش را همسنگ عاذر داشتن  

* * *

;شیر مردی چون علی را تاج سلطانی سزاست  ;وان زنان را یک دو گز شلوار و معجر داشتن  
;ذرّه‏ای از مهر او روشن کند آفاق را  ;چند باید منّت از خورشید خاور داشتن  
;رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت کسوف  ;زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن  
;علم از او آموز کاسان است با تعلیم او  ;نُه صحیفه آسمان را جمله از بر داشتن  
;مهر از او سرمایه آمال کن گر بایدت  ;خویش را در عین درویشی توانگر داشتن  
;طینت خویش ار حسن خواهی بباید چون حسین  ;در ولای او ز خون در دستْ ساغر داشتن  

* * *

;پشت بر وی کرد روزی مهر در وقت غروب  ;تا ابد باید ز بیمش چهره اَصفر داشتن  
;زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق  ;ز آهنین شمشیر او فرض است لنگر داشتن  
;روی خود را روزی او از شرق سوی غرب تافت  ;رجعت خورشید را بایست باور داشتن  
;ای خلیفه مصطفی ای دست حق ای پشت دین  ;کافرینش را ز توست این زینت و فر داشتن  
;کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر  ;جاری از خون بداندیشان کافر داشتن  
;کی تواند جز تو کس یک ضربت شمشیر او  ;از عبادت‏های جنّ و انس برتر داشتن  
;کی تواند جز تو کس در روز کین افلاک را  ;پر خروش از نعره اللّه اکبر داشتن  
(قاآنی)

علی مولی است
;شد عید غدیر خم ای ساقی گل رخسار  ;شکرانه این نعمت خشت از سر خُم بردار  
;بردار صلای عام خوش گیر به عشرت جام  ;می‏خور که در این ایّام بخشند گنه بسیار  
;می خور که نیندیشی از هیچ کم و بیشی  ;در عالم درویشی از شاهیّت آید عار  
;تا چند نهان داری راز دل خود باری  ;وقت است که برداری این پرده ز روی کار  
;رازی که به حکم دوست مقصود دو عالم اوست  ;او مغزْ جهان چون پوست او چون گل و عالم خار  
;روزی است که از داور شد حکم به پیغمبر  ;تا خود به سر منبر بی‏پرده کند اظهار  
;کان را که منم مولا او راست علی مولا  ;فرمود شَهِ لولاک کس را نرسد انکار  
(وامق یزدی)

نوبتِ غدیر
;امروز که روز دار و گیر است  ;می ده که پیاله دلپذیر است  
;چون جام دهی به ما جوانان  ;اوّل به فلک بده که پیر است  
;از جام و سبو گذشت کارم  ;وقت خُم و نوبت غدیر است  
;برد از نگَهی دل همه خلق  ;آهوی تو سخت شیر گیر است  
;در عشوه آن دو آهوی چشم  ;گر شیر فلک بود اسیر است  
;در چنبر آن دو هندوی زلف  ;خورشید سپهر دستگیر است  
;می نوش که چرخ پیر امروز  ;از ساغر خور پیاله گیر است  
;امروز به امر حضرت حق  ;بر خلق جهان علی امیر است  
;امروز به خلق گردد اظهار  ;آن سرّ نهان که در ضمیر است  
;آن پادشه ممالک جود  ;در ملک وجود بر سریر است  

چندان که به مدح او سرودیم یک نکته ز صد نگفته بودیم (حاج میرزا حبیب خراسانی)

شیر یزدان
;فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین  ;فضل حیدر شیر یزدان مرتضای پاکدین  
;فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل‏تر اوست  ;فضل آن رکن مسلمانی امام المتّقین  
;فضل زَین‏الاصفیا داماد فخر انبیا  ;کافریدش خالق خلق آفرین از آفرین  
;«لا فَتی اِلاّ عَلی» بر خوان و تفسیرش بدان  ;یا که گفت و یا که داند گفت جز «روح الأمین»؟  
;آن نبی وز انبیا کس نی به علم او را نظیر  ;وین ولی وز اولیا کس نی به فضل او را قرین  
;آن چراغ عالم آمد وز همه عالم بدیع  ;وین امام امّت آمد وز همه امّت گزین  
;آن قوام علم و حکمت چون مبارک پی توام  ;وین معین دین و دنیا وز منازل بی‏معین  

* * *

;گر نجات خویش خواهی در سفینه نوح شو  ;چند باشی چون رهی تو بینوای دل رهین  
;دامن اولاد حیدر گیر و از طوفان مترس  ;گِرد کشتی گیر و بنشان این فَزَع اندر پسین  
;گر نیاسایی تو هرگز روزه نگشایی بروز  ;وز نماز شب همیدون ریش گردانی جبین  
;بی‏تولّی بر علیّ و آل او دوزخ تُراست  ;خوار و بی‏تسلیمی از تَسنیم و از خُلد برین  
;هرکسی کو دل به نقص مرتضی معیوب کرد  ;نیست آن کس بر دل پیغمبر مکّی مکین  

(کسایی مروزی)

درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :