تبلیغات
مــاه ولــاء

مــاه ولــاء
قالب وبلاگ
دریا در غدیر
شب رفت و صبح دید که فرداست

پلکی زد و ز خواب به پا خاست

از شرق آبهای کف آلود

خورشید بر دمیده و پیداست

با این پرنده های خوش آواز

ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست

انگار دوش، دختر خورشید

این دختری که این همه زیباست؛

تن شسته در طراوت دریا

کاین گونه دلفریب و دل آراست

زان ابرهای خیس که ساحل

از درکشان به نرمی دیباست؛

در دوردست آبی دریا

یک لکه ابر گمشده پیداست

گویی که چشمهای تر او

در کام صبح، گرم تماشاست

این نرم موجهای پیاپی

گیسوی حلقه حلقه دریاست

دریا ـ که مثل خاطره دور است ـ

دریا ـ که مثل لحظه همین است ـ

این حجم بی نهایت آبی

تلفیقی از حقیقت و رؤیاست

این پاک، این کرامت سیال

آمیزه ای ز خشم و مداراست

گاهی چو یک حماسه بشکوه

گاهی چو یک تغزل شیواست؛

مثل علی به لحظه پیکار

مثل علی به نیمه شبهاست

مردی که روح نوح و خلیل است

روحی که روح بخش مسیحاست

روحی که ناشناخته مانده

روحی که تا همیشه معماست

روحی که چون درخت و شقایق

نبض بلوغ جنگل و صحراست

در دوردست شب، شب کوفه

این ناله های کیست که برپاست؟

انگار آن عبادت معصوم

در غربت نخلیه به نجواست

این شب، شب ملائکه و روح

یا رازگونه لیله اسراست؟

آن نور در حصار نگنجید

پرواز کرد هر طرفی خواست

فریاد آن عدالت مظلوم

در کوچه سار خاطره برجاست

خود روح سبز باغ گواه است:

آن سرو استقامت تنهاست

او بر ستیغ قاف شجاعت

همواره در تجرد عنقاست

در جستجوی آن ابدیت

موسای شوق، راهی سیناست

وقتی که شب به وسعت یلداست

خورشید گرم یاد تو با ماست

ای چشمه سار! مزرعه ها را

یاد هماره سبز تو سقاست

برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ

برمأذنه، بلال در آواست

در سردسیر فاصله، محراب

آغوش گرمجوش تمناست

بی تو هنوز کعبه حرمت

با جامه سیه به معزاست

بی تو مدینه ساکت و خاموش

بی تو هوای کوفه غم افزاست

بی تو هوای ابری چشمم

عمری برای گریه مهیاست

وقتی تو در میانه نباشی

شادی چو عمر صاعقه کوتاست

بی تو گسسته، دفتر مانی

بی تو شکسته، چنگ نکیساست

بی تو پگاه خاطره تاریک

با تو نگاه پنجره بیناست

بی تو صدای آب، غم آلود

با تو نوای نای، طرب زاست

ـ ای آن که آفتاب ترینی! ـ

با تو چه وحشتیم ز سرماست

روح تو چون قصیده بلند است

دیگر چه جای وصف تو ما راست؟

سهیل محمودی

درباره وبلاگ


آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزمه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بروز رسانی :