|
پیوندهای روزانه
پیوندها
۱ یکى از اصحاب حضرت ابوالحسن ، امام هادى صلوات اللّه علیه به نام اسحاق بن ابراهیم حکایت کند:روزى به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم ، شخصى را دیدم که در مجلس حضرت اظهار داشت : مدّتى است که مبتلا به سردرد شدیدى گشته ام .
امام علیه السلام فرمود: ظرفى را با مقدارى آب بردار و این آیه شریفه قرآن را بر آن بخوان : أ وَلَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا انَّ السَّمواتِ وَ الاْ رْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتّقْنا هُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیٍ حَیُّ أ فَلا یُؤْمِنُونَ.(1) و سپس آن را بیاشام ، که انشاءاللّه سردرد برطرف خواهد شد.(2) 2 چنین فرمود: اسم اعظم خداوند متعال ، داراى هفتاد و سه حرف مى باشد که آصف بن برخیا - وصىّ حضرت سلیمان علیه السلام - یک حرف از مجموع آن ها را مى دانست و زمین برایش کوچک شد، به طورى که توانست در کمتر از یک لحظه عرش بلقیس را نزد حضرت سلیمان علیه السلام آورد.ولیکن نزد ما اهل بیت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و یک حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ مى باشد.(3) ۳ هنگامى که خداوند متعال نوزادى به حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام عطا نمود، عدّه اى از اصحاب ، خدمت حضرت آمدند تا تهنیت و تبریک گویند.وقتى بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نیافتند؛ علّت را جویا شدند؟ امام علیه السلام فرمود: به نوزاد امیدى ندارم ، چون که او عدّه بسیارى را گمراه مى گرداند.پس پیش گوئى حضرت و علّت ناراحتى آن بزرگوار تحقّق یافت و این نوزاد همان جعفر کذّاب شد.(4)۴ ابوهاشم جعفرى حکایت کند: روزى در محضر شریف امام هادى علیه السلام شرفیاب شدم ، کودکى وارد شد و شاخه گلى را تقدیم آن حضرت کرد.امام علیه السلام آن شاخه گل را گرفت و بوئید و بر چشم خود نهاد و بوسید؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت : هر که شاخه گلى را ببوید و بر چشم خویش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمّد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بى شمارى را در نامه اعمالش ثبت مى نماید؛ و نیز بسیارى از خطاها و لغزش هایش را مورد عفو قرار مى دهد.(۵) ۵ یکى از اهالى کوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن ، امام علىّ هادى علیه السلام شرفیاب شد و اظهار داشت :یاابن رسول اللّه ! من از دوستان و علاقه مندان به شما و اجدادتان مى باشم ، و داراى قرض سنگینى هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام امام هادى علیه السلام فرمود: همین جا بِایست تا چاره اى بیندیشم .پس از گذشت لحظاتى ، مقدار سى هزار دینار از طرف متوکّل - خلیفه عبّاسى - براى حضرت آوردند.حضرت سلام اللّه علیه آن پول ها را از ماءمور متوکّل گرفت و بى درنگ و بدون آن که محاسبه نماید، تمامى آن سى هزار دینار را تحویل آن شخص کوفى داد.پس آن مرد کوفى مقدار ده هزار دینار از آن ها را برداشت و اظهار نمود: یاابن رسول اللّه ! من بیش از ده هزار دینار نیاز ندارم ، چون به همان مقدار بدهکار هستم و براى من همین مقدار کافى است . ولى امام علیه السلام از پس گرفتن آن بیست هزار دینار خوددارى و امتناع نمود.لذا آن مرد کوفى تمامى آن هدیه را گرفت و گفت : خداوند بهتر مى داند که چه کسانى را امام و حجّت خود بر انسان ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر کوفه شد.(۶) _______________________________________________ 1- سوره انبیاء: آیه ۳۰. 2- بحارالا نوار: ج ۹۲، ص ۵۱، ح ۷. 3- بحارالا نوار: ج ۲۷، ص ۲۶، ح ۳. 4- عیون المعجزات : ص ۱۳۵. ۵- کافى : ج ۶، ص ۵۲۵، ح ۵، حلیه الا برار: ج ۵، ص ۳۷، ح ۳. ۶- ینابیع المودّه : ج ۳، ص ۱۲۸. نوع مطلب : دلگویه، پنجشنبه 4 خرداد 1391
سنگریزه ها سیاه،
آسمان کبود، دستهای مهربان کبود، در سیاه، سوخته، مثل سینه زمینیان، آسمان. پهلوی زمان شکسته است. حق دارد آسمان اگر زانو بزند این همه غم را. سکوت، غم بزرگی است که گلوی پرنده ها را می فشارد. بعد از تو، حق دارند اگر نخوانند. بعد از تو، رد پاها به کدام سو میروند؛ وقتی مدفنت، مشام هیچ نسیمی را معطر نمیکند؟ مبادا که بیراهه ها، نشان تو را دوباره بخواهند از همه صراط های مستقیم، پنهان کنند! کاش نشانه ای به قاصدکها میدادی! کاش...! نوع مطلب : دلگویه، پنجشنبه 24 فروردین 1391
با من بگو، از فضایِ مه آلود ذهن من تا هوای بارانیِ چشمهای تو چقدر فاصله است؟ تو فریاد و سکوت را در هم آمیختی تا کلام را به معراج رسانی. زمین تنها یک بار عدالتِ مجسّم را به چشم خویش دید و آن تو بودی. نامت را که بر زبان میرانم، زبانم شکوفه پوش می شود. تو را که مینویسم، عشق از سَر انگشتانم جوانه میزند. نام تو نیلوفرانه میپیچد در فضایِ ذهنم. میخواهم تا تو بال بگیرم. میخواهم از تو سرشار شوم. ردِّ نسیم را که میگیرم، به عطر ردای تو میرسم. هر جا که نام تو را میبرم، بوی بهار، میپیچد در ذهن خاک خورده تاریخ. صدایِ عدالت تو، تا همیشه، فریادی خواهد بود در گوشِ رذالتهای خاک. مولا! میشود به تو برسم و خویشتن را در پناه لبخندت زنده کنم؟ نوع مطلب : دلگویه، سه شنبه 16 اسفند 1390
در پیچ و تاب رنگارنگ تاریخ، تو را جستجو میکنم.
در لحظه لحظه زمان به دنبال تو می گردم. خود را به پهنه وسیع کلامت می سپارم. هنوز صدایِ پای تو را می شنوم؛ وقتی تن خاکی کوچه ها را به قدوم مبارکت زینت می دادی. وقتی گرده خسته ات را پذیرای سنگینی کوله های نان و خرما می کردی. وقتی با دستان خیبرگشای خویش، لقمه در دهان کودکان عرب می گذاشتی. وقتی تن خویش را به حفر چاه و کاشت نهاله ای خرما آزار می دادی. پینه های دستانت، روشنای صبح را برای مردم فردا هدیه آورده است. خود را در هوای تو رها می کنم و از نخوت خویش، به سایه پر مهرت پناه می برم. صدایت را می شنوم؛ صدایی که سالهاست روح ناآرام شب را می آشوبد و آسمان اذهان را به کبوتران عشق زینت می دهد. از خشت خشت خانه ها و کوچه های کوفه، نجوای دلنشین نیایش تو به گوش جان های خسته میرسد. از پنجره های لبخندت، نسیم اشتیاق و دلدادگی میوزد. بخوان مولای من! بخوان «مولای یا مولای انت المولی و انا الْعبد و ...» را. چگونه آیاتِ الهیِ تو را در وسعت کلماتت به نظاره بنشینم و دیوانه وار عاشق و مبتلای خداوند خویش نگردم؟ چشمه لایزال گفتارت، هنوز گویا می جوشد که هر جمله در «نهج البلاغه» تو، خود، دریایی از معارف و مفاهیم سرمدی است که هیچ گاه از تموّج و تحوّل بازنمی ماند. چله نشین این وسعت بیکران می شوم و بهار را که در سینه گفتارت دل دل میکند، می بویم؛ چونان گرسنه ای به بوی نان. مست می شوم از دم مسیحایی ریخته در واژه هایت، در این قهقرای نیستی. خود را رها می کنم؛ شاید آسمان کرامتت به کبوتری قبولم کند و این شوق فشرده در قطرات اشکم را به مهر پذیرش خویش منوّر سازد. نوع مطلب : امام علی (ع)، چهارشنبه 19 بهمن 1390
درباره وبلاگ
آبی تر از آسمان بود و پاک تر از باران .دستش را به آسمان می برد و ستاره ها را در سفره خالی ما می نشاند . بهار را به تساوی تقسیم می کرد و سهم خود را به آنکه محتاج تر بود می بخشید.کبوتر از دست او دانه می چید و ماه از روی او روشنی می گرفت . نخل تنهایی اش را می شناخت . چاه زمزه اش را می شنید و غدیر آن آبگیر زخمی حیران بردباری اش بود .غم و غریبی و غربت ، اشک و آه او را همدم می شدند و از کوفه تا کربلا عشق بود که می کاشتند . نماز به تلاوت او می بالید و او به تلاوت نماز . اخمهایش را باز می کرد و آدم شعر بهشت را می سرود . او ساده بود به رنگ صبح و مرد بود به رنگ خدا. آری او علی ، ماه ولاء بود .
مطالب اخیر
صفحات جانبی
آرشیو وبلاگ کلام مولا
پخش زنده
امکانات وبلاگ
|
||
|
|